انجمن گفتگوی گلستانه
گلستان ۲۴

اگر اين نخستين بازديد شماست نام نويسي کنيد ، چرا نام نويسي ؟

  • استفاده از فايل هاي پيوست به صورت نامحدود
  • بحث و گفتگو در رابطه با موضوعات انجمن
  • دسترسي به بخش هاي ويژه مخصوص کاربران سايت
  • شرکت در مسابقات با جوایز ویژه
  • ورود به حساب کاربري


    موارد ديگر را ببين


    بازيابي اطلاعات کاربري شما از طريق دکمه هاي زير قابل انجام خواهد بود

    نام نويسي فراموشي گذرواژه فراموشي گذرنامه

    صفحه 3 از 99 نخستنخست 123451353 ... آخرینآخرین
    نمایش نتایج: از 21 به 30 از 982

    موضوع: داستانک

    1. #1
      کاربر ممتاز
      153,346 امتیاز ، سطح 55
      90% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 604
      دستاورد ها:
      موضوع 4پست 4تشکر 4تشکر کننده 4

      تاریخ عضویت
      -مهر-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      78
      نوشته ها
      5,781
      اعتبار
      478
      امتیاز
      153,346
      سطح
      55
      تشکر
      35,096
      تشکر شده
      36,153 بار در 6,794 پست
      مدت زمان فعالیت
      9 ماه 4 هفته 1 روز 6 ساعت 35 دقیقه 13 ثانیه

      ویترین مدال ها

      داستانک

      سلام دوستان

      داستانهای کوتاه خودتون رو اینجا قرار بدین تا برای هر داستان یک تاپیک باز نشه.

      لطف کنید فقط داستان بذارید و نظر خودتون رو ننویسید.

      سپاسگذارم.
      [hr]
      پیرمردی عاشق بود که با همسر خود زندگی می کرد.

      دست بر قضا این پیر زن شبا خورو پف می کرد و پیر مرد عاشق هیچ شب نمی خوابید تا همسرش راحت بخوابد.

      روزی به همسر خود گفت: که من تا حالا هیچ وقت چیزی به تو نگفتم اما من پیر هم به خواب نیاز دارم من خسته ام تو شبها خورو پف می کنی و من نمی توانم بخوابم.....

      پیر زن گفت :این ها دروغه اگه راست بود از اول به من می گفتی بعد این همه عشق که به پات ریختم حالا پشیمونی و بهونه می یاری.

      چه شبی بود پر از دعوا و... پیر مرد عاشق برای ثابت کر دن حرفش شب وقتی زنش خوابید صداش رو ضبط کرد .

      صبح پیر مرد هر کاری کرد زنش بیدار شه اما نشد .

      از اون به بعد بود كه پير مرد عاشق شبا با صدای خوروپف زنش که ضبط کرده بود خوابش ميبرد و می گفت ای کاش نمی گفتم.


    2. اعتبارات داده شده به این پست

    3. #21
      کاربر ممتاز
      382,080 امتیاز ، سطح 87
      93% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 670
      دستاورد ها:
      موضوع 4پست 4تشکر 4تشکر کننده 4
      جایزه ها:
      برترین ارسال کننده

      تاریخ عضویت
      -شهریور-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      15
      محل سکونت
      اهواز
      نوشته ها
      12,913
      اعتبار
      2317
      امتیاز
      382,080
      سطح
      87
      تشکر
      52,684
      تشکر شده
      92,189 بار در 14,950 پست
      مدت زمان فعالیت
      5 ماه 2 هفته 4 روز 19 ساعت 5 دقیقه 20 ثانیه

      ویترین مدال ها

      Talking حسرت



      دخترک چند روزی بود که پاش شکسته بود و توی خونه مونده بود.از اینکه خونه نشین شده بود ونمی تونست راه بره کلافه شده بود .تصمیم گرفت به پارک بره تاحال وهواش عوض بشه .



