انجمن گفتگوی گلستانه
گلستان ۲۴

اگر اين نخستين بازديد شماست نام نويسي کنيد ، چرا نام نويسي ؟

  • استفاده از فايل هاي پيوست به صورت نامحدود
  • بحث و گفتگو در رابطه با موضوعات انجمن
  • دسترسي به بخش هاي ويژه مخصوص کاربران سايت
  • شرکت در مسابقات با جوایز ویژه
  • ورود به حساب کاربري


    موارد ديگر را ببين


    بازيابي اطلاعات کاربري شما از طريق دکمه هاي زير قابل انجام خواهد بود

    نام نويسي فراموشي گذرواژه فراموشي گذرنامه

    صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
    نمایش نتایج: از 1 به 10 از 11

    1. #1
      کاربر ممتاز
      52,699 امتیاز ، سطح 32
      99% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 51
      دستاورد ها:
      پست 3تشکر 4تشکر کننده 4موضوع 4

      تاریخ عضویت
      -شهریور-۱۳۹۱
      شماره عضويت
      1558
      نوشته ها
      3,660
      اعتبار
      255
      امتیاز
      52,699
      سطح
      32
      تشکر
      16,286
      تشکر شده
      9,902 بار در 3,184 پست
      مدت زمان فعالیت
      1 ماه 6 روز 18 ساعت 48 دقیقه 54 ثانیه

      ویترین مدال ها

      داستان های طنـــز

      1.نشناختمت



      خانم میان سالی سکته قلبی کرد و سریعاً به بیمارستان منتقل شد. وقتی زیر تیغ جراح بود عملاً مرگ را تجربه کرد. زمانیکه بی هوش بود فرشته ای را دید.


      از فرشته پرسید: آیا زمان مردنم فرا رسیده است؟

      فرشته پاسخ داد: نه، تو ۴۳ سال و ۲ ماه و ۸ روز دیگر فرصت خواهی داشت.


      بعد از به هوش آمدن برای بهبود کامل خانم تصمیم گرفت که در بیمارستان باقی بماند. چون به زندگی بیشتر امیدوار بود، چند عمل زیبایی انجام داد. جراحی پلاستیک، لیپساکشن، جراحی بینی، جراحی ابرو و … او حتی رنگ موی خود را تغییر داد.

      خلاصه از یک خانم میان سال به یک خانم جوان تبدیل شد!

      بعد از آخرین جراحی او از بیمارستان مرخص شد. وقتی برای عریمت به خانه داشت از خیابان عبور می کرد، با یک آمبولانس تصادف کرد و مرد!

      وقتی با فرشته مرگ روبرو شد بهش گفت: من فکر کردم که گفتی ۴۰ سال و اندی بعد مرگ من فرا می رسه؟ چرا من رو از جلوی آمبولانس نکشیدی کنار؟ چرا من مردم؟










      فرشته پاسخ داد؛ ببخشید، وقتی داشتی از خیابون رد می شدی نشناختمت.......!


    2. #2
      کاربر ممتاز
      52,699 امتیاز ، سطح 32
      99% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 51
      دستاورد ها:
      پست 3تشکر 4تشکر کننده 4موضوع 4

      تاریخ عضویت
      -شهریور-۱۳۹۱
      شماره عضويت
      1558
      نوشته ها
      3,660
      اعتبار
      255
      امتیاز
      52,699
      سطح
      32
      تشکر
      16,286
      تشکر شده
      9,902 بار در 3,184 پست
      مدت زمان فعالیت
      1 ماه 6 روز 18 ساعت 48 دقیقه 54 ثانیه

      ویترین مدال ها

      شب شعر با حضور ملیجک

      حاکمی بود که به سرودن شعر علاقه وافری داشت اما در این کار هیچ استعدادی نداشت و هر چند وقت نیز شاعران را به شب شعر دعوت می کرد و در شب شعر ، شعرهای خود را می خواند اما با وجودی که شعرهایش هیچ شباهتی به شعر نداشت مرتب از شعرهایش تعریف می کرد و شاعران دیگر را نیز تحقیر می کرد وشاعران از این موضوع ناراحت بودند ! به همین دلیل از ملیجک که اسباب خنده حاکم بود کمک خواستند . ملیجک پولی از آنها گرفت و گفت : خیالتان راحت ! کاری می کنم که حاکم تا ابد بی خیال شعر شود ! سپس به پیش حاکم رفت و از وی خواست که در شب شعرش شرکت کند . حاکم قبول کرد و با خنده جواب داد : خیلی خوب است هم شب شعر دارم هم تفریح و خنده !

