انجمن گفتگوی گلستانه
گلستان ۲۴

اگر اين نخستين بازديد شماست نام نويسي کنيد ، چرا نام نويسي ؟

  • استفاده از فايل هاي پيوست به صورت نامحدود
  • بحث و گفتگو در رابطه با موضوعات انجمن
  • دسترسي به بخش هاي ويژه مخصوص کاربران سايت
  • شرکت در مسابقات با جوایز ویژه
  • ورود به حساب کاربري


    موارد ديگر را ببين


    بازيابي اطلاعات کاربري شما از طريق دکمه هاي زير قابل انجام خواهد بود

    نام نويسي فراموشي گذرواژه فراموشي گذرنامه

    صفحه 2 از 99 نخستنخست 12341252 ... آخرینآخرین
    نمایش نتایج: از 11 به 20 از 982

    موضوع: داستانک

    1. #1
      کاربر ممتاز
      153,346 امتیاز ، سطح 55
      90% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 604
      دستاورد ها:
      موضوع 4پست 4تشکر 4تشکر کننده 4

      تاریخ عضویت
      -مهر-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      78
      نوشته ها
      5,785
      اعتبار
      478
      امتیاز
      153,346
      سطح
      55
      تشکر
      35,134
      تشکر شده
      36,164 بار در 6,797 پست
      مدت زمان فعالیت
      9 ماه 4 هفته 1 روز 6 ساعت 35 دقیقه 13 ثانیه

      ویترین مدال ها

      داستانک

      سلام دوستان

      داستانهای کوتاه خودتون رو اینجا قرار بدین تا برای هر داستان یک تاپیک باز نشه.

      لطف کنید فقط داستان بذارید و نظر خودتون رو ننویسید.

      سپاسگذارم.
      [hr]
      پیرمردی عاشق بود که با همسر خود زندگی می کرد.

      دست بر قضا این پیر زن شبا خورو پف می کرد و پیر مرد عاشق هیچ شب نمی خوابید تا همسرش راحت بخوابد.

      روزی به همسر خود گفت: که من تا حالا هیچ وقت چیزی به تو نگفتم اما من پیر هم به خواب نیاز دارم من خسته ام تو شبها خورو پف می کنی و من نمی توانم بخوابم.....

      پیر زن گفت :این ها دروغه اگه راست بود از اول به من می گفتی بعد این همه عشق که به پات ریختم حالا پشیمونی و بهونه می یاری.

      چه شبی بود پر از دعوا و... پیر مرد عاشق برای ثابت کر دن حرفش شب وقتی زنش خوابید صداش رو ضبط کرد .

      صبح پیر مرد هر کاری کرد زنش بیدار شه اما نشد .

      از اون به بعد بود كه پير مرد عاشق شبا با صدای خوروپف زنش که ضبط کرده بود خوابش ميبرد و می گفت ای کاش نمی گفتم.


    2. اعتبارات داده شده به این پست

    3. #11
      25,692 امتیاز ، سطح 23
      20% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,858
      دستاورد ها:
      موضوع 2پست 3تشکر 4تشکر کننده 2

      تاریخ عضویت
      -شهریور-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      46
      نوشته ها
      1,006
      اعتبار
      58
      امتیاز
      25,692
      سطح
      23
      تشکر
      881
      تشکر شده
      5,000 بار در 1,043 پست
      مدت زمان فعالیت
      3 هفته 7 ساعت 49 دقیقه 4 ثانیه

      Angry دداستان + طنز + واقعيت يا دروغ

      شوخی با داستانهای دوران دبستان

      گاو ما ما می کرد
      گوسفند بع بع می کرد
      سگ واق واق می کرد
      و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی
      شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.
      موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.
      دیروز که حسنک با کبری چت می کرد . کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد. پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد.


      برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود . ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت . ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد . ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد . کبری و مسافران قطار مردند.
      اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود . الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.
      او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد
      او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.
      او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت . اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.[hr]
      دخترك حاضر جواب


      یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى*کرد نگاه مى*کرد.

      ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد.

      از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟

      مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مى*کنى و باعث ناراحتى من مى*شوی، یکى از موهایم سفید مى*شود.

      دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفید شده!


      چرچيل و راننده تاكسي

      چرچیل(نخست وزیر اسبق بریتانیا) روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر BBC برای مصاحبه می*رفت.

      هنگامی که به آن جا رسید به راننده گفت آقا لطفاً نیم ساعت صبر کنید تا من برگردم.

