انجمن گفتگوی گلستانه
گلستان ۲۴

اگر اين نخستين بازديد شماست نام نويسي کنيد ، چرا نام نويسي ؟

  • استفاده از فايل هاي پيوست به صورت نامحدود
  • بحث و گفتگو در رابطه با موضوعات انجمن
  • دسترسي به بخش هاي ويژه مخصوص کاربران سايت
  • شرکت در مسابقات با جوایز ویژه
  • ورود به حساب کاربري


    موارد ديگر را ببين


    بازيابي اطلاعات کاربري شما از طريق دکمه هاي زير قابل انجام خواهد بود

    نام نويسي فراموشي گذرواژه فراموشي گذرنامه

    نمایش نتایج: از 1 به 1 از 1

    Threaded View

    1. #1
      کاربر فعال
      628 امتیاز ، سطح 3
      93% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 22
      دستاورد ها:
      موضوع 2پست 2

      تاریخ عضویت
      -مهر-۱۳۹۶
      شماره عضويت
      25789
      نوشته ها
      110
      اعتبار
      10
      امتیاز
      628
      سطح
      3
      تشکر
      0
      تشکر شده
      5 بار در 4 پست
      مدت زمان فعالیت
      6 ساعت 14 دقیقه 6 ثانیه

      Post رمان پناه(قسمت پانزدهم)



      نمی فهمم معنی نگاهش را! چرا سر تکان داد؟نکند حجابم را مسخره کرده بود؟
      شاید هم من مثل همیشه بد برداشت کرده ام.گیج شده ام،دوباره نگاهش می کنم اما مشغول حرف زدن با پدرش شده.کاش همه چیز برای دو دقیقه هم که شده بر می گشت عقب یا ویدئو چک داشتم!
      تا آخر شب هرچه منتظر فرصتی می مانم که دوباره نگاهش را بخوانم،هیچ اتفاقی نمی افتد.موقع رفتن مدل روسری ام را تغییر نمی دهم و فقط به شیدا می گویم:
      _شیدا جون ساق ها رو می شورم میدم به فرشته که …
      +عزیزم این چه حرفیه،هرچند خیلی ناقابله ولی بمونه پیش خودت.
      _مرسی

      از تیپ جدیدم خیلی هم ناراضی نبوده ام!با ماشین شهاب برمی گردیم.
      فرشته زیر گوشم پچ پچ می کند و از مهمانی امشب حرف می زند.زهرا خانم می گوید:
      _حاج آقا،گوشتون با من هست؟
      +بله حاج خانم بفرمایید
      _عطیه امشب کسب تکلیف کرد.
      +در مورد چی؟
      _آقا محمد،می خواد براش آستین بزنه بالا

      حتی در تاریکی فضای ماشین هم گونه های سرخ شده ی فرشته را می بینم.کنار گوشش می گویم:
      +چرا به من نگفتی؟!
      _والا خودمم بی خبرم.شوکه شدم
      +کلک چه دعایی کردی که سه سوته حاج روا شدی؟
      _هییس
      شهاب راهنما می زند و می گوید:
      +بسلامتی.بالاخره یه شام عروسی انداخت ما رو این محمد
      حاج آقا می پرسد:
      _چرا از شما کسب تکلیف کرد حاج خانوم؟

      دست های سرد فرشته را می گیرم.تمام حواسم را جمع برخورد شهاب کرده ام.دوست دارم غیرتی شدنش و داد و بیداد احتمالیش را ببینم.حتما با شنیدن داستان،نسبت به محمد حس بدی پیدا می کند!

      +تاریخ می خواست که تشریف بیارن برای خواستگاری

      شهاب از آینه نگاهی به مادرش می کند و به فرشته ای که سرش را پایین انداخته.

      _چی مامان؟
      +می خوان بیان خواستگاری خواهرت

      می زند روی ترمز،برمی گردد عقب و متعجب می پرسد:
      _کی؟خواستگاری فرشته؟همین فرشته؟!

      +بله،مگه شما چندتا خواهر مجرد داری مادر؟
      _به به!چشمم روشن
      +چشم و دلت روشن مادر
      _عجب این محمد آب زیر کاهه ها
      +غیبت نکن پسر
      _ا خب آقاجون این همه با من هست و یه کلوم نگفته که چی تو مخش و دلش می گذره
      +شرم و حیا داره این پسر از بس
      _د اگه داشت که پا پیش نمیذاشت مادر من !