      هنگامی که جلسه شروع شد هر کدام از شاعران بنا به رسم جلسه شعری خواندند تا اینکه نوبت به حاکم رسید و شاعر قبل از حاکم به وی گفت : حاکما ! لطفا “ب” مرحمت کنید !(یعنی حاکم شعرت را با ب شروع کن ) حاکم نیز طبق عادت شروع کرد به خواندن یکی از ابیات خود که : ببین و بشین اینک آنجا و ببین و لیک می دانم که نمی خواهی ما را !

      و به شاعران گفت : قدرت خدا را ببینید که چه سروده ام و با آن شعرهای در پیتی خودتان مقایسه کنید!سپس با خنده رو به ملیجک کرد و گفت : پدر سوخته ! “الف” بده !

      ملیجک نیز رو به حاکم کرد و با خنده گفت :
      اگر خواهی که خلایق نبینند این هنرت را بی درنگ بکش آن سیفون بالای سرت را


    3. #3
      ˙·٠•♥ I LOvE yOu ♥•٠·˙
      48,247 امتیاز ، سطح 31
      58% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,303
      دستاورد ها:
      موضوع 2پست 3تشکر 4تشکر کننده 4

      تاریخ عضویت
      -آذر-۱۳۹۱
      شماره عضويت
      4072
      نوشته ها
      1,344
      اعتبار
      116
      امتیاز
      48,247
      سطح
      31
      تشکر
      21,895
      تشکر شده
      8,529 بار در 1,960 پست
      مدت زمان فعالیت
      2 هفته 5 روز 4 ساعت 42 دقیقه 17 ثانیه

      RE: داستان طنز

      پیرزن دید عزراییل داره میادازترس رفت تومهدکودک نشست پیش بچه ها
      و شروع کرد به پفک خوردن!
      عزراییل نشست پیشش گفت چکارمیکنی؟
      پیرزن با صدای بچگانه گفت:قاقامیخورم!
      عزراییل گفت پس بخورکه میخوایم بریم ددر!!؟


    4. #4
      کاربر حرفه ای
      57,083 امتیاز ، سطح 34
      31% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 2,367
      دستاورد ها:
      موضوع 2پست 3تشکر 4تشکر کننده 4

      تاریخ عضویت
      -مهر-۱۳۹۱
      شماره عضويت
      2185
      محل سکونت
      Kordkuy
      نوشته ها
      2,692
      اعتبار
      146
      امتیاز
      57,083
      سطح
      34
      تشکر
      31,412
      تشکر شده
      23,161 بار در 3,895 پست
      مدت زمان فعالیت
      2 ماه 2 هفته 2 روز 15 ساعت 56 ثانیه

      ویترین مدال ها

      RE: داستان های طنز: 1.نشناختمت

      استاد ....