      وقتی روی نیمکت پارک نشست ،چشمش به دختری که د و پاش فلج بود وروی نیمکت روبرو نشسته بود افتاد .از مادرش که اونو به پارک برده بود خواست تا روی اون نیمکت کنار اون دختر بشینه.



      وقتی نشست سلام کرد وسر صحبت رو با اون باز کرد.با حالتی اندهناک وگلایه مند گفت، خیلی سخته که دیگران راه می رن وما نمی تونیم. دختری که پاهاش فلج بود با تعجب به اون نگاه کرد. دخترک ادامه داد،تازه امثال شماها رو درک می کنم. دختر در جوابش خندید .



      دخترک پرسید ،چرااز حرفهای من تعجب کردی ،چرا خندیدی.دختر جواب داد ،دلیل تعجب من ازاینه که تو حسرت راه رفتن دیگران رو می خوری در حالی که من خودم رو خوشبخت تر از اونا می بینم.چون فکر می کنم من راحتم واونا خسته می شن که راه می رن.و دلیل خنده ی من اینه که تو فکر می کنی امثال منو درک می کنی. دخترک گفت ،مگه ما مثل هم نیستیم. دختر جواب داد نه،چون تو پرنده ای هستی که آزاد بودی . چند روزه که اسیر شدی. برای همینه که خودتو به در ودیوار می کوبی و حسرت آزادی رو می خوری. ولی من از بدو تولد تو قفس بودم.



      معنی آزادی رو نفهمیدم که حسرت اونو بخورم و برای رسیدن بهش تلاش کنم. برای همینه که متعجبم از شکوه های تو. من خیلی راضیم از این وضع.



      دخترک خیلی فکر کرد حق با اون دختر بود. خدارو شکر کرد که اونقدر خوشبخت بود که می تونست تفاوت بین سختی و آسایش رو درک کنه. تازه فهمیده بود که همیشه این آدمهای خوشبختند که درد رو حس می کنند ومی نالند وشکوه می کنند. چرا که اون کسی که خوشبختی رو حس نکرده از بدبختی شکوه ای نداره.


    4. کاربران زیر از بی تا تشکر کرده اند:


    5. #22
      کاربر حرفه ای
      153,017 امتیاز ، سطح 55
      84% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 933
      دستاورد ها:
      موضوع 4پست 3تشکر 4تشکر کننده 4

      تاریخ عضویت
      -مهر-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      74
      نوشته ها
      2,350
      اعتبار
      241
      امتیاز
      153,017
      سطح
      55
      تشکر
      12,200
      تشکر شده
      15,514 بار در 2,480 پست
      مدت زمان فعالیت
      2 ماه 2 روز 7 ساعت 53 دقیقه 25 ثانیه

      ویترین مدال ها

      من از خدا خواستم ...

      من از خدا خواستم که پليدي هاي مرا بزدايد
      خدا گفت : نه

      آنها براي اين در تو نيستند که من آنها را بزدايم .بلکه آنها براي اين در تو هستند که تو در برابرشان پايداري کني


      من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد
      خدا گفت : نه

      روح تو کامل است . بدن تو موقتي است


      من از خدا خواستم به من شکيبائي دهد
      خدا گفت : نه

      شکيبائي بر اثر سختي ها به دست مي آيد. شکيبائي دادني نيست بلکه به دست آوردني است


      من از خدا خواستم تا به من خوشبختي دهد
      خدا گفت : نه

      من به تو برکت مي دهم
      خوشبختي به خودت بستگي دارد



      من از خدا خواستم تا از درد ها
      آزادم سازد

      خدا گفت : نه

      درد و رنج تو را از اين جهان دور کرده و به من نزديک تر مي سازد


      من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد
      خدا گفت : نه

      تو خودت بايد رشد کني ولي من تو را مي پيرايم تا ميوه دهي


      من از خدا خواستم به من چيزهائي دهد تا از زندگي خوشم بيايد
      خدا گفت : نه

      من به تو زندگي مي بخشم تا تو از همۀ آن چيزها لذت ببري


      من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا ديگران را همان طور که او دوست دارد ، دوست داشته باشم
      خدا گفت : ... سرانجام مطلب را گرفتي