      و می خندد.عجیب است که حتی در حضور من انقدر راحت حرف های خصوصی شان را می زنند.برعکس افسانه که هروقت مساله ای بود دست بابا را می گرفت می برد و دور از چشم من و برادرم یا توی حیاط یا آشپزخانه و خلاصه هرجایی که می شد.
      این خانواده زیادی خوبند!این را وقتی مطمئن می شوم که شهاب برخلاف تصور من،برمی گردد و بجای عصبی شدن به فرشته می گوید:
      +می بینم که شمام رفتنی شدنی آبجی خانوم!

      فرشته لبخند خجولی می زند و شهاب ادامه می دهد:
      _میگم بیخود نبود امشب انقدر گذاشتی و برداشتی خونه عمو!می خواستی خوب خودتو جا بندازی که انگار انداختی

      زهرا خانوم با جدیت می گوید:
      _اذیت نکن گل دختر منو شهاب جان
      +چشم.ما که چیزی نگفتیم،خیره ان شاالله

      این لحظه ها چقدر خوب می گذرند!برای اولین بار و بعد از لاله،از خوشحالی کسی خوشحال می شوم که کم کم مهر خواهرانه اش قلبم را پر می کند.
      می رسیم و اول حاج آقا و زهرا خانوم پیاده می شوند.همین که دست شهاب به دستگیره در می رسد نمی توانم سوالی که سر زبانم گیر کرده را نپرسم!می گویم:

      _آقا شهاب،شما ناراحت نشدین که پسرعمو و دوستتون قراره بیاد خواستگاری خواهرت؟
      انگار از سوال ناگهانی ام تعجب کرده،کمی مکث می کند و پاسخ می دهد:

      +نه چرا باید ناراحت بشم
      _آخه میگن پسرا غیرتین و این چیزا
      _خب ؟
      +شما غیرتی نشدین ؟
      _برای امر خیر و ازدواج خواهرم چرا باید غیرتی بشم !؟
      +مشخصه!چون دوستتون یعنی همون پسرعموتون پا پیش گذاشته من شنیدم اینجور وقتا آقایون…
      _شکر میون کلامتون،بله اگر خدایی نکرده من می فهمیدم که دوستم یا همون پسرعموم،به هر دلیلی غیر از ازدواج به خواهر من،ببخشید اما نظر داره گردنشم می شکستم.ولی وقتی با خانواده ش موضوعی رو مطرح کرده و قراره خیلی مردونه بیاد برای خواستگاری،و ازدواج هم که توسط خدا و پیغمبر تایید شدست چرا باید مثل جاهلای زمان قدیم برخورد کنم!؟

      متفکرانه شانه ای بالا می اندازم ومی گویم:
      +پس در نوع خودتون روشن فکرین

      _من فقط قائل به فرهنگ خانوادم هستم و پیرو اصولی که اسلام حد و مرزش رو تعیین کرده.اسلام سرتاسرش روشن فکریه اگر که خوب و با تعمق بررسی بشه کاملا شفافه.توصیه می کنم شما هم براش وقت بذار .مثل امشب !
      +امشب؟!
      _بله،شرکت در چنین مجالسی این نتایج خوب رو هم داره که البته امیدوارم با لطف و نظر خدا زیاد مقطعی نباشه

      می گوید و پیاده می شود.نشسته ام و به عمق حرف هایش فکر می کنم!بنظرم کاملا واضح به حجاب و آرایش کمرنگم طعنه زد.پس خیلی هم نگاه سر شبی اش بی معنا نبود!چپ و راست کردن های سرش هم احتمالا بخاطر تاسف خوردن از احتمال همین مقطعی بودن تیپم بوده!

