انجمن گفتگوی گلستانه
گلستان ۲۴

اگر اين نخستين بازديد شماست نام نويسي کنيد ، چرا نام نويسي ؟

  • استفاده از فايل هاي پيوست به صورت نامحدود
  • بحث و گفتگو در رابطه با موضوعات انجمن
  • دسترسي به بخش هاي ويژه مخصوص کاربران سايت
  • شرکت در مسابقات با جوایز ویژه
  • ورود به حساب کاربري


    موارد ديگر را ببين


    بازيابي اطلاعات کاربري شما از طريق دکمه هاي زير قابل انجام خواهد بود

    نام نويسي فراموشي گذرواژه فراموشي گذرنامه

    صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین
    نمایش نتایج: از 11 به 20 از 26

    1. #1
      74,509 امتیاز ، سطح 39
      12% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 3,441
      دستاورد ها:
      موضوع 3پست 3تشکر 4تشکر کننده 4

      تاریخ عضویت
      -آبان-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      131
      نوشته ها
      2,180
      اعتبار
      162
      امتیاز
      74,509
      سطح
      39
      تشکر
      14,292
      تشکر شده
      16,049 بار در 3,032 پست
      مدت زمان فعالیت
      1 ماه 3 هفته 3 روز 5 ساعت 53 دقیقه 58 ثانیه

      ویترین مدال ها

      داستانهای شاهنامه/1/ نخستین شاهان



      کيومرث و سيامک

      *درآغاز مردم از فرهنگ و تمدن بهره اي نداشتند و پراکنده مي زيستند. نخستين کسي که بر مردم سرور شد و آئين پادشاهي آورد کيومرث بود. نخستين روز بهار که آغاز جوان شدن گيتي بود برتخت نشست. درآن روزگار زندگي ساده و بي پيرايه بود. مردم جامه را نمي شناختند و خورش هاي گوناگون را نمي دانستند. کيومرث درکوه خانه داشت و خود و کسانش پوست پلنگ برتن مي کردند. اما کيومرث فرّ ايزدي و نيروي بسيار داشت و مردمان و جانوران همه فرمانبردار او بودند و او راهنما و آموزنده مردم بود.
      مايه شادي و خوشدلي کيومرث فرزندي بود خوبروي و هنرمند و نامجو بنام سيامک. کيومرث به مهر اين فرزند سخت پاي بند بود و بيم جدائيش او را نگران مي کرد. روزگاري گذشت و سيامک باليد و بزرگ شد و شهرياري کيومرث به وي نيرو گرفت.


      ستيز اهريمن *

      همه دوستدار سيامک بودند جز يک تن و آن اهريمن بدانديش بود که با اين جهان و مردم آن دشمني داشت و با خوبي هاي عالم ستيزه مي کرد. اما از ترس بدخواهي خود را آشکار نمي ساخت. از جواني و فروزندگي و شکوه سيامک رشگ بر اهريمن چيره شد و در انديشه آزار افتاد. اهريمن بچه اي بدخواه و بي باک چون گرگ داشت. سپاهي براي وي فراهم کرد و او را به نيرنگ به نام هواخواه و دوستدار نزد کيومرث فرستاد. رشگ در دل ديوزاده مي جوشيد و جهان از نيکبختي سيامک پيش چشمش سياه بود. زبان به بدگوئي گشاد و انديشه خود را با اين و آن در ميان گذاشت. اما کيومرث آگاه نبود و نمي دانست چنين بدخواهي بر درگاه خود دارد.
      سروش که پيک هرمزد، خداي بزرگ، بود بر کيومرث ظاهر شد و دشمني فرزند اهريمن و قصدي را که به جان سيامک داشت بر کيومرث آشکار کرد.
      چون سيامک از بدانديشي ديو پليد آگاه شد برآشفت و سپاه را گرد آورد و پوست پلنگ را جوشن خود کرد و به نبرد ديوزاده رفت. هنگامي که دو سپاه در برابر يکديگر ايستادند سيامک که دلير و آزاده بود خواستار جنگ تن به تن شد. پس برهنه گرديد و با ديوزاده درآويخت. ديوزاده نيرنگ زد و وارونه چنگ انداخت و به قامت سيامک شکست آورد:
      فگند آن تن شاه بچه بخاک
      بچنگال کردش جگرگاه چاک
      سيامک *بدست*چنان زشت *ديو
      تبه*گشت*وماندانجمن بي*خديو
      چون به کيومرث خبر رسيد که سيامک بدست ديوزاده کشته گرديد گيتي از غم بر او تيره شد. از تخت فرود آمد و زاري سر داد. از سپاه خروش برآمد و دد و دام و مرغان همه گرد آمدند و زار و گريان به سوي کوه رفتند. يکسال مردم در کوه به سوگواري نشستند، تا آنکه سروش خجسته از کردگار پيام آورد که «کيومرث، بيش ازين مخروش و بخود بازآ. هنگام آنست که سپاه فراهم کني و گرد از آن ديو بدخواه برآوري و روي زمين را از آن ناپاک پاک کني.» کيومرث سر به سوي آسمان کرد و خداوند را آفرين خواند و اشک از مژگان پاک کرد. آنگاه به کين سيامک کمر بست.


      کين خواهي هوشنگ

      سيامک فرزندي با فرهنگ به نام هوشنگ داشت که يادگار پدر بود و کيومرث او را بسيار گرامي مي داشت. چون هنگام کين خواهي رسيد کيومرث هوشنگ را پيش خود خواند و او را از آنچه گذشته بود و ستمي که بر سيامک رفته بود آگاه کرد و گفت «من اکنون سپاهي گران فراهم مي کنم و به کين خواهي فرزندم سيامک کمر مي بندم. اما بايد که تو پيشرو سپاه باشي، چه تو جواني و من سالخورده ام. سالار سپاه تو باش.» آنگاه سپاهي گران فراهم کرد. همه دد و دام از شير و ببر و پلنگ وگرگ و هم چنين مرغان و پريان درين کين خواهي به سپاه وي پيوستند. اهريمن نيز با سپاه خود در رسيد. ديوزاده بيمناک و هراسنده خاک در آسمان مي پراگند و مي آمد. دو سپاه بهم در افتادند. دد و دام نيرو کردند و ديوان اهريمني را به ستوه آوردند. آنگاه هوشنگ دلير چون شير چنگ انداخت و جهان را بر فرزند اهريمن تار کرد و تنش را به بند کشيد و سر از تنش جدا ساخت و پيکر او را خوار بر زمين انداخت.
      چون کين سيامک گرفته شد روزگار کيومرث هم بسر آمد و پس از سي سال پادشاهي درگذشت.


      طهمورث ديو بند

      هوشنگ پس از آن سال ها به فرمان يزدان پادشاهي کرد و در آباداني جهان و آسايش مردمان کوشيد و روي گيتي را پر از داد و راستي کرد. اما هوشنگ نيز سرانجام زمانش فرا رسيد و جهان را بدرود گفت و فرزند هوشمندش طهمورث بجاي او به تخت شاهي نشست.
      اهريمن بدسرشت با آنکه چندبار شکست خورده بود دست از بدانديشي و بدکاري برنمي داشت. همواره در پي آن بود که اين جهان را که آفريده يزدان بود به زشتي و ناپاکي بيالايد و مردمان را در رنج بيفگند و آسايش و شادي آنان را تباه کند و گياه و جانور را دچار آفت سازد و دروغ و ستم را در جهان پراگنده کند.
      طهمورث در انديشه چاره افتاد و کار اهريمن را با دستور خود «شيداسب» که راهنمائي آگاه دل و نيکخواه و يزدان پرست بود در ميان نهاد. شيداسب گفت کار آن ناپاک را با افسون چاره بايد کرد. طهمورث چنين کرد و با افسوني نيرومند سالار ديوان را پست و ناتوان کرد و فرمانبردار ساخت. آنگاه چنانکه برچارپا مي نشينند بر وي سوار شد و به سير و سفر درجهان پرداخت. ديوان و ياران اهريمن که در فرمان طهمورث بودندچون زبوني و افتادگي سالار خود را ديدند برآشفتند و از فرمان طهمورث گردن کشيدند و فراهم آمدند و آشوب بپا کردند. طهمورث که از کار ديوان آگاه شد بهم برآمد و گرز گران را برگردن گرفت و کمر به جنگ ديوان بست. ديوان و جادوان نيز از سوي ديگر آماده نبرد شدند و فرياد به آسمان برآوردند و دود و دمه به پا کردند. طهمورث دل آگاه باز از افسون ياري خواست: دو سوم از سپاه اهريمن را به افسون بست و يک سوم ديگر را به گرز گران شکست و برزمين افکند. ديوان چون شکست و خواري خود را ديدند زنهار خواستند که «مارا مکش و جان ما را برما ببخش تا ما نيز هنري نو بتو بياموزيم.» طهمورث ديوان را زنهار داد و آنان نيز در فرمان او درآمدند و رمز نوشتن را به وي آشکار کردند و نزديک سي گونه خط از پارسي و رومي و تازي و پهلوي و سغدي و چيني به وي آموختند.
      طهمورث نيز پس از سالياني چند درگذشت و پادشاهي جهان را به فرزندفرهمند و خوب چهره اش جمشيد باز گذاشت.

    2. کاربران زیر از Aban mehr تشکر کرده اند:


    3. #11
      74,509 امتیاز ، سطح 39
      12% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 3,441
      دستاورد ها:
      موضوع 3پست 3تشکر 4تشکر کننده 4

      تاریخ عضویت
      -آبان-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      131
      نوشته ها
      2,180
      اعتبار
      162
      امتیاز
      74,509
      سطح
      39
      تشکر
      14,292
      تشکر شده
      16,049 بار در 3,032 پست
      مدت زمان فعالیت
      1 ماه 3 هفته 3 روز 5 ساعت 53 دقیقه 58 ثانیه

      ویترین مدال ها

      داستانهای شاهنامه/8/سام و سیمرغ و زال

      سام نریمان، امیر زابل و سر آمد پهلوانان ایران، فرزندی نداشت واز این*رو خاطرش اندوهگین بود. سرانجام زن زیبا رویی از او بارور شد و کودکی نیک* چهره زاد. اما کودک هر چند سرخ روی و سیاه چشم و خوش سیما بود موی سر و رویش همه چون برف سپید بود.
      مادرش اندوهناک شد. کسی را یارای آن نبود که به سام نریمان پیام برساند و بگوید ترا پسری آمده است که موی سرش چون پیران سپید است.
      دایه*ی کودک که زنی دلیر بود سرانجام بیم را به یک سو گذاشت و نزد سام آمد و گفت : « ای خداوند ! مژده باد که ترا فرزندی آمده نیک چهره و تندرست که چون آفتاب می*درخشد. تنها موی سر و رویش سفید است. نصیب تو از یزدان چنین بود. شادی باید کرد و غم نباید خورد.»
      سام چون سخن دایه را شنید از تخت به زیر آمد و به سرا پرده*ی کودک رفت. کودکی دید سرخ روی و تابان که موی پیران داشت. آزرده شد و روی به آسمان کرد و گفت : « ای دادار پاک ! چه گناه کردم که مرا فرزند سپید موی دادی ؟ اکنون اگر بزرگان بپرسند این کودک با چشمان سیاه و موهای سپید چیست من چه بگویم و از شرم چگونه سر برآورم ؟ پهلوانان و نامداران بر سام نریمان خنده خواهند زد که پس از چندین*گاه فرزندی سپید موی آورد. با چنین فرزندی من چگونه در زاد بوم خویش بسر برم ؟ » این بگفت و روی بتافت و پر خشم بیرون رفت.
      سیمرغ
      اندکی بعد فرمان داد تا کودک را از مادر باز گرفتند و بدامن البرز کوه بردند و در آن*جا رها کردند. کودک خردسال دور از مهر مادر، بی*پناه و بی*یاور، بر خاک افتاده بود و خورش و پوشش نداشت. ناله بر آورد و گریه آغاز کرد. سیمرغ بر فراز البرز کوه لانه داشت. چون برای یافتن طعمه به پرواز آمد خروش کودک گریان بگوش وی رسید. فرود آمد و دید کودکی خردسال بر خاک افتاده انگشت می*مکد و می*گرید. خواست وی را شکار کند اما مهر کودک در دلش افتاد. چنگ زد و او را برداشت تا نزد بچگان خود بپرورد.
      سال*ها بر این بر آمد. کودک بالید و جوانی برومند و دلاور شد. کاروانیان که از کوه می*گذشتند گاه گاه جوانی پیلتن و سپید موی می*دیدند که چابک از کوه و کمر می*گذرد. آوازه*ی او دهان به دهان رفت و در جهان پراکنده شد تا آن*که خبر به سام نریمان رسید.
      خواب دیدن سام
      شبی سام در شبستان خفته بود. به خواب دید که دلاوری از هندوان، سوار بر اسبی تازی پیش تاخت و او را مژده داد که فرزند وی زنده است. سام از خواب برجست و دانایان و موبدان را گرد کرد و آنان را از خواب دوشین آگاه ساخت و گفت : « رای شما چیست ؟ آیا می*توان باور داشت که کودکی بی پناه از سرمای زمستان و آفتاب تابستان رسته و تا کنون زنده مانده باشد ؟»
      موبدان به خود دل دادند و زبان به سرزنش گشودند که : « ای نامدار! تو ناسپاسی کردی و هدیه یزدان را خار داشتی. به دد و دام بیشه و پرنده*ی هوا و ماهی دریا بنگر که چگونه بر فرزند خویش مهربانند. چرا موی سپید را بر او عیب گرفتی و از تن پاک و روان ایزدیش یاد نکردی ؟ اکنون پیداست که یزدان نگاهدار فرزند توست. آن*که را یزدان نگاهدار است تباهی ازو دور باشد. باید راه پوزش پیشگیری و در جستن فرزند بکوشی.»
      شب دیگر سام در خواب دید که از کوهساران هند جوانی با درفش و سپاه پدیدار شد و در کنارش دو موبد دانا روان بودند. یکی از آن دو پیش آمد و زبان به پرخاش گشود که : « ای مرد بی باک نامهربان !، شرم از خدا نداشتی که فرزندی را که به آرزو از خدا می*خواستی به دامن کوه افکندی ؟ تو موی سپید را بر او خرده گرفتی، اما ببین که موی خود چون شیر سپید گردیده. خود را چگونه پدری می*خوانی که مرغی باید نگهدار فرزند تو باشد ؟.»
      سام از خواب جست و بی*درنگ ساز سفر کرد و تازان بسوی البرز کوه آمد. نگاه کرد کوهی بلند دید که سر به آسمان میسایید. بر فراز کوه آشیان سیمرغ چون کاخی بلند افراشته بود و جوانی برومند و چالاک بر گرد آشیان می*گشت. سام دانست که فرزند اوست. خواست تا به وی برسد، اما هر چه جست راهی نیافت. آشیان سیمرغ گویی با ستارگان همنشین بود. سر بر خاک گذاشت و دادار پاک نیایش کرد و از کرده پوزش خواست و گفت« ای خدای دادگر! اکنون راهی پیش پایم بگذار تا به فرزند خود باز رسم.»
      باز آمدن دستان
      پوزش سام به درگاه جهان آفرین پذیرفته شد. سیمرغ نظر کرد و سام را در کوه دید. دانست پدر جویای فرزند است. نزد جوان آمد و گفت : « ای دلاور! من ترا تا امروز چون دایه پروردم وسخن گفتن و هنرمندی آموختم. اکنون هنگام آنست که به زاد و بوم خود باز گردی. پدر در جستجوی تو است. نام ترا «دستان» گذاشتم و از این پس ترا بدین نام خواهند خواند .»
      چشمان دستان پر آب شد که : « مگر از من سیر شده*ای که مرا نزد پدر می*فرستی ؟ من به آشیان مرغان و قله*ی کوهستان خو کرده*ام و در سایه*ی بال تو آسوده*ام و پس از یزدان سپاس*دار توام. چرا می*خواهی که باز گردم ؟.»
      سیمرغ گفت : « من از تو مهر نبریده*ام و همیشه ترا دایه*ای مهربان خواهم بود. لیکن تو باید به زابلستان بازگردی و دلیری و جنگ آزمایی کنی. آشیان مرغان از این پس ترا به کار نمی*آید. اما یادگاری نیز از من ببر : پری از بال خود را به تو می*سپارم. هرگاه به دشواری افتادی و یاری خواستی پر را در آتش بیفکن و من بی*درنگ به یاری تو خواهم شتافت.»
      آن*گاه سیمرغ، دستان را از فراز کوه برداشت و در کنار پدر به زمین گذاشت. سام از دیدن جوانی چنان برومند و گردن فراز، آب در دیده آورد و فرزند را برگرفت و سیمرغ را سپاس گفت و از پسر پوزش خواست.
      سپاه گرداگرد دستان برآمدند، تن پیل*وار و بازوی توانا و قامت سرو بالای وی* را آفرین گفتند و شادمانی کردند. آن*گاه سام و دستان و دیگر دلیران و سپاهیان به خرمی راه زابلستان پیش گرفتند. از آن روز دستان را چون روی و موی سپید داشت «زال زر» نیز خواندند.