      مردی می خواست تا یک طوطی سخنگو بخرد،
      طوطی های متعددی را دید و قیمت جوان ترین و زیباترین شان را پرسید.
      فروشنده گفت: "-این طوطی؟ سه چهار میلیون! ... و
      دلیل آورد: - "این طوطی شعر نو میگه، تموم شعرای شاملو، اخوان، نیما و فروغ رو از حفظه!"
      مشتری به دنبال طوطی ارزان تر، یکی پیدا کرد که پیر بود اما هنوز آب و رنگی داشت،
      رو به فروشنده گفت: "- پس این را می خرم که پیر است و نباید گران باشد"
      - این؟!... فکرش رو نکن، قیمت این بالای شش هفت میلیونه...
      چون تمام اشعار حافظ و سعدی و خواجوی کرمانی رو از حفظه مرد نا امید نشد و
      طوطی دیگری پیدا کرد که حسابی زهوار در رفته بود،
      گفت: "- این که مردنی است و حتماً ارزان... "
      - این؟!... فکرش رو نکن، قیمت اش بالای پونزده شونزده میلیونه...
      چون اشعار سوزنی سمرقندی و انوری و مولوی رو حفظه...
      مرد که نمی خواست دست خالی برگردد به طوطی دیگری اشاره می کند که
      بال و پر ریخته بر کف قفس بی حرکت افتاده و لنگ هایش هوا بود....
      انگار نفس هم نمی کشید.
      "- این یکی را می خرم که پیداست مرده، حرف که نمی زند،
      حتماً هیچ هنری هم ندارد و باید خیلی ارزان باشد..."
      - این یکی؟!... اصلاً فکرش رو نکن! قیمت این بالای شصت هفتاد میلیونه!
      "- آخه چرا؟ مگه اینم شعر می خونه؟"
      "- نه...! شعر نمی خونه،
      حتی ندیدم تا امروز حرف بزنه،
      اصلا هیچ کاری نمی کنه...
      اما این سه تا طوطی دیگه بهش میگن استاد!

    5. کاربران زیر از AboLFazL NaJJaR تشکر کرده اند:


    6. #5
      کاربر حرفه ای
      57,083 امتیاز ، سطح 34
      31% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 2,367
      دستاورد ها:
      موضوع 2پست 3تشکر 4تشکر کننده 4

      تاریخ عضویت
      -مهر-۱۳۹۱
      شماره عضويت
      2185
      محل سکونت
      Kordkuy
      نوشته ها
      2,692
      اعتبار
      146
      امتیاز
      57,083
      سطح
      34
      تشکر
      31,412
      تشکر شده
      23,161 بار در 3,895 پست
      مدت زمان فعالیت
      2 ماه 2 هفته 2 روز 15 ساعت 56 ثانیه

      ویترین مدال ها

      RE: داستان های طنز: 1.نشناختمت

      پسر دانشجو ، عاشق سینه چاک دختر همکلاسیش شده بود .
      بالاخره یک روز به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و ازش خواستگاری کرد.

      اما دختر ، به شدت عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد. و اون رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، به حراست دانشگاه اطلاع می ده...
      روزها از پی هم گذشت و چند ماه بعد ، دختر برای امتحان از پسر عاشق، یک جزوه قرض گرفت و داخلش نوشت : ” من هم تو رو دوست دارم، من رو ببخش اگر اون روز رنجوندمت “
      اگر منو بخشیدی بیا تا باهام صحبت کنیم .

      ولی پسر دانشجو هیچوقت دیگه باهاش حرف نزد.
      چهار سال آزگار گذشت و هر دو فارغ التحصیل شدند. اما پسر دیگه طرف دختره نرفت.!!

      .

      .
      دختر بیچاره نمی دونست پسرهای دانشجو هیچوقت لای کتاب ها و جزوه هاشون رو باز نمیکنند.

    7. کاربران زیر از AboLFazL NaJJaR تشکر کرده اند:


    8. #6
      D@zzl!ng G!Rl
      34,825 امتیاز ، سطح 26
      92% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 225
      دستاورد ها:
      موضوع 2پست 3تشکر 4تشکر کننده 4

      تاریخ عضویت
      -اردیبهشت-۱۳۹۲
      شماره عضويت
      8781
      نوشته ها
      1,116
      اعتبار
      74
      امتیاز
      34,825
      سطح
      26
      تشکر
      15,888
      تشکر شده
      5,174 بار در 1,773 پست
      مدت زمان فعالیت
      3 هفته 1 روز 22 ساعت 48 دقیقه 13 ثانیه