      صدای تق و تقی حواسم را پرت می کند.شهاب خم شده و به شیشه می زند، سوییچ را نشانم می دهد و می گوید:
      +شرمنده اما شما تشریف میارید پایین یا همون توی ماشین هستید؟

      خجالت می کشم از این گیج بازی.کیفم را برمی دارم و پیاده می شوم.
      _ببخشید حواسم نبود
      +خداببخشه.بفرمایید

      و انقدر صبر می کند تا اول من وارد حیاط بشوم و بعد خودش تو می آید . قبل از بالا رفتن از پله ها دوباره می پرسم:
      _اینم غیرته ؟
      باز هم غافلگیر می شود و می پرسد:
      +با من بودید؟
      _بله
      +چی غیرته؟
      _همین که صبر می کنید تا اول من بیام تو

      نفس عمیقی می کشد و مثل معلم هایی که برای شاگردشان دیکته می کنند با آرامش و سری خم شده می گوید:

      +وقتی آخر شب باشه امکان مزاحمت یا هر اتفاقی توی کوچه برای یک خانم جوان هست.بنابراین رها کردنش حتی اگر غیرت نباشه هم دور از ادبه هم واقعا بی غیرتیه!اینو دیگه جنتلمن های غربی هم باید بلد باشن چه برسه به بچه مذهبی های با غیرت!یا علی

      می رود و لبخند می زنم.از حرف هایش بیشتر خوشم می آید یا صدا و تن حرف زدنش!؟
      نمی دانم اما نیم ساعتی روی پله های راهرو می نشینم و به همه ی اتفاق های امروز فکر می کنم …
      از عطر گلاب و شیرینی حلوا و خواستگار فرشته تا غیرتی شدن و جنتلمن بازی شهاب !
      دستم را به چانه ام می زنم و زیر لب می گویم .روز خوبی بودا!

      حال پدر کمی بهتر شده و بالاخره بعد از چند روز چند کلامی با من حرف می زند.خوشحالم که کار به جاهای باریک نکشیده اما هنوز حس انتقام شدیدی نسبت به بهزاد دارم و آتش درونم آرام نگرفته.
      پارسا دوباره قرار ملاقات گذاشته و از کیان هیچ خبری ندارم.هنگامه دوبار تماس گرفته و بی جواب گذاشتمش.
      توقع داشتم همان روز مهمانی که با ناراحتی از خانه اش بیرون آمدم زنگ می زد.

      تنها کاری که توی شهر غریب تهران انجام نمی دهم همان بهانه ی آمدنم هست…فقط درس نمی خوانم و درست و حسابی سرکلاس ها حاضر نمی شوم.
      آدم عاقل که بند بهانه ها نمی شود!
      حوصله ی همه چیز را دارم الا درس و مشق…
      پارسا خواسته که امروز خوب باشم… خوب و متفاوت!چیزی که دل خودم هم می خواهد.

      ساق دست و گیره ای که پیشکش مهمانی خانه حاج محمود است را کنار سجاده و چادرنماز دست نخورده ی گوشه ی اتاقم می گذارم.
      با پارسا بودن که این چیزها را نمی طلبد!
      دور می شوم از این من تازه پیدا شده و دوباره همان پناه قبلی می شوم.بساط لاک و آرایش و شال های رنگارنگ و مانتوهای مد روزم را پهن می کنم.
      باید خوب به چشم بیایم،من هیچ وقت دست از زیبا و خاص بودن نمی کشم!
      لم می دهم به صندلی چرم ماشین و می پرسم:
      _خب نگفتی؟کجا میریم؟
      +مهمونی
      ابروهایم بالا می رود
      _نگفته بودی
      +دعوتم کرده یکی از بچه ها
      _من فکر کردم قراره دوتایی بریم بیرون
      +الانم دوتایی داریم میریم بیرون
      _آره ولی خب…
      +خب؟
      _ببینم دوستای کیانم هستن؟
      +منظورت خود کیان و آذره؟!
      _کلا..
      +نه.اینا آدم حسابین،فقط خواهشا لوس بازی های قبلیت رو امروز تکرار نکن
      _کدوم لوس بازی؟

      صدای زنگ موبایلش صحبتمان را نصفه کاره می گذارد.دوباره مهمانی و دورهمی و آدم های جدید!چرا حس خوبی ندارم؟
      نگاهی به سر و وضعم می کنم.شلوار جین و شومیز نسبتا ساده ای که رویش مانتوی جلوباز سفید پوشیده ام.
      موهای بلندم را یک طرفه بافته ام و روی شانه انداخته ام.ناخن های قرمزم را با شالم ست کرده ام.
      خوب شده ام اما نه در حد یک دورهمی!
      +پناه
      _بله
      +اگر می خوای با من باشی پناهی نباش که توی خونه هنگامه دیدم
      یه آدم فراری از جمع و انگشت نما نباش.اوکی؟