    6. کاربران زیر از سروش تشکر کرده اند:


    7. #23
      غریبه
      256,885 امتیاز ، سطح 72
      19% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 5,865
      دستاورد ها:
      موضوع 4پست 4تشکر 4تشکر کننده 4
      جایزه ها:
      پر طرفدارترین ارسالها

      تاریخ عضویت
      -شهریور-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      19
      نوشته ها
      8,566
      اعتبار
      695
      امتیاز
      256,885
      سطح
      72
      تشکر
      70,168
      تشکر شده
      73,787 بار در 12,295 پست
      مدت زمان فعالیت
      5 ماه 3 روز 21 ساعت 22 دقیقه 58 ثانیه

      ویترین مدال ها

      حکایت



      مورچه هر روز صبح زود سر کار می*رفت و بلافاصله کارش رو شروع می*کرد. با خوشحالی به میزان زیادی تولید می*کرد.

      رئیسش که یک شیر بود، از این که می*دید مورچه می*تواند بدون سرپرستی بدین گونه کار کند، بسیار متعجب بود.

      بنابراین فکر کرد که اگر مورچه می*تواند بدون هیچ گونه سرپرستی بدین گونه تولید کند، پس با داشتن یک سرپرست

      حتما میزان تولیدش بسیار بالاتر خواهد رفت. او بدین منظور گنجشکی را که تجربه بسیار زیادی در سرپرستی داشت و

      به نوشتن گزارشات عالی شهره بود، استخدام کرد. اولین تصمیم گنجشک راه اندازی دستگاه ثبت ورود و خروج بود. او

      همچنین برای نوشتن و تایپ گزارشاتش به کمک یک منشی نیاز داشت. دارکوب هم مدیریت بایگانی و تماس*های

      تلفنی را بر عهده گرفت.

      شیر از گزارشات گنجشک لذت برده و از او خواست که نمودارهایی که نرخ تولید را توصیف می*کند تهیه نموده که با آن

      بشود روندها را تجزیه و تحلیل کند. او می*توانست از این موارد در گزارشاتی که به هیئت مدیره می*داد استفاده کند.

      بنابراین گنجشک مجبور شد که کامپیوتر جدیدی به همراه یک دستگاه پرینت لیزری بخرد. او از یک کلاغ برای مدیریت

      واحد تکنولوژی اطلاعات استفاده کرد. مورچه که زمانی بسیار بهره ور و راحت بود، از این کاغذبازی افراطی و جلساتی

      که بیشترین وقتش را هدر می داد متنفر بود.

      شیر به این نتیجه رسید که زمان آن فرا رسیده که شخصی را به عنوان مسئول واحدی که مورچه در آن کار می*کرد را

      معرفی کند. این سمت به جیرجیرک داده شد. اولین تصمیم او هم خرید یک فرش و نیز یک صندلی ارگونومیک برای

      دفترش بود. این مسئول جدید یعنی جیرجیرک هم به یک کامپیوتر و یک دستیار شخصی که از واحد قبلی*اش آورده بود،

      به منظور کمک به برنامه بهینه*سازی استراتژیک کنترل کارها و بودجه نیاز پیدا کرد.

      اکنون واحدی که مورچه در آن کار می*کرد، به مکان غمگینی تبدیل شده بود که دیگر هیچ کسی در آنجا نمی*خندید و

      همه ناراحت بودند. در این زمان بود که جیرجیرک، رئیس یعنی شیر را متقاعد کرد که نیاز مبرم به شروع یک مطالعه

      درخصوص سنجش شرایط محیطی دارد. با مرور هزینه*هایی که برای اداره واحد مورچه میشد، شیر فهمید که بهره*وری

      بسیار کمتر از گذشته شده است. بنابراین او عقابی که مشاور شناخته شده و معتبر بود را برای ممیزی و پیشنهاد راه

      حل اصلاحی استخدام نمود.