      راننده گفت: “نه آقا! من می خواهم سریعاً به خانه بروم تا سخنرانی چرچیل را از رادیو گوش دهم” .

      چرچیل از علاقه*ی این فرد به خودش خوشحال و ذوق*زده شد و یک اسکناس ده پوندی به او داد.

      راننده با دیدن اسکناس گفت: “گور بابای چرچیل! اگر بخواهید، تا فردا هم این*جا منتظر می*مانم!”[hr]
      جني


      یه روزی یه مرده نشسته بوده و داشته روزنامه اش رو می خونده که زنش یهو ماهی تابه رو می کوبه تو سرش!
      مرده می گه: برا چی این کار رو کردی؟
      زنش جواب می ده: به خاطر این زدمت که تو جیب شلوارت یه تکه کاغذ پیدا کردم که توش اسم جنى (یه دختر) نوشته شده بود…
      مرده می گه: وقتی هفته پیش برای تماشای مسابقه اسب دوانی رفته بودم اسبی که روش شرط بندی کردم اسمش جنی بود.
      زنش معذرت خواهی می کنه و می ره به کارای خونه برسه.
      سه روز بعد، مرد داشت تلویزین تماشا می کرد که زنش این بار با یه قابلمه ی بزرگتر می کوبه تو سرش به طوری که مرده تقریبا بیهوش می شه.
      مرد وقتی به خودش میاد می پرسه این بار برای چی منو زدی؟
      زنش جواب می ده: آخه اسبت زنگ زده بود![hr]
      لباس هاي كثيف همسايه


      زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا*ب* کشی کردند.
      روز بعد، ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه*اش در حال آویزان کردن رخت*های شسته است و گفت: «لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمی داند چه طور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس* شویی بهتری بخرد.»
      همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.
      هربار که زن همسایه لباس*های شسته*اش را برای خشک شدن آویزان می*کرد زن جوان همان حرف را تکرار می*کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس*های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: «یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده*ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»
      مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره*هایمان را تمیز کردم!»

    4. کاربران زیر از ali تشکر کرده اند:


    5. #12
      25,692 امتیاز ، سطح 23
      20% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,858
      دستاورد ها:
      موضوع 2پست 3تشکر 4تشکر کننده 2

      تاریخ عضویت
      -شهریور-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      46
      نوشته ها
      1,006
      اعتبار
      58
      امتیاز
      25,692
      سطح
      23
      تشکر
      881
      تشکر شده
      5,000 بار در 1,043 پست
      مدت زمان فعالیت
      3 هفته 7 ساعت 49 دقیقه 4 ثانیه

      داستان انگليسي ترجمه شده

      داستان ماهيگيري


      A man called home to his wife and said, “Honey I have been asked to go fishing up in Canada with my boss & several of his Friends.

      مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:”عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادابرویم”

      We’ll be gone for a week. This is a good opportunity for me to get that Promotion I’v been wanting, so could you please pack enough Clothes for a week and set out

      ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقائ شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن

      my rod and fishing box, we’re Leaving From the office & I will swing by the house to pick my things up” “Oh! Please pack my new blue silk pajamas.”

      ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار

      The wife thinks this sounds a bit fishy but being the good wife she is, did exactly what her husband asked.

      زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد..

      The following Weekend he came home a little tired but otherwise looking good.

      هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.

      The wife welcomed him home and asked if he caught many fish?

      همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه؟

      He said, “Yes! Lots of Salmon, some Bluegill, and a few Swordfish. But why didn’t you pack my new blue silk pajamas like I asked you to Do?”

      مرد گفت :”بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی؟”

      You’ll love the answer…

      جواب زن خیلی جالب بود…

      The wife replied, “I did. They’re in your fishing box…..”
      زن جواب داد: لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم.

    6. کاربران زیر از ali تشکر کرده اند:


    7. #13
      25,692 امتیاز ، سطح 23
      20% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,858
      دستاورد ها:
      موضوع 2پست 3تشکر 4تشکر کننده 2

      تاریخ عضویت
      -شهریور-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      46
      نوشته ها
      1,006
      اعتبار
      58
      امتیاز
      25,692
      سطح
      23
      تشکر
      881
      تشکر شده
      5,000 بار در 1,043 پست
      مدت زمان فعالیت
      3 هفته 7 ساعت 49 دقیقه 4 ثانیه