      پارسا خوش پوش و مهربان و دست و دلباز است.خلا این روزهای مرا پر کرده و مدام حواسش به تنهایی های من هست.چرا نباید بخواهم که با او باشم؟!
      به نگاه منتظرش لبخند می زنم و می گویم:
      _اوکی
      +خوبه

      عینک دودی اش را می زند و بیشتر گاز می دهد.صدای خواننده فضای ماشین را پر می کند.
      همه چیز همانطور که می خواهم پیش می رود،اما…
      اما چیزی توی دلم بی قراری می کند.اصوات نامفهوم خارجی خواننده زن و صدای دعای توسل حاج خانوم توی مغزم پیچ می خورند.
      به روی خودم نمی آورم که استرس دارم.من باید آزادی که همیشه پس ذهنم بود را محقق بکنم.وارد ویلای بزرگی می شویم.برعکس همیشه که عاشق شنیدن صدای سنگ ریزه ها زیر لاستیک هستم این بار از حرکت ماشین در جاده خاکی تا رسیدن به ساختمان دل آشوبه می گیرم.
      از کنار درخت های نه چندان بزرگ صف کشیده،استخر وسط حیاط،تاب سفید فلزی گوشه ی باغ و آلاچیق نقلی می گذریم و بالاخره می رسیم به ساختمان دو طبقه ی ویلا…

      پیاده که می شوم پارسا دستش را دراز می کند و به چشم های پر از تردیدم خیره می شود.
      عزیز یادم داده بود موقع انجام کارهای سخت بسم الله بگویم…
      اما این بار زبانم نمی چرخد،بی اراده دستم را کمی بالا می آورم،تمام سلول های تنم کش و قوس می خورند و پارسا خیلی عادی دستم را می گیرد و راه می افتد.
      بسم الله نگفته ام و دنبالش روانه می شوم.دستم یخ زده،چرا حس خوبی که دوستانم از بودن در کنار دوست هایشان تعریف می کردند را ندارم؟!

      _خوبی؟چرا یخ کردی؟
      +نه…نمی دونم
      _بازم …
      +صبح کنسرو لوبیا خوردم انگار مونده بود.یجوریم
      _هیچ جوری نیستی،بریم تو؟
      سرم را تکان می دهم و راه می افتیم.واقعا احساس مسمومیت می کنم!سرگیجه دارم و همچنان دلم آشوب هست.

      فکر می کردم مثل پارتی قبل جمعی از پسر و دخترهای جوان در این مهمانی باشند،اما اینجا انگار رده ی سنی خاصی ندارد!حتی مرد و زن هایی به سن و سال پدرم و افسانه هم حضور دارند.
      پارسا به چند نفری معرفی ام می کندو من خیلی کوتاه اظهار خوشوقتی می کنم.

      +نمی خوای شال و مانتوت رو دربیاری؟

      به سر و وضعم نگاهی می کنم.کسی صدایش می زند
      _پارسا؟به به ببین کی اینجاست!چطوری رفیق جان بی معرفت؟

      بلند می شود و برای مرد جوان آغوش باز می کند.هنوز گرم خوش و بش هستند که من راهی حیاط می شوم.
      نفسم را فوت می کنم بیرون و فکر می کنم چرا انقدر محتاط شده ام؟!
      هنوز سرگیجه دارم.

      +چرا اومدی بیرون؟
      برمی گردم و به پارسای سیگار به دست نگاه می کنم.جلوی بینی ام را می گیرم. با تمسخر و چشمکی می گوید:
      _نگو که به بوی سیگارم حساسی!
      +گفتم که حالت تهوع دارم
      دو قدم فاصله ی بینمان را پر می کند و با یک حرکت ناگهانی شالم را از سرم می کشد.

      منبع:
      باحجاب دات کام
      www.bahejab.com

      لینک مطلب:
      www.bahejab.com/2165/رمان-پناهقسمت-پانزدهم



    مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    انجمن گفتگوی گلستانه در تلاش است بهترین ها را برای شما به ارمغان بیاورد

    طراحی و انتشار قالب توسط : ویکی وی بی | تبدیل سیستم: M!lad