      عقاب سه ماه را در آن واحد گذراند و با یک گزارش حجیم چند جلدی باز آمد. نتیجه نهایی این بود:

      "تعداد کارکنان بسیار زیاد است".

      حدس می زنید اولین کسی که شیر اخراج کرد چه کسی بود؟

      مسلما مورچه! چون او عدم انگیزه اش را نشان داده و نگرش منفی داشت.


    8. کاربران زیر از غزل تشکر کرده اند:


    9. #24
      غریبه
      256,885 امتیاز ، سطح 72
      19% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 5,865
      دستاورد ها:
      موضوع 4پست 4تشکر 4تشکر کننده 4
      جایزه ها:
      پر طرفدارترین ارسالها

      تاریخ عضویت
      -شهریور-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      19
      نوشته ها
      8,566
      اعتبار
      695
      امتیاز
      256,885
      سطح
      72
      تشکر
      70,168
      تشکر شده
      73,787 بار در 12,295 پست
      مدت زمان فعالیت
      5 ماه 3 روز 21 ساعت 22 دقیقه 58 ثانیه

      ویترین مدال ها

      محمدباقرطلبه جوان و دختر فراری



      شب هنگام محمد باقر - طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود كه به ناگاه دختري وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به طلبه بيچاره اشاره کرد که سكوت كند و هيچ نگويد. دختر پرسيد: شام چه داري؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر كه شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشه*اي از اتاق خوابيد.

      صبح که دختر از خواب بيدار شد و از اتاق خارج شد مأموران، شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند. شاه عصباني پرسيد چرا شب به ما اطلاع ندادي و ....

      محمد باقر گفت: شاهزاده تهديد کرد که اگر به کسي خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد. شاه دستور داد که تحقيق شود که آيا اين جوان خطايي کرده يا نه؟ و بعد از تحقيق از محمد باقر پرسيد چطور توانستي در برابر نفست مقاومت نمايي؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه ديد که تمام انگشتانش سوخته و ... علت را پرسيد.

      طلبه گفت: چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه مي*نمود. هر بار که نفسم وسوسه مي*کرد يکي از انگشتان را بر روي شعله سوزان شمع مي*گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدين وسيله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا، شيطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ايمانم را بسوزاند.

      شاه عباس از تقوا و پرهيز کاري او خوشش آمد و دستور داد همين شاهزاده را به عقد مير محمد باقر در آوردند و به او لقب ميرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وي به عظمت و نيکي ياد کرده و نام و يادش را گرامي مي*دارند.

      از مهم ترين شاگردان وي مي*توان به ملاصدرا اشاره نمود.



    10. کاربران زیر از غزل تشکر کرده اند:


    11. #25
      کاربر ممتاز
      382,080 امتیاز ، سطح 87
      93% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 670
      دستاورد ها:
      موضوع 4پست 4تشکر 4تشکر کننده 4
      جایزه ها:
      برترین ارسال کننده

      تاریخ عضویت
      -شهریور-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      15
      محل سکونت
      اهواز
      نوشته ها
      12,913
      اعتبار
      2317
      امتیاز
      382,080
      سطح
      87
      تشکر
      52,684
      تشکر شده
      92,189 بار در 14,950 پست
      مدت زمان فعالیت
      5 ماه 2 هفته 4 روز 19 ساعت 5 دقیقه 20 ثانیه