      Smile طنز كمي سياسي و غير سياسي

      يك انگليسي ؛ يك آمريكايي و يك يارو مردند و همگي رفتند جهنم


      فرد انگليسي گفت: دلم براي انگليس تنگ شده
      مي خواهم با انگلستان تماس بگيرم و ببنيم بعضي افراد آنجا چه كار مي كنند...
      تماس گرفت و به مدت 5دقيقه صحبت كرد...
      سپس گفت:
      خب، شيطان چقدر بايد براي تماسم بپردازم؟؟؟
      شيطان 5 ميليون دلار خواست..
      5 ميليون دلار !!!!!!!
      انگليسي چك كشيد و برگشت روي صندلي اش نشست


      فرد آمريكايي خيلي حسود بود و شروع كرد به جيغ و فرياد كه من هم مي خواهم با امريكا تماس بگيرم و از اوضاع اونجا با خبر شوم..
      او تماس گرفت!!
      و به مدت 10 دقيقه صحبت كرد.سپس گفت: خب شيطان، چقدر بايد بابت تماسم پرداخت كنم؟
      شيطان 10 ميليون دلار خواست...
      10 ميليون دلار!!!! امريكايي چك چكشيد و برگشت بر روي صندلي اش نشست...



      و اما يارو خيلي خيلي حسود بود.او شروع كرد به جيغ و فرياد كه من هم مي خواهم با كشورم تماس بگيرم و از اوضاع آنجا باخبر بشوم

      او با كشورش تماس گرفت و به مدت 12ساعت صحبت كرد
      سپس گفت: خب شيطان، چقدر بايد براي تماسم پرداخت كنم؟
      شيطان گفت:
      1دلار......
      فقط 1دلار؟!!!!
      شيطان گفت بله خب...
      از جهنم به جهنم داخليه !!!!

    8. کاربران زیر از ali تشکر کرده اند:


    9. #14
      کاربر ممتاز
      382,080 امتیاز ، سطح 87
      93% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 670
      دستاورد ها:
      موضوع 4پست 4تشکر 4تشکر کننده 4
      جایزه ها:
      برترین ارسال کننده

      تاریخ عضویت
      -شهریور-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      15
      محل سکونت
      اهواز
      نوشته ها
      12,920
      اعتبار
      2317
      امتیاز
      382,080
      سطح
      87
      تشکر
      52,711
      تشکر شده
      92,210 بار در 14,957 پست
      مدت زمان فعالیت
      5 ماه 2 هفته 4 روز 19 ساعت 5 دقیقه 20 ثانیه

      ویترین مدال ها

      Talking گل صداقت



      در سرزمین های دور شاهزاده ای بود که قصد ازدواج داشت و برای اینکار ، شاهزاده تمام دختران کشور خود را جمع کرده بود و به همه آنها تخم گلی داد و به آنها گفت : هر کسی که تخم این گل را بکارد و به او رسیدگی کند صاحب زیباترین گل ، همسر من خواهد شد . از بین این دختران دختر خدمتکاری بود که خیلی شاهزاده را دوست داشت . تخم گل را به خانه برد و هر روز به این تخم گل رسیدگی می کرد ، تا اینکه گل رشد کرد و بعد از چند روز پژمرده شد دختر خدمتکار بسیار ناراحت شد . روز موعود فرا رسید و همه دختران با گلهای بسیار زیبا به دربار می رفتند . دختر خدمتکار با ناراحتی با خود می گفت : من هم به کاخ شاهزاده می روم و برای آخرین بار شاهزاده را ملاقات می کنم . وقتی وارد دربار شد گلش را در کنار هزاران گل زیبا قرار داد . شاهزاده وارد شد تا صاحب زیباترین گل را به همسری خود برگزیند . تمام گلها را تماشا کرد تا اینکه به گل پژمرده رسید و گفت : صاحب این گل پژمرده کیست ؟ دختر خدمتکار ترسان و لرزان گفت : منم ! شاهزاده نیز گفت : صاحب این گل همسر من است ، این گل ، گل صداقت و راستی است . من به همه شما تخم گل تقلبی داده بودم . بنابراین واقعی ترین و زیباترین گل همین گل پژمرده است.......صداقت گل نایابی که همه ادعا مالکیت اون رو دارن اما غافل از اینن که همین بیان ادعا خودش یک دروغه....فکر نکنم کسی رو در اطرافمون پیدا کنیم که از دروغ و ریا خوشش بیاد.....و کسی هم پیدا بشه که اصلا تا به حال دروغی نگفته باشه....اما چرا با اینکه همه از این حرکت متنفر هستن باز خودشون دست به این کار می زنند.....

