انجمن گفتگوی گلستانه
گلستان ۲۴

اگر اين نخستين بازديد شماست نام نويسي کنيد ، چرا نام نويسي ؟

  • استفاده از فايل هاي پيوست به صورت نامحدود
  • بحث و گفتگو در رابطه با موضوعات انجمن
  • دسترسي به بخش هاي ويژه مخصوص کاربران سايت
  • شرکت در مسابقات با جوایز ویژه
  • ورود به حساب کاربري


    موارد ديگر را ببين


    بازيابي اطلاعات کاربري شما از طريق دکمه هاي زير قابل انجام خواهد بود

    نام نويسي فراموشي گذرواژه فراموشي گذرنامه

    صفحه 3 از 3 نخستنخست 123
    نمایش نتایج: از 21 به 26 از 26

    1. #1
      74,509 امتیاز ، سطح 39
      12% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 3,441
      دستاورد ها:
      موضوع 3پست 3تشکر 4تشکر کننده 4

      تاریخ عضویت
      -آبان-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      131
      نوشته ها
      2,180
      اعتبار
      162
      امتیاز
      74,509
      سطح
      39
      تشکر
      14,292
      تشکر شده
      16,049 بار در 3,032 پست
      مدت زمان فعالیت
      1 ماه 3 هفته 3 روز 5 ساعت 53 دقیقه 58 ثانیه

      ویترین مدال ها

      داستانهای شاهنامه/1/ نخستین شاهان



      کيومرث و سيامک

      *درآغاز مردم از فرهنگ و تمدن بهره اي نداشتند و پراکنده مي زيستند. نخستين کسي که بر مردم سرور شد و آئين پادشاهي آورد کيومرث بود. نخستين روز بهار که آغاز جوان شدن گيتي بود برتخت نشست. درآن روزگار زندگي ساده و بي پيرايه بود. مردم جامه را نمي شناختند و خورش هاي گوناگون را نمي دانستند. کيومرث درکوه خانه داشت و خود و کسانش پوست پلنگ برتن مي کردند. اما کيومرث فرّ ايزدي و نيروي بسيار داشت و مردمان و جانوران همه فرمانبردار او بودند و او راهنما و آموزنده مردم بود.
      مايه شادي و خوشدلي کيومرث فرزندي بود خوبروي و هنرمند و نامجو بنام سيامک. کيومرث به مهر اين فرزند سخت پاي بند بود و بيم جدائيش او را نگران مي کرد. روزگاري گذشت و سيامک باليد و بزرگ شد و شهرياري کيومرث به وي نيرو گرفت.


      ستيز اهريمن *

      همه دوستدار سيامک بودند جز يک تن و آن اهريمن بدانديش بود که با اين جهان و مردم آن دشمني داشت و با خوبي هاي عالم ستيزه مي کرد. اما از ترس بدخواهي خود را آشکار نمي ساخت. از جواني و فروزندگي و شکوه سيامک رشگ بر اهريمن چيره شد و در انديشه آزار افتاد. اهريمن بچه اي بدخواه و بي باک چون گرگ داشت. سپاهي براي وي فراهم کرد و او را به نيرنگ به نام هواخواه و دوستدار نزد کيومرث فرستاد. رشگ در دل ديوزاده مي جوشيد و جهان از نيکبختي سيامک پيش چشمش سياه بود. زبان به بدگوئي گشاد و انديشه خود را با اين و آن در ميان گذاشت. اما کيومرث آگاه نبود و نمي دانست چنين بدخواهي بر درگاه خود دارد.
      سروش که پيک هرمزد، خداي بزرگ، بود بر کيومرث ظاهر شد و دشمني فرزند اهريمن و قصدي را که به جان سيامک داشت بر کيومرث آشکار کرد.
      چون سيامک از بدانديشي ديو پليد آگاه شد برآشفت و سپاه را گرد آورد و پوست پلنگ را جوشن خود کرد و به نبرد ديوزاده رفت. هنگامي که دو سپاه در برابر يکديگر ايستادند سيامک که دلير و آزاده بود خواستار جنگ تن به تن شد. پس برهنه گرديد و با ديوزاده درآويخت. ديوزاده نيرنگ زد و وارونه چنگ انداخت و به قامت سيامک شکست آورد:
      فگند آن تن شاه بچه بخاک
      بچنگال کردش جگرگاه چاک
      سيامک *بدست*چنان زشت *ديو
      تبه*گشت*وماندانجمن بي*خديو
      چون به کيومرث خبر رسيد که سيامک بدست ديوزاده کشته گرديد گيتي از غم بر او تيره شد. از تخت فرود آمد و زاري سر داد. از سپاه خروش برآمد و دد و دام و مرغان همه گرد آمدند و زار و گريان به سوي کوه رفتند. يکسال مردم در کوه به سوگواري نشستند، تا آنکه سروش خجسته از کردگار پيام آورد که «کيومرث، بيش ازين مخروش و بخود بازآ. هنگام آنست که سپاه فراهم کني و گرد از آن ديو بدخواه برآوري و روي زمين را از آن ناپاک پاک کني.» کيومرث سر به سوي آسمان کرد و خداوند را آفرين خواند و اشک از مژگان پاک کرد. آنگاه به کين سيامک کمر بست.


      کين خواهي هوشنگ

      سيامک فرزندي با فرهنگ به نام هوشنگ داشت که يادگار پدر بود و کيومرث او را بسيار گرامي مي داشت. چون هنگام کين خواهي رسيد کيومرث هوشنگ را پيش خود خواند و او را از آنچه گذشته بود و ستمي که بر سيامک رفته بود آگاه کرد و گفت «من اکنون سپاهي گران فراهم مي کنم و به کين خواهي فرزندم سيامک کمر مي بندم. اما بايد که تو پيشرو سپاه باشي، چه تو جواني و من سالخورده ام. سالار سپاه تو باش.» آنگاه سپاهي گران فراهم کرد. همه دد و دام از شير و ببر و پلنگ وگرگ و هم چنين مرغان و پريان درين کين خواهي به سپاه وي پيوستند. اهريمن نيز با سپاه خود در رسيد. ديوزاده بيمناک و هراسنده خاک در آسمان مي پراگند و مي آمد. دو سپاه بهم در افتادند. دد و دام نيرو کردند و ديوان اهريمني را به ستوه آوردند. آنگاه هوشنگ دلير چون شير چنگ انداخت و جهان را بر فرزند اهريمن تار کرد و تنش را به بند کشيد و سر از تنش جدا ساخت و پيکر او را خوار بر زمين انداخت.
      چون کين سيامک گرفته شد روزگار کيومرث هم بسر آمد و پس از سي سال پادشاهي درگذشت.