      RE: داستان های طنز: 1.نشناختمت

      روزی همه دانشمندان مردند و وارد بهشت شدند آنها تصمیم گرفتند تا قایم باشک بازی کنند.
      انیشتین اولین نفری بود که باید چشم می گذاشت. او باید تا ۱۰۰ میشمرد و سپس شروع به جستجو میکرد.
      همه پنهان شدند الا نیوتون
      نیوتون فقط یک مربع به طول یک متر کشید و درون آن ایستاد، دقیقا در مقابل انیشتین.
      انیشتین شمرد ...۹۷, ۹۸, ۱۰۰٫٫۹۹
      *
      او چشماشو باز کرد ودید که نیوتون در مقابل چشماش ایستاده.
      انیشتین فریاد زد نیوتون بیرون( سک سک)
      نیوتون بیرون( سک سک)
      نیوتون با خونسردی تکذیب کرد و گفت من بیرون نیستم. او ادعا کرد که اصلا من نیوتون نیستم !!!
      تمام دانشمندان از مخفیگاهشون بیرون اومدن تا ببینن اون چطور میخواد ثابت کنه که نیوتون نیست …
      *نیوتون ادامه داد که من در یک مربع به مساحت یک متر مربع ایستاده ام
      که من رو،نیوتون بر متر مربع میکنه ………
      و از آنجایی که نیوتون بر متر مربع برابر “یک پاسکال” می باشد
      بنابراین من “پاسکالم” پس پاسکال باید چشم بذاره
      *

    9. کاربران زیر از ֆɦɨռɛɛ ɢɨʀʟ تشکر کرده اند:


    10. #7
      D@zzl!ng G!Rl
      34,825 امتیاز ، سطح 26
      92% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 225
      دستاورد ها:
      موضوع 2پست 3تشکر 4تشکر کننده 4

      تاریخ عضویت
      -اردیبهشت-۱۳۹۲
      شماره عضويت
      8781
      نوشته ها
      1,116
      اعتبار
      74
      امتیاز
      34,825
      سطح
      26
      تشکر
      15,888
      تشکر شده
      5,174 بار در 1,773 پست
      مدت زمان فعالیت
      3 هفته 1 روز 22 ساعت 48 دقیقه 13 ثانیه

      RE: داستان های طنز: 1.نشناختمت

      زن به شیطان گفت : آیا آن مرد خیاط را می بینی ؟ میتوانی بروی وسوسه اش کنی که همسرش را طلاق دهدیا نه ؟
      شیطان گفت : آری و این کار بسیار آسان است و راحت از پسش بر می آیم
      پس شیطان به سوی مرد خیاط رفت و به هر طریقی سعی می کرد او را وسوسه کند اما مرد خیاط همسرش را بسیار دوست داشت و اصلا به طلاق فکر هم نمی کرد
      پس شیطان برگشت و به شکست خود در مقابل مرد خیاط اعتراف کرد
      سپس زن گفت : اکنون آنچه اتفاق می افتد ببین و تماشا کن
      زن به طرف مرد خیاط رفت و به او گفت
      چند متری از این پارچه ی زیبا میخواهم پسرم میخواهد آن را به معشوقه اش هدیه دهد پس خیاط پارچه را به زن داد. سپس آن زن رفت به خانه مرد خیاط و در زد و زن خیاط در را باز کرد وآن زن به او گفت : اگر ممکن است میخواهم وارد خانه تان شوم برای ادای نماز ، و زن خیاط گفت :بفرمایید، خوش آمدید یه خانه ی ما
      و آن زن پس از آنکه نمازش تمام شد آن پارچه را پشت در اتاق گذاشت بدون آنکه زن خیاط متوجه شود و سپس از خانه خارج شد و هنگامی که مرد خیاط به خانه برگشت آن پارچه را دید و فورا داستان آن زن و معشوقه ی پسرش را به یاد آورد و همسرش را همان موقع طلاق داد
      سپس شیطان گفت : اکنون من به کید و مکر زنان اعتراف می کنم
      و آن زن گفت :کمی صبر کن
      نظرت چیست اگر مرد خیاط و همسرش را به همدیگر بازگردانم؟؟؟!!!
      شیطان با تعجب گفت : چگونه ؟؟؟
      آن زن روز بعدش رفت پیش
      همان پارچه ی زیبایی را که دیروز از شما خریدم یکی دیگر میخواهم برای اینکه دیروز رفتم به خانه ی یک زنی محترم برای ادای نمازو آن پارچه را آنجا فراموش کردم و خجالت کشیدم دوباره بروم و پارچه را از او بگیرم و اینجا مرد خیاط رفت و از همسرش عذرخواهی کرد و او را برگرداند به خانه اش. و الان شیطان در بیمارستان روانی به سر میبرد!!
      خیاط و به او گفت