      صداقت آنقدر در زندگی ما آدم ها مهمه که معیاراصلیمون در انتخاب همسر دوست همکار و کلا شروع یک فعالیت یا رابطه مشترک قرار می دهیم...صداقت با خودش اعتماد می آره و اعتماد با خودش دوستی و آرامش .......

      نمی دونم شما به این حرف چقدر اعتقاد دارید که: همیشه باید حرف راست را گفت حتی اگه به ضرر ادم باشه؟....به نظر من این سخن رو در هر جایی که به کار نمی برید باید در زندگی خصوصی خودمون حتما بکار ببریم یعنی تا مجردی مادر و پدر و بعد در زندگی متاهلی با همسر....دروغ آفته یک زندگیه.با خودش بی اعتمادی و شک و سو ظن می آره..و بی اعتمادی در زندگی یعنی ویرانی اون زندگی.....حتی کوچکترین دروغ ها باعث بزرگترین بی اعتمادی ها می شه......کوچکترین دروغ ها که به اصطلاح عرف خالی بندی ها که نمی دونم چرا اینقدر فراگیره با خودش دروغ های دیگه می آره.یعنی دروغ ..دروغ میاره و هر دروغ بزرگتر از دروغ قبلیی می شه..چرا به قول اون طنز الف رو می گید تا مجبور بشید ب وت.پ.س..ش.. و....رو بگید.در ضمن بعضی ها دروغ میگن خیلی تابلو می گن... بعضی ها دروغی رو می گن که خواه نا خواه تا چند صباحی بعد معلوم می شه ...ماه پشت ابر که همیشه نمی مونه.....و دروغ گو کم حافظه هست.....

      دروغ !عشقو نابود میکنه .برای سلامتی اونایی که با دروغ گفتن غریبه ن






    10. کاربران زیر از بی تا تشکر کرده اند:


    11. #15
      کاربر ویژه
      237,702 امتیاز ، سطح 69
      46% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 3,748
      دستاورد ها:
      موضوع 4پست 4تشکر 4تشکر کننده 4
      جایزه ها:
      با تجربه ترین کاربر

      تاریخ عضویت
      -شهریور-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      6
      نوشته ها
      5,038
      اعتبار
      538
      امتیاز
      237,702
      سطح
      69
      تشکر
      46,214
      تشکر شده
      47,622 بار در 5,197 پست
      مدت زمان فعالیت
      6 ماه 1 هفته 50 دقیقه 51 ثانیه

      ویترین مدال ها

      RE: گل صداقت

      داستان ديوانگی و عشق

      زمان های قديم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود. فضيلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

      ذکاوت گفت بياييد بازی کنيم. مثل قايم باشک!

      ديوانگی فرياد زد: آره قبوله من چشم می زارم!

      چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد٬* همه قبول کردند.

      ديوانگی چشم هايش را بست و شروع به شمردن کرد: يک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... !

      همه به دنبال جايی بودند که قايم بشوند.

      نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

      خيانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

      اصالت به ميان ابر ها رفت.

      هوس به مرکز زمين راه افتاد.

      دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت٬ به اعماق دريا رفت.

      طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

      حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق.

      آرام آرام همه قايم شده بودند و

      ديوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ...

      اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.

      تعجبی هم ندارد. قايم کردن عشق خيلی سخت است.

      ديوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزديک می شد٬ که عشق رفت وسط يک دسته گل رز آرام نشت.

      ديوانگی فرياد زد: دارم ميام. دارم ميام ...

      همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود.

      بعد هم نظافت را يافت. خلاصه نوبت به ديگران رسيد. اما از عشق خبری نبود.

      ديوانگی ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.

      ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد.

      صدای ناله ای بلند شد.

      عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد٬ دست هايش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.

      شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود.

      ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت

      حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟

      عشق جواب داد: مهم نيست دوست من٬ تو ديگه نميتونی کاری بکنی٬ فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يار من باش.

      همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.

      و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...

    12. کاربران زیر از سید پیام تشکر کرده اند:


    13. #16
      کاربر ویژه
      237,702 امتیاز ، سطح 69
      46% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 3,748
      دستاورد ها:
      موضوع 4پست 4تشکر 4تشکر کننده 4
      جایزه ها:
      با تجربه ترین کاربر

      تاریخ عضویت
      -شهریور-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      6
      نوشته ها
      5,038
      اعتبار
      538
      امتیاز
      237,702
      سطح
      69
      تشکر
      46,214
      تشکر شده
      47,622 بار در 5,197 پست
      مدت زمان فعالیت
      6 ماه 1 هفته 50 دقیقه 51 ثانیه

      ویترین مدال ها

      RE: گل صداقت

      پیرمرد عاشق!

      پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد.پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد.مرد به زمین افتاد.مردم دورش جمع شدند واو را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوان بشود.پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شد ولنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت:"که عجله دارد ونیازی به عکسبرداری نیست" پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند.برای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیر مرد گفت:" زنم در خانه سالمندان است.من هر صبح به آنجا میروم وصبحانه را با او میخورم.نمیخواهم دیر شود!" پرستاری به او گفت:" شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم. که امروز دیرتر میرسید." پیرمرد جواب داد:"متاسفم.او بیماری فراموشی دارد ومتوجه چیزی نخواهد شد وحتی مرا هم نمیشناسد." پرستارها با تعجب پرسیدند: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید در حالی که شما را نمیشناسد؟"پیر مرد با صدای غمگین وآرام گفت:" اما من که او را مي شناسم

    14. کاربران زیر از سید پیام تشکر کرده اند:


    15. #17
      کاربر حرفه ای
      150,728 امتیاز ، سطح 55
      42% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 3,222
      دستاورد ها:
      موضوع 4پست 3تشکر 4تشکر کننده 4

      تاریخ عضویت
      -مهر-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      74
      نوشته ها
      2,359
      اعتبار
      241
      امتیاز
      150,728
      سطح
      55
      تشکر
      12,200
      تشکر شده
      15,577 بار در 2,495 پست
      مدت زمان فعالیت
      2 ماه 1 روز 18 ساعت 44 دقیقه 34 ثانیه

      ویترین مدال ها

      مردم چه می گویند ؟!

      می خواستم به دنیا بیایم، در یک زایشگاه عمومی؛ پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی! مادرم گفت: چرا؟... پدر بزرگم گفت: مردم چه می گویند؟!...

      می خواستم به مدرسه بروم، همان مدرسه ی سر کوچه ی مان؛ مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟... مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

      به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی! گفتم: چرا؟... پدرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

      با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟... خواهرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

      می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟... آنها گفتند: مردم چه می گویند؟!...

      می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟... مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

      اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!... گفتم: چرا؟... همسرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

      می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. همسرم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟... همسرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

      بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در یک زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی! گفتم: چرا؟... پدرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

      بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته ی تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج کند... می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید. دخترم گفت: چه شده؟... زنم گفت: مردم چه می گویند؟!...

      مُردم. برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟!...

      از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

      خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند. حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه دارم و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نبود: مردم چه می گویند؟!...مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، حالا حتی لحظه ای هم نگران من نیستند !!!

    16. کاربران زیر از سروش تشکر کرده اند:


    17. #18
      غریبه
      256,885 امتیاز ، سطح 72
      19% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 5,865
      دستاورد ها:
      موضوع 4پست 4تشکر 4تشکر کننده 4
      جایزه ها:
      پر طرفدارترین ارسالها

      تاریخ عضویت
      -شهریور-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      19
      نوشته ها
      8,568
      اعتبار
      695
      امتیاز
      256,885
      سطح
      72
      تشکر
      70,188
      تشکر شده
      73,795 بار در 12,297 پست
      مدت زمان فعالیت
      5 ماه 3 روز 21 ساعت 22 دقیقه 58 ثانیه

      ویترین مدال ها

      امروز تو دیگر رای داده ای



      یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست هنگامی که از درب سنا خارج شد، بایک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.

      روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر از او استقبال کرد:«خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه. چون ما به

      ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر شما هم درک می کنید که راه

      دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست»

      سناتور گفت «مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم»

      سن پیتر گفت «اما در نامه ی اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در

      بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید»

      سناتور گفت «اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. میخواهم به بهشت بروم»

      سن پیتر گفت «می فهمم. به هر حال ما دستور داریم. ماموریم و معذور»

      و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین ... پایین...پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند. در آسانسور که باز

      شد، سناتور با منظرهء جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک

      ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استفبال به

      سوی او دویدند. آنها او را دوره کردندوباشادی و خنده فراوان ازخاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند.سپس برای بازی

      بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند.

      همزمان با غروب آفتاب همگی به کافه ی کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی

      های گرانبها صرف کردند. شیطان هم در جمع آنها حاضر شد وشب لذت بخشی داشتند.به سناتور آنقدر خوش گذشت که

      واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت.