      طهمورث ديو بند

      هوشنگ پس از آن سال ها به فرمان يزدان پادشاهي کرد و در آباداني جهان و آسايش مردمان کوشيد و روي گيتي را پر از داد و راستي کرد. اما هوشنگ نيز سرانجام زمانش فرا رسيد و جهان را بدرود گفت و فرزند هوشمندش طهمورث بجاي او به تخت شاهي نشست.
      اهريمن بدسرشت با آنکه چندبار شکست خورده بود دست از بدانديشي و بدکاري برنمي داشت. همواره در پي آن بود که اين جهان را که آفريده يزدان بود به زشتي و ناپاکي بيالايد و مردمان را در رنج بيفگند و آسايش و شادي آنان را تباه کند و گياه و جانور را دچار آفت سازد و دروغ و ستم را در جهان پراگنده کند.
      طهمورث در انديشه چاره افتاد و کار اهريمن را با دستور خود «شيداسب» که راهنمائي آگاه دل و نيکخواه و يزدان پرست بود در ميان نهاد. شيداسب گفت کار آن ناپاک را با افسون چاره بايد کرد. طهمورث چنين کرد و با افسوني نيرومند سالار ديوان را پست و ناتوان کرد و فرمانبردار ساخت. آنگاه چنانکه برچارپا مي نشينند بر وي سوار شد و به سير و سفر درجهان پرداخت. ديوان و ياران اهريمن که در فرمان طهمورث بودندچون زبوني و افتادگي سالار خود را ديدند برآشفتند و از فرمان طهمورث گردن کشيدند و فراهم آمدند و آشوب بپا کردند. طهمورث که از کار ديوان آگاه شد بهم برآمد و گرز گران را برگردن گرفت و کمر به جنگ ديوان بست. ديوان و جادوان نيز از سوي ديگر آماده نبرد شدند و فرياد به آسمان برآوردند و دود و دمه به پا کردند. طهمورث دل آگاه باز از افسون ياري خواست: دو سوم از سپاه اهريمن را به افسون بست و يک سوم ديگر را به گرز گران شکست و برزمين افکند. ديوان چون شکست و خواري خود را ديدند زنهار خواستند که «مارا مکش و جان ما را برما ببخش تا ما نيز هنري نو بتو بياموزيم.» طهمورث ديوان را زنهار داد و آنان نيز در فرمان او درآمدند و رمز نوشتن را به وي آشکار کردند و نزديک سي گونه خط از پارسي و رومي و تازي و پهلوي و سغدي و چيني به وي آموختند.
      طهمورث نيز پس از سالياني چند درگذشت و پادشاهي جهان را به فرزندفرهمند و خوب چهره اش جمشيد باز گذاشت.

    2. کاربران زیر از Aban mehr تشکر کرده اند:


    3. #21
      74,509 امتیاز ، سطح 39
      12% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 3,441
      دستاورد ها:
      موضوع 3پست 3تشکر 4تشکر کننده 4

      تاریخ عضویت
      -آبان-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      131
      نوشته ها
      2,180
      اعتبار
      162
      امتیاز
      74,509
      سطح
      39
      تشکر
      14,292
      تشکر شده
      16,049 بار در 3,032 پست
      مدت زمان فعالیت
      1 ماه 3 هفته 3 روز 5 ساعت 53 دقیقه 58 ثانیه

      ویترین مدال ها

      Wink داستانهای شاهنامه/11/کیکاووس

      پند ناپذيري كي كاوس

      بزرگان ايران چون چنين شنيدند چين به روي آوردند و در انديشه فرو رفتند، چون كسي جنگ با ديوان را در خور نميديد و آرزو نمي كرد. اما كسي را نيز ياراي خلاف نبود. گفتند «ما كهترانيم و بفرمان شاه ايستاده ايم» اما اندكي بعد بزرگان و سرداران ايران چون توس و كشواد و گودرز و گيو و خراد و گرگين و بهرام انجمن كردند و درسخن شاه راي زدند و بيم و ناخشنودي خود را آشكار ساختند و گفتند «اگر كي كاوس سخني را كه هنگام باده خواري گفته است دنبال كند زيان و هلاك را بر ما و بر ايران خريده است و اين مرز و بوم را به دست نيستي سپرده است، كه جمشيد با آن فر و شكوه و با آنكه ديو و مرغ و پري در فرمانش بودند انديشه نبرد با ديوان مازندران را به دل راه نداد و فريدون كه آنهمه دانش و افسون داشت اين آرزو را در سر نپر وراند. اگر دست يافتن به ديوان مازندران به مردي و دليري و گنج و گهر بر ميامد منوچهر رزمجو بدان دست مي برد و همت خود را از آن وا نمي گرفت. اكنون بايد چاره اي انديشيد تا اين بد از ايران زمين بگردد و آسيب از ما دور شود.»