      *

    11. کاربران زیر از ֆɦɨռɛɛ ɢɨʀʟ تشکر کرده اند:


    12. #8
      کاربر فعال
      5,622 امتیاز ، سطح 11
      7% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,028
      دستاورد ها:
      موضوع 1پست 2تشکر 3تشکر کننده 2

      تاریخ عضویت
      -فروردین-۱۳۹۳
      شماره عضويت
      16713
      نوشته ها
      296
      اعتبار
      20
      امتیاز
      5,622
      سطح
      11
      تشکر
      2,039
      تشکر شده
      959 بار در 291 پست
      مدت زمان فعالیت
      6 روز 19 ساعت 51 دقیقه 36 ثانیه

      RE: داستان های طنـــز

      زن در حال قدم زدن در جنگل بود که ناگهان پایش به چیزی برخورد کرد. وقتی که دقیق نگاه کرد چراغ روغنی قدیمی ای را دید که خاک و خاشاک زیادی هم روش نشسته بود.
      زن با دست به تمیز کردن چراغ مشغول شد و در اثر مالشی که بر چراغ داد طبیعتا یک غول بزرگ پدیدار شد…!
      زن پرسید : حالا می تونم سه آرزو بکنم ؟؟ غول جواب داد : نخیر !
      زمانه عوض شده است و به علت مشکلات اقتصادی و رقابت های جهانی بیشتر از یک آرزو اصلا صرف نداره ، زن اومد که اعتراض کنه که غول حرفش رو قطع کرد و گفت : همینه که هست…

      حالا بگو آرزوت چیه؟ زن گفت : در این صورت من مایلم در خاور میانه صلح برقرار شود و از جیبش یک نقشه جهان را بیرون آورد و گفت : نگاه کن. این نقشه را می بینی ؟ این کشورها را می بینی ؟ اینها ..این و این و این و این و این … و این یکی و این.
      من می خواهم اینها به جنگ های داخلی شون و جنگهایی که با یکدیگر دارند خاتمه دهند و صلح کامل در این منطقه برقرار شود و کشورهایه متجاوزگر و مهاجم نابود شوند.
      غول نگاهی به نقشه کرد و گفت : ما رو گرفتی ؟ این کشورها بیشتر از هزاران سال است که با هم در جنگند. من که فکر نمی کنم هزار سال دیگه هم دست بردارند و بشه کاریش کرد.
      درسته که من در کارم مهارت دارم ولی دیگه نه اینقدر ها. یه چیز دیگه بخواه. این محاله. زن مقداری فکر کرد و سپس گفت: ببین… من هرگز نتوانستم مرد ایده آل ام راملاقات کنم. مردی که عاشق باشه و دلسوزانه برخورد کنه و با ملاحظه باشه.
      مردی که بتونه غذا درست کنه و در کارهای خانه مشارکت داشته باشه. مردی که* معشوق خوبی باشه و همش روی کاناپه ولو نشه و فوتبال نگاه نکنه!* ساده تر بگم، یک شریک زندگی ایده آل.
      غول مقداری فکر کرد و بعد گفت : اون نقشه لعنتی رو بده دوباره یه نگاهی بهش بندازم…!!