    4. کاربران زیر از Aban mehr تشکر کرده اند:


    5. #12
      74,509 امتیاز ، سطح 39
      12% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 3,441
      دستاورد ها:
      موضوع 3پست 3تشکر 4تشکر کننده 4

      تاریخ عضویت
      -آبان-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      131
      نوشته ها
      2,180
      اعتبار
      162
      امتیاز
      74,509
      سطح
      39
      تشکر
      14,292
      تشکر شده
      16,049 بار در 3,032 پست
      مدت زمان فعالیت
      1 ماه 3 هفته 3 روز 5 ساعت 53 دقیقه 58 ثانیه

      ویترین مدال ها

      Wink داستانهای شاهنامه/9/رستم - قسمت اول

      ای فرزند ! داستانی است از گفته*ی آن دهقان پاک نژاد که دانای توس آن را جاودان نموده است.
      کنون رزم سهراب رانم درست از آن کین که با او پدر چون بجست
      یکی داستان است پر آب چشم دل نازک از رستم آید بخشم
      اگر مرگ داد است بی داد چیست ز داد این همه بانگ و فریاد چیست
      ازاین رازجان تو آگاه نیست بدین پرده اندر تو را راه نیست
      چنین گفته*اند که روزی رستم از بامداد هوای شکار بر سرش زد با ترکشی پر از تیر بر رخش نشست و برای شکار سوی مرز توران روانه شد.
      چون نزدیک مرز رسید دشتی دید پر از گله*های گور دید؛ با شادی رخش را بسوی شکار پیش راند. تعدادی شکار را هدف گرفت و با تیر و کمان زد. چون گرسنه شد از شاخه*ی درختان و خار و خاشاک آتشی بزرگ برافروخت. چون آتشی آماده شد درختی را از جا کند گور نری را بر درخت زده و بر آن آتش نهاد. چون گور بریان شد آن را از هم بکند و بخورد. پس از آن سر چشمه*ی آب رفت، تشنگی خود را برطرف کرد و در گوشه*ای بخفت و رخش را نیز رها کرد تا بچرد.
      چون رستم به خواب رفت گروهی از سربازان توران از آن دشت گذشتند جای پای رخش را در دشت پیدا کردند به دنبالش رفتند و او را یافتند. سپس هر یک کمندی سر دست آورده و خواستند اسب را بگیرند. چون رخش چشمش به کمندها افتاد حمله آغاز کرد و با آن*ها جنگیده سر یک تورانی را با دندان از تن کند. دو نفر را هم به زخم سم از خود دور کرد و خلاصه سه تن از گروه کوچک کشته شدند، ولی عاقبت رخش گرفتار شد و آن*ها اسب را همراه خود به شهر برده و میان گله*ی مادیان*ها رها کردند تا آن*ها از رخش کره بیاورند.
      ساعتی گذشت، رستم از خواب بیدار شد و به دنبال رخش همه جا را گشت، اما اسب پیدا نشد. چون شهر سمنگان نزدیک بود به سوی سمنگان رفت. در راه طولانی، خسته شد و نمی*دانست چگونه با اسلحه و ابزار جنگ پیاده تا شهر برود. رستم زین رخش و لگام او را بر دوش گرفت و روانه*ی راه شد.
      چنین است رسم سرای درشت گهی پشت به زین و گهی زین به پشت
      در راه، رستم به آنجا رسید که رخش جنگیده بود، رد پای اسب را دنبال کرد تا نزدیک شهر سمنگان رسید. به شاه و بزرگان خبر دادند که رستم پیاده به سوی شهر می*آید و رخش او در شکارگاه گم شده است. شاه و بزرگان رستم را استقبال کردند و گفتند در این شهر ما نیکخواه توایم هر چه داریم به فرمان توست. رستم گفت : «رخش در این دشت بدون لگام از من دور شد رد پای او را برداشتم تا به شهر سمنگان رسیدم سپاس دارم اگر بفرمایی آن را پیدا کنند زیرا اگر رخشم نیاید پدید، سران را بسی سر بر خواهم برید.»
      شاه سمنگان گفت : «ای پهلوان ! تو مهمان من باش و تندی مکن، رخش رستم هرگز پنهان نمی*ماند او را می جوییم و نزد تو می*آوریم.»
      رستم خوشحال شد و به خانه*ی شاه سمنگان رفت.
      شاه سمنگان در کاخ خود رستم را جای داد. برایش بزم آراست و به هنگام خواب، در جایی که سزاوار او بود جای خفتن آراستند. رستم به خوابگاه رفت و از رنج راه آسوده شد. نیمی از شب گذشته بود و مرغ شب آهنگ بر سر درختان حق می*گفت. لحظه*ای گذشت و رستم متوجه شد در ِخوابگاه نرم کردند باز.
      کنیزکی شمعی از عنبر بدست گرفته و به آرامی نزدیک بالین رستم آمد. به دنبال کنیزک دختری ماهروی چون خورشید تابان، دو ابرو کمان و دو گیسو کمند به بالا به کردار سرو بلند.
      رستم از صدای در بیدار شد و از دیدن آن دختر خیره ماند، نیم خیز شد، بپرسید از او گفت نام تو چیست، این نیمه شب در این تاریکی چه می*خواهی، چنین داد پاسخ که تهمینه*ام و تنها دختر شاه سمنگان هستم هیچکس را قبول نکرده*ام، کسی از پرده بیرون ندیده مرا، نه هرگز کسی آوا شنیده مرا. مدت*هاست که افسانه*وار از هر کس داستان تو را شنیده*ام، می*دانم از دیو، شیر، پلنگ و نهنگ نمی*ترسی، شب تیره تنها به توران شوی، به تنهایی و یک نفری یک گور بریان را می*خوری، بس داستانه شنیدم زتو، بسی لب به دندان گزیدم ز تو چه بسیار نشانه*ها از تو می*دادند. از عظمت تو حیران می*شدم، امروز شنیدم که خداوند تو را به این شهر آورده است گفتم چگونه می*توانم پهلوان را به چشم ببینم این بود که شبانه همراه با این کنیزک به دیدار تو آمدم. رستم و تهمینه سخن گفتند و قرار شد رستم تهمینه را از شاه سمنگان به همسری بخواهد و آرزو کرد. مگر کردگار، نشاند یکی کودکم در کنار. کودکی که چون رستم به مردی و زور شهره باشد و تهمینه افزود اگر سمنگان همه زیر پای آورم رخش تو را پیدا خواهم کرد.
      رستم دانست تهمینه دختری است با دانش و دیگر آنکه از رخش آگهی دارد. تهمتن دست گشود و او را نزد خویش خواند و تهمینه نیز خرامان بیامد بر پهلوان. موبد آوردند رستم به موبد گفت : «هم اکنون نزد شاه سمنگان برو تهمینه را از او برای همسری من بخواه.»
      موبد پیام رستم را رساند و شاه سمنگان، ز پیوند رستم دلش شاد گشت و فرمان داد تا با آیین و کیش خودشان آن دو پیمان همسری ببندند. سخن*ها تمام شد و دختر را به پهلوان سپردند.
      به بازوی رستم یک مهره بود که آن مهره اندر جهان شهره بود
      رستم آن مهره را از بازو گشود و به تهمینه داد. به او گفت اگر دختری به جهان آوردی این مهره را بر گیسوی او بیاویز، اما اگر پسر بود به نشان پدر مهره را بر بازویش ببند.
      چون آن شب گذشت و خورشید تابنده شد بر سپهر، رستم با تهمینه بدرود کرد و پریچهر گریان از او گشت باز.
      شاه سمنگان نزد رستم آمد و به او مژده داد که رخش پیدا شده است، رستم نزد رخش آمد زین بر او نهاد و از آنجا سوی سیستان شد چون باد، از آنجا سوی زابلستان رفت و از آن داستان با کسی سخن نگفت.
      چو نه ماه بگذشت بر دخت شاه یکی کودک آمد چو تابنده ماه
      چند روزی گذشت تهمینه کودک را سهراب نام نهاد. چو یک ماه از عمرش گذشته بود، یک ساله بنظر می*آمد. سه ساله شد آرزوی میدان کرد، پنج ساله شد دل شیر مردان داشت. ده ساله شد در آن سرزمین کسی یارای نبرد او را نداشت. در پی اسبان می*دوید، دم اسب را به مشت می*گرفت و نگهش می*داشت.
      روزی نزد مادر آمد و گستاخ پرسید پدر من کیست ؟ چون از پدرم می*پرسند چه بگویم ؟ اگر آن را از من پنهان کنی، نمانم تو را زنده اندر جهان.
      تهمینه چون سخنان فرزند را شنید بترسید، و به او گفت آرام باش، تو پسر رستم پیلتن، نوه*ی دستان، نبیره*ی سام از نژاد نیرم هستی.
      جهان آفرین تا جهان آفرید سواری چو رستم نیامد پدید
      سپس نامه*ای از رستم نزد سهراب آورد با سه یاقوت درخشان و سه بدره*ی زر و گفت پدرت این*ها را از ایران برای تو فرستاده است. این مهره*ها را نگاهدار، اما من نمی*خواهم تو به رستم نزدیک شوی زیرا تو را نزد خود خواهد برد و دل من طاقت دوری ندارد و دیگر اینکه افراسیاب هرگز نباید تو را بشناسد، زیرا که دشمن رستم است و اگر بداند تو فرزند کیستی از خشمش که به رستم دارد تو را تباه خواهد کرد.
      سهراب سر بلند کرد و گفت : «مادر چرا نام پدرم را از من نهان کردی ؟ اکنون که دانستم، سپاهی فراهم خواهم کرد و به ایران خواهم رفت، پهلوانان ایران را یک به یک بر کنار می*کنم کاووس را از تخت بر می*دارم و رستم را بر جای کاووس می*نشانم، آنگاه از ایران به توران می*تازم. تخت افراسیاب را می*گیرم و تو را بانوی ایران شهر می*کنم.
      چو رستم پدر باشد و من پسر به گیتی نماند یکی تاجور
      اینک باید نخست اسبی شایسته پیدا کنم، سپس آماده*ی نبرد شوم.
      تهمینه به چوپان گفت : «هر چه اسب هست بیاور، باشد که سهراب اسبی به دلخواه خود پیدا کند» و چوپان چنان کرد.
      اما هر اسب را که سهراب دست بر پشت آن می*نهاد شکم حیوان به زمین می*رسید. سهراب تمام اسب*ها را آزمایش کرد ولی هیچ*یک نیکو نبود. سر انجام کسی نزد سهراب آمد و گفت : «از نژاد رخش کره*ای دارم.» و این شد که سهراب بر آن اسب که از نژاد رخش بود دست یافت. زین بر آن نهاد و بر اسب نشست. چون به خانه رسید زمینه*ی جنگ با ایران را آغاز کرد. پیش پادشاه سمنگان رفت و از او خواست تا وسایل سفرش را فراهم کند.
      شاه سمنگان هرگونه ابزار جنگ چنانکه شاهان داشتند به سهراب داد. به افراسیاب خبر رسید که نو جوانی در سمنگان کنون رزم کاووس جوید همی، به او گفتند از تهمینه و رستم سهراب به جهان آمده است افراسیاب نیز از دلاوران لشکر سپاهی گرد نمود هومان و بارمان را همراه با دوازده هزار مرد شمشیر زن روانه*ی سمنگان کرد و به سپهدار لشکر گفت :
      «کوشش کن تا آن پسر هرگز نام پدر خود را نداند. با آسودگی بروید زیرا در پی شما من لشکری گران نزد او خواهم فرستاد تا به جنگ ایرانیان اقدام نماید. چون سپاه سهراب به ایران برسد بدون تردید رستم به جنگ آن*ها خواهد آمد، امیدوارم اکنون که رستم پیر شده است به دست سهراب کشته شود، آنوقت برای ما گرفتن ایران بدون رستم کاری ساده است. اگر هم سهراب در جنگ به دست رستم کشته شود دل رستم تا جهان است از آن غم خواهد سوخت.»
      هومان و بارمان با سپاهیان نزد سهراب رفتند، هدیه*های افراسیاب را دادند و نامه*ی دلپسند افراسیاب را برای او خواندند، افراسیاب نوشته بود اگر تخت ایران به دست آوری، جهان آرام خواهد شد. از اینجا تا ایران راهی نیست سمنگان و توران و ایران یکی است. اینک سپاهی شایسته نزد تو می*فرستم سیسد هزار سپاهی نزد تو خواهد آمد با پهلوانانی چو هومان و بارمان، اکنون ایشان را فرستادم تا یک چند مهمان تو باشند اگر اراده بر جنگ کردی در کنار تو خواهند بود. سپهدار هومان به سهراب گفت :
      «نامه*ی شاه توران زمین را خواندی اینک چه اراده داری ؟»
      سهراب گفت : «اگر شما هم نمی*آمدید من خود به جنگ با ایرانیان می*رفتم.»
      پس سهراب بر اسب نشست و روی مرز ایران سپه را براند، هر آبادی که در راه بود سوزانیده و خراب کرد تا به دژ سپید رسید. ایرانیان به دژ سپید امید فراوان داشتند. نگهبان دژ «هجیر» دلاور و آن زمان «گستهم» کوچک ولی پهلوان بود، خواهرش نیز با تمام جوانی سوار و شمشیر زن کارآمدی شمرده می*شد.
      به هجیر خبر دادند سپاهی فراوان به گرد دژ رسیده است، هجیر جوشن پوشید بر بارو بالا شد و سهراب را نظاره کرد. سپس بر اسب نشست و نزدیک لشکر سهراب رفت. هجیر غرید که : «پهلوان ِاین سپاه کیست ؟ پیش بیاید.»
      کسی نزد او نرفت.
      سهراب چون سخنان هجیر را شنید مانند شیری از لشکر بیرون تاخت و برابر هجیر قرار گرفت و گفت :
      «چرا تنها به جنگ آمدی، تو کیستی ؟ نام و نژاد تو چیست که زاینده را بر تو باید گریست ؟»
      هجیر گفت : «سخن کوتاه کن برای جنگ با تورانیان نیازی به سپاه ندارم، هجیر دلیر سپهبد منم، هم اکنون سرت را زتن برکنم.»
      سهراب خنده کنان نیزه بر نیزه*ی او انداخت. هجیر نیزه را بر کمر سهراب زد، سهراب نیزه از خود رد کرد، دست پیش برد و ز زین بر گرفتش به کردار باد، بزد بر زمینش چو یک لخته کوه، ز اسب اندر آمد نشست از برش، همی خواست از تن بریدن سرش.
      هجیر از سهراب زنهار خواست. سهراب رها کرد او را و زنهار داد، سپس دست او را بسته و نزد هومان فرستاد. هومان شگفت زد شد که چگونه دلیری آن چنان را به آسانی گرفته است ؟
      به دژ آگهی رسید که هجیر گرفتار شد، خروش از مردم بر آمد.
      در آن دژ زنی بود مانند گردی سوار اهل جنگ و پهلوانی نامدار که «گـُردآفرید» خوانده می*شد. گردآفرید از گرفتاری هجیر ننگش آمد پس زره سواران جنگ را پوشید و بی*درنگ آماده*ی نبرد شد، نهان کرد گیسو به زیر زره و فرود آمد از دژ بکردار شیر.
      کمر بسته بر اسب نشسته، گرز و کمان و شمشیر بر زین، در برابر سپاه سهراب چو رعد خروشان یکی ویله کرد و گفت سالار این لشکر کیست ؟ لشکر توران پاسخی نداد سهراب پهلوانی دیگر را در میدان دید و با خود گفت شکاری دیگر پیدا شد.
      برخواست، خفتان پوشید، خود بر سر نهاد و اسب به میدان گرد آفرید تاخت. گرد آفرید کمان را به زه کرد و بر سهراب تیر باران گرفت.
      سهراب بر جای ماند، اما باران تیر امان نمی*داد پس سر و بدن را زیر سپر پنهان کرد و رو به گرد آفریدگار نهاد، چون سهراب نزدیک رسید، گرد آفرید کمان را بر بازو افکند و سر نیزه را سوی سهراب کرد، سهراب چرخشی کرد و نیزه را بر کمر گرد آفرید زد، چنانکه زره بر تن او یک به یک دریده شد، و با نیزه او را بر زین پیچاند. گرد آفرید تیغ از نیام کشید و بزد بر نیزه* او و به دو نیم کرد، و خود سر اسب را به سوی دژ برگردانیده و هی بر تکاور زد.
      سهراب که خشمگین شده بود به دنبال او اسب تاخت تا به کنار گردآفرید رسید دست پیش برد و برداشت خود از سرش، بند موی گردآفرید از هم گسیخته و درخشان چو خورشید شد روی او.
      آن زمان بود که سهراب دانست مرد میدان او یک دختر است، با شگفتی گفت : «اینان چگونه*اند ؟ از ایران سپاه ، چنین دختر آید به آوردگاه.»
      زنانشان چنین اند، ایران سران چگونه اند گردان و جنگاوران

      سهراب کمند از زین گشاد و آن را سو گردآفرید انداخت و کمر را به بند درآورد و فریاد کرد از من رهایی مجوی، ای ماهرو تو چرا به جنگ آمده*ای، بیهوده تلاش مکن که رها نخواهی شد. گردآفرید صورت خود به تمامی آشکار کرد چه جز آن چاره نداشت و گفت : «ای پهلوان ! دو لشکر ما را نظاره می*کنند آن*ها شمشیر زدن و گرز کوفتن ما را دیده*اند اکنون که مرا با صورتی گشاده ببینند چه سخن*ها خواهند گفت که پهلوان از پس دختری در دشت نبرد برنیامد، هر چه بیشتر صبر کنی ننگ بیشتر خواهی برد بهتر است که آرام*تر پیش رویم دژ و لشکر را به فرمان تو می*دهم هر زمان که خواستی دژ را بگیر.»
      سهراب چون آن سخنان و صورت را دید ز دیدار او مبتلا شد دلش. پاسخ داد : «از این گفته دیگر باز مگرد.» گرد آفرید سر اسب را برگردانید و همراه با سهراب به سوی دژ رفت. کژدهم به درگاه دژ آمد و دختر را با آن خستگی نظاره کرد در دژ را گشادند و گردآفرید به درون رفت.
      مردم دژ همه از گرفتاری هجیر و آزار گردآفرید غمگین بودند. کژدهم همراه با بزرگان دژ نزد دختر آمد و گفت خدا را شکر که ننگی بر خاندان ما وارد نشد.
      گردآفرید خنده*ی فراوان کرد و بر باروی دژ بالا رفت سهراب را دید که هنوز بر پشت زین نشسته همانجا که بود ایستاده است. پس فریاد کرد : «ای پهلوان ! اکنون هم از کنار دژ و هم از سرزمین ایران باز گرد.» سهراب پاسخ داد : «به ماه و مهر سوگند که این باره با خاک پست آورم، تو را ای ستمگر به دست آورم، چون دژ را گشودم، از گفتار بیهوده*ات پشیمان خواهی شد. آن پیمان که با من کردی چه شد ؟»
      گرد آفرید خندید و گفت که : «تورانیان ز ایران نیابند جفت، بیهوده غمگین مشو من روزی تو نبودم. دانم که تو از توران نیستی زیرا فر بزرگی بر تو پیدا است و پهلوانی بزرگ هستی اما چو رستم بجنبد ز جای، شما با تهمتن ندارید پای، آن روز یکی از لشکر تو زنده نخواهند ماند و باید دید بر سر خود تو چه خواهد آمد. بهتر است این سخن را بشنوی و از توران روی بتابی.»
      سهراب چون سخنان آن دختر را شنید ننگ آمدش. در کنار دژ جایی بود که پایه*ی بارو بر آن قرار داشت، سهراب با خود به گفت امروز وقت گذشت. به هنگام شب دژ را علاج خواهم کرد. چون سهراب رفت، گژدهم به کاوس نامه نوشت و آنچه گذشته بود و داستان سهراب را یک به یک یاد کرده و افزود این دژ مدت زیادی مقاومت نخواهد کرد. نامه را مهر کرد و از راه مخفی دژ سواری را نزد کاووس فرستاد و خود نیز همراه با خانواده*ی خویش از همان راه بیرون شد.
      فردا که آفتاب دمید سپاهیان توران آماده*ی نبرد شدند، سهراب نیزه به دست گرفت. بر اسب نشست، با امید اسیر کردن تمامی مردم دژ به پای قلعه رفت هر چه نگاه کرد هیچکس بر بارو نبود فرمان داد در دژ را گشودند به درون رفتند اما شب هنگام کژدهم با سواران و دژداران و خاندانشان از آن راه که در زیر دژ بود بیرون رفته بودند. سهراب همه کس را که در دژ بود پیش خواند و از هر کس نشان گردآفرید را جست اما دریغ که او رفته بود.
      سهراب با هیچکس درباره*ی گردآفرید سخن نگفت. اما هومان از فراست دریافت که سهراب پریشانی دارد. اندیشه کرد که شاید دام کسی پایبند آمده است و، زلف بتی در کمند آمده است.
      روزها گذشت تا اینکه فرصتی یافت و پرسید چه شده است بزرگان پیشین چنین از باده*ی محبت مست نشده*اند که تو شدی، سد آهوی مشکین به کمند گرفتند اما بر یکی هم دل نبستند. حال بگو چه شده است ما از توران برای جنگ بیرون آمدیم سر مرز ایران را فتح کردیم این دژ را به آسانی گرفتیم اکنون وقت مکث نیست. تا اندیشه کنی کاووس، رستم، توس، گودرز، گیو، فرامرز، بهرام، گرگین و سدها پهلوان دیگر به این سو خواهند آمد و کار دشوار خواهد شد. تویی مرد میدان این سروران، چه کارت به عشق پری پیکران.
      تو کاری را که با افراسیاب پیمان کرده*ای به پایان برسان، زمانیکه جهان را گرفتی زیبایان همه تو را سجده خواهند کرد، اگر زر و زور داشته باشی همه گرد تو جمع خواهند شد، هومان آن قدر گفت تا سهراب بیدار شد و گفت ای سپهبد با تو پیمان نو کردم. سپس نامه به افراسیاب نوشت و پیروزی بر دژ را با گرفتن هجیر یک به یک یاد کرد.
      اما بشنو از کاووس، روزی در ایوانش نشسته بود که فرستاده*ی کژدهم اجازه خواست و نامه را تسلیم وی کرد. کاووس پهلوانان و بزرگان را دعوت کرد، نامه را برایشان خواندند. مشورت کردند و گفتند هماورد سهراب فقط رستم است. قرار شد که گیو به زابل رفته و رستم را روانه*ی جنگ نماید، کاووس نامه*ای پر ستایش به رستم نوشت و افزود پهلوانان نامه*ی کژدهم را خواندند و تصمیم گرفتند گیو نزد تو بیاید و چون نامه رسید اگر خفته زود برجه به پای، و گر خود بپایی زمانی مپای، چه تو فقط هماورد سهراب هستی.
      نامه را مهر کردند و گیو روانه*ی زابل شد. کاووس گفت اگر شب رسید فردایش باز گرد گیو نزدیک زابل رسیده بود که به رستم خبر دادند سواران چون باد به سوی تو می*آیند. تهمتن پیشباز کرد گیو به رستم رسیده پیاده شد رستم از ایران و کاووس پرسید، به ایوان رفتند گیو نامه را داد. رستم نامه را بخواند و با خنده گفت : «سواری مانند سام گرد پدید آید، از آزادگان شگفت نیست اما از تورانیان بسیار دور است، نمی*دانم این پهلوان نام آور کیست ؟ من از دختر شاه سمنگان یک پسر دارم ولی او هنوز کودک است. زر و گوهر فراوان به دست کسی برای مادر او فرستادم و حالش را پرسیدم. مادرش پیام داد که هنوز کودک است، هنوز آن نیاز دل و جان من، نه مرد مصافست و لشکر ***، چون او بزرگ شود چنین پهلوانی خواهد بود. رستم و گیو به کاخ دستان رفتند و درباره*ی سهراب سخن گفتند. به رستم گفتند فرزند تو آن چنان نشده است که به رزم ایرانیان آمده هجیر را از پشت زین ربوده و دستش را به کمند ببندد. هر چه دلیر شده باشد هنوز کودک است. رستم دستور داد تا لشکر آماده*ی حرکت شود، گیو گفت : «ای جهان پهلوان ! می*دانی کاووس تند است و تیز مغز، اگر در زابل بمانیم کاووس خشمگین می*شود بخصوص که چند بار کاووس تاکید کرد که زود باز گردیم. چند روزی گذشت تا رستم گفت رخش را زین کردند، سواران زابل بر اسب نشستند و به سوی کاووس حرکت کردند. به کاووس خبر دادند که رستم می*رسد. کاووس به توس و گودرز دستور داد تا یک روز راه رستم را استقبال کنند. روز بعد رستم همراه با توس و گودرز و گیو به ایوان کاووس رسیدند. زمین بوسیدند. ستایش کردند اما کاووس آشفته نشسته و ابدا پاسخ نداد بر سر گیو بانگ زد و رو به رستم کرد و گفت : «تو که هستی که فرمان مرا سست می*کنی ؟ اگر شمشیر در دستم بود مانند ترنجی که پوست کنند، سرت را می*زدم. پس به توس گفت : «اکنون برو رستم و گیو را زنده بر دار کن و درباره*ی ایشان دیگر با من سخن مگو. گیو دلخسته شد و از اینکه رستم را سخن سخت گفته بودند تند شده بود. کاووس چین بر جبین انداخت پس از سخنان دیگر از جا بلند شد تا برود، توس از جا بلند شد دست رستم را گرفت تا از پیش کاووس بیرون روند. رستم گمان کرد که توس می*خواهد دستور کاووس را اجرا نماید. تهمتن دست زیر دست توس زد که بر زمین خورد و رستم از روی او بتندی گذشت و در برابر کاووس قرار گرفته گفت : «همه کارت از یکدیگر بدتر است، و شهریاری سزاوار تو نیست. چنین تاج سنگین که بر سر دون مغز قرار گرفته در دم اژدها شایسته*تر است تا سر تو. اما من، آن رستم زال نام آورم، که هرگز نزد شاهی چون تو سر خم نمی*کنم، مصر، چین، هاماوران، روم، سگسار، مازندران همه*ی بنده در پیش رخش منند و تو خود جانت را از من داری حال که دشمن آمده اگر می*توانی تو سهراب را زنده بردار کن، چون بخشم آیم شاه کاووس کیست، به توس می*گویی دست مرا بگیرد، توس کیست، گمان می*کنی از خشم تو باک دارم، نه چه کاووس پیشم چه یک مشت خاک. من پیروزی خود را از خدا می*گیرم نه از لشکر، نه از پادشاه، من بنده*ی تو نیستم، من یکی بنده*ی آفریننده*ام. پهلوانان سال*ها قبل از تو مرا به شاهی برگزیدند و من، سوی تخت شاهی نکردم نگاه. اگر من آن را می*پذیرفتم امروز تو به اینجا نرسیده بودی اما سخنان تو سزای من بود، پاسخ آن نیکویی*ها باید چنین می*بود، اگر من کیقباد را از البرز کوه نمی*آوردم، تو هرگز کارت به اینجا نمی*کشید، اگر به مازندران نمی*رفتم، اگر دل و مغز دیو سپید را نمی*سوختم تو در اینجا ننشسته بودی. بعد رو به پهلوانان و بزرگان کرد و گفت : «شما هیچ یک مرد میدان سهراب نیستید جان خودتان را چاره کنید. از این پس مرا در ایران نخواهید دید، با خشم از ایوان بیرون شد بر رخش نشست و از پیش ایشان برفت.
      پهلوانان همه غمگین شدند و نزد گودرز رفته گفتند شکستن دل رستم سزاوار نیست. کاووس از تو حرف شنوی دارد اینک بیا، به نزد آن شاه دیوانه شو و سخن تازه بگو تا شاید به راهش آوری. پهلوانان گفتند شاه، ندارد دل نامداران نگاه، زمانیکه با رستم چنان کند با دیگران چه خواهد کرد ؟ در جنگ هاماوران چه پهلوانی*ها کرد و کاووس را به تخت بازگردانید، اگر دشمن در پیش نبود همه می*رفتیم. اکنون کسی را بفرستیم تا بلکه رستم باز گردد درست، گودرز نزد کاووس رفت و به کاووس گفت : «رستم چه کرده بود که امروز لشکر ایران را بی*پناه کردی، هاماوران فراموشش شد، دیوان مازندران را از یاد بردی که گفتی او را زنده بر دار کن ؟
      اینک او رفته و پهلوانی چون گرگ به ایران تاخته است، چه کسی با او خواهد جنگید، کژدهم او را دیده به من می*گوید آن روز هرگز مباد، که با او سواری کند رزم باد، کسی که پهلوانی چون رستم دارد باید کم خرد باشد تا دل او را بیازارد.
      کاوس چون سخن گودرز را شنید، از گفته*ها پشیمان شد و گفت : «ای پهلوان ! لب پیر با پند نیکوتر است. اکنون پیش رستم برو و تندی مرا از دل او بیرون کن و او را نزد من بیاور.»
      گودرز از ایوان کاووس بیرون رفت و همراه با او سران سپاه، پس رستم اندر گرفتند راه، رفتند و رفتند تا به رستم رسیدند. قصه*ها گفتند. گودرز گفت، تو دانی که کاووس را مغز نیست. به تندی سخن می*گوید، فریاد بزند و بگوید هم، آنکه پشیمان شود و حال اگر جوان پهلوان از کاووس آزرده است ایرانیان گناهی ندارند. تو شهر ایران را در برابر دشمن گذارده و رو پنهان می*کنی، کاووس از آن سخنان پشیمان شده است. باز گرد و سپاه را سرپرستی کن، جهان پهلوان گفت : «من از کاووس بی*نیازم، من او را از بند بیرون کشیدم. او مردی ابله است، در سرش دانش نیست، سرم سیر شد و دلم کرد بس، جز از پاک ایزد نترسم زکس.»
      چون رستم تمام سخن*های خود را گفت. گودرز لب به سخن گشود و راهی دیگر زد و گفت گروهی گمان می*کنند که جهان پهلوان از آن تورانی ترسیده است و می*گویند چون رستم از آن تورانی ترسیده برای دیگران جای درنگ نیست. گودرز گفت : «ای پهلوان ! چنین پشت بر شهر ایران مکن» و آنقدر در این زمینه حرف و مثال آورد که رستم در پاسخ بماند و گفت تو دانی که نگریزم از کارزار، ولیکن رفتار کاووس ما را سبک کرده است.
      گودرز رستم را وا داشت که به ایوان کاووس بازگردد چون رستم و گودرز به ایوان کاووس رسیدند، کاووس بلند شد از او پوزش خواست و گفت : «این تندی در گوهر و سرشت من است و چنانکه خدا در وجود من نهاده است می*روید و خود من نیز از آن در رنج هستم. خوب می*دانم که پشت لشکر ایران تو هستی همیشه به یاد تو هستم شاهی من داده*ی توست. خداوند مرا تاج و تخت داد و تورا تیغ و زور. می*دانی تو را برای چاره جستن خواستم و چون دیر رسیدی تند شدم و اگر تو را آزرده کردم پشیمانم خاکم در دهان باد.»
      رستم گفت : «تو کی هستی و ما همه کهتریم، اکنون آمده*ام تا هر چه را تو فرمان دهی انجام دهم.»
      پس کاووس فرمان داد جشنی آراستند که تا نیمه*های شب ادامه داشت. فردا صبح چون خورشید سر زد، کاووس به گیو و توس فرمان داد تا ببندند بر کوهه پیل کوس*ها و در پی آن سپاهیان منزل به منزل به سوی مرز توران حرکت کردند.
      چون به نزدیک سپاه توران رسیدند خروشی از دیدبانان سهراب بلند شد که اینک سپاه ایران آمد. سهراب بر بلندی رفت و آن سپاه را که کرانه نداشت به هومان نشان داد. هومان چون سپاه را دید به یاد آن زمان که ضرب دست ایرانیان را چشیده بود دلش پر بیم شد. سهراب گفت : «در این لشکر یک مرد جنگی به چشم نمی*خورد از سرداران خبری نیست.» سخن فراوان گفتند و هر دو به چادر خویش برگشتند و به خوردن نشستند.
      از آن سو سراپرده*ی کاووس را آراستند و اطراف آن آنقدر خیمه زدند که در کوه و دشت جایی باقی نماند. چون شب تیره شد، تهمتن نزد کاووس رفت.
      رستم به کاوس گفت : «اگر اجازه دهی با لباس مبدل بدون کلاه و کمر به لشکر توران بروم و ببینم که این نو جهاندار کیست ؟»
      کاوس گفت : «این کار فقط از تو بر می آید، یزدان نگهدارت.»
      جهان پهلوان جامه ای مانند تورانیان پوشیده و پنهانی تا کنار اردوی تورانیان رفت. صدای تورانیان را که می گذشتند و یا در دژ سپید بودند خوب می شنید. پس خدا را یاد کرد و با دلیری به درون دژ رفت. تمام پهلوانان و سران لشکر توران را نگاه کرد. کم کم پیش رفت تا به چادر سهراب رسید، دید پهلوانی بر تخت نشسته بر یک دست او زنده رزم و در دست دیگر هومان قرار گرفته اند. بارمان نیز به کرسی در کنار هومان قرار گرفته بود.
      رستم، سهراب را به دلیری پسندید. دو بازو به بزرگی ران اسب و با هیبتی چون شیر، چهره چون خون و سد دلیر گردش ایستاده بودند. جوان و سرافراز چون نره شیر، رستم دورتر از چادر ایستاده بود که زنده رزم از چادر بیرون رفت ودر تاریکی چشمش به رستم افتاد به هیکل او نگاه کرد دانست در لشکر توران چنین سپاهی وجود ندارد این بود که به تندی پرسید : «که هستی ؟ سوی روشنایی بیا تا روی تو را ببینم». تهمتن پیش رفت مشتی بر گردن زنده رزم زد که جان از بدنش پرواز کرد.
      آن زمان که سهراب آهنگ جنگ ایرانیان کرد، ژنده رزم را همراه آورد. زیرا او نیز فرزند شاه سمنگان بود. تهمینه نیز با آمدن ژنده رزم موافقت کرد زیرا او رستم را در بزم دیده بود و می شناخت. تهمینه به ژنده رزم گفت : «تو را همراه سهراب می فرستم تا چون به ایران رسد و کار جنگ بالا بگیرد پدرش را به او نشان دهی» اما چون سرنوشت نوعی دیگر رقم زده بود ژنده رزم به دست رستم کشته شد. سهراب ساعتی انتظار کشید اما ژنده رزم باز نگشت. سهراب کس فرستاد دنبال ژنده رزم بگردند. یکی از کسان ژنده رزم را که جان از تنش بیرون رفته بود بر خاک پیدا کرد. نزد سهراب برگشت و داستان را گفت.
      سهراب از جا بلند شد همراه با تمام کسان با شمع افروخته به دیدن ژنده رزم آمد که او را مرده یافت. سهراب شگفت زده شد، پهلوانان را خواست گفت : «امشب نباید خفت زیرا گرگی در میان ما آمده، امشب را بیدار باشید، باشد که فردا کین ژنده رزم را از ایشان بخواهم».
      رستم دژ را خوب تماشا کرد سرداران را شناخت و از همان راه که آمده بود بازگشت. چون به سپاه رسید، گیو پاسدار بود چون سایه رستم را دید با تیغ کشیده بر سر او فریاد زد : «کیستی؟» رستم از صدایش شناخت که گیو است و خود را آشکار کرد. گیو چون صدای رستم را شنید پیاده شد و به رستم گفت : «ای پهلوان ! در این تیره شب کجا بودی؟» رستم آنچه کرده بود گفت.
      گیو بر او آفرین کرد و با رستم نزد کاوس رفت و کاوس پرسید : «چه کردی؟» رستم گفت : «گمان نکنم سهراب از تورانیان باشد از ایران و توران به هیچکس مانند نیست. تا آنجا که به یاد دارم، تو گوئی که سام سوار است و بس».
      آن شب گذشت. فردا صبح سهراب خفتان جنگ پوشید، ابزار جنگ بر گرفت با اسب بر بلندی بالا رفت، به جاییکه ایران سپه را بدید، و فرمان داد تا هجیر را بیاورند. هجیر را آوردند. سهراب گفت : «ای پهلوان ! هر چه می پرسم به من راست بگو، گرد دروغ مگرد. اگر راست بگوئی رهایت می کنم، اگر راست گفتی به تو گنج می دهم، نیکی می کنم، اما اگر دروغ و کژی پیش آوردی، همان بند و زندان بود جای تو».
      هجیر گفت : «هر چه بپرسی پاسخ خواهم داد مگر آنکه ندانم».
      سهراب گفت : «نشانه هایی از طوس، کاوس، گودرز، گستهم، گیو، بهرام و رستم می خواهم. نشان آنها را به من بده ! اینک نگاه کن آن سراپرده دیبای رنگارنگ با خیمه ها که سد ژنده پیل در برابرش بسته اند، با تختی از پیروزه، با آن درفش زرد خورشید پیکر که نشان ماه را بر سر خود دارد و در قلب سپاه زده شده، از آن کیست؟»
      هجیر گفت : «آن از کاوس کی است».
      سهراب پرسید : «در دست راست که سواران بسیار قرار دارند، آن سراپرده سپاه با خیمه های بی اندازه، با درفش پیل پیکر به که تعلق دارد ؟»
      هجیر پاسخ داد : «آن درفش پیل پیکر از آن طوس فرزند نوذر است که سپهدار سپاه می باشد».
      سهراب گفت : «آن سراپرده سرخ و آن درفش بنفش که نقش شیر دارد و سپاه بزرگی پشت آن قرار گرفته از آن کیست ؟»
      سهراب گفت : «آن پرده سرای سبز که بزرگان ایران برابرش ایستاده اند و در برابرش اختر کاویان را بر پای داشته اند و آن پهلوان که بر تخت نشسته با آن بدن و قدرت و نیرو و آن اسب که مانند آن را ندیده ام و هر زمان می خروشد کیست ؟ ببین درفش اژدها پیکر دارد که بر نوک آن شیری زرین نصب شده نام آن سوار دلیر چیست ؟»
      هجیر با خود فکر کرد اگر من نشان جهان پهلوان را به او بگویم باشد که به ناگاه بر او بتازد پس بهتر است نام رستم را از او پنهان کنم. هجیر سر بلند کرد و گفت : «شنیده ام از چین، نیکخواه و پهلوانی به تازگی نزد کاوس آمده است».
      سهراب گفت : «نام او چیست ؟» گفت : «بیاد ندارم».
      سهراب دوباره گفت : «پرسیدم نام آن چینی را بگو» هجیر گفت : «ای پهلوان من مدت ها در دژ بودم در همان زمان پهلوان چینی نزد کاوس رفته است».
      سهراب در دل غمگین شد زیرا نام رستم را نشنید، اما نشانی های صاحب درفش اژدها پیکر را از مادرش شنیده بود، آن را می دید ولی باور نمی کرد و می خواست آن سخن شیرین را از دهان هجیر بشنود، اما آنچه را که نخست بر پیشانیش نوشته بودند جز آن بود.
      قضا چون ز گردون فرو ریخت بر همه زیرکان گور کردند و کر

      سهراب پرچم سرداران دیگر را به هجیر نشان داد و نام صاحب آن را پرسید، درفش گرگ پیکر را نشان داد و گفت : «آن پرچم از کدام سردار است ؟»
      هجیر گفت : «آن سراپرده ی گیو است، بزرگترین فرزند گودرز و داماد رستم».
      سهراب گفت : «پر چمی سپید می بینم با نیزه داران فراوان، دستگاهی عظیم دارد، او کیست ؟»
      هجیر پاسخ داد : «آن سراپرده به فریبرز فرزند کاوس متعلق است».
      سهراب تمام پرچم ها را نشان داد و از هجیر صاحب آن را پرسید و سهراب هر لحظه می کوشید تا هجیر را متوجه محلی نماید که تصور کرده بود رستم در آنجا است. هجیر گفت : «هر چه دانستم به تو راست گفتم و نام آن چینی را نمی دانم اگر نه می گفتم».
      سهراب گفت : «ای هجیر از رستم سخنی نگفتی. مگر رستم بزرگ لشکر و نگهبان کشور نیست. چگونه جهان پهلوان در میان سپاه پنهان باقی مانده، چگونه در جنگی که کاوس خود آمده رستم نیست ؟»
      هجیر گفت : «اکنون هنگام بهار است و گشت در گلستان. شاید به زابلستان رفته باشد تا بهار را در آنجا بگذراند».
      سهراب گفت : «این افسانه است رستم عاشق جنگ است، باور کنم که در چنین جنگی هوس گلستان کرده است. پیر و جوان بر این سخن تو می خندند. ای هجیر من صادقانه با تو سخن می گویم. اگر رستم را به من نشان دهی، تو را بی نیازی دهم در جهان، اما اگر آن را از من پنهان کنی سرت را از تن جدا خواهم کرد».
      هجیر گفت : «در این جنگ کسی هماورد رستم نیست که بخواهد در زابلستان به جنگ او بیاید».
      سهراب گفت : «ای هجیر! سپه بخت گودرز کشوادگان، که چون تو کسی را باید پسر بخواند، تو آنچنان از رستم ترسیده ای که گزاف می گوئی». هجیر با خود اندیشه کرد اگر من نشان رستم را به این تورانی بگویم فقط در لشکر او را جستجو خواهد کرد و امکان دارد، شود کشته رستم بچنگال او، و چون رستم کشته شود چه کسی از کاوس و ایران شهر دفاع خواهد کرد. فرض کنیم که این تورانی مرا بکشد اتفاقی در جهان نمی افتد، پدرم گودرز هشتاد پسر گزیده تر از من دارد؛ گیو، بهرام، رهام، شیدوش، پس از مرگ من مهربانی کنند؛ زدشمن بکین جان ستانی کنند.
      چنین دارم از موبد پاک باد نباشد چو ایران تن من مباد

      هجیر به سهراب گفت : «این چه آشفتن است» همه با من از رستمت گفتن است
      چه کینه ای با رستم داری و چه چیز بیهوده از من می خواهی، که آگاهی آن نباشد برم، حال می خواهی سر مرا ببری تو که برای خون ریختن بهانه نمی خواهی هر چه خواهی بکن اما بدان تو رستم را نخواهی شکست چون آسان به دست تو نخواهد آمد. به فکر جنگ با رستم مباش زیرا اگر روبرو شوی زنده نخواهی برگشت. سهراب سخنان درشت هجیر را شنید، پاسخی نداد اما پشت دستی بر او زد و بر خاک انداختش.
      سهراب چون از بلندی پائین آمد مدتی اندیشه کرد، عاقبت کمر بجنگ بست، بر اسب نشست و به میدان رفت و تا قلب سپاه کاوس تاخت. چون به چادر نزدیک شد، رمیدند از وی سران دلیر، هیچکس از نامداران کاوس به جنگ او نیامدند. سهراب نعره زد و به کاوس گفت : «چه بیهوده نام کاوس کی بر خود نهادی !»
      گر این نیزه در مشت پنهان کنم سپاه تو را جمله بیجان کنم

      در آن شب که ژنده رزم کشته شد سوگند خوردم :
      کز ایران نمانم یکی نامدار کنم زنده کاوس را بدار

      پهلوانان تو کجا هستند، گیو، گودرز، طوس، فریبرز فرزندان تو چرا به میدان نمی آیند. رستم کجاست چرا از میدان من گریخته است. اکنون بیایند و در میدان مردی کنند.
      در برابر نعره های او هیچکس پاسخی به سهراب نداد. سهراب هی بر اسب زد و خود را به چادر کاوس رسانید از اسب خم شد و هفتاد میخ از چادر کاوس را از زمین بر کند. چنانکه نیمی از سراپرده بر هم فرو ریخت.
      کاوس فریاد زد ای نامداران، یکی نزد رستم برد آگهی، و بگوئید این تورانی همه جا را بهم ریخته است کسی را نداریم که در نبرد با او برابری کند. طوس خود را نزد رستم رسانید آنچه را کاوس گفته بود و خود دیده بود بیان کرد.
      رستم گفت : «ای طوس ! هر یک از کیان که مرا می خواستند گاهی برای شادمانی و بزم بود و گاهی برای رزم. اما کاوس فقط مرا برای رزم می خواند و بفرمود تا رخش را زین کنند، رستم از خیمه به دشت نگاه کرد، گیو را دید که می گذشت و به گرگین گفت شتاب کن و همه می گفتند باید زود جلوی این تورانی را بگیرید.
      رستم که از درون چادر آن سخن را می شنید در دل گفت : «این همه تلاش برای جنگ با یک تن افسانه است» و خود، بزد دست و پوشید ببر بیان، رستم بر رخش نشست و روانه خیمه کاوس شد. زواره پهلوان در راه به او رسید و گفت از اینجا جلوتر مرو زیرا کاوس چون سهراب را دید فرمان داد که درفش او را برداشته و از میدان بیرون برند و خود نیز چنان کرد.
      رستم پا بر رخش زد و در برابر سهراب قرار گرفت. سهراب کف بر کف زد و به رستم گفت : «ما دو پهلوانیم بیا تا جدا از میدان جنگ با هم نبرد کنیم. اکنون ای پهلوان تو پیر شده ای عمر زیاد بر تو ستم کرده میدان جنگ دیگر جای تو نیست. تاب یک مشت من را هم نداری».
      رستم چون سخنان سهراب را شنید، بدو گفت نرم ! جوانمرد ! نرم آرام باش :
      به پیری بسی دیدم آوردگاه بسی دیو بر دست من شد تباه

      لحظه ای درنگ کن تا مرا در جنگ ببینی. این دریا و کوه جنگ مرا فراوان دیده است، چه کردم ؟ ستاره گواه من است، ای مرد ! دلم به تو می سوزد بر تو رحمت دارم نمی خواهم که جان تو را من گرفته باشم. نمی دانم تو به تورانیان نمی مانی در ایران نیز چون تو ندیده ام».
      این سخنان رستم دل سهراب را لرزانید، گفت : «ای پهلوانان ! سخنی می پرسم، راست بگو، نژاد تو از کیست ؟ بگو و مرا شادمان کن، من ایدون گمانم که تو رستمی، تو فرزند دستانی این را به من بگو و راست بگو تا دل من شاد شود».
      چنین داد پاسخ که رستم نیم، تو اشتباه می کنی، چه او پهلوان است و من کهترم. امید سهراب به پاسخ رستم از دست رفت. روز روشن در نظر تیره شد و نیزه بردست میان میدان رفت. سهراب، نشانی و گفته های مادر را که با این پهلوان تطبیق می کرد، رستم بود و از سخنان او در میدان در شگفت. هر یک از دو پهلوان نیزه کوتاهی به جنگ آورده و بر یکدیگر تاختند. نیزه ها شکست و فرو ریخت. دست به شمشیر هندی بردند آنقدر بر سپرها کوفتند که تیغ ریز ریز شد. عمود بر سر دست آوردند. همی کوفتند آن بر این، این بر آن، تا دسته عمود خم شد زره هایشان از هم گسیخت، اسب ها از کار ماندند :
      تن پر عرق و دهان پر از خاک زبان گشته از تشنگی چاک چاک

      خسته و فرسوده آنگاه هر یک از دیگری دور شدند.
      جهانا شگفتی زکردارتست شکسته هم از تو هم از تو درست
      از این دو یکی را نجنبید مهر خرد دور شد هیچ ننمود چهر

      ستوران فرزند خود را در میان هزاران می شناسند، ماهی دریا و گور در دشت بچه خود را میشناسد، فقط رنج و آز است که نمی گذارد انسان دشمنی را ز فرزند باز شناسد.
      رستم با خود گفت : «این جنگ به آنجا رسید که مرا خوار شد. جنگ دیو سپید، و از مردانگی خودم در دل ناامید شدم جوانی کم سال مرا از روزگار سیر کرد و اینک دو لشکر بر من نظاره می کنند».
      دو پهلوان کمی استراحت کردند تا اسبشان آسوده شد.سپس :
      بزه بر نهادند هر دو گمان یکی سالخورده دگر نوجوان

      زره و خفتان هر دو دلاور چنان بود که اسلحه بر آن اثر نمی کرد. سهراب و رستم، بهم تیر باران نمودند سخت، اما هیچ یک را زیان نرسید. هر دو دست پیش برده دوال کمر یکدیگر را در سواری گرفتند. جهان پهلوان که کوه را از زمین می کند نتوانست سهراب را از خانه زین تکان دهد پس دست از کمر او برداشت.
      هر دو خسته شدند. سهراب دست بر گرز برد و گرز را بر شانه رستم کوبید درد در دل تهمتن پیچید اما از دلیری به روی خود نیاورد سهراب به خنده گفت :
      «ای سوار به زخم دلیران نئی پایدار، آن اسب که در زیر پای داری چون خری ایستاده است. دل من بر تو رحمت می آورد و اینک از خون تو خاک گل شود تاسف دارم. تو پیر شده ای کار جوانان به جوانان گذار».
      رستم کلامی جواب نداد اما از دلیری سهراب در شگفت بود، رستم هی بر رخش زد و بر سپاه توران تاخت. سهراب نیز خود را به سپاه ایران زد. سهراب گروهی از سپاه ایران را بکشت. اما رستم چون به نزدیک سپاه توران رسید اندیشه کرد که کاوس در جنگ سهراب بی دفاع مانده است پس رخش را بر گردانید و به سپاه ایران بازگشت در میدان سپاه سهراب را دید چون شیری هر که را یافته دریده است.
      رستم چون سهراب را دید، خروشی چون شیر ژیان برکشید، و گفت : «ای تورانی خونخواره مرد ! از ایران سپه جنگ با تو که کرد، مگر من با تو نمی جنگیدم چرا چون گرگ برایشان حمله بردی ؟»
      سهراب گفت : «سپاه توران هم بی گناهند، هم دور از جنگ، تو اول بسوی ایشان رفتی».
      رستم گفت : «اینک باز گردیم فردا هنگام دمیدن آفتاب سر بر کشتی خواهیم نهاد و ببینیم تا بر که گزید سپاه».
      هوا کم کم به تیرگی گرائید دو پهلوان به لشگرگاه خود بازگشتند. سهراب نزد هومان رفت آنچه شده بود گفت و افزود که فقط آن پهلوان هم زور من بود گمان ندارم در جهان دیگر چون او آمده باشد :
      یکی پیر مرد است برسان شیر دو بازویش چون ران پیل

      اگر بخواهم از کارهای او بگویم بیش از شمارش است.[hr]
      پايان قسمت اول

    6. کاربران زیر از Aban mehr تشکر کرده اند:


    7. #13
      74,509 امتیاز ، سطح 39
      12% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 3,441
      دستاورد ها:
      موضوع 3پست 3تشکر 4تشکر کننده 4

      تاریخ عضویت
      -آبان-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      131
      نوشته ها
      2,180
      اعتبار
      162
      امتیاز
      74,509
      سطح
      39
      تشکر
      14,292
      تشکر شده
      16,049 بار در 3,032 پست
      مدت زمان فعالیت
      1 ماه 3 هفته 3 روز 5 ساعت 53 دقیقه 58 ثانیه

      ویترین مدال ها

      داستانهای شاهنامه/9/رستم - قسمت دوم

      هومان گفت : «قرار بود هیچیک از سپاه از جای خود حرکت نکند نیمه روز گذشته بود که مردی به تنهائی به این لشکر روی نهاد. گفتیم تازه از خفتن بیدار شده که یک تنه به جنگ آمده به میان ما رسید او بدون جنگ بازگشت».
      سهراب پرسید : «از سپاه ما کسی را نکشت ؟»
      گفتند : «نه». سهراب گفت : «اما من از ایرانیان بسی کشتم. فردا به نام خدای جهان آفرین کسی را از آن پهلوانان بر زمین نخواهم گذارد.اکنون گرسنه ام». به فرمان هومان سفره گستردند.
      اما بشنو از رستم، گیو نخستین کسی بود که جهان پهلوان را دید، رستم پرسید : «جنگ سهراب را چگونه دید ؟»
      گیو گفت : «چون آتشی میان لشکر افتاد در آن میان طوس را دید بر او حمله برد، گرگین خود را میان آورد دلیران فراوانی به سوی او رفتند اما همه زخمدار شدند. به گمانم جز جهان پهلوان دیگری تاب میدان را ندارد. اما همچنان که فرمان داده بودی سپاه جنگ آغاز نکرد هیچ سواری حمله نبرد. سهراب توانست از قلب تا میمنه را برهم بریزد».
      رستم از سخنان گیو غمگین شد و با او نزد زابلستان شوید، رسیدند چون نزد دستان شوید، با او از من سخن بگوئید، بگوئید زور تهمتن در آمد :
      ببین، چنین بود فرمان یزدان پاک و گردد به دست جوانی هلاک

      دل مادرم را از من خرسند کن و بگو آنچه به من رسید از سر نوشت خدائی بود، به مادرم بگو دل در غم من مبند و جاودان اندیشه مرگ مرا در دل خود نگاه مدار، چه هیچکس در جهان جاودان نمانده است و من نیز داد خود از گردن ستانیده ام چه بسیار دیو و شیر و پلنگ و نهنگ که در چنگ من به هنگام جنگ تبه شد، چه بسیار دژ و باره را که به ضرب گرز با خاک یکی کردم آنکس که پای بر اسب می آورد خود در مرگ را می کوبد.
      اگر سال گردد فزون از هزار همین است راه و همین است کار

      به جمشید بنگر یا طهمورث دیوبند، به گیتی چو ایشان نبد شهریار. سر انجام رفتند. زی، کردگار، گرشاسب، نریمان و سام هیچیک جواز ماندن ابدی نیافتند و رفتند. دنیا برایشان نیز قرار نگرفت و مرا نیز باید از این ره گذشت، هیچکس جاودان نخواهد ماند، چون این سخنان بگفت افزود، ای زواره به دستان بگوی که کاوس را فراموش نکرده و اگر جنگی پیش آید او را یاری کند. چون سخنان بدین جا رسید، شب از نیمه گذشت و تهمتن به
      خوابگاه رفت.
      چون خورشید درخشان پر بگسترد زاغ سیاه پران سر فرو برد

      تهمتن بپوشید ببر بیان نشست از بر اژدهای دمان

      و آماده رفتن به میدان شد.

      چون رستم آماده*ی پیکار با افراسیاب شد، زال لشکری از جنگیان شیردل فراهم آورد و با سپاهی رزمجو از زابلستان رو به افراسیاب گذاشت. رستم، پهلوان جوان، پیش رو بود و از پس او پهلوانان کهن می*آمدند. بانگ طبل و کوس و آواز اسبان و سپاهان رستاخیز را بیاد می*آورد.
      به افراسیاب خبر رسید که زال با سپاهی دلاور بسوی وی می*آید. دژم شد و بی*درنگ سپاه خود را بسوی ری کشید. از آن*سو لشکر زابلستان نزدیک می*شد تا آنکه میان دو لشکر بیش از دو فرسنگ نماند.
      آنگاه زال بزرگان و خردمندان سپاه را نزد خود خواند و گفت : « ای بخردان و کار آزمودگان ! ما لشکری انبوه آراسته*ایم و در نیکی ورستگاری کوشیده*ایم. اما دریغ که تخت شاهنشاهی ایران تهی است و ایران بی*سر و سرور و سپاه بی*سالار است. از این*رو کارمان به سامان نمی*آید. به یاد دارید که پس از کشته شدن نوذر چون «زو» به تخت شاهی نشست چگونه فراخی پدید آمد و جهان آسوده شد ؟ اکنون نیز ما نیازمند پادشاهی با فره و خردمندیم و آنکه به شاهی درخور است پهلوانی با فر و برز و دادگر و خردمند بنام کی*قباد است که از فریدون نژاد دارد.»
      رفتن رستم از پی کی*قباد
      آنگاه زال رو به رستم کرد و گفت : « فرزند ! باید تازان به البرز کوه بروی. کی*قباد در آن*جاست. پیام پهلوانان و بزرگان ایران را برسان و بگو که تخت شاهنشاهی تهی است و سپاه جز تو را در خور شاهی ندیدند. پس به پادشاهی تو همداستان شدند و تاج و تخت را به نام تو آراستند. هنگام آنست که بی*درنگ نزد ما آیی و به دستگیری ما بشتابی.»
      رستم بی*درنگ رهسپار البرز کوه شد. طلایه*ی تورانیان در راه بودند و راه را بر رستم گرفتند. رستم جوان گرز گاو سر را بدوش برآورد و در میان دشمنان افتاد. چیزی نگذشت که تورانیان بی*تاب و توان شدند و هراس در دل آنان افتاد و رو به گریز نهادند و خبر به افراسیاب بردند و از رستم نالیدند. افراسیاب در خشم فرو رفت و یکی از پهلوانان بی*باک و زیرک خود «قلون» را پیش خواند و گفت : « این کار توست که راه را بر ایرانیان ببندی و این پهلوان نوخاسته را از سر راه من برداری. اما هوشیار باش که ایرانیان زیرک و فریب*کارند و به ناگاه دستبرد می*زنند. هوشدار تا فریب نخوری.»
      از آن*سو رستم پس ازآنکه طلایه*ی تورانیان را شکسته و پراگنده کرد رو به سوی البرزکوه گذاشت. در یک میلی کوه به جایگاهی سبز و خرم و با شکوه رسید که در آن تختی آراسته بودند و جوانی فره*مند چون ماه تابنده بر آن نشسته بود و گروهی از پهلوانان گرداگرد او به صف ایستاده بودند.
      چون رستم را دیدند به گرمی پیش دویدند و برای او شادی خواستند و گفتند : « ای پهلوان ! چون از این جایگاه می*گذری مهمان مایی. نخواهیم گذاشت بی*آنکه با ما می بنوشی از اینجا بگذری.»
      تهمتن گفت : « ای سروران ! مرا کاری در پیش است که باید بی*درنگ به البرز کوه بروم. جای ماندن نیست :
      همه مرز ایران پر از دشمن است بهر دوده*ای ماتم و شیون است
      سر تخت ایران بی شهریار مرا باده خوردن نباید بکار
      گفتند : « اکنون که باید به شتاب به سوی البرز بروی بگو تا در جستجوی که هستی تا ما رهنمون باشیم و یاوری کنیم، زیرا ما سواران مرز فرخنده*ایم.»
      رستم گفت : « من جویای شاهزاده*ای از نژاد فریدون بنام کی*قبادم. اگر می*توانید مرا به وی رهبری کنید.»
      جوان فرهمندی که سرور پهلوانان بود چون این را شنید گفت : « من نشانی از کی*قباد دارم. اگر از اسب فرود آیی و دمی با ما بنشینی و ما را شاد کنی نشان وی را به تو خواهم سپرد.»
      رستم چون نامی از کی*قباد شنید بی*درنگ از رخش به زیر آمد و به گروه پهلوانان پیوست و لب رود جایی که درختان سایه افگنده بودند در کنار سرور جوان بر تخت زرین نشست. دلیر جوان جامی از باده به دست رستم داد و دست دیگر رستم را در دست گرفت و گفت : « تو از من نشان کی*قباد را پرسیدی. بگو که این نام را از که آموختی ؟»
      رستم گفت : « من پیام آور گردان و دلیران ایرانم. بزرگان ایران تخت شاهی را بنام کی*قباد آراستند و پدرم زال زر که سالار دلاوران ایران است مرا گفت که شتابان به البرز کوه بیایم و کی*قباد را بیابم و پیام بزرگان ایران را برسانم. اکنون تو اگر می*توانی نشان کی*قباد را به من بسپار.»
      سرور جوان از گفتار رستم شاد شد و خنده بر لب آورد و گفت : « ای پهلوان ! کی*قبادی که از نژاد فریدون میجویی، منم.»
      رستم چون چنین شنید سر فرو برد و از تخت زرین به زیر آمد و شاه را آفرین خواند
      که ای خسرو خسروان جهان پناه دلیران و پشت مهان
      سر تخت ایران به کام تو باد تن ژنده پیلان بدام تو باد
      آنگاه درود زال زر و پیام بزرگان ایران را به وی باز گفت، کی*قباد جام خود را به شادی تهمتن بر لب کشید و تهمتن نیز جام خود را به نام کی*قباد نوش کرد و نوای شادی برخاست.
      آنگاه کی*قباد گفت : « شب دوشین به خواب دیدم که دو باز سپید خرامان به من نزدیک شدند و تاجی رخشان چون خورشید بر سر من گذاشتند . از خواب که برخاستم دلم پر امید بود. این بزم را امروز از شادی آن خواب آراستم.»
      تهمتن گفت : « خوابت نشان پیام خداوندی است.»
      کنون خیز تا سوی ایران شویم بیاری نزد دلیران شویم
      کی*قباد چون آتش از جای برجست و بر اسب نشست و رستم نیز چون باد بر رخش برآمد و شتابان رو به سوی سپاه ایران نهادند.
      فرجام قلون
      قلون آگاه شد که رستم از دامنه*ی البرز می*گذرد. با سپاه خود راه را بر وی گرفت. کی*قباد به جنگ ایستاد و خواست با قلون در آویزد. تهمتن گفت :« ای شهریار ! این رزم در خور تو نیست. تا من و رخش و گرز و کوپالم بر جاییم کسی را با ما یارای رزمجویی نیست.»
      این بگفت و رخش را از جای برکند و در میان طلایه*ی تورانیان افتاد. هرجا گرز او فرود می*آمد سواری بر خاک می*افتاد.
      یکایک ربودی سواران ز زین بسر پنجه و برزدی بر زمین
      به نیرو بینداختشان ز دست سرو گردن و پشتشان می شکست
      قلون دید رستم دیوی است گریخته از بند که بر جان سپاهیان او افتاده. نیزه*ی خود را برگرفت و چون باد بر رستم تاخت و به زخم نیزه، بند جوشن رستم را از هم گشاد. رستم دست بر زد و نیزه را در چنگ گرفت و چون رعد غرید و نیزه*ی قلون را از دست وی بیرون برد. آنگاه با همان نیزه بر قلون زد و او را از سر زین در ربود. سپس بن نیزه را بر زمین کوفت و قلون چون مرغی که بر بابزن کشند بر نیزه کشیده شد.
      طلایه*ی تورانیان خیره ماندند و در هراس افتادند و قلون را به جای گذاشتند و یکباره راه گریز در پیش گرفتند.
      تهمتن کی*قباد را به شتاب به سوی چمنزاری کشید و چون شب در رسید با هم به سوی زال راندند. یک هفته کی*قباد و زال و رستم و دیگر بزرگان به بزم و شادی نشستند. روز هشتم تخت شاهنشاهی را به آیین آراستند و تاج شهریاری را بر سر کی*قباد نهادند.

      پهلوان نو
      افراسیاب با لشکری انبوه از جیحون گذر کرد و بیم در دل بزرگان ایران افتاد، چه گرشاسب درگذشته بود و جانشینی نداشت و ایران بی*خداوند بود. خروش از مردمان برخاست و گروهی از آزادگان روی به زابلستان نزد زال نهادند و چاره خواستند و از بیم پریانی سخن درشت گفتند که:« کار جهان را آسان گرفتی. از هنگامی که سام در گذشت و تو جهان پهلوان شدی یک روز بی*درد و رنج نبودیم. باز تا زو و گرشاسب بر تخت بودند کشور پاسبانی داشت. اکنون آنان نیز رفته*اند و سپاه بی*سالار است. هنگام آنست که چاره*ای بیندیشی.»
      زال در پاسخ گفت:
      « ای مهتران ! از زمانی که من کمر به جنگ بستم سواری چون من بر زین ننشست و کسی را در برابرم یارای ستیزه نبود. روز و شب بر من در جنگ یکسان بود و جان دشمنان یک آن از آسیب تیغم امان نداشت. اما اکنون دیگر جوان نیستم و سال*های دراز که بر من گذشته پشت مرا خم کرده. ولی سپاس خدای را که اگر من پیر شدم شاخ جوانی از نژاد من رسته است. فرزندم «رستم» اکنون چون سرو سهی بالیده است. جگر شیر دارد و آماده*ی جنگ آزمایی است. باید اسبی که در خور او باشد برای او بگزینم و داستان ستمکاری افراسیاب و بدهایی که از وی به ایران رسیده است یاد کنم و او را بکین خواهی بفرستم.»
      همه بدین سخنان امیدوار و شادمان شدند.
      گزیدن رخش
      آن*گاه زال پیکی تندرو به هرسو فرستاد و به گرد کردن سپاه پرداخت و آن*گاه پیش رستم آمد و گفت: « فرزند ! هرچه با این جوانی هنوز هنگام رزمجویی تو نیست و تو هنوز باید در پی بزم و شادی باشی اما کاری دشوار و پر رنج پیش آمده است که به رزم تو نیاز دارد. نمی*دانم پاسخ تو چیست ؟»
      رستم گفت: « ای پدر نامدار ! گویی دلیری*های مرا فراموش کرده*ای. گمان داشتم که کشتن پیل سپید و گشودن دژ کوه سپند را از یاد نبرده باشی. اکنون هنگام رزم و جنگ آزمایی من است نه بزم و رامش. کدام دشمن است که من از وی گریزان باشم ؟»
      زال گفت: « ای فرزند دلیر ! داستان پیل سپید و دژ کوه سپند را از یاد نبرده*ام ولی جنگ آزمایی با افراسیاب کاری دیگر است. افراسیاب شاهی زورمند و دلیری پرخاشجوست. اندیشه*ی او خواب و آرام را از من ربوده است. نمی*دانم ترا چگونه به نبرد با او بفرستم ؟»
      چنین گفت رستم بدستان سام که من نیستم مرد آرام و جام
      چنین یال و این چنگهای دراز نه والا بود پروریدن بناز
      اگر دشت کین است و گر جنگ سخت بود یار یزدان و پیروز بخت
      هر آنگه که جوشن ببر در کشم زمانه بر اندیشید از ترکشم
      یکی باره باید چو کوه بلند چنان چون من آرم بخم کمند
      یکی گرز خواهم چو یک لخت کوه گر آید به پیشم زتوران گروه
      سران شان بکوبم بدان گرز بر نیاید برم هیچ پرخاشگر
      شکسته کنم من بدو پشت پیل زخون رود دانم دریای نیل
      زال از گفتار رستم شاد شد و گفت: « گرزی که در خور توست گرز پدرم سام نریمان است که از گرشاسب پدر نریمان به یادگار مانده است. این همان گرز است که سام نامدار در مازندران با آن کارزار کرد و دیوان آن سامان را بر خاک انداخت. اکنون آن*را به تو می*سپارم.»
      رستم شاد شد و سپاس گذاشت و گفت : « اکنون مرا اسبی باید که یال و گرز و کوپال مرا بکشد و در نبرد دلیران فرو نماند.»
      زال فرمان داد تا هرچه گله اسب در زابلستان و کابلستان بود از برابر رستم بگذرانند تا وی اسبی به دلخواه بگزیند.
      چنین کردند. اما هر اسبی که رستم پیش می*کشید و پشتش را با دست می*افشرد پشتش را از نیروی رستم خم می*شد و شکمش به زمین می*رسید. تا آن*که مادیانی پیدا شد زورمند و شیر پیکر:
      دو گوشش چو دو خنجر آبدار برو یال فربه، میانش نزار
      در پس مادیان کره*ای بود سیه چشم و تیز تک، میان باریک و خوش گام :
      تنش پر نگار از کران تا کران چو برگ گل سرخ بر زعفران
      به نیروی پیل و به بالا هیون بزهره چو شیر که بیستون
      رستم چون چشمش براین کره افتاد کمند کیانی را خم داد تا پرتاب کند و کره را به بند آورد. پیری که چوپان گله بود گفت: « ای دلاور ! اسب دیگران را مگیر.» رستم پرسید: « این اسب کیست که بر رانش داغ کسی نیست ؟ »
      چوپان گفت: « خداوند این اسب شناخته نیست و درباره*ی آن همه گونه گفتگو ست. نام آن «رخش» است و در خوبی چون آب و در تیزی چون آتش است. اکنون سه سال است که رخش در خور زین شده و چشم بزرگان در پی اوست. اما هر بار که مادرش سواری را ببیند که در پی کره اوست چون شیر به کارزا در می*آید. راز این بر ما پوشیده است. اما تو بپرهیز و هشدار
      که این مادیان چون در آید بجنگ بدرد دل شیر و وچرم و پلنگ
      رستم چون این سخنان را شنید کمند کیانی را تاب داد و پر تاب کرد و سر کره را در بند آورد. مادیان باز گشت و چون پیل دمان بر رستم تاخت تا سر وی را بدندان برکند.
      رستم چون شیر ژیان غرش کنان با مشت بر گردن مادیان کوفت. مادیان لرزان شد و بر خاک افتاد و آن*گاه برجست و روی پیچید و به سوی گله شتافت. رستم خم کمند را تنگتر کرد و رخش را فراتر آورد و آن*گاه دست یازید و با چنگ خود پشت رخش را فشرد. اما خم بر پشت رخش نیامد، گویی خود از چنگ و نیروی رستم آگاه نشد. رستم شادمان شد و در دل گفت: « اسب من اینست و اکنون کار من به سامان آمد.» آن*گاه چون باد بر پشت رخش جست و بتاخت درآمد.
      سپس از چوپان پرسید: « بهای این اسب چیست ؟»
      چوپان گفت: « بهای این اسب بر و بوم ایران است. اگر تو رستمی از آن توست و بدان کار ایران را به سامان خواهی آورد .»
      رستم خندان شد و یزدان راسپاس گفت و دل در پیکار بست و به پرورش رخش پرداخت. به اندک زمانی رخش در تیزگامی و زورمندی چنان شد که مردم برای دور کردن چشم بد از وی سپند در آتش می*انداختند.
      دل زال زر شد چو خرم بهار ز رخش نو آیین و فرخ سوار
      __________________________________________________ __________________________________________________ ______________________
      پايان قسمت دوم

    8. کاربران زیر از Aban mehr تشکر کرده اند:


    9. #14
      کاربر ممتاز
      194,878 امتیاز ، سطح 62
      94% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 372
      دستاورد ها:
      موضوع 4پست 4تشکر 4تشکر کننده 4

      تاریخ عضویت
      -شهریور-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      5
      نوشته ها
      5,116
      اعتبار
      2609
      امتیاز
      194,878
      سطح
      62
      تشکر
      16,125
      تشکر شده
      42,048 بار در 5,363 پست
      مدت زمان فعالیت
      3 ماه 1 هفته 2 روز 13 ساعت 26 دقیقه 15 ثانیه

      ویترین مدال ها

      RE: داستانهای شاهنامه/9/رستم - قسمت دوم

      بهتر نيست داستان هاي شاهنامه رو توي يه تاپيك بنويستيد؟
      و چندين تاپيك باز نكنيد؟

    10. کاربران زیر از Amin_Rahimi تشکر کرده اند:


    11. #15
      74,509 امتیاز ، سطح 39
      12% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 3,441
      دستاورد ها:
      موضوع 3پست 3تشکر 4تشکر کننده 4

      تاریخ عضویت
      -آبان-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      131
      نوشته ها
      2,180
      اعتبار
      162
      امتیاز
      74,509
      سطح
      39
      تشکر
      14,292
      تشکر شده
      16,049 بار در 3,032 پست
      مدت زمان فعالیت
      1 ماه 3 هفته 3 روز 5 ساعت 53 دقیقه 58 ثانیه

      ویترین مدال ها

      RE: داستانهای شاهنامه/9/رستم - قسمت دوم

      اقاي رحيمي منم دنبال ارسال بيشتر نيستم .
      همه رو باهم فرستادم اما اخطار داد كه بيشتر از 600/.... كاراكتر شده ديگه نميشه كه ارسال كنم

    12. #16
      کاربر ممتاز
      194,878 امتیاز ، سطح 62
      94% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 372
      دستاورد ها:
      موضوع 4پست 4تشکر 4تشکر کننده 4

      تاریخ عضویت
      -شهریور-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      5
      نوشته ها
      5,116
      اعتبار
      2609
      امتیاز
      194,878
      سطح
      62
      تشکر
      16,125
      تشکر شده
      42,048 بار در 5,363 پست
      مدت زمان فعالیت
      3 ماه 1 هفته 2 روز 13 ساعت 26 دقیقه 15 ثانیه

      ویترین مدال ها

      RE: داستانهای شاهنامه/9/رستم - قسمت دوم

      كسي گفت شما دنبال ارسال بيشتر هستيد؟
      من فقط گفتم اگه هر دو رو توي يه تاپيك دنبال مي كرديد بهتر بود
      يعني قسمت دوم رو در پست بعدي ميداديد

    13. #17
      74,509 امتیاز ، سطح 39
      12% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 3,441
      دستاورد ها:
      موضوع 3پست 3تشکر 4تشکر کننده 4

      تاریخ عضویت
      -آبان-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      131
      نوشته ها
      2,180
      اعتبار
      162
      امتیاز
      74,509
      سطح
      39
      تشکر
      14,292
      تشکر شده
      16,049 بار در 3,032 پست
      مدت زمان فعالیت
      1 ماه 3 هفته 3 روز 5 ساعت 53 دقیقه 58 ثانیه

      ویترین مدال ها

      RE: داستانهای شاهنامه/9/رستم - قسمت دوم

      اينكاريم كه شما ميگيد انجام دادم بازهم نشد همه ي مطالبشو بذارم .
      ميتوند خودتون امتحان كنيد تا مطمئن بشيد

    14. #18
      غریبه
      256,885 امتیاز ، سطح 72
      19% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 5,865
      دستاورد ها:
      موضوع 4پست 4تشکر 4تشکر کننده 4
      جایزه ها:
      پر طرفدارترین ارسالها

      تاریخ عضویت
      -شهریور-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      19
      نوشته ها
      8,566
      اعتبار
      695
      امتیاز
      256,885
      سطح
      72
      تشکر
      70,168
      تشکر شده
      73,787 بار در 12,295 پست
      مدت زمان فعالیت
      5 ماه 3 روز 21 ساعت 22 دقیقه 58 ثانیه

      ویترین مدال ها

      RE: داستانهای شاهنامه/9/رستم - قسمت دوم

      تلاشت تو این زمینه قابل تقدیره آزرم خاتون عزیز

    15. کاربران زیر از غزل تشکر کرده اند:


    16. #19
      غریبه
      256,885 امتیاز ، سطح 72
      19% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 5,865
      دستاورد ها:
      موضوع 4پست 4تشکر 4تشکر کننده 4
      جایزه ها:
      پر طرفدارترین ارسالها

      تاریخ عضویت
      -شهریور-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      19
      نوشته ها
      8,566
      اعتبار
      695
      امتیاز
      256,885
      سطح
      72
      تشکر
      70,168
      تشکر شده
      73,787 بار در 12,295 پست
      مدت زمان فعالیت
      5 ماه 3 روز 21 ساعت 22 دقیقه 58 ثانیه

      ویترین مدال ها

      RE: داستانهای شاهنامه/9/رستم - قسمت اول

      کنون رزم سهراب رانم درست از آن کین که با او پدر چون بجست
      یکی داستان است پر آب چشم دل نازک از رستم آید بخشم
      اگر مرگ داد است بی داد چیست ز داد این همه بانگ و فریاد چیست
      ازاین رازجان تو آگاه نیست بدین پرده اندر تو را راه نیست

      شعرهای آغازین فصل "جنگ رستم و سهراب" به "براعت استهلال" معروفه. از نظر اصطلاحی، براعت استهلال یكی از صنایع معنوی بدیعه و اون زمانیه که شاعر یا نویسنده، آغاز متن خود را به گونه*ای خلق كنه و در آن نكته*ها و واژه*هایی را بگنجونه كه گویای متن اصلی سروده یا نوشته باشه. به نحوی كه مخاطب از خواندن این آغاز، یا مقدمه، به حال و هوای كلی اثر پی برده و بفهمه كه نویسنده یا شاعر از چه چیزی می*خواد حرف بزنه؛ به عنوان مثال می*تونیم به «رزم رستم و سهراب»* در شاهنامه فردوسی اشاره کنیم در آغاز این ماجرا فردوسی چند بیتی به عنوان مقدمه شعر آورده كه به طور پنهان و زیبا ماجرای غم*انگیز سهراب و فرجام او را بیان می*كنه:

      اگر تند بادی برآید ز كنج

      به خاك افكند نارسیده ترنج

      ستمكاره خوانیمش ار دادگر

      هنرمند دانیش، ار بی*هنر

      اگر مرگ داداست بیداد چیست؟

      ز داد این همه بانگ و فریاد چیست؟



      با خواندن این ابیات خواننده پی*می*بره كه منظور از "نارسیده ترنج"« سهراب جوان» هستش كه در اثر بیدادگری به فرجامی غم*انگیز دچار می*شه؛ و یا در مقدمه رستم و اسفندیار، فردوسی ابیاتی آورده كه حال و هوای كلی داستان را به دست مخاطب می*آید:

      كه داند كه بلبل چه گوید همی؟

      به زیر گل اندر چه موید همی

      همی نالد از مرگ اسفندیار

      ندارد بجز ناله زو یادگار


      ممنون عزیزم بابت تلاش خوبت در ارائه ی داستان های زیبای شاهنامه

    17. کاربران زیر از غزل تشکر کرده اند:


    18. #20
      74,509 امتیاز ، سطح 39
      12% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 3,441
      دستاورد ها:
      موضوع 3پست 3تشکر 4تشکر کننده 4

      تاریخ عضویت
      -آبان-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      131
      نوشته ها
      2,180
      اعتبار
      162
      امتیاز
      74,509
      سطح
      39
      تشکر
      14,292
      تشکر شده
      16,049 بار در 3,032 پست
      مدت زمان فعالیت
      1 ماه 3 هفته 3 روز 5 ساعت 53 دقیقه 58 ثانیه

      ویترین مدال ها

      Wink داستانهای شاهنامه/10/آغاز نبرد میان ایران و توران

      به شاهی نشستن نوذر
      سدو بیست سال از زندگانی منوچهر گذشت. ستاره شناسان در طالع او نگاه کردند و مرگ وی را نزدیک دیدند. شاهنشاه را آگاه ساختند، منوچهر موبدان و بزرگان درگاه را پیش خواند و آن*گاه رو به فرزند خود نوذر کرد و گفت :
      « سال*های عمر من به سد و بیست رسیده. در این جهان به شادی کام دل راندم و بر دشمنان پیروز شدم و کین نیایم ایرج را از سلم و تور خواستم. جهان را از آفت*ها پاک کردم و بسی شهرها و باره*ها پی افگندم. اکنون هنگام رفتن است و چون رفتم گویی هرگز نبوده*ام. آری، کامیابی گیتی فریبی بیش نیست. در خور آن نیست که دل بدان ببندند. تاج و تختی را که فریدون به من باز گذاشته بود اکنون به تو وا می*گذارم. چنان کن از تو نیکی به یادگار بماند. نیز بدان که جهان چنین آرام نخواهد ماند. تورانیان بیکار نخواهند نشست و گزندشان به ایران خواهد رسید و تو را کارهای دشوار پیش خواهد آمد. در سختی*ها از سام نریمان و زال زر یاری بخواه. فرزند جوان زال اکنون شاخ ویال برکشیده است نیز ترا پشتیبانی خواهد کرد و کین خواه ایرانیان خواهد بود.»
      چون سخنان منوچهر به پایان آمد نوذر بر وی بگریست و منوچهر نیز آب در دیده آورد و آنگاه :
      دو چشم کیانی بهم بر نهاد بپژمرد و برزد یکی سرد باد
      شد آن نامور پر هنر شهریار بگیتی سخن ماند از و یادگار
      کین جویی پشنگ
      از هنگامی*که تور به دست منوچهر و به خونخواهی ایرج کشته شد تورانیان کینه ایرانیان را در دل گرفتند و در کمین تلافی بودند. اما منوچهر پادشاهی دلیر و جنگ آور و توانا بود و تا او زنده بود تورانیان یارای دستبرد نداشتند.
      چون منوچهر درگذشت و پشنگ سالار تورانیان آگاه شد شکست تورانیان را بیاد آورد و اندیشه*ی خوانخواهی در دلش زنده شد. پس نامداران کشور و بزرگان سپاه را از گرسیوز و بارمان و گلباد و ویسه گرد آورد و فرزندان خود افراسیاب و اغریرث را نیز پیش خواند و از سلم وتور و بیدادی که از ایرانیان بر آن*ها رفته بود سخن راند و گفت که می*دانید :
      که با ما چه کردند ایرانیان بدی را بستند یکسر میان
      کنون روز تیزی و کین جستن است رخ از خون دیده گه شستن است
      افراسیاب با قامت بلند و بازوان زورمند و دل بی باک سرآمد پهلوانان توران بود. از گفتار پشنگ مغزش پر شتاب شد و پیش آمد و گفت :
      که شایسته ی جنگ شیران منم هم آورد سالا ر ایران منم
      اگر نیای من «زادشم» تیغ برگرفته بود و به آیین جنگیده بود این خواری برما نمی*ماند و ما بنده*ی ایرانیان نمی*ماندیم. اکنون هنگام شورش و کین جستن و رستاخیز است.
      پشنگ از گفتار پسر شاد شد و جنگ را کمر بست و فرمود تا سپاهی گران بیاراستند و افراسیاب را بران سپهبد کرد و بتاختن به ایران فرمان داد.
      اغریرث، برادر افراسیاب، خردمند و بیدار دل بود. از این تندی و شتاب دلش پر اندیشه شد. پیش پشنگ آمد و گفت : « ای پدر ! اگر منوچهر از میان ایرانیان رفته، سام زنده است و پهلوانانی چون قارون رزمجو و کشواد نامدار آماده نبردند. تو خود می*دانی بر سلم و تور از دست ایرانیان چه گذشت. نیای من زادشم با همه شکوهی که داشت از شورش و کین خواهی دم نزد. شاید بهتر آن باشد که ما نیز نشوریم و کشور را بدست آشوب نسپاریم.»
      اما پشنگ دل به جنگ داده بود. گفت : « آن*که کین نیای خود را نجوید نژادش درست نیست. افراسیاب نره شیری جنگنده است و به کین پدران خود کمر بسته. تو نیز باید با او بروی و در بیش و کم کارها با او رای بزنی. چون بار فرارسید و گیاه بر دشت رویید جهان سبزه زار شد، سپاه را بسوی آمل بکشید. از آن*جا بود که منوچهر به توران لشکر کشید و به ما دست یافت. اکنون که منوچهر درگذشته است ما را چه باک است ؟ نوذر فرزند منوچهر را به چیزی نباید گرفت، جوان است و آزموده نیست. شما بکوشید و بر قارون و گرشاسب دست بیابید تا روان نیاکان از ما خشنود شود.»
      لشکر کشیدن افراسیاب به ایران
      افراسیاب با لشکری انبوه رو به سوی ایران گذاشت. آگاهی به نوذر رسید که سپاه افراسیاب از جیحون گذر کرد. پس سپاه ایران نیز آماده*ی کارزار شد و از جای جنبید و رو به سوی دهستان گذاشت. قارون رزمجو بر سپاه ایران سالار بود و نوذر در پس او در دل سپاه جای داشت.
      افراسیاب پیش از آن*که به نزدیکی دهستان برسد دو تن از سرداران خود «شماساس» و «خزروان» برگزید و آنان را با سی هزار از جنگاوران تورانی رهسپار زابلستان کرد. در همین هنگام خبر رسید که سام، پهلوان نامدار ایرانیان، درگذشته است. افراسیاب سخت شادمان شد و بی*درنگ نامه به پدر فرستاد که سپاه نوذر همه شکار مایند، چه سام نیز از پی منوچهر در گذشت و من تنها از او و بیمناک بودم. چون او نباشد کار دیگران را آسان می*توان ساخت.
      رزم بادمان و قباد
      چون سپیده سر از کوه بر زد طلایه*ی لشکر توران نزدیک دهستان رسید. هردو سپاه آرایش جنگ ساز کردند. میان دو سپاه دو فرسنگ بود. بارمان، فرزند ویسه، پیش راند و بر سپاه ایران نگاه کرد و سرا پرده*ی نوذر را که در برابر حصار دهستان بر افراشته بودند باز شناخت و آن*گاه بازگشت و با افراسیاب گفت : «هنگام هنر آزمایی است، هنگام آن نیست که ما هنر و نیروی خود را پوشیده بداریم. اگر شاه فرمان دهد من نزد سپاه ایران بتازم و هماورد بخواهم تا ایرانیان دستبرد ما را بیازمایند.»
      اغریرث گفت : «اگر بارمان به دست ایرانیان کشته شود دل سران سپاه شکسته خواهد شد و سستی در کارشان روی خواهد داد. شاید بهتر آن باشد که مردی گمنام را به جای وی به میدان بفرستیم.»
      افراسیاب چهره را پر چین کرد که : «این بر ما ننگ است.» آنگاه با تندی به بارمان گفت : «تو جوش بپوش و کمان را بزه کن و پا در میدان بگذار. بی*گمان تو بر آن سپاه پیروز خواهی شد.»
      بارمان رو به سپاه ایران گذاشت و چون نزدیک رسید قارون را آواز داد که : «از این لشکر نامدار که را داری تا با من نبرد کند ؟»
      قارون به دلاوران سپاه خود نگاه کرد اما از هیچکس جز برادرش قباد کهنسال پاسخ برنیامد. قارون دژم شد و از این*که جوانان لشکر لب فرو بستند و کار به قباد سپید موی افتاد آزرده گشت. روی به برادر کرد و گفت : «ای قباد سال تو به جایی رسیده است که باید دست از جنگ بکشی. بارمان سواری جوان و شیر دل است. اکنون هنگام نبرد آزمایی تو نیست. تو سرور و کدخدای سپاهی و شاه به رای و تدبیر تو تکیه دارد. اگر موی سپید تو لعل گون شود دلیران لشکر ما امید از کف خواهند داد.»
      قباد دلیر و فرزانه بود. پاسخ داد که : « ای برادر ! تن آدمی سرانجام شکار مرگ است. اما کسی که دلیری و نبرد آزمایی پیشه می*کند و نام می*جوید از مرگ هراسان نیست. من از روزگار منوچهر شاه در جنگ بوده*ام و دل در گداز داشته*ام. یکی به شمشیر کشته می*شود یکی در بستر زمانش بسر می*رسد، تا تقدیر چه باشد. اما چون هیچ*کس زنده از آسمان گذر نمی*کند مرگ را آسان باید گرفت. اگر من از این جهان فراخ بیرون افتادم سپاس خدای را که برادری چون تو به جای می*گذارم.
      پس از رفتنم مهربانی کنید و سرم را به مشک و کافور و گلاب بشویید و تنم را به دخمه بسپارید و آرام گیرید و به یزدان ایمن شوید.»
      این بگفت و روانه*ی آوردگاه شد. بارمان تورانی تیزپیش راند و گفت : «زمانت فرارسیده که به کارزار من آمدی. پیداست که روزگار با جان تو ستیز دارد.» قباد گفت : «هرکس را زمانی است. تا زمان نرسد کسی مرگ را در نمی*یابد.»
      این بگفت و اسب برانگیخت و با بارمان در آویخت. هر دو نیرومند بودند و نبرد به درازا کشید. از بامداد تا نشستن آفتاب پهلوانان بر یکدیگر خروشیدند و پیکار کردند.
      بفرجام پیروز شد بارمان به میدان جنگ اندر آمد دمان
      یکی خشت زد بر سرین قباد که بند کمرگاه او برگشاد
      ز اسب اندر آمد نگونسار سر شد آن شیر دل پیر سالار فر
      وقتی خبر به قارون رسید که برادرش قباد به دست بارمان کشته شد خون در برابر چشمش جوشید. سپاه یاران ازجا برکند و رو به سپاه توران گذاشت. از آن سو نیز گرسیوز سپاه توران را به میدان راند.
      دو لشکر بسان دو دریای چین تو گفتی که شد جنب جنبان زمین
      ز آواز اسبان و گرد سپاه نه خورشید پیدا نه تابنده ماه
      درخشیدن تیغ الماس گون سنان های آهار داده به خون
      افراسیاب چون دلاوری قارون را دید خود به میدان تاخت و به سوی قارون راند. از بامداد تا شام کارزار بود. چندان نمانده بود که قارون به افراسیاب رسد که شب سایه انداخت و روز به پایان رسید و تیرگی شب دو سپاه را باسایش خوانند.
      نبرد نوذر و افراسیاب
      قارون از کشته شدن قباد و دستبرد افراسیاب دلخون بود. با نوذر گفت که :«کلاه جنگ را نیای تو فریدون بر سر من گذاشت تا زمین را بکین خواهی ایرج درنوردم. از آن زمان تا کنون تن خود را پیوسته در برابر مرگ داشته*ام، کمربند کارزار را ننهاده*ام. تیغ از کف ننهاده*ام. اکنون برادرم تباه شد. سرانجام من جز این نیست. اما تو باید شادان و جاودان باشی.»
      پس سپاه را آماده کرد و چون خورشید برخاست. لشکر ایران و توران باز در برابر یکدیگر ایستادند و به غریدن کوس درهم آویختند و چون رود روان از یکدیگر خون ریختند. چنان گردی از دو لشگر برخاست که روی آفتاب تیره شد. هرسو که قارون اسب می*راند سیل خون می*ریخت و هرسو که افراسیاب روی می*آورد کشتگان بر زمین می*افتادند. نوذر از دل سپاه به سوی افراسیاب راند و دو سالار :
      چنان نیزه بر نیزه انداختند سنان یکدیگر بر افراختند
      که برهم نپیچد از آنگونه مار جهان را نبود این چنین یادگار
      تا شب فرارسید کارزا بود. سرانجام افراسیاب بر نوذر پیروز شد و سپاه ایران درمانده و روی از کارزا پیچید. نوذر پر از درد و غم به سراپرده*ی خویش آمد و فرزندان خود توس و گستهم را پیش خواند وآب در دیده آورد و گفت : « پدرم منوچهر مرا گفته بود که از چین و توران سپاهی به ایران خواهد آمد و از آنان گزند بسیار به ایران خواهد رسید. اکنون پیداست آن روز که پدرم یاد کرد فرارسیده است ومن نگران زنان و کودکانم که در پارس*اند. شما باید بی*درنگ از راه اصفهان پنهان بسوی پارس روید و خاندان مرا برگیرید و به البرز کوه بیاورید و در کوه جای دهید تا از گزند افراسیاب ایمن باشند و نژاد فریدون تباه نشود. یکبار دیگر نیز با سپاه دشمن خواهیم کوشید. تا انجام کار چه باشد. اگر دیگر دیدار روی نداد و از لشکر ما پیام خوش به شما نرسیده شما دل خود را غمگین مدارید، که آیین روزگار تا بوده چنین بوده و کشته و مرده سرانجام یکسانند.»
      آنگاه شهریار دو فرزند را در کنار گرفت و اشک از دیده ریخت و آنان را بدرود گفت و روانه*ی پارس کرد.
      دو روز هر دو سپاه به آرایش جنگ و پی*راستن تیغ و ژوبین پرداختند. روز سوم باز دو لشکر بهم تاختند. نوذر و قارون در دل سپاه جای داشتند و شاپور و تلیمان نگهبانان راست و چپ آن بودند از بامداد تا نیمروز کارزا گرم بود و پیروزی آشکار نبود. چون خورشید به مغرب گرایید تورانیان چیرگی آشکار کردند. شاپور از پا درآمد و کشته بر زمین افتاد و سپاه او پراکنده شدند و از نامداران ایران نیز بسیاری به خاک افتادند. نوذر و قارون چون دیدند که بخت با سپاه ایران یار نیست از دشمن باز گشتند و از حصار دهستان پناه جستند. با حصار گرفتن نوذر دست سپاه ایران از دشت کوتاه گردید و راه جنگ بر سواران سپاه بستند.
      کشته شدن بارمان
      افراسیاب چون چنین دید بی*درنگ سپاهی از سواران خود را بر آراست و «کروخان» را بر آن سالار کرد و فرمان داد تا شب هنگام بسوی پارس برانند و بر بُنه و شبستان سپاه ایران دست یابند و زنان و فرزندان آنان را بگیرند و بدین*گونه پشت لشکر نوذر را ب***ند.
      قارون دریافت که افراسیاب سپاهی به گرفتن بنه و شبستان فرستاد. جوشان و دژم نزد نوذر آمد که : «این ناجوانمرد افراسیاب در تیرگی شب لشکر فرستاده است تا شبستان ما را بگیرد و زنان و فرزندان ما را گرفتار کند. اگر چنین شود نامداران ما پای جنگ نخواهند داشت و این ننگ بر ما خواهد ماند. پس به دستور پادشاه من در پی این لشکر بروم و آنان را فرو گیرم. در این حصار آب هست و خوردنی هست و سپاه هست. تو نگران نباش و در اینجا درنگ کن.»
      نوذر گفت : «این ثواب نیست. سپهدار لشگر تویی و سپاه به تو استوار است. من خود در اندیشه*ی شبستان بودم و طوس و گستهم را رهسپار پارس کردم و به زودی ایشان به شبستان خواهد رسید. تو دل غمین مدار.»
      آن*گاه نوذر و سران سپاه به خوان نشستند. اما چون نوذر به اندرون رفت سواران و دلیران ایران از درگاه او نزد قارون آمدند و یک سخن شدند که : « باید سپاه را سوی پارس بکشیم، مبادا زنان و کودکان ما به چنگ تورانیان بیفتند.»
      سرانجام قارون و «کشواد» و «شیدوش» بر این قرار گرفتند و چون نیمی از شب گذشت با سپاه خود رو به سوی پارس نهادند.
      شبانگاه به دژ سپید رسیدند که «کژدهم» از سرداران ایران نگهبانان آن بود. دیدند بارمان سپاه به سوی دژ کشیده و راه را بسته است. قارون را شور کین در دل جوشید و جامه*ی نبرد بتن کرد و آماده*ی خوانخواهی برادر شد. بارمان چون شیر بیرون جست و با قارون در آویخت. اما قارون وی را زمان نداد و یزدان را یاد کرد و نیزه را برکشید و چنان بر کمرگاه او فرود آورد که بنیاد و پیوندش را از هم گسست و کشته بر خاک افتاد . سپاه وی نیز شکسته و پراکنده شد و قارون و لشکرش رهسپار پارس شدند.
      گرفتار شدن نوذر
      چون نوذر دانست که قارون بسوی پارس رفته است بیم بر وی چیره شد و اندیشه*ی گریز در سرش افتاد. پس سپاه خود را بر داشت و از حصار بیرون آمد و راه پارس پیش گرفت. افراسیاب آگاه شد و تند از پی او تاخت. همه شب میان دو سپاه جنگ و گریز بود. سرانجام نوذر گرفتار شد و با هزار و دویست تن از کسان و یارانش به چنگ افراسیاب افتاد. افراسیاب آنان را در بند کرد و به جایگاه خود آورد. اما هرچه جُست قارون را در آن میان ندید. گفتند قارون رهسپار پارس شده است. فرمان داد تا بارمان در پی او بشتابد و او را دستگیر کند. گفتند بارمان را قارون بر خاک انداخت و اکنون کشته افتاده است.
      دل افراسیاب به درد آمد و خور و خواب بر او تلخ شد. سپس به پدر بارمان، ویسه، گفت : «این کار توست که از پی قارون بشتابی و خون فرزند را از او بخواهی.»
      ویسه با لشکری رزم*خواه رهسپار پارس شد. در راه به نبردگاه پسرش رسید و فرزند خود را نگونسار و دریده درفش بر خاک افتاده دید. خونش به جوش آمد و گرم در پی قارون تاخت. قارون از پارس بیرون می*آمد که دید گردی برخاست و سپس درفش سپاه تورانیان از میان گرد پیدا شد. ویسه از دل سپاه آواز داد که : «تخت و تاج شما بر باد رفت و ایران همه در چنگ ماست. چون پادشاه گرفتارشد تو کجا می*توانی گریخت ؟» پاسخ آمد که : « من قارونم. مرد بیم و گفتگو نیستم. کار پسرت را ساختم و اینک نوبت توست.»
      اسب*ها را از جای برانگیختند و کارزار درگرفت. چیزی نگذشت که قارون چیرگی آشکار کرد و ویسه ناتوان شد. پس پشت به کارزا کرد و روی به گریز نهاد و گریزان پیش افراسیاب رفت و داستان پیروزی قارون را باز گفت.
      سپاه افراسیاب در زابلستان
      سپاهی که افراسیاب به سرداری «شما ساس» و «خزروان» رهسپار زابلستان کرده بود به سوی سیستان و هیرمند تاختند. زال زر در تیمار مرگ پدر بود و آیین سوگواری به جا می*آورد و کارها به دست مهراب، امیر کابل و پدر رودابه، سپرده بود. مهراب مردی خردمند و هوشیار بود. چون دانست که سپاه افراسیاب نزدیک رسیده است پیکی با زر و دینار نزد شماساس فرستاد و پیام داد که : «افراسیاب شاه توران جاویدان باد. چنان*که می*دانی من از خاندان ضحاکم و از پادشاهی خاندان فریدون خشنود نیستم. به ریا آن*که از گزند ایمن باشم به پیوند با زال خرسند شدم و جز آن چاره نداشتم. از غمی که به زال روی آورده است خشنودم و امیدم آنست که روی او را دیگر نبینم. اکنون که وی در بند سوگواری است همه*ی زابلستان در دست من است. اکنون از تو زمان می*خواهم که فرستاده*ای به شتاب نزد شاه افراسیاب بفرستم و ارمغانی که در خور شاهان است پیشکش کنم و او را از راز دل خویش آگاه سازم. اگر افراسیاب فرمان دهد که نزد او بروم بندگی خواهم کرد و پیش تختش به پای خواهم ایستاد و شاهی خود را یکسر به وی خواهم سپرد و گنجینه*ی خود را نزد او خواهم فرستاد و شما پهلوانان نیز رنجی نخواهید داشت.»
      مهراب چون دل سردار تورانیان را بدینگونه گرم کرد ازآن سو بی*درنگ پیکی تندرو نزد زال فرستاد که : «یک دم مپای که دو پهلوان تورانی با سپاهی چون پلنگان دشتی به سوی هیرمند کشیده*اند. اگر یک زمان درنگ کنی کام دشمان بر خواهد آمد.»
      نبرد زال با سپاه توران
      زال بی*درنگ با لشکری جنگجوی به سوی مهراب راند. چون او را بر جا و استوار دید شاد شد و گفت : «اکنون دیگر باکی نیست. پیش من خزروان و یک مشت خاک هر دو یکی است. شب هنگام دستبردی به تورانیان خواهم زد تا بدانند هم نبرد آنان کیست.»
      پس شبانگاه کمان خود را به بازو افگند و نزدیک سپاه دشمن رفت و جایی را که گردان و پهلوانان فراهم بودند نشان ساخت و سه چوبه تیر هر یک بسان شاخ درخت بر سه جا از لشکر گاه توران انداخت. خروش بر آمد و گیرو دار برخاست.
      چون روز شد و چوبه*های تیر را نگاه کردند :
      بگفتند کاین تیر زال است و بس نراند چنین در کمان هیچکس
      شماساس گفت : «ای خزروان، بیهوده دست به جنگ نبردیم و مهراب و سپاهش را از میان برنداشتیم. اگر رزم کرده بودیم دچار زال نمی*شدیم. اکنون کار ما دشوار شد.» خزروان گفت : « مگر زال کیست ؟ زال یک تن است؛ نه اهریمن است نه رویین تن. کار او را به من واگذار و غم مدار.»
      روز دیگر آواز کوس و نای برخاست و دو سپاه در برابر یکدیگر به صف ایستادند. خزروان پیشی گرفت و با گرز و سپر به سوی زال تاختن کرد و عمود خود را سخت بر پیکر زال فرود آورد. جوشن زال را از هم درید و فرو ریخت. زال خشمگین شد. خفتانی ببر کرد و گرز پدرش سام را برداشت و با سری پرشتاب و جگری پر جوش رو به نبرد آورد. خزروان چون شیری کینه خواه پیش آمد. زال اسب را بر انگیخت و گرد بر آورد و گرز را بر افراخت و چنان به نیرو بر سر پهلوانان تورانی فرود آورد که از خونش زمین چون پشت پلنگ رنگین شد. آنگاه در جستجو شماساس برآمد. اما شماساس از بیم رو نهان کرد. زال «گلباد» سردار دیگر تورانی را دریافت. گلباد چون گرز و شمشیر دستان را دید خود را از میدان بیرون انداخت مگر جان بدر ببرد. زال کمان را برکشید و خندگی بزه کرد و کمرگاه گلباد را نشانه کرد. تیرش چنان پر نیرو بود که زنجیر و پولاد جوشن را درید و میان گلباد را به کوهه*ی زین دوخت.
      چون خزروان وگلباد از پای در آمدند و خوار بر زمین افتادند شماساس هراسان و گریزان شد و سپاه توران پراگنده گردید. لشکر زال و مهراب در پس آنان افتادند و گروه انبوهی از آنان را بر خاک انداختند. نیمی که باز مانده بودند گشاده سلاح و گسسته کمر رو به سوی افراسیاب نهادند. از بخت بد در راه به قارون بر خوردند که سپاه ویسه را شکست داده و پراگنده کرده بود. قارون چون سپاه ترکان را دید دانست چه گذشته است. راه را بر آنان گرفت و لشکر خود را گفت تا دست به نیزه بردند و در میان تورانیان افتادند و تیغ در آنان نهادند. از آن همه لشکر تنها شماساس و تنی چند جان بدر بردند و خبر به افراسیاب آوردند.
      کشته شدن نوذر بدست افراسیاب
      چون افراسیاب آگاه شد که سرداران وی چنان کشته شدند و سپاهیان ایشان از پای در آمدند خشم بر او چیره شد و بر آشفت و گفت : «من چگونه برتابم که نوذر پادشاه ایرانیان در چنگ من گرفتار باشد و سالاران و پهلوانان من به دست سپاه او کشته شوند ؟ چاره نیست جز آنکه کین بارمان و دیگر پهلوانان را از نوذر بخواهیم.»
      پس به دژخیم فرمان داد تا نوذر را بیاورد. گروهی از سپاه روی به نوذر آوردند و بازوان او را سخت بستند و برهنه سر و برگشته کار او را به خواری از خیمه بیرون کشیدند و نزد افراسیاب آوردند. نوذر دانست که روزش به سر آمده. افراسیاب از دور که نوذر را دید شرم از دیده شست و زبان به بد گویی گشود و از کشته شدن سلم و تور به دست منوچهر یاد کرد و آنگاه برآشفت و شمشیر خواست و به دست خویش شهریار را گردن زد و تنش را خوار بر خاک افگند.
      بدینگونه یادگار منوچهر از جهان ناپدید شد و تاج و تخت ایران از پادشاه تهی ماند.
      به تخت نشستن افراسیاب
      پس از کشته شدن نوذر بستگان و یاران وی را که گرفتار شده بودند پیش کشیدند تا از دم تیغ بگذراند. اینان زنهار خواستند و اغریرث پا در میان گذاشت و به خواهش*گری ایستاد که : «اینان بی سلاح و دست بسته و گرفتارند و کشتن گرفتاران زیبنده نیست. شایسته*تر آنست که آنان را بمن سپارید تا من غاری را زندان ایشان کنم و به خواری در زندان بمیرند.»
      افراسیاب پذیرفت و بندیان را به اغریرث سپرد و فرمان داد تا آنان را به زنجیر کشند و به ساری برند و در زندان نگاه دارند.
      آن*گاه از دهستان لشکر به سوی ری برد و کلاه کیانی بر سر گذاشت و بر تخت ایران نشست.
      آگاه شدن زال از مرگ نوذر
      به توس و گستهم خبر رسید که پدر آنان نوذر کشته شده و افراسیاب تورانی بر تخت شاهنشاهی ایران نشست. جامه چاک چاک و دیده خونین کردند و فغان برآوردند و با درد و سوگواری رو به سوی زابلستان گذاشتند. چون به زال رسیدند زاری و مویه آغاز نهادند :
      که رادا ، دلیرا ، شها ، نوذرا گوا ، تاجدار ، مها ، داورا
      نگهدار ایران و پشت مهان سر تاجداران و شاه جهان
      نژاد فریدون بدو زنده بود زمین نعل اسب او را بنده بود
      همه تیغ زهراب گون برکشیم بکین جستن و دشمنان را کشیم
      زال از آن*چه شنید آب در دیده آورد و جامه به تن چاک داد و گفت : «روان شهریار رخشنده باد، ما همه سرانجام شکار مرگیم. اما اکنون که با ستمکارگی سر از تن پادشاه جدا کردند تیغ در نیام نخواهم کرد و پای از رکاب نخواهم کشید تا کین نوذر را نستانم و یاران او را از بند رها نکنم. این بگفت و با سپاه خود از جای برآمد.
      پایان کار اغریرث
      به بزرگان ایران که در بند بودند آگاهی رسید که زال و دیگر دلیران به جنگجویی و کینه خواهی برخاسته*اند. دلشان از خشم افراسیاب پر بیم شد و در نهان پیامی نزد اغریرث فرستادند که : «ای مهتر نیکنام، ما را پایمردی تو زندگی بخشید و همه سپاسگزار توایم. تو می*دانی که زال و مهراب در زابلستان و کابلستان به جایند و سالارانی چون قارون و برزین و خراد و کشواد دست از ایران باز نخواهند داشت و به کین نوذر برخواهند خاست.
      چون عنان از این سو بتابند خشم افراسیاب تیز خواهد شد و دلش به کشتن ما پر شتاب خواهد گشت و جان ما را تباه خواهد کرد. اگر اغریرث ثواب می*بیند ما را از بند برهاند تا ما پراگنده شویم و همیشه ستایشگر و سپاسگزار او باشیم.»
      اغریرث پاسخ داد که : «این چاره در خور نیست. اگر چنین کنم دشمنی خود را با افراسیاب آشکار کرده*ام و وی بر من خشم خواهد گرفت. اما چاره*ای دیگر خواهم کرد. اگر زال زر سپاهی به سوی آمل و ساری بفرستد من با سپاه خود از آمل بیرون می*روم و این ننگ را بر خود می*پذیرم و شما همه را به او می*سپارم.»
      بزرگان ایران وی را دعا کردند وپیکی تیزرو نزد دستان فرستادند که : «اغریرث یار ماست و پیمان کرده است که اگر سپاهی از سوی تو به مازندران آید وی با سپاه خود به ری رود و جان گروهی رها شود.»
      زال چون پیام بندیان را شنید یلان و پهلوانان را گرد کرد و مرد جنگ خواست. کشواد خواستار این پیکار شد و با سپاهی پرخاش*جوی از زابل رو به آمل نهاد. اغریرث چنان که پیمان کرده بود با سپاه خود به سوی ری راند و بندیان ایران را در ساری گذاشت.
      چیزی نگذشت که خبر به زال رسید که کشواد بستگان و یاران نوذر را رها ساخته و با آنان باز گشته است. همه شادی کردند و بندیان را گرامی شمردند و در کاخ*ها و ایوان*های آراسته جا دادند.
      اما چون اغریرث از مازندران به ری آمد افراسیاب از آزادی بندیان آگاه شد و بر اغریرث خشم گرفت که : «به تو گفتم که اینان را بکش. چه جای خردمندی و آهسته کاری بود ؟ کین خواهی و خردمندی را نمی*توان بهم آویخت. سر مرد جنگجو را با خرد چه کار.» اغریرث آرام گفت : «آدمی را در دیده شرم باید. تاج و تخت بسیاری را بدست می*افتد اما با هیچ*کس نمی*ماند. کسی را که که به بدی دسترس می*افتد باید یزدان را بیاد آرد و از بدی بپرهیزد.»
      افراسیاب در سخن درماند که اغریرث از شرم و خرد سخن می*گفت و وی دستخوش خشم و کین بود. خونش به جوش آمد و چون پیل مست بر آشفت و از تیغ از میان برکشید و بر پیکر برادر فرود آورد و او را دو نیمه کرد.
      پادشاهی زو و گرشاب
      پس از کشته شدن نوذر بدست افراسیاب توس و گستهم نزد زال به زابل رفتند. دلاوران ونامداران دیگر چون قارون و برزین و کشواد نیز به درگاه وی روی آوردند تا چاره*ای به کار ایران بیندیشند.
      چون اغریرث به دست افراسیاب کشته شد و زال آگاه شد آن را نشان برگشتن بخت از افراسیاب شمرد و سپاهی گران برداشت و با دیگر نامداران و پهلوانان از زابلستان بیرون آمد. افراسیاب که چنین شنید لشکر به سوی وی کشید. دو هفته میان دو لشکر جنگ و ستیز بود.
      شبی زال با بزرگان و دلیران ایران در کار افراسیاب رای می*زدند. زال گفت که هرچند پیروزی نبرد به جنگ آزمایی پهلوانان و دلاوران باز بسته است اما لشکر و کشور را پادشاهی خردمند و بیدار بخت باید که کارها را به سامان آرد. اگر توس و گوستهم فر شاهی داشتند و به شاهی از نژاد فریدون باید که فره ایزدی با وی یار باشد و پرتو خردمندی از گفتارش بتابد.
      پس از آن*که در این سخن بسیار رای زدند سرانجام به پادشاهی «زو» فرزند طهماسب از نژاد فریدون که مردی جهاندیده و سال*خورده و نیک*خواه و یزدان پرست بود همداستان شدند و او را به شاهی برداشتند.
      هنگامی که ایرانیان و تورانیان در جنگ و گریز بودند خشکسالی سختی روی آورد و مردم و سپاه در تنگنا افتادند و کار بر آنان دشوار شد. پنج ماه بدینسان گذشت. سپاهیان از دو سو بستوه آمدند و فریاد ناخشنودی برآوردند و بر آن شدند که از ستیز آن*هاست که آسمان از بخشش باز ایستاده است. از جنگیان هر دو سپاه فرستادند نزد زو آمد که : «از ستیزه سیر شدیم و از رنج و اندوه بجان آمدیم و کار بر همگان تنگ شده. بیا تا کین را از دل*ها برانیم و مرز دو کشور را روشن کنیم و از گذشته یاد نیاریم.»
      زو پذیرفت. جیحون را مرز دو کشور قرار دادند و ستیزه کوتاه شد و زال به زابلستان باز گشت. ابر نیز به زمین سایه افگند و رعد غرید و باران فرو بارید و کوه و دشت پر آب و سبزه شد و فراخی پدید آمد.
      پنج سال به فراخی و آسایش گذشت. آن*گاه گویی جهان از آسودگی سر شد. زو را مرگ در رسید و فرزندش گرشاسب بر تخت نشست.
      افراسیاب که از مرگ زو آگاه شد باز کینه دیرینه را نو کرد و کشتی بر آب انداخت و لشکر به ری آورد و تا گرشاسب زنده بود جنگ و ستیز نیز میان دو لشکر پیوسته بود. گرشاسب نیز پس از نه سال پادشاهی درگذشت. در همه*ی این سال*ها پشنگ با فرزندش افراسیاب سر گران و دژم بود و فرستادگان وی را نمی*پذیرفت و روی بدو نمی*نمود چه جانش از مرگ پسر دیگرش اغریرث که به دست افراسیاب کشته شد پر درد بود.
      درین هنگام ناگهان پیامی از پشنگ به افراسیاب رسید که اکنون زمان کارزار است. تخت ایران از شاه تهی است و تا کسی به شاهی ننشسته از جیحون گذر کن و تاج و تخت ایران را بچنگ آور.»


    19. کاربران زیر از Aban mehr تشکر کرده اند:


    صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین


    مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    انجمن گفتگوی گلستانه در تلاش است بهترین ها را برای شما به ارمغان بیاورد

    طراحی و انتشار قالب توسط : ویکی وی بی | تبدیل سیستم: M!lad