انجمن گفتگوی گلستانه
گلستان ۲۴

اگر اين نخستين بازديد شماست نام نويسي کنيد ، چرا نام نويسي ؟

  • استفاده از فايل هاي پيوست به صورت نامحدود
  • بحث و گفتگو در رابطه با موضوعات انجمن
  • دسترسي به بخش هاي ويژه مخصوص کاربران سايت
  • شرکت در مسابقات با جوایز ویژه
  • ورود به حساب کاربري


    موارد ديگر را ببين


    بازيابي اطلاعات کاربري شما از طريق دکمه هاي زير قابل انجام خواهد بود

    نام نويسي فراموشي گذرواژه فراموشي گذرنامه

    صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
    نمایش نتایج: از 11 به 11 از 11

    1. #1
      کاربر ممتاز
      67,927 امتیاز ، سطح 37
      38% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 2,323
      دستاورد ها:
      پست 3تشکر 4تشکر کننده 4موضوع 4

      تاریخ عضویت
      -شهریور-۱۳۹۱
      شماره عضويت
      1558
      نوشته ها
      3,660
      اعتبار
      255
      امتیاز
      67,927
      سطح
      37
      تشکر
      16,286
      تشکر شده
      9,902 بار در 3,184 پست
      مدت زمان فعالیت
      1 ماه 6 روز 19 ساعت 26 دقیقه 34 ثانیه

      ویترین مدال ها

      داستان های طنـــز

      1.نشناختمت



      خانم میان سالی سکته قلبی کرد و سریعاً به بیمارستان منتقل شد. وقتی زیر تیغ جراح بود عملاً مرگ را تجربه کرد. زمانیکه بی هوش بود فرشته ای را دید.


      از فرشته پرسید: آیا زمان مردنم فرا رسیده است؟

      فرشته پاسخ داد: نه، تو ۴۳ سال و ۲ ماه و ۸ روز دیگر فرصت خواهی داشت.


      بعد از به هوش آمدن برای بهبود کامل خانم تصمیم گرفت که در بیمارستان باقی بماند. چون به زندگی بیشتر امیدوار بود، چند عمل زیبایی انجام داد. جراحی پلاستیک، لیپساکشن، جراحی بینی، جراحی ابرو و … او حتی رنگ موی خود را تغییر داد.

      خلاصه از یک خانم میان سال به یک خانم جوان تبدیل شد!

      بعد از آخرین جراحی او از بیمارستان مرخص شد. وقتی برای عریمت به خانه داشت از خیابان عبور می کرد، با یک آمبولانس تصادف کرد و مرد!

      وقتی با فرشته مرگ روبرو شد بهش گفت: من فکر کردم که گفتی ۴۰ سال و اندی بعد مرگ من فرا می رسه؟ چرا من رو از جلوی آمبولانس نکشیدی کنار؟ چرا من مردم؟










      فرشته پاسخ داد؛ ببخشید، وقتی داشتی از خیابون رد می شدی نشناختمت.......!


    2. #11
      کاربر حرفه ای
      2,702 امتیاز ، سطح 7
      79% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 148
      دستاورد ها:
      تشکر کننده 1موضوع 2پست 2تشکر 2

      تاریخ عضویت
      -مرداد-۱۳۹۴
      شماره عضويت
      23580
      نوشته ها
      643
      اعتبار
      90
      امتیاز
      2,702
      سطح
      7
      تشکر
      201
      تشکر شده
      494 بار در 305 پست
      مدت زمان فعالیت
      18 ساعت 51 دقیقه 27 ثانیه

      ویترین مدال ها

      پاسخ : داستان های طنـــز

      هوس زن گرفتن به سرم زده بود. دوست داشتم وضع مالی خانواده همسرم پایین*تر از

      خانواده خودم باشد تا بتوانم زندگی بهتری برایش فراهم کنم. مادرم چنین دختری

      برایم در نظر گرفته*بود.** ** نمی*دانم این خبر چگونه به گوش رئیسم رسید چون به
      صرف نهار دعوتم کرد تا نصیحتم کند. اسم رئیس من عاصم است اما کارمندان به او

      می*گویند عاصم جورابی!

      سر ساعت به رستوران رفتم. رئیس تا مرا دید گفت: چون جوان خوب و نجیب و

      سربه*راهی هستی می*خوام نصیحتت کنم. و بعد هم گفت: مبادا به سرت بزنه و بخوای

      واسه زنت وضع بهتری فراهم کنی! و ادامه داد: اگه به حرفم گوش نکنی مثل من بدبخت

      می شی. همونطور که من بدبخت شدم و حالا بهم می*گن عاصم جورابی!


      سر ساعت به رستوران رفتم. رئیس تا مرا دید گفت: چون جوان خوب و نجیب و

      سربه*راهی هستی می*خوام نصیحتت کنم. و بعد هم گفت: مبادا به سرت بزنه و بخوای

      واسه زنت وضع بهتری فراهم کنی! و ادامه داد: اگه به حرفم گوش نکنی مثل من بدبخت

      می شی. همونطور که من بدبخت شدم و حالا بهم می*گن عاصم جورابی!