    13. کاربران زیر از ✿ pink girl ✿ تشکر کرده اند:


    14. #9
      کاربر حرفه ای
      15,465 امتیاز ، سطح 18
      12% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,585
      دستاورد ها:
      پست 3تشکر 4تشکر کننده 3موضوع 3

      تاریخ عضویت
      -بهمن-۱۳۹۱
      شماره عضويت
      5680
      نوشته ها
      842
      اعتبار
      120
      امتیاز
      15,465
      سطح
      18
      تشکر
      3,963
      تشکر شده
      3,889 بار در 1,031 پست
      مدت زمان فعالیت
      2 هفته 6 روز 11 ساعت 13 دقیقه 23 ثانیه

      RE: داستان های طنـــز

      یه روز گاو پاش میشکنه دیگه نمی تونه بلند شه،کشاورز دامپزشک میاره*
      دامپزشک میگه:
      اگه تا 3 روز گاو نتونه رو پاش وایسته گاو رو بکشید
      گوسفند اینو میشنوه و میره پیش گاو میگه:بلند شو بلند شو
      گاو هیچ حرکتی نمیکنه...


      روز دوم باز دوباره گوسفند بدو بدو میره پیش گاو میگه:
      بلند شو بلند شو رو پات بایست
      بازگاو هر کاری میکنه نمیتونه وایسته رو پاش
      روز سوم دوباره گوسفند میره میگه:
      سعی کن پاشی وگرنه امروز تموم بشه و نتونی رو پات وایسی دامپزشک گفته باید کشته شی*
      گاو با هزار زور پا میشه


      صبح روزبعد کشاورز میره در طویله و میبینه گاو رو پاش وایساده از خوشحالی بر میگرده میگه:
      " گاو رو پاش وایساده ! جشن میگیریم ...گوسفند روقربونی کنید... "


      نتیجه اخلاقی:

      خودتونو نخود هر آشی نکنید !

    15. کاربران زیر از گل پری تشکر کرده اند:


    16. #10
      Heh..
      4,263 امتیاز ، سطح 9
      69% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 287
      دستاورد ها:
      موضوع 1تشکر کننده 1پست 2تشکر 3

      تاریخ عضویت
      -اردیبهشت-۱۳۹۲
      شماره عضويت
      8262
      نوشته ها
      473
      اعتبار
      24
      امتیاز
      4,263
      سطح
      9
      تشکر
      90
      تشکر شده
      920 بار در 389 پست
      مدت زمان فعالیت
      6 روز 10 ساعت 36 دقیقه 34 ثانیه

      RE: داستان های طنـــز

      یارو نشسته بوده پشت بنز آخرین سیستم، داشته صد و هشتاد تا تو اتوبان میرفته، یهو میبینه یک موتور گازی ازش جلو زد!

      خیلی شاکی میشه، پا رو میگذاره رو گاز، با سرعت دویست از بغل موتوره رد میشه.

      یک مدت واسه خودش خوش و خرم میره، یهو میبینه دوباره موتور گازیه قیییییژ ازش جلو زد!

      دیگه پاک قاط میزنه، پا رو تا ته میگذاره رو گاز، با دویست و چهل تا از موتوره جلو میزنه.

      همینجور داشته با آخرین سرعت میرفته، یهو میبینه، موتور گازیه مثل تیر از بغلش رد شد!!

      طرف کم میاره، راهنما میزنه کنار به موتوریه هم علامت میده بزنه کنار.

      خلاصه دوتایی وامیستن کنار اتوبان، یارو پیاده میشه، میره جلو موتوریه، میگه: آقا تو خدایی! من مخلصتم، فقط بگو چطور با این موتور گازی کل مارو خوابوندی؟!

      موتوریه با رنگ پریده، نفس زنان میگه: والله ... داداش.... خدا پدرت رو بیامرزه که واستادی... آخه ... کش شلوارم گیر کرده به آینه بغلت !!!!

    17. کاربران زیر از Sookoot تشکر کرده اند:


    صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین


    مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    انجمن گفتگوی گلستانه در تلاش است بهترین ها را برای شما به ارمغان بیاورد

    طراحی و انتشار قالب توسط : ویکی وی بی | تبدیل سیستم: M!lad