انجمن گفتگوی گلستانه
گلستان ۲۴

اگر اين نخستين بازديد شماست نام نويسي کنيد ، چرا نام نويسي ؟

  • استفاده از فايل هاي پيوست به صورت نامحدود
  • بحث و گفتگو در رابطه با موضوعات انجمن
  • دسترسي به بخش هاي ويژه مخصوص کاربران سايت
  • شرکت در مسابقات با جوایز ویژه
  • ورود به حساب کاربري


    موارد ديگر را ببين


    بازيابي اطلاعات کاربري شما از طريق دکمه هاي زير قابل انجام خواهد بود

    نام نويسي فراموشي گذرواژه فراموشي گذرنامه

    صفحه 1 از 99 1231151 ... آخرینآخرین
    نمایش نتایج: از 1 به 10 از 982

    موضوع: داستانک

    1. #1
      کاربر ممتاز
      153,346 امتیاز ، سطح 55
      90% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 604
      دستاورد ها:
      موضوع 4پست 4تشکر 4تشکر کننده 4

      تاریخ عضویت
      -مهر-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      78
      نوشته ها
      5,781
      اعتبار
      478
      امتیاز
      153,346
      سطح
      55
      تشکر
      35,096
      تشکر شده
      36,153 بار در 6,794 پست
      مدت زمان فعالیت
      9 ماه 4 هفته 1 روز 6 ساعت 35 دقیقه 13 ثانیه

      ویترین مدال ها

      داستانک

      سلام دوستان

      داستانهای کوتاه خودتون رو اینجا قرار بدین تا برای هر داستان یک تاپیک باز نشه.

      لطف کنید فقط داستان بذارید و نظر خودتون رو ننویسید.

      سپاسگذارم.
      [hr]
      پیرمردی عاشق بود که با همسر خود زندگی می کرد.

      دست بر قضا این پیر زن شبا خورو پف می کرد و پیر مرد عاشق هیچ شب نمی خوابید تا همسرش راحت بخوابد.

      روزی به همسر خود گفت: که من تا حالا هیچ وقت چیزی به تو نگفتم اما من پیر هم به خواب نیاز دارم من خسته ام تو شبها خورو پف می کنی و من نمی توانم بخوابم.....

      پیر زن گفت :این ها دروغه اگه راست بود از اول به من می گفتی بعد این همه عشق که به پات ریختم حالا پشیمونی و بهونه می یاری.

      چه شبی بود پر از دعوا و... پیر مرد عاشق برای ثابت کر دن حرفش شب وقتی زنش خوابید صداش رو ضبط کرد .

      صبح پیر مرد هر کاری کرد زنش بیدار شه اما نشد .

      از اون به بعد بود كه پير مرد عاشق شبا با صدای خوروپف زنش که ضبط کرده بود خوابش ميبرد و می گفت ای کاش نمی گفتم.


    2. اعتبارات داده شده به این پست

    3. #2
      کاربر ممتاز
      194,878 امتیاز ، سطح 62
      94% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 372
      دستاورد ها:
      موضوع 4پست 4تشکر 4تشکر کننده 4

      تاریخ عضویت
      -شهریور-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      5
      نوشته ها
      5,116
      اعتبار
      2609
      امتیاز
      194,878
      سطح
      62
      تشکر
      16,125
      تشکر شده
      42,048 بار در 5,363 پست
      مدت زمان فعالیت
      3 ماه 1 هفته 2 روز 13 ساعت 26 دقیقه 15 ثانیه

      ویترین مدال ها

      امتحان وزیران

      یکی از روزها، پادشاه سه وزیرش را فراخواند و از آنها درخواست کرد کار عجیبی انجام دهند :
      از هر وزیر خواست تا کیسه ای برداشته و به باغ قصر برود و اینکه این کیسه ها را برای پادشاه با میوه ها و محصولات تازه پر کنند.
      همچنین از آنها خواست که در این کار از هیچ کس کمکی نگیرند و آن را به شخص دیگری واگذار نکنند…
      وزراء از دستور شاه تعجب کرده و هر کدام کیسه ای برداشته و به سوی باغ به راه افتادند !...

      وزیر اول که به دنبال راضی کردن شاه بود بهترین میوه ها و با کیفیت ترین محصولات را جمع آوری کرده و پیوسته بهترین را انتخاب می کرد تا اینکه کیسه اش پر شد…

      وزیر دوم با خود فکر می کرد که شاه این میوه ها را برای خود نمی خواهد و احتیاجی به آنها ندارد و درون کیسه را نیز نگاه نمی کند، پس با تنبلی و اهمال شروع به جمع کردن نمود و خوب و بد را از هم جدا نمی کرد تا اینکه کیسه را با میوه ها پر نمود…

      وزیر سوم که اعتقاد داشت شاه به محتویات این کیسه اصلا اهمیتی نمی دهد. کیسه را با علف و برگ درخت و خاشاک پر نمود !!!