      ** **پرسیدم: جناب رییس چرا شما رو عاصم جورابی صدا می*کنن؟ جواب داد: چون
      بدبختی من از یه جفت جوراب شروع شد. و بعد داستان زندگی اش را برایم تعریف کرد:

      وقتی خواستم زن بگیرم با خودم گفتم باید دختری از خانواده طبقه پایین بگیرم که

      با دارو ندارم بسازه و توقع زیادی نداشته باشه. واسه همین یه دختر بیست و یک
      ساله به اسم صباحت انتخاب کردم. جهیزیه نداشت. باباش یک کارمند ساده بود. چهره

      چندان جذابی هم نداشت و من به خاطر انتخابم خوشحال بودم . صباحت زن زندگی بود .
      بهش می*گفتم امشب بریم رستوران؟ می*گفت نه چرا پول خرج کنیم؟ می*گفتم: صباحت

      جان لباس بخرم؟ می*گفت: مگه شخصیت آدم به لباسه؟
      تا اینکه براش به زور یه جفت جوراب خوشگل خریدم. دو ماه گذشت اما همسرم جوراب

      نو رو نپوشید. یه*روز گفتم عزیزم چرا جوراب تازه*ات رو نمی*پوشی؟ با خجالت جواب

      داد: آخه این جورابا با کفشای کهنه*ام جور در نمیاد! به زور بردمش بیرون و براش
      یه جفت کفش نو خریدم. فرداش که می خواستیم بریم مهمونی باز کفش و جوراب رو

      نپوشید. بهش گفتم چرا تو کفش و جورابتو گذاشتی توی صندوق و نمی*پوشی؟ جواب داد:
      آخه لباسام با کفش و جورابم جور در نمیاد! همون*روز یک دست لباس براش گرفتم.

      اما همسرم باز نپوشید. دلیلش هم این بود: این لباسا با بلوز کهنه جور در نمیان!
      رفتم دوتا بلوز خوب هم خریدم.. ایندفعه روسری خواست. روسری رو که خریدم . دیگه

      چیزی کم و کسر نداشت اما این تازه اول کار بود! چون جوراباش کهنه شدن و پیرهنش
      هم از مد افتاد و از اول شروع کردم به خریدن کم و کسری*های خانوم! تا اینکه

      یه*روز دیدم اخماش رفته تو هم. پرسیدم چته؟ گفت این موها با لباسام جور نیست.
      قرار شد هفته*ای یه بار بره آرایشگاه. بعد از مدتی دیدم صباحت به فکر رفته. بهم

      گفت: اسباب و اثاثیه خونه قدیمی شده و با خودمون جور درنمیاد. عوض کردن اثاثیه
      خونه ساده نبود اما به خاطر همسر کم توقعم عوضش کردم. مبل و پرده و میز

      ناهارخوری و خلاصه همه اثاثیه خونه عوض شد. صباحت توی خونه باباش رادیو هم

      ندیده بود اما توی خونه من شب*ها تلویزیون می*دید!
      چند روز بعد از قدیمی بودن خونه و کثیفی محله حرف زد. یک آپارتمان شیک تو یکی

      از خیابونای بالاشهر گرفتم. اما این بار اثاثیه با آپارتمان جدید جور نبود!
      دوباره اثاثیه رو عوض کردم. بعد از دو سه ماه دیدم صباحت باز اخم کرده. پرسیدم

      دیگه چرا ناراحتی؟ طبق معمول روش نمی*شد** ** بگه اما یه جورایی فهموند که
      ماشین می*خواد! با کلی قرض و قوله یه ماشین هم واسه خانوم خریدم. حالا دیگه با

      اون دختری که زمانی زن ایده*ال من بود نمی*شد حرف هم زد! از همه خوشگلا
      خوشگل*تر بود! کارش شده*بود استخر و سینما و آرایشگاه و پارتی! دختری که تو

      خونه باباش آب هم گیر نمیاورد تو خونه من ویسکی می*خورد. مدام زیر لب می*گفت:
      آدم باید همه چیزش با هم متناسب باشه!

      اوایل نمی*دونستم منظورش چیه چون کم و کسری نداشت. خونه، زندگی، ماشین، اثاثیه
      و بقیه چیزا رو که داشت. اما بعد از مدتی فهمیدم چیزی که در زندگی صباحت خانوم

      کهنه شده و با بقیه چیزا جور درنمیاد خودم هستم! مجبور شدم طلاقش بدم. خانه و
      ماشین و اثاثیه و هرچی که داشتم با خودش برد. تنها چیزی که برام موند همین لقب

      عاصم جورابی بود! یه جفت جوراب باعث شد که همه چی بهم بخوره. کاش دستم می*شکست
      و براش جوراب نمی*گرفتم!

      Our efforts to reach a hundred and fifty thousand Tomans.


      just Malek & Amin rahimi

    صفحه 2 از 2 نخستنخست 12


    مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    انجمن گفتگوی گلستانه در تلاش است بهترین ها را برای شما به ارمغان بیاورد

    طراحی و انتشار قالب توسط : ویکی وی بی | تبدیل سیستم: M!lad