      راس بیست و چهار ساعت، سن پیتر به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد.در بهشت هم سناتور با جمعی از افراد

      خوش خلق وخونگرم آشنا شد،به کنسرت های موسیقی رفتندودیدارهای زیادی هم داشتند.سناتور آنقدرخوش گذرانده

      بود که واقعا نفهمید که روز دوم هم چگونه گذشت، گرچه به خوبي روز اول نبود.

      بعد از پایان روز دوم،سن پیتر به دنبال او آمد و از او پرسیدکه آیا تصمیمش را گرفته؟سناتور گفت «خوب راستش من دراین

      مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم من جهنم را ترجیح می دهم»

      بدون هیچ کلامی، سن پیتر او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند، این بار سناتور

      بیابانی خشک و بی آب و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند هم عبوس و

      خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند.

      سناتور با تعجب از شیطان پرسید «انگار آن روز من اینجا منظرهء دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار

      خوشمزه ای خوردیم؟ زمین گلف؟ ...»

      شیطان با خنده جواب داد: «آن روز، روز انتخابات بود .امروز دیگر تو رای داده*ای»...




    18. کاربران زیر از غزل تشکر کرده اند:


    19. #19
      غریبه
      256,885 امتیاز ، سطح 72
      19% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 5,865
      دستاورد ها:
      موضوع 4پست 4تشکر 4تشکر کننده 4
      جایزه ها:
      پر طرفدارترین ارسالها

      تاریخ عضویت
      -شهریور-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      19
      نوشته ها
      8,568
      اعتبار
      695
      امتیاز
      256,885
      سطح
      72
      تشکر
      70,188
      تشکر شده
      73,795 بار در 12,297 پست
      مدت زمان فعالیت
      5 ماه 3 روز 21 ساعت 22 دقیقه 58 ثانیه

      ویترین مدال ها

      عزیزترین بخش زندگی ات

      [b]

      بچه ای نزدشیوانا رفت(در تاریخ مشرق زمین شیوانا کشاورزی بودکه او را استاد عشق و معرفت ودانایی می دانستند)و

      گفت:" مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی

      کند. لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید ."

      شیواناسراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و درمقابل درمعبد قصد دارد

      باچاقو سر دختر را ببرد.

      جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودندو کاهن معبد نیز با غرور وخونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته

      و شاهد ماجرا بود.

      شیوانا به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را درآغوش می گیرد و می بوسد.اما در

      عین حال می خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد.

      شیوانا از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند. زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود

      خود را قربانی کند، تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد.

      شیوانا تبسمی کرد و گفت : " اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست. چون تصمیم به هلا کش گرفته ای.

      عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنین ات را بکشی.

      بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای

      کاهن دخترت را قربانی کنی هیچ اتفاقی نمی افتدوشایدبه خاطرسرپیچی ازدستوربت اعظم بلا وبدبختی هم گریبانت رابگیرد ! "

      زن لختی مکث کرد. دست و پای دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه درحالی که چاقو را محکم در دست گرفته

      بود، به سمت پله سنگی معبد دوید.اماهیچ اثری از کاهن معبد نبود!

      می گویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید!!



      ***************

      هیچ چیز ویرانگرتر از این نیست كه متوجه شویم كسی كه به آن اعتماد داشته ایم عمری فریبمان داده است...






    20. کاربران زیر از غزل تشکر کرده اند:


    21. #20
      مدیر کل
      154,451 امتیاز ، سطح 56
      9% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 5,099
      دستاورد ها:
      پست 2پست 4تشکر 4تشکر کننده 4موضوع 3

      تاریخ عضویت
      -شهریور-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      3
      نوشته ها
      6,438
      اعتبار
      368
      امتیاز
      154,451
      سطح
      56
      تشکر
      51,589
      تشکر شده
      45,729 بار در 7,969 پست
      مدت زمان فعالیت
      5 ماه 3 هفته 6 روز 12 ساعت 12 دقیقه 24 ثانیه

      ویترین مدال ها

      RE: عزیزترین بخش زندگی ات

      جالب بود!

      یه هم خونه ای داشتم که تو خط مجله موفقیت بود. تو اون مجله هر دفعه دو سه تا داستان از شیوانا داشت. تنها بخش جذاب برای من تو اون مجله همین بود.:239:


    22. کاربران زیر از komeil تشکر کرده اند:


    صفحه 2 از 99 نخستنخست 12341252 ... آخرینآخرین


    مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    انجمن گفتگوی گلستانه در تلاش است بهترین ها را برای شما به ارمغان بیاورد

    طراحی و انتشار قالب توسط : ویکی وی بی | تبدیل سیستم: M!lad