      روز بعد پادشاه دستور داد که وزیران را به همراه کیسه هایی که پر کرده اند بیاورند

      و وقتی وزیران نزد شاه آمدند، به سربازانش دستور داد، سه وزیر را گرفته و هرکدام را جدا گانه با کیسه اش به مدت سه ماه زندانی کنند…!!!

    4. کاربران زیر از Amin_Rahimi تشکر کرده اند:


    5. #3
      کاربر ممتاز
      194,878 امتیاز ، سطح 62
      94% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 372
      دستاورد ها:
      موضوع 4پست 4تشکر 4تشکر کننده 4

      تاریخ عضویت
      -شهریور-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      5
      نوشته ها
      5,116
      اعتبار
      2609
      امتیاز
      194,878
      سطح
      62
      تشکر
      16,125
      تشکر شده
      42,048 بار در 5,363 پست
      مدت زمان فعالیت
      3 ماه 1 هفته 2 روز 13 ساعت 26 دقیقه 15 ثانیه

      ویترین مدال ها

      راز زوج خیلی خوشبخت

      روزی یک زوج،بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند. تو این مراسم سردبیرهای روزنامه*های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشان (راز خوشبختیشان) را بفهمند.

      سردبیر می*پرسد: "آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یک همچین چیزی چطور ممکن است"؟

      شوهر روزهای ماه عسل رو به یاد می*آورد و می*گوید: "بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم. آنجا برای اسب سواری هر دو، دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم. اسبی که من انتخاب کرده بودم مخوب بود. ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود. سر راهمان آن اسب ناگهان پرید و همسرم را از زین انداخت. همسرم خودش را جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت: "این بار اولت هست".

      بعد یک مدت، دوباره همان اتفاق افتاد. این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب کرد و گفت:"این بار دومت هست".

      *و بعد سوار اسب شد و راه افتادیم. وقتی که اسب برای سومین بار همسرم را انداخت؛ همسرم با آرامش تفنگش* را از کیف در آورد و با آرامش شلیک کرد و آن اسب را کشت. سر همسرم داد کشیدم و گفتم: "چکار کردی روانی؟ دیوانه شدی؟ حیوان بیچاره را چرا کشتی؟"

      همسرم یه نگاهی به من کرد وگفت: "این بار اولت هست".

    6. کاربران زیر از Amin_Rahimi تشکر کرده اند:


    7. #4
      کاربر ممتاز
      194,878 امتیاز ، سطح 62
      94% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 372
      دستاورد ها:
      موضوع 4پست 4تشکر 4تشکر کننده 4

      تاریخ عضویت
      -شهریور-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      5
      نوشته ها
      5,116
      اعتبار
      2609
      امتیاز
      194,878
      سطح
      62
      تشکر
      16,125
      تشکر شده
      42,048 بار در 5,363 پست
      مدت زمان فعالیت
      3 ماه 1 هفته 2 روز 13 ساعت 26 دقیقه 15 ثانیه

      ویترین مدال ها

      سمعک

      مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي اش کم شده است...

      به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي دانست اين موضوع را چگونه با او درميان بگذارد.
      به اين خاطر، نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت.
      دکتر گفت: براي اينکه بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است، آزمايش ساده اي وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو...

      « ابتدا در فاصله 4 متري او بايست و با صداي معمولي، مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد، همين کار را در فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد. »

      آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.



      سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد:

      « عزيزم ، شام چي داريم؟ »

      جوابي نشنيد بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابي نشنيد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت:

      « عزيزم شام چي داريم؟ »

      و همسرش گفت:

      « مگه کري؟! » براي چهارمين بار ميگم: « خوراک مرغ » !!