      آمدن زال به درگاه كي كاوس


      توس گفت «اي مهتران، كي كاوس از ما سخن نمي شنود. چاره آنست كه پيكي تيز تك نزد زال زر به زابل بفرستيم و او را از آنچه رفته است آگاه كنيم و ازو بخواهيم تا به در گاه بيايد و كي كاوس را از بيم انديشه اي كه در سرش افتاده آگاه كند و او را از بردن سپاه به مازندران و در افتادن با ديوان باز دارد» چنين كردند و پيكي تندرو پيام بزرگان ايران را به زال رسانيد. زال در انديشه شد و با خود گفت «كي كاوس شاهي جوان و خودكامه است و گرم و سرد روزگار را نچشيده و جهاني به خدمت او كمر بسته و بزرگ و كوچك از بيم تيغش لرزان است. دور نيست كه سخن ما را نشنود و مرا آزرده سازد. اما شايسته نيست كه من سر از آنچه به گردن دارم بپيچم و سخن راست را نگويم. اين را نه خداوند از من مي پذيرد و نه شاه و بزرگان ايران زمين مي پسندند. پس من چنانكه دلاوران ايران خواسته اند به درگاه شاهنشاه ميروم. اگر از من سخن پذيرفت كه سود با اوست و اگر نپذيرفت و با من تيز شد مرا باكي نيست. فرزند برومندم رستم با سپاه در اينجا استوار است.» شب را پر انديشه به روز آورد و بامداد رو به درگاه كاوس گذاشت. بزرگان ايران به پيشواز او شتافتند و بر او آفرين خواندند و همگي در پي او نزد كاوس رفتند. كاوس زال را گرم پذيرفت و نزد خود بر تخت شاهي نشاند و از رنج راه و پهلوانان زابل و رستم سر افراز پرسيد. آنگاه زال سخن ساز كرد و گفت «شنيدم كه شاه آهنگ مازندران دارد. بر من سالهاي بسيار گذشته و عمري دراز نگران گردش سپهر بوده ام و شاهاني چون منوچهر و زو و نوذر و كي قباد را بندگي كرده ام. هيچيك از اين شاهان انديشه گرفتن مازندران را به خود راه ندادند>>

      كه آن خانه ديو افسونگر است

      طلسمست و در بند جادو درست

      مرآن بند را هيچ نتوان گشاد

      مده مرد و گنج و درم را بباد

      مرآن را بشمشير نتوان شكست

      بگنج و بدانش نيايد بدست

      سپه را بدان سو نبايد كشيد

      زشاهان كس اين راي ، فرخ نديد.

      هر چند پهلوانان و نامداران در گاه تو همه از تو كمترند اما اينان نيز همه بنده جهان آفرين اند، شايسته نيست كه خون آنان در راه زياده جوئي بريزد. درختي كه از خون آنان برويد بري جز نفرين نخواهد داشت و آئين شاهان آنرا روا نميدارد.»


      خود كامي كاوس

      اما كاوس سري پر باد داشت. باز همان سخنان را آغاز كرد كه «من از جمشيد و فريدون و كي قباد برتر و نيرومندترم و ديوان مازندران را به چيزي نمي شمارم و آنان همه را به شمشير از ميان برخواهم داشت و آگاهي آن به تو خواهيد رسيد. اگر تو در جنگ يار و همگام من نيستي مرا به درنگ مخوان. تو و رستم در ايران بمانيد و نگاهبان كشور باشيد.» زال بيش از اين سخن را سودمند نديد. گفت «تو شاهي و ما بندگانيم. اگر سخني گفتيم از داد جوئي و دلسوزي بود. اكنون آنچه مي دانستم گفتم و آنچه شدني است خواهد شد. تا كنون نه كسي به تدبير از مرگ جسته است و نه به پرهيز از نياز. جهان بر تو فرخنده باد . اميدم آنست كه پشيماني نبيني و چنان نشود كه پند من به يادت آيد.» آنگاه زال بزرگان ايران چون توس و گيو و گودرز را در كنار گرفت و بدرود كرد و رهسپار سيستان شد.
      تاختن کی کاوس به مازندران

      كاوس فرمان داد تا توس و گودرز سپاه را آماده تاختن كنند. كار درگاه و كشور را به ميلاد سپرد و گفت «اگر گزندي پيش آيد خود دست به تيغ مبر و از زال و رستم چاره بجو» روز ديگر آواي كوس بر خاست و لشكر كاوس رو به مازندران آورد. چون به دامنه كوه اسپروز رسيدند كاوس در آنجا خيمه زد و لشكر بنه بر زمين نهاد. شب به بزم نشستند و بامداد كاوس گيو را گفت كه «از لشكر هزار تن مرد جنگي بگزين و با آنان به مازندران بتاز. هيچكس را زنهار مده و يك تن را از كودك و پير و جوان زنده مگذار و هر آبادي را كه ديدي بسوز و ويران كن و جهان را از جادو بپرداز» گيو با هزار تن مرد جنگي به مازندران تاخت و تيغ در ميان مردم آن سامان گذاشت و به سوختن و غارت شهرها دست برد و زهر مرگ در جان مردم ريخت. آنگاه به شهري خرم رسيد چون بهشت آراسته با مردمي نيكچهره و توانگر و خزانه اي آباد و پرزر و گوهر. خبر به كاوس فرستادند كه به شهري چنين خرم رسيديم. گوئي بهشت است، پر گنج و پر گل و پر خواسته و چنان كه مي خواستي.

      دیو سفید

      از آنسو خبر به شاه مازندران رسيد. جان و دلش پر درد شد. سنجه، ديوي از ديوان مازندران، بر درگاه او بود. شاه مازندران گفت «برخيز و خود را چون باد به ديو سفيد برسان و بگو ايرانيان بر ما تاخته و شهرهاي ما را سوخته اند. اگر درنگ كني و به فرياد نرسي پس از اين يك تن را در مرز و بوم مازندران زنده نخواهي يافت.» سنجه چون باد خود را به ديو سفيد رسانيد و پيغام گزارد.