      ویترین مدال ها

      Talking مجنون

      مجنونﺭﻭﺯﯼ ﻣﺠﻨﻮﻥ!!..
      ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺳﺠﺎﺩﻩ ﺷﺨﺼﯽ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻧﻤﺎﺯ ﻋﺒﻮﺭ
      ﮐﺮﺩ!!.
      ﻣﺮﺩ ﻧﻤﺎﺯﺵ ﺭﺍ ﺷﮑﺴﺖ!!...
      ..
      ﻭ!!.
      ﮔﻔﺖ:
      ﻣﺮﺩﮎ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺭﺍﺯ ﻭ ﻧﯿﺎﺯ ﺑﺎ ﺧﺪﺍ ﺑﻮﺩﻡ!!...
      ﺗﻮ!!..
      ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺍﯾﻦ ﺭﺷﺘﻪ ﺭﺍ ﺑﺮﯾﺪﯼ؟؟!!...
      ﻣﺠﻨﻮﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ!!...
      ﮔﻔﺖ:
      ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﻫﺴﺘﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﺪﯾﺪﻡ!!...
      ﺗﻮ ﻋﺎﺷﻖ ﺧﺪﺍﯼ ﻭ ﻣﺮﺍ ﺩﯾﺪﯼ؟

    12. کاربران زیر از بی تا تشکر کرده اند:


    13. #26
      کاربر ممتاز
      153,346 امتیاز ، سطح 55
      90% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 604
      دستاورد ها:
      موضوع 4پست 4تشکر 4تشکر کننده 4

      تاریخ عضویت
      -مهر-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      78
      نوشته ها
      5,781
      اعتبار
      478
      امتیاز
      153,346
      سطح
      55
      تشکر
      35,096
      تشکر شده
      36,153 بار در 6,794 پست
      مدت زمان فعالیت
      9 ماه 4 هفته 1 روز 6 ساعت 35 دقیقه 13 ثانیه

      ویترین مدال ها

      RE: داستانک

      مردی نزد روانپزشک رفت و از غمی که در سینه داشت سخن گفت.

      روان پزشک پاسخ داد : در شهر دلقکی است که مردم را میخنداند و شاد میکند، نزد او برو تا غم خود را فراموش کنی.

      مرد لبخند تلخی زد و گفت : من همان دلقکم!!!

    14. کاربران زیر از MaRsHaL تشکر کرده اند:


    15. #27
      کاربر حرفه ای
      27,553 امتیاز ، سطح 24
      1% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 2,397
      دستاورد ها:
      موضوع 2پست 3تشکر 4تشکر کننده 3

      تاریخ عضویت
      -شهریور-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      9
      نوشته ها
      1,922
      اعتبار
      91
      امتیاز
      27,553
      سطح
      24
      تشکر
      4,040
      تشکر شده
      11,604 بار در 2,828 پست
      مدت زمان فعالیت
      1 ماه 1 هفته 6 روز 15 ساعت 54 دقیقه 45 ثانیه

      ویترین مدال ها

      RE: داستانک

      پدر كودك را بلند كرد و در آغوش گرفت.
      كودك هم می خواست پدر را بلند كند.
      وقتی روی زمین آمد دست های كوچكش را دور پاهای پدر حلقه كرد تا پدر را بلند كند
      ولی نتوانست.
      با خود گفت حتماً چند سال بعد می توانم.
      بیست سال بعد پسر توانست پدر را بلند كند.
      پدر سبك بود. به سبكی یك پلاك و چند تكه استخوان
      "به قلم محمد مبینی"

    16. کاربران زیر از امیرعلی تشکر کرده اند:


    17. #28
      کاربر حرفه ای
      27,553 امتیاز ، سطح 24
      1% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 2,397
      دستاورد ها:
      موضوع 2پست 3تشکر 4تشکر کننده 3

      تاریخ عضویت
      -شهریور-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      9
      نوشته ها
      1,922
      اعتبار
      91
      امتیاز
      27,553
      سطح
      24
      تشکر
      4,040
      تشکر شده
      11,604 بار در 2,828 پست
      مدت زمان فعالیت
      1 ماه 1 هفته 6 روز 15 ساعت 54 دقیقه 45 ثانیه

      ویترین مدال ها

      RE: داستانک

      همه برن سجده..!!!
      کمپوت
      داشتم تو جبهه مصاحبه می گرفتم کنارم ایستاده بود که یه هو یه خمپاره اومد و بومممممم..... نگاه کردم دیدم ترکش بهش خورده و افتاده زمین دوربینو برداشتم رفتم سراغش. بهش گفتم تو این لحظات آخر زندگی اگه حرفی صحبتی داری بگو...
      در حالی که داشت اشهد و شهادتینش رو زیر لب زمزمه می کرد گفت: من از امت شهید پرور ایران یه خواهش دارم .اونم اینکه وقتی کمپوت می فرستید جبهه خواهشا پوستشو، اون کاغذ روشو نکَنید بهش گفتم: بابا این چه جمله ایه قراره از تلویزون پخش شه ها یه جمله بهتر بگو برادر...
      با همون لهجه اصفهونیش گفت: اخوی آخه نمی دونی تا حالا سه دفعه به من رب گوجه افتاده.
      همه برن سجده..!!!
      شب سیزده رجب بود. حدود 2000 بسیجی لشگر ثارالله در نمازخانه لشگر جمع شده بودند. بعد از نماز محمد حسین پشت تریبون رفت و گفت امشب شب بسیار عزیزی است و ذکری دارد که ثواب بسیار دارد و در حالت سجده باید گفته شود. تعجب کردم! همچین ذکری یادم نمی آمد! خلاصه تمام این جمعیت به سجده رفتند که محمد حسین این ذکر را بگوید و بقیه تکرار کند. هر چه صبر کردیم خبری نشد. کم کم بعضی از افراد سرشان را بلند کردند و در کمال ناباوری دیدند که پشت تریبون خالی است و او یک جمعیت 2000 نفری را سر کار گذاشته است. بچه ها منفجر شدند از خنده و مسئولان به خاطر شاد کردن بچه ها به محمد حسین یک رادیو هدیه کردند!

    18. کاربران زیر از امیرعلی تشکر کرده اند:


    19. #29
      کاربر ممتاز
      153,346 امتیاز ، سطح 55
      90% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 604
      دستاورد ها:
      موضوع 4پست 4تشکر 4تشکر کننده 4

      تاریخ عضویت
      -مهر-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      78
      نوشته ها
      5,781
      اعتبار
      478
      امتیاز
      153,346
      سطح
      55
      تشکر
      35,096
      تشکر شده
      36,153 بار در 6,794 پست
      مدت زمان فعالیت
      9 ماه 4 هفته 1 روز 6 ساعت 35 دقیقه 13 ثانیه

      ویترین مدال ها

      RE: داستانک

      فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهای سرداری محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مأمور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات با پایتخت فرستاده شدند.

      فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید:

      "ای سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه می کنی؟"

      سردار پاسخ داد:

      "ای فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود."

      فرمانروا پرسید:

      "و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهی کرد؟"

      سردار گفت:

      "آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد!"

      فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد.

      سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید:

      "آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟"
      همسر سردار گفت:

      "راستش را بخواهی، من به هیچ چیزی توجه نکردم."

      سردار با تعجب پرسید:

      "پس حواست کجا بود؟"

      همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت:

      "تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه می*کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!"

    20. کاربران زیر از MaRsHaL تشکر کرده اند:


    21. #30
      کاربر حرفه ای
      27,553 امتیاز ، سطح 24
      1% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 2,397
      دستاورد ها:
      موضوع 2پست 3تشکر 4تشکر کننده 3

      تاریخ عضویت
      -شهریور-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      9
      نوشته ها
      1,922
      اعتبار
      91
      امتیاز
      27,553
      سطح
      24
      تشکر
      4,040
      تشکر شده
      11,604 بار در 2,828 پست
      مدت زمان فعالیت
      1 ماه 1 هفته 6 روز 15 ساعت 54 دقیقه 45 ثانیه

      ویترین مدال ها

      RE: داستانک

      سؤال امتحان نهایی فیزیک دانشگاه کپنهاگ

      چگونه می*توان با یک فشارسنج ارتفاع یک آسمان*خراش را محاسبه کرد؟

      پاسخ یک دانشجو:


      ” یک نخ بلند به گردن فشارسنج می*بندیم و آن را از سقف ساختمان

      به سمت زمین می*فرستیم.

      طول نخ به اضافه طول فشارسنج برابر ارتفاع آسمان*خراش خواهد بود.”

      این پاسخ ابتکاری چنان استاد را خشمگین کرد که دانشجو را رد کرد.
      دانشجو با پافشاری بر اینکه پاسخش درست است به نتیجه امتحان اعتراض کرد.

      دانشگاه یک داور مستقل را برای تصمیم درباره این موضوع تعیین کرد….


      داور دانشجو را خواست و به او شش دقیقه وقت داد تا راه حل مسئله

      را به طور شفاهی بیان کند تا معلوم شود که با اصول اولیه فیزیک آشنایی دارد.

      دانشجو پنج دقیقه غرق تفکر ساکت نشست.

      داور به او یادآوری کرد که وقتش درحال اتمام است.

      دانشجو پاسخ داد که چندین پاسخ مناسب دارد اما تردید دارد کدام را بگوید.

      وقتی به او اخطار کردند عجله کند چنین پاسخ داد:

      “اول اینکه می*توان فشارسنج را برد روی سقف آسمان*خراش،

      آنرا از لبه ساختمان پائین انداخت و مدت زمان رسیدن آن به زمین را اندازه گرفت.

      ارتفاع ساختمان مساوی یک دوم g ضربدر t به توان دو خواهد بود. اما بیچاره فشارسنج .”

      “یا اگر هوا آفتابی باشد می*توان فشارسنج را عمودی بر زمین گذاشت

      و طول سایه*اش را اندازه گرفت. بعد طول سایه آسمان*خراش را اندازه گرفت

      و سپس با یک تناسب ساده ارتفاع آسمان*خراش را بدست آورد .”

      “اما اگر بخواهیم خیلی علمی باشیم، می*توان یک تکه نخ کوتاه به فشارسنج بست

      و آنرا مثل یک پاندول به نوسان درآورد، نخست در سطح زمین وسپس روی

      سقف آسمان*خراش. ارتفاع را از اختلاف نیروی جاذبه می*توان محاسبه کرد : T = 2 pi sqrt(l / g) .”

      “یا اگر آسمان*خراش پله اضطراری داشته باشد،

      می*توان ارتفاع ساختمان را با بارومتر اندازه زد و بعد آنها را با هم جمع کرد.”

      “البته اگر خیلی گیر و اصولگرا باشید می*توان از فشارسنج برای اندازه*گیری

      فشار هوا در سقف و روی زمین استفاده کرد و اختلاف آن برحسب میلی*بار

      را به فوت تبدیل کرد تا ارتفاع ساختمان بدست آید.”

      “ولی چون همیشه ما را تشویق می*کنند که استقلال ذهنی را تمرین کنیم

      و از روش*های عملی استفاده کنیم، بدون شک بهترین روش آنست که

      در اتاق سرایدار را بزنیم و به او بگوییم:

      اگر ارتفاع این ساختمان را به من بگویی یک فشارسنج نو و زیبا به تو می*دهم.”

      این دانشجو کسی نبود جز نیلز بور،

      تنها دانمارکی که موفق شد جایزه نوبل در رشته فیزیک را دریافت کند.

    22. کاربران زیر از امیرعلی تشکر کرده اند:


    صفحه 3 از 99 نخستنخست 123451353 ... آخرینآخرین


    مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    انجمن گفتگوی گلستانه در تلاش است بهترین ها را برای شما به ارمغان بیاورد

    طراحی و انتشار قالب توسط : ویکی وی بی | تبدیل سیستم: M!lad