    8. کاربران زیر از Amin_Rahimi تشکر کرده اند:


    9. #5
      14,423 امتیاز ، سطح 17
      49% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 827
      دستاورد ها:
      موضوع 1پست 2تشکر 3تشکر کننده 2

      تاریخ عضویت
      -شهریور-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      28
      نوشته ها
      114
      اعتبار
      23
      امتیاز
      14,423
      سطح
      17
      تشکر
      1,527
      تشکر شده
      1,334 بار در 206 پست
      مدت زمان فعالیت
      1 هفته 2 روز 12 ساعت 56 دقیقه 42 ثانیه

      RE: امتحان وزیران

      احتمالا این دوستمان یادش رفته داستان رو تا آخر بنویسه !!!
      بقیه اش اینجوریه که :
      وقتی وزیران نزد شاه آمدند، به سربازانش دستور داد، سه وزیر را گرفته و هرکدام را جدا گانه با کیسه اش به مدت سه ماه زندانی کنند…!!!
      در زندانی دور که هیچ کس دستش به آنجا نرسد و هیچ آب و غذایی هم به آنها نرسانند
      وزیر اول پیوسته از میوه های خوبی که جمع آوری کرده بود می خورد تا اینکه سه ماه به پایان رسید.
      اما وزیر دوم ، این سه ماه را با سختی و گرسنگی و مقدار میوه های تازه ای که جمع آوری کرده بود سپری کرد.
      و وزیر سوم قبل از اینکه ماه اول به پایان برسد از گرسنگی مرد.
      ………………….

      حال از خود این سؤال را بپرسیم ، ما از کدام گروه هستیم ؟ زیرا ما الآن در باغ دنیا بوده و آزادیم تا اعمال خوب یا اعمال بد و فاسد را جمع آوری کنیم ،
      اما فردا زمانی که ملک الموت امر می شود تا ما را در قبرمان زندانی کند
      در آن زندان تنگ و تاریک و در تنهایی ،
      نظرت چیست؟
      آنجاست که اعمال خوب و پاکیزه ای که در زندگی دنیا جمع کرده ایم به ما سود می رسانند.
      الله تعالی می فرماید: (وَتَزَوَّدُواْ فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوَى وَاتَّقُونِ يَا أُوْلِي الأَلْبَابِ) البقره 197
      و توشه برگيريد كه بهترين توشه پرهيزگاري است ، و اي خردمندان ! از ( خشم و كيفر ) من بپرهيزيد .
      پس کمی بایستیم و با خود بیاندیشیم .. فردا در زندانمان چه خواهیم کرد !!!

    10. کاربران زیر از nosrat تشکر کرده اند:


    11. #6
      کاربر فعال
      14,924 امتیاز ، سطح 17
      80% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 326
      دستاورد ها:
      پست 2تشکر 4تشکر کننده 3موضوع 2

      تاریخ عضویت
      -شهریور-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      25
      نوشته ها
      406
      اعتبار
      82
      امتیاز
      14,924
      سطح
      17
      تشکر
      4,856
      تشکر شده
      3,534 بار در 437 پست
      مدت زمان فعالیت
      2 هفته 2 روز 16 ساعت 31 دقیقه 52 ثانیه

      هنر خوب زيستن ( قدرداني )

      ارزشمندترین چیزهای زندگی معمولا دیده نمی شوند ویا لمس نمی گردند، بلکه در دل حس می شوند .
      پس از 21 سال زندگی مشترک همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم.
      زنم گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد.
      آن زن مادرم بود که 19 سال پیش از این بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی ونامنظم به او سر بزنم .
      آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم .
      مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟
      او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیر منتظره را نشانه یک خبر بد می دانست.
      به او گفتم: بنظرم رسید بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما دونفر امشب را با هم باشیم.
      او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد .
      آن جمعه پس از کار وقتی برای بردنش می رفتم کمی عصبی بودم.
      وقتی رسیدم دیدم که او هم کمی عصبی بود کتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود،موهایش را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود.
      با چهره ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد .
      وقتی سوار ماشین می شد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون میروم و آنها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند و نمیتوانند برای شنیدن ما وقع امشب منتظر بمانند.
      ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود .
      دستم را چنان گرفته بود که گوئی همسر رئیس جمهور بود.
      پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم.
      هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یاد آوری خاطرات گذشته به من می نگرد، و به من گفت یادش می آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران می رفتیم او بود که منوی رستوران را می خواند.
      من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسیده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم.
      هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولی داشتیم، هیچ چیز غیر عادی بین ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پیرامون وقایع جاری بود و آنقدر حرف زدیم که سینما را از دست دادیم.
      وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.
      وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟
      من هم در جواب گفتم خیلی بیشتر از آنچه که می توانستم تصور کنم .
      چند روز بعد مادر م در اثر یک حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیار سریعتر از آن واقع شد که بتوانم کاری کنم.
      کمی بعد پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم بدستم رسید.
      یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود:
      نمی دانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای 2 نفر پرداخت کرده ام یکی برای تو و یکی برای همسرت.
      و تو هرگز نخواهی فهمید که آن شب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم .
      در آن هنگام بود که دریافتم چقدر اهمیت دارد که به موقع به عزیزانمان بگوئیم که دوستشان داریم و زمانی که شایسته آنهاست به آنها اختصاص دهیم. هیچ چیز در زندگی مهمتر از خدا وخانواده نیست.
      زمانی که شایسته عزیزانتان است به آنها اختصاص دهید زیرا هرگز نمی توان این امور را به وقت دیگری واگذار نمود.