      چنين پاسخ داد ديو سفيد

      كه از روزگاران مشو نااميد

      بيايم كنون با سپاهي گران

      ببرم پي او ز مازندران

      اين بگفت و چون كوهي از جا برخاست. از آن سوي كاوس چون خبر آراستگي و فريبندگي آن شهر را شنيد با سپاه خود رو براه نهاد و تازان به آن شهر رسيد و در آن جايگاه خرم سراپرده زد و بر تختي از بلور نشست و بزرگان ايران گرداگرد او جاي گرفتند. كاوس گفت «اي مهتران، شما هم نيكخواه و فرمانبردار منيد. شكست در مردم مازندران افتاده است؛ اكنون هنگام آنست كه شاه مازندران را به دست بياورم و ديوان را يكسره بر اندازم. اما به نامه و پيغام نياز نيست. چون فردا برآيد يكسر به مازندران مي تازيم و شاه و لشكرش را نابود مي كنيم و سر دشمنان را به پاي ستوران مي كوبيم و سراسر اين كشور را مي گشائيم و ديوان را تباه مي كنيم.» بزرگان ايران سر به زمين نهادند و بر شاه آفرين خواندند و گفتند «ما مردان جنگي پرورده گنج شاهيم. جان خود را در گام شاهنشاه مي گذاريم و بجاي يك رزم ده رزم را كمر بسته ايم و پيروزي ما راست، مگر آنكه ديو سفيد كه سالار ديوان است به پيكار در آيد، كه او ديوي كوه پيكر و رزمنده و ستمكاره و پرجادوست. اگر او دست از جنگ بردارد دمار از ديوان ديگر برخواهيم آورد.


      جادوي ديو سفيد


      چون شب فرا رسيد ناگاه ابري تيره برخاست و جهان را چون درياي قير سياه كرد. دودي تيره بر آسمان خيمه زد و سنگ و خشت از آسمان باريدن گرفت. چشمها تار شد و لشكر ايران پريشان و پراكنده گرديد. چون روز رسيد چشم دو بهره از سپاه ايران تيره شده بود و شكست در ميان آنان افتاده و گنج به باد رفته و گروهي به بند در آمده بودند. كاوس خيره و پشيمان سخن زال را بياد آورد و با خود گفت «دستور دانا از گنج بهتر است. دريغا كه پند زال پير را نشنيديم و اكنون چنين دربند بلا افتادم.» هفت روز به رنج و سختي و تيره چشمي گذشت. هشتم روز ديو سفيد بغريد و پيش راند و به كاوس گفت «اي شاه بيهوده و بي بر، تو همه در انديشه برتري بودي و چشم در سرزمين مازندران دوختي. چون پيل مست تنها نيروي خود را شناختي و ديگران را به كسی نگرفتي. چندين مردم را بر خاك انداختي يا برده كردي. هيچ مرا بياد نياوردي. اكنون به آنچه سزاي توست رسيدي.» سپس دوازده هزار تن از ديوان خنجر گذار را برگزيد و ايرانيان را به آنان سپرد تا دربند نگاهدارند و راه گريز را بر آنان ببندند تا در سختي شكنجه ببينند. آنگاه گنج و خواسته و گوهر و آنچه از سپاه كاوس بدست افتاد بود به ارژنگ سالار سپاه مازندران سپرد و گفت «اينها را نزد شاه مازندران ببر و بگو كه از اهريمن خشنود باش كه من آنچه بايست بجا آوردم و چشم ايرانيان را تيره كردم و آنان را بند آوردم. اما آنان را نكشتم تا فراز و نشيب روزگار را بشناسد و رنج شكست بر آنان آسان نشود.» چون اين كرده شد ديو سفيد بجاي خود بازگشت و كاوس شاه پريشان و خسته جگر در مازندران گرفتار ماند.

      پیغام کاووس به زال و رستم


      كاوس چاره در آگاه كردن زال و رستم ديد. پس در نهان سواري تيزتك را رهسپار زابل كرد و به زال پيغام فرستاد كه «از بخت بد ديوان بر ما پيروز شدند و آن لشكر نامدار زبون گشت و چشمها تيره شد و تاج و تخت ايران نگونسار گرديد و من در چنگ اهريمن گرفتارم. چون پند تو هوشمند را بياد مياورم باد سرد از جگر ميكشم كه چرا سخن ترا نشنيدم و چنين گرفتار شدم.» زال چون پيغام كي كاوس را شنيد غمين و پرانديشه شد. اما سخن را از ديگران نهان داشت و رستم را نزد خود خواند و گفت «اي فرزند دلاور، ديگر هنگام آن نيست كه به زابل آسوده بنشينيم و در انديشه كار خود باشيم. شاه ايران در دم اژدها گرفتار است و بلائي سخت بر ايرانيان فرود آمده. بايد كه هم اكنون رخش را زين كني و به تيغ جهانگير، كين از دشمن بخواهي كه روزگار ترا از بهر چنين روزي پروريده است. سال من از دويست گذشته و به پيري رسيده ام. چنين دليريها زيبنده توست. توئي كه دريا را بخون مي كشي و كوه را به بانگ غرنده ات پست مي كني. بشتاب و ارژنگ و ديو سپيد را از جان نوميد كن و گردن شاه مازندران را بگرز گران بشكن.»

      رستم گفت «اي پدر نامدار ، ميان اين دو پادشاهي راهي دراز است. من چگونه بايد اين راه را بسپارم؟» زال گفت «ميان دو پادشاهي دو راه است: يكي درازتر كه كاوس رفت و ديگري كوتاه تر و دشوارتر پر از شير و ديو و جادو. تو راه كمتر و پرخطر را برگزين و شگفتي هاي آنرا ببين. هر چند راهي دشوار است اما جهان آفرين يار تو خواهد بود و پي رخش آنرا خواهم سپرد. من پيش يزدان براي تو نيايش خواهم كرد مگر تندرست نزد من باز آئي و يال و كوپال ترا باز بينم. اما اگر مرگ تو به دست ديو است از سرنوشت گريز نيست و هيچكس در اين جهان پايدار نخواهد ماند و آنكه نامش در جهان بلند شد از خطر انديشه ندارد.»

      رستم گفت «من كمر به فرمان تو بسته دارم و هر چند به پاي خويش در دوزخ خراميدن و از زندگي سير ناشده در كام شير درنده رفتن را بزرگان پيشين درست نشمرده اند من به ياري كردگار طلسم و تن جاويدان را مي شكنم و تن و جان خود را در راه اين فرمان مي گذارم و ارژنگ و سنجه و پولاد غندي و بيد و ديو سفيد هيچيك را زنده نميگذارم.»

      پس رستم ببر بيان را به تن كرد و سلاح برداشت و چون پيل بر رخش بر آمد. مادرش رودابه آب را از ديده روان كرد كه ميروي و مرا در غم خود ميگذاري. رستم گفت «اي مادر نيكخوي، من آرزوي خود را بر اين فرمان نبايد بگزينم. بخش من از روزگار چنين شد، تو جان و تن مرا به يزدان بسپار و خرسند باش.»

      نامه كي كاووس به شاه مازندران



      چون شب فرارسيد سپاه ايران دست از كشتار باز كشيد. كاووس گفت «ديوان مازندران به كيفر خود رسيدند و بيش از اين شايسته نيست خون آنانرا بريزيم. اكنون بايد مردي خردمند و هوشيار را نزد شاه مازندران بفرستيم و او را به فرمانبرداري بخوانيم.» پس كاووس دبير را فرمان داد تا نامه اي گويا به شاه مازندران نوشت و بيم و اميد در آن نشاند كه «اي گرفتار خودكامي و غرور، تو با ديوان و جادوان همداستان شده اي و به بدي و بدبيني گرائيده اي. بايد بداني كه اگر بدكنش باشي جز بدي نخواهي ديد. اما اگر دادگري و پاكديني پيشه كني بهره تو نيكي و آفرين خواهد بود. مي بيني كه يزدان با ديوان و جادوان تو چه كرد. اكنون اگر خرد رهبر تواست و مي خواهي در امان باشي بي درنگ تخت مازندران را بگذار و به كهتري به درگاه ما بيا و باج بپرداز، مگر اين فرمانبري تخت مازندران را براي تو نگاه دارد. وگرنه چون ارژنگ و ديو سفيد تو نيز دل از جان بر گير.»

      آنگاه كي كاووس فرهاد را كه از دلاوران نامدار ايران بود برگزيد و نامه را به او سپرد تا به شاه مازندران برساند. فرهاد چون نزديك شهر نرمپايان رسيد به شاه مازندران خبر فرستاد كه از كاووس پيام آورده است. شاه مازندران گروهي از پهلوانان پرخاشگر خود را برگزيد و سپاهي گران بيرون كشيد و آنها را دلير كرد و هشدار داد و برابر فرهاد فرستاد. اينان با چهره اي دژم فرهاد را پذيرنده شدند. چون نزديك رسيدند يكي از پهلوانان دست فرهاد را به تندي در دست گرفت و بيفشرد تا او را رنجه كند. فرهاد خم به ابرو نياورد و درد را آسان پذيرفت. وي را نزد شاه بردند. چون نامه كاووس را خواند و از دستبرد رستم و كشته شدن پولاد غندي و بيد و ارژنگ و ديو سفيد آگاه شد دل در برش زار گرديد و جانش پرانديشه شد و با خود گفت «اين رستم آفتي گزنده است و جهان از وي امان نخواهد يافت.» سه روز فرهاد را نزد خود نگاه داشت. روز چهارم برآشفت و گفت در پاسخ به كاووس بگو «اي شاه نوخاسته بي خرد، تندي و خامي تو نمي گذارد هماورد خود را بشناسي و گرنه چگونه از چون مني با چنين بر و بوم و دستگاه مي خواستي كه به بارگاه تو بيايم؟ مرا هزاران هزار لشكر جنگاور است و هزار و دويست پيل جنگي دارم كه از آنها يكي در لشكر تو نيست. تو آماده كارزار باش كه من به پيكار با تو كمر بسته ام و به زودي با سپاه خود خواب خوش را از سر تو و لشكرت بيرون خواهم راند.»

      پيام بردن رستم



      چون اين پيام به كاووس و رستم رسيد و فرستاده شكوه و دستگاه شاه مازندران را باز نمود، تهمتن گفت «پيام بردن نزد شاه مازندران كار من است. بايد نامه اي چون تيغ برنده نوشت و به من سپرد تا من به وي برسانم و با گفتار خود خون در مغز وي بجوشانم.» كاووس آفرين گفت و فرمان داد نامه نوشتند كه «اي شاه خودكامه، سخنان بيهوده گفتي و به بي خردي دم زدي. اكنون يا سرت را ازين فزوني تهي كن و بنده وار نزد من آي و يا لشكري چون دريا به مازندران خواهم كشيد و جوي خون روان خواهم ساخت و مغز سرت را طعمه كركسان خواهم كرد.»

      رستم بر رخش نشست و با نامه كاووس رو به راه گذاشت. ديگر بار لشگري از مازندران پيش رفت تا بيم در دل فرستاده كاووس اندازد. چون چشم تهمتن بر لشكر افتاد، درختي پرشاخ بر كنار راه بود، دست انداخت و دو شاخ درخت را در دست گرفت و به تندي پيچاند. درخت از بيخ و بن از زمين كنده شد . آنگاه رستم درخت تنومند را چون ژوبين در دست گرفت و بر سر لشكر مازندران انداخت. چندين سوار بر زير آن فرو ماندند. پيشرو لشكر كه از پهلوانان نامدار بود به رستم نزديك شد و براي آنكه زور به رستم بنمايد دست او را در دست گرفت و سخت فشرد. رنگ از روي پهلوان پريد و دستش تباه شد و خود ناتوان از اسب فرو افتاد. لشكر مازندران در كار رستم خيره ماندند. سواري خبر به شاه مازندران برد. شاه مازندران پهلوان نامي خود « كلاهور» را پيش خواند و كلاهور دليري جنگجو و نيرومند و چون پلنگ غران پيوسته و در جستجوي پيكار بود. شاه گفت: بايد نزد اين فرستاده بروي و با هنرنمائي خود آب در ديدگان او بياوري و او را شرمنده سازي.» كلاهور چون نره شيري پيش تاخت و روي دژم كرد و دست رستم را در چنگ گرفت و سخت بيفشرد، چنانكه دست رستم همه كبود شد. اما رستم روي نپيچيد و چنگ كلاهور را چنان در دست فشرد كه ناخن هاي آن فرو ريخت. كلاهور با دست آويخته و ناخن هاي ريخته و پر درد نزد شاه باز آمد و گفت «چنين دردي را پنهان نميتوان داشت و ما را با چنين پهلواني ياراي جنگ نيست. بهتر آنست كه در آشتي بكوشي و باج بپذيري و اين رنج را بر خود آسان كني.» آنگاه رستم دمان از راه رسيد. شاه مازندران او را در بارگاه خود جائي بسزا داد و از كاووس و لشكر ايران و نشيب و فراز و رنج راه جويا شد. سپس پرسيد كه «آيا تو كه برو بازويي چنين نيرومند داري رستمي؟» رستم گفت «من چاكري از چاكران رستمم، اگر خود در خور چاكري وي باشم. جائي كه او باشد من كيستم؟ رستم پهلواني بي مانند است:

      جهان آفرين تا جهان آفريد

      چو رستم سر افراز نآمد پديد

      يكي كوه باشد برزم اندرون

      از آن رخ و گرزش چه گويم كه چون

      چو او رزم سازد چه پايد گروه؟

      كند كوه دريا و دريا چو كوه

      به تنها يكي نامور لشكرست

      پيام آوري را نه اندر خور است

      اما رستم پيام داده است كه اگر خردمندي فرمانبري پيشه كن كه اگر از شاه ايران اجازه داشتم يك تن از لشكرت را زنده نمي گذاشتم.» آنگاه نامه كاووس را به وي داد. شاه مازندران چون پيغام را شنيد و نامه را ديد خيره شد و بر آشفت و به رستم گفت «اين چه گفتگوي بيهوده است كه كاووس مرا نزد خود مي خواند. به كاووس بگو كه هر چند تو سالار ايرانيان باشي من شاه مازندرانم و سپاه و دستگاه و زر و گوهر از تو بيشتر دارم. زنهار انديشه بيهوده به خود راه مده و در پي تخت شاهنشاه مباش. عنان بگردان و به كشور خود بازگرد، كه اگر با سپاه خود از جاي بجنبم و آهنگ جنگ كنم ترا يكسره از ميان بر خواهم داشت. اما به رستم نيز پيامي از من ببر و بگو اي پهلوان، مگر از كاووس چه نيكي به تو ميرسد كه كمر بخدمت او بسته اي؟ اگر در فرمان من باشي ترا صدچندان پاداش ميدهم و ترا در ميان يلان سرفرازي مي بخشم و از زر و خواسته بي نياز مي كنم.»

      رستم در خشم رفت و گفت «اي پادشاه بي خرد، اگر بخت از تو برنگشته بود چنين نميگفتي. مگر رستم سرفراز نيازي به گنج و سپاه تو دارد؟ رستم دستان شاه زابلستان است و در گيتي همانندي ندارد. اگر باز چنين بگوئي تهمتن زبان از دهانت بيرون خواهد كشيد.» شاه مازندران از اين سخنان تافته شد و در خشم رفت و به دژخيم گفت «اين فرستاده را بگير و بي درنگ گردن بزن.» دژخيم تا نزديك رفت رستم دست انداخت و او را پيش كشيد و يك پاي او را در دست گرفت و پاي ديگر او را زير پاي خود گذاشت و چون شير خشمگين وي را از هم دريد. آنگاه رو به شاه مازندران كرد و گفت «اگر از شاهنشاه ايران دستور مي داشتم با لشكرت كارزار ميكردم و سزاي ترا در كنارت مي گذاشتم. باش تا كيفر اين بدخوئي و گستاخي را ببيني.» اين بگفت و پرخشم از بارگاه بيرون آمد و شاه مازندران را خيره و بيمناك بر جاي گذاشت.



      جنگ رستم و جويا



      چون رستم از مازندران بيرون رفت شاه مازندران بي درنگ بسيج جنگ كرد و لشكري انبوه برانگيخت و سراپرده از شهر بيرون كشيد و با ديوان و پيلان بسيار چون باد رو به سوي سپاه ايران آورد. از آن سوي رستم به بارگاه كاووس رسيد و وي را از آنچه رفته بود آگاه كرد و گفت «باك نبايد داشت. بايد دليري كرد و به رزم ديوان پيش رفت كه چون روز پيكار فرا رسد گرز من دمار از روزگار ايشان بر خواهد آورد.» چيزي نگذشت كه آگاهي آمد كه سپاه مازندران نزديك رسيده است. كي كاووس تهمتن را گفت تا ساز جنگ كند. آنگاه سرداران سپاه را پيش خواند و فرمان داد تا لشكر را بيارايند. طوس را بر راست لشكر گماشت و چپ لشكر را به گودرز و كشواد سپرد و خود در دل سپاه جاي گرفت. تهمتن با تن پيلوارش پيشاپيش سپاه مي رفت. چون دو سپاه به هم رسيدند دليري از نامداران مازندران «جويا» نام گرزي گران بر گردن گرفت و چون شير غران به سوي لشكر كاووس تاخت و چنان نعره اي بر كشيد كه كوه و دشت را به لرزه در آورد و بيم در دل ايرانيان انداخت. بانگ زد كه كيست تا با من نبرد جويد. جوشن در برش ميدرخشيد و تيغ برنده اش خون ميجست. از سپاه كاووس آوازي بر نخاست. كاووس رو به پهلوانان و جنگجويان خود كرد و گفت «چه شد كه از نعره اين ديو چنين رنگ باختيد و خاموش مانديد؟ » باز پاسخي نيامد. گوئي سپاه از بيم جويا پژمرده بود. آنگاه رستم عنان بگرداند و به نزد كاووس راند و گفت «شاهنشاه چاره اين ديو را به من واگذار.» كاووس گفت «آري، چاره اين با توست. ديگران خاموش مانده اند. مگر تو ما را از اين ديو برهاني. جهان آفرين يار تو باد.» رستم رخش دلاور را برانگيخت و گرد برآورد و بانگ بركشيد و چون پيل مست با نيزه اي چون اژدها به ميدان تاخت. جويا گفت «چنين خيره از جويا و خنجر جان گدازش ايمن مشو كه هم اكنون مادر را بر تو سوگوار خواهم كرد.» رستم چون چنين شنيد نعره اي بر كشيد و نام يزدان را بر زبان آورد و چون كوه از جاي بر آمد. دل جويا از نهيب رستم از جاي كنده شد و ترسان عنان پيچاند و به سوي ديگر تاخت. تهمتن چون باد از پس او در رسيد و نيزه را بر كمربند او راست كرد و بر وي زد. به يك زخم بند و گره از جوشن او فرو ريخت. او را زين برداشت و چون مرغي كه بر زبان كشند وي را نيز بر نيزه كشيد و سپس بر خاك كوفت. لشكر مازندران خيره ماندند و چون سر دليران را كشته بر خاك ديدند بيم بر ايشان چيره شد.

      پيروزي رستم بر شاه مازندران


      شاه مازندران چون چنين ديد فرمان داد تا سپاهش سراسر تيغ بركشيدند و دست به حمله زدند . بانگ كوس برخاست و دو سپاه بر يكديگر تاختند. از گرد سواران هوا تيره شد و برق تيغ و شمشير و نيزه در هوا درخشيدن گرفت.

      زآواز ديوان واز تيره گرد

      زغريدن كوس و اسب نبرد

      شكافيد كوه و زمين بر دريد

      بدان گونه پيكار كين كس نديد

      چكاچاك ز گرز آمد و تيغ و تير

      زخون يلان دشت گشت آبگير

      زمين شد بكردار درياي قير

      همه موجش از خنجر و گرز و تير

      دمان باد پايان چو كشتي بر آب

      سوي غرق دارند گفتي شتاب

      همي گرز باريد بر خود و ترگ

      چو باد خزان بارد از بيد برگ

      هفت روز ميان دو سپاه جنگ و پيكار بود و هر چند گروه بسياري از ديوان به دست رستم تباه شدند هيچيك از دو سپاه پيروزي نمي يافت. هشتم روز كي كاووس كلاه كياني را از سر بر داشت و به نيايش ايستاد و روي بر خاك ماليد و به درگاه يزدان ناليد و درخواست تا جهان آفرين وي را بر آن ديوان بي باك فيروزي دهد و شاهنشاهي او را نگاه دارد. آنگاه به لشكر خويش باز آ مد و كلاه جنگ بر سر گذاشت و سرداران و دلاوران سپاه را گرد كرد و آنان را دل داد و بر انگيخت. سپس فرمان داد تا كوس جنگ بكوبند. آتش كين در دل ايرانيان زنده شد و يكباره بر سپاه مازندران حمله بردند. رستم چون پيل مست به قلب سپاه روي آورد و سيل از خون پهلوانان مازندران روان كرد. گودرز و كشواد بر راست لشكر تاختند و گيو بر چپ لشكر دست برد. از بامداد تا شامگاه پيكار بودند. رستم با سپاهي دلير بجائي كه شاه مازندران در آن بود روي آور شد. اما شاه مازندران جاي تهي نكرد و با ديوان و پيلان خود روي بر رستم گذاشت. تهمتن گرز را بر افروخت و در ميان ديوان افتاد و بسياري از آنان را بر خاك انداخت. شاه مازندران چون به نزديك رستم رسيد غريو بر آورد و گرز از كوهه زين بر كشيد و گفت اي بدرگ نابكار، باش تا زخم مردان را ببيني. دل رستم از كينه به جوش آمد. گرز را فرو گذاشت و نيزه بر دست گرفت و خروش بر آورد و به سوي شاه مازندران تاخت. شاه مازندران ديد پيلي خروشان نيزه بر دست به سوي او ميتازد و پيام مرگ مي آورد. جانش پر بيم شد و خشم را فرو خورد و به سستي گرائيد. رستم امان نداد و نيزه را سخت بر كمربند او فرود آورد. كمر گسست و خفتان دريد و سنان نيزه در تهيگاه شاه مازندران نشست.

      ناگاه رستم ديد كه شاه ديوان لختي كوه شد و به جادو و افسون از صورت آدمي بيرون رفت. رستم و سپاه ايران بر اين شگفتي خيره ماندند. درين هنگام كي كاووس با درفش و سپاه فرارسيد و از ماجرا پرسيد. رستم آنچه گذشته بود باز نمود و گفت« نيزه بر تهيگاه شاه ديوان زدم و گمانم چنان بود كه سرنگون از كوهه زين بزير خواهد افتادو ناگاه در پيش من سنگ شد و بر جاي ماند. اما او را چنين نخواهم گذاشت. او را به لشكرگاه خواهم برد و از سنگ بيرون خواهم آورد.» كي كاووس فرمان داد تا لشكريان آن تخته سنگ را به پايگاه سپاه ايران برند. لشكريان هر چه نيرو كردند سنگ از جاي نجنبيد. سرانجام رستم پيش آمد و چنگ انداخت و به يك جنبش تخته سنگ را از جا بر كند و بر دوش گرفت و به پايگاه خود آورد و برزمين افگند. آنگاه رو به سنگ كرد و گفت «دست از جادو بردار و بيرون آي و گرنه با تير و تيغ پولادين سنگ را سراسر خواهم بريد و ترا تباه خواهم ساخت.» چون رستم چنين گفت ناگهان تخته سنگ چون ابر پراگنده شد و شاه ديوان با چهره زشت و بالاي دراز و سرو گردن و دنداني چون گراز خود بر سر و خفتان در بر پديدار گرديد. رستم خندان شد و دست او را گرفت و پيش كي كاووس كشيد. كي كاووس بر او نگاه كرد و او را در خور شمشير ديد. پس شاه ديوان را به دژخيم سپرد و دل از انديشه فارغ كرد. از لشكر مازندران گنج و خواسته و زر و گوهر بسيار به چنگ افتاد. آنگاه كي كاووس به نيايش ايستاد و دادار جهان را سپاس گفت و يك هفته به پرستش يزدان پرداخت. سپس در گنج را بگشود و تا يك هفته بخشش و دهش پيشه ساخت و نيازمندان را بي نياز كرد و هر كه را در خور بود زر و خواسته داد. هفته سوم جام مي خواست و به شادي و رامش گرائيد. چون كار پادشاهي راست شد كي كاووس بر رستم آفرين خواند و او را سپاس گفت «اي جهان پهلوان، تخت شاهنشاهي را مردي و دلاوري تو به من بار آورد و مرا جنگاوري و نبرد آزمائي تو پيروز كرد. پيوسته دل و دينم بتو روشن باد.» رستم گفت «اي شهريار، اگر رهنموني اولاد نبود از من كاري برنمي آمد. همه جا راستي پيشه كرد و در پيروزي ما كوشيد . اكنون اميد به مازندران دارد كه من او را آغاز چنين نويد دادم. شايسته است كه خلعت و فرمان از شاهنشاه به وي رسد.» كي كاووس در زمان مهتران مازندران را پيش خواست و آنانرا به فرمان برداري از اولاد خواند و شهرياري مازندران را به وي سپرد.


      بازگشت كي كاووس به ايران


      چون اين كارها كرده شد كي كاووس با سپاه خود رو به ايران گذاشت. خبر به ايرانيان رسيد و بانگ شادي از مرد و زن برخاست. سرزمين ايران را سراسر آراستند و آئين بستند و بساط بزم و رامش ساز كردند. كي كاووس چون به بارگاه خويش رسيد بر تخت شاهي نشست و دست به بخشش برد و زر و گوهر بر مردم و سپاه نثار كرد. بزرگان ايران همه شادمان به تختگاه آمدند. تهمتن نيز با كلاه شاهي در كنار تخت كاووس جاي گرفت. آنگاه رستم دستور خواست تا به زابلستان نزد زال باز گردد. كاووس فرمان داد تا خلعتي شايسته براي تهمتن آراستند: تختي از پيروزه و تاجي گوهرنشان و جامه اي زربفت و صد غلام زرين كمر و صد كنيز و مشك موي و صد اسب گرانمايه و صد استر سياه موي زرين لگام كه باز از ديباي رومي و چيني و پهلوي داشتند و صد بدره زرو جامي از ياقوت پر از مشگ ناب و جامي ديگر از پيروزه پر از گلاب با بسيار خواستني هاي ديگر و بوهاي خوش به هم نهادند و فرماني به نام وي بر حرير نوشتند و شهرياري نيمروز را از نو به نام وي كردند. كي كاووس رستم را سپاس گفت و رستم بر تخت وي بوسه داد و كاووس را بدرود كرد . خروش كوس بر آمد و رستم بر رخش نشست و شاد و پيروز رهسپار زابلستان شد. كي كاووس به فرخندگي بر تخت شاهنشاهي نشست. طوس را سپهبد ايران زمين كرد و اصفهان را به گودرز سپرد و غم و اندوه را از خود و مردمان دور كرد. زمين آباد شد و مردم ايمن و توانگر شدند و دست اهريمن از بدي كوتاه گشت.

      جهان چون بهشتي شد آراسته

      پراز داد و آگنده از خواسته

      لشكر كشيدن افراسياب به ايران تا گريختن او از رستم و بازگشت رستم

      كيكاوس پس از پيروزي بر ديوان مازندران در انديشه گشودن سرزمينهاي ديگر افتاد. پس با لشكري فراوان به سوي توران و چين و مكران حركت كرد. سپاهيان او به هر جا كه پاي مي گذاشتند چون كسي را ياراي جنگ با آنها نبود مهترانشان پيش ميامدند و باج و ساو شاه را پذيرا مي شدند. مگر در بربرستان كه در آنجا جنگ در گرفت و ايرانيان به سرداري گودرز در اين جنگ پيروز شدند. آنگاه كاوس به مهماني رستم در زابلستان رفت و در آنجا سرگرم بزم و شكار شد كه خبر رسيد تازيان در مصر و شام و هاماوران سر به شورش و گردنكشي برداشته اند. پس كاوس كشتي و زورق فراوان مهيا كرد و سپاه را از راه دريا به بربرستان برد كه سپاهيان هر سه كشور در آنجا گرد آمده بودند. جنگ سهمگيني ميان سپاه كاوس و آن گردنكشانان در گرفت كه به پيروزي ايرانيان انجاميد و سپهدار هاماوران نخستين كسي بود كه به عذرخواهي پيش آمد و پذيراي باج و خراج گرديد، هداياي بي شماري تقديم كرد و به اين ترتيب هاماوران را نيز در زمره كشورهاي باج ده ايران در آمد. از سوي ديگر به كاوس خبر دادند شاه هاماوران دختري زيبا به نام سودابه دارد كه از هر جهت شايسته همسري كاوس است. فرداي آن روز، كاوس جمعي از خردمندان را به خواستگاري سودابه به نزد پدرش فرستاد. شاه هاماوران كه زر و گنج خود را به كاوس پيشكش كرده بود، ديگر تاب آن را نداشت كه يگانه فرزندش را نيز از دست بدهد پس ماجرا را با سودابه در ميان گذاشت ولي چون او را مايل به همسري كاوس ديد، كين كاوس را بيشتر در دل گرفت و پس از آنكه سودابه، پدر غمگين و ناراحتش را تنها گذاشت و با كارواني از غلامان و كنيزان و جهيزيه فراوان به حرمسراي كاوس رفت، شاه هاماوران در انديشه انتقام جوئي افتاد. فكر كرد چاره اي انديشيد و مهماني مجللي ترتيب داده كه كاوس را به آن فرا خواند. سودابه كه در كار پدر متوجه نيرنگي شده بود كاوس را از رفتن به آنجا بر حذر داشت ولي كاوس باور نكرد، همراه با بزرگان و لشكريان خود به شهر ساهه رفت. در آنجا هفته اي به بزم و خوشي گذشت و چون روز هشتم فرارسيد، شاه هاماوران به ياري سپاه بربر كه از پيش در آنجا گرد آمده بودند بر سر كاوس و همراهانش ريخته و آنها را گرفتار كرده، دست بسته درون دژي در كوهي بلند زنداني كردند. شاه هاماوران آنگاه گروهي را به دنبال سودابه فرستاد تا او را به خانه اش باز آورند ولي سودابه كه از ماجرا آگاهي يافته بود، روي و موي خود را كنده و به آنان ناسزا گفت و حاضر به بازگشت نگرديد.

      چون خبر به شاه هاماوران