    12. کاربران زیر از alangcity تشکر کرده اند:


    13. #7
      کاربر حرفه ای
      27,553 امتیاز ، سطح 24
      1% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 2,397
      دستاورد ها:
      موضوع 2پست 3تشکر 4تشکر کننده 3

      تاریخ عضویت
      -شهریور-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      9
      نوشته ها
      1,922
      اعتبار
      91
      امتیاز
      27,553
      سطح
      24
      تشکر
      4,040
      تشکر شده
      11,604 بار در 2,828 پست
      مدت زمان فعالیت
      1 ماه 1 هفته 6 روز 15 ساعت 54 دقیقه 45 ثانیه

      ویترین مدال ها

      سه پرسش سقراط


      هر زمان شايعه اي روشنيديد و يا خواستيد شايعه اي را تكرار كنيد اين فلسفه را در ذهن خود داشته باشيد!

      در يونان باستان سقراط به دليل خرد و درايت فراوانش مورد ستايش بود.

      روزي فيلسوف بزرگي كه از آشنايان سقراط بود،با هيجان نزد او آمد و گفت:سقراط ميداني راجع به يكي ازشاگردانت چه شنيده ام؟

      سقراط پاسخ داد:"لحظه اي صبر كن. قبل از اينكه به من چيزي بگويي از تومي خواهم آزمون كوچكي را كه نامش سه پرسش است پاسخ دهي."مرد پرسيد:سه پرسش؟ سقراط گفت:بله درست است. قبل از اينكه راجع به شاگردم با من صحبت كني،لحظه اي آنچه را كه قصد گفتنش را داري امتحان كنيم.

      اولين پرسش حقيقت است.

      كاملا مطمئني كه آنچه را كه مي خواهي به من بگويي حقيقت دارد؟

      مرد جواب داد:"نه،فقط در موردش شنيده ام."

      سقراط گفت:"بسيار خوب،پس واقعا نمي داني كه خبردرست است يا نادرست.

      حالا بيا پرسش دوم را بگويم،"پرسش خوبي"

      آنچه را كه در موردشاگردم مي خواهي به من بگويي خبرخوبي است؟

      "مردپاسخ داد:"نه،برعكس…"

      سقراط ادامه داد:"پس مي خواهي خبري بد در مورد شاگردم كه حتي درمورد آن مطمئن هم نيستي بگويي؟"مرد كمي دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.

      سقراط ادامه داد:"و اما پرسش سوم سودمند بودن است.

      آن چه را كه مي خواهي در مورد شاگردم به من بگويي برايم سودمند است؟

      "مرد پاسخ داد:"نه، واقعا…"

      سقراط نتيجه گيري كرد:"اگرمي خواهي به من چيزي رابگويي كه نه حقيقت دارد و نه خوب است و نه حتي سودمند است پس چرا اصلا آن رابه من مي گويي؟"

    14. کاربران زیر از امیرعلی تشکر کرده اند:


    15. #8
      غریبه
      256,885 امتیاز ، سطح 72
      19% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 5,865
      دستاورد ها:
      موضوع 4پست 4تشکر 4تشکر کننده 4
      جایزه ها:
      پر طرفدارترین ارسالها

      تاریخ عضویت
      -شهریور-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      19
      نوشته ها
      8,566
      اعتبار
      695
      امتیاز
      256,885
      سطح
      72
      تشکر
      70,168
      تشکر شده
      73,787 بار در 12,295 پست
      مدت زمان فعالیت
      5 ماه 3 روز 21 ساعت 22 دقیقه 58 ثانیه

      ویترین مدال ها

      RE: سه پرسش سقراط

      سلام
      میدونین سقراط پسر یک سنگتراش بود و مادرش شغل مامایی داشت ؟
      همسرش زن بسیار زشت و بداخلاقی بوده و حتما داستان ساختن خانه توسط سقراط رو هم خوندیدن.
      اگه نخوندین حتما مطالعه کنین بسیار پند آموزه .البته این داستان توسط یکی از شاعران ایرانی به نظم کشیده شده و با این مطلع آغاز میشه:
      در کتاب آمد که در عهد قدیم
      خانه ای می ساخت سقراط حکیم

      بقیه شو خودتون زحمتشو بکشین

    16. کاربران زیر از غزل تشکر کرده اند:


    17. #9
      کاربر ویژه
      237,702 امتیاز ، سطح 69
      46% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 3,748
      دستاورد ها:
      موضوع 4پست 4تشکر 4تشکر کننده 4
      جایزه ها:
      با تجربه ترین کاربر

      تاریخ عضویت
      -شهریور-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      6
      نوشته ها
      5,036
      اعتبار
      538
      امتیاز
      237,702
      سطح
      69
      تشکر
      46,175
      تشکر شده
      47,604 بار در 5,195 پست
      مدت زمان فعالیت
      6 ماه 1 هفته 50 دقیقه 51 ثانیه

      ویترین مدال ها

      بی ریاترین بیان عشق به همسر در مقابل ببر وحشی



      نهایت عشق !

      یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
      برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.

      در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،داستان کوتاهی تعریف کرد:

      یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

      داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

      بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

      قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

    18. کاربران زیر از سید پیام تشکر کرده اند:


    19. #10
      کاربر ممتاز
      194,878 امتیاز ، سطح 62
      94% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 372
      دستاورد ها:
      موضوع 4پست 4تشکر 4تشکر کننده 4

      تاریخ عضویت
      -شهریور-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      5
      نوشته ها
      5,116
      اعتبار
      2609
      امتیاز
      194,878
      سطح
      62
      تشکر
      16,125
      تشکر شده
      42,048 بار در 5,363 پست
      مدت زمان فعالیت
      3 ماه 1 هفته 2 روز 13 ساعت 26 دقیقه 15 ثانیه

      ویترین مدال ها

      چند داستان کوتاه و ظنز

      توهم


      توهم
      این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم می*خورد که واقعیه:
      دوستم تعریف می*کرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!
      این*طوری تعریف می*کنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد.
      وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه می*بینم، نه از موتور ماشین سر در می*ارم!

      توهم
      این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم می*خورد که واقعیه:
      دوستم تعریف می*کرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!
      این*طوری تعریف می*کنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد.
      وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه می*بینم، نه از موتور ماشین سر در می*ارم!
      راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود.
      با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بی*صدا بغل دستم وایساد. من هم بی*معطلی پریدم توش.
      این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!!
      خیلی ترسیدم. داشتم به خودم می*اومدم که ماشین یهو همون طور بی*صدا راه افتاد.
      هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه!
      تمام تنم یخ کرده بود. نمی*تونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت می*رفت طرف دره.
      تو لحظه*های آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.
      تو لحظه*های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده.
      نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه می*رفت، یه دست می*اومد و فرمون رو می*پیچوند.
      از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند می*دویدم که هوا کم آورده بودم.
      دویدم به سمت آبادی که نور ازش می*اومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم.
      وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو،
      یکیشون داد زد: ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل می‎دادیم سوار ماشین ما شده بود.
      [hr]
      عیب کوچولوی عروس


      جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد.

      جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است
      پیرزن گفت:اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر تمام می شود

      جوان گفت: شنیده ام زبانش هم لکنت دارد
      پیرزن گفت: این هم دیگر نعمتی است زیرا می دانید که عیب بزرگ زن ها پر حرفی است اما این دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفی نمی کند و سرت را به درد نمی آورد

      جوان گفت: خانم همسایه گفته است که چشمش هم معیوب است
      پیرزن گفت: درست است ، این هم یکی از خوشبختی هاست که کسی مزاحم آسایش شما نمی شود و به او طمع نمی برد

      جوان گفت: شنیده ام پایش هم می لنگد و این عیب بزرگی است
      پیرزن گفت: شما تجربه ندارید، نمی دانید که این صفت ، باعث می شود که خانمتان کمتر از خانه بیرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از خیابان گردی ، خرج برایت نمی تراشد

      جوان گفت: این همه به کنار، ولی شنیده ام که عقل درستی هم ندارد
      پیرزن گفت: ای وای، شما مرد ها چقدر بهانه گیر هستید، پس یعنی می خواستی عروس به این نازنینی، این یک عیب کوچک را هم نداشته باشد.

      احمد شاملو

    20. کاربران زیر از Amin_Rahimi تشکر کرده اند:


    صفحه 1 از 99 1231151 ... آخرینآخرین


    مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    انجمن گفتگوی گلستانه در تلاش است بهترین ها را برای شما به ارمغان بیاورد

    طراحی و انتشار قالب توسط : ویکی وی بی | تبدیل سیستم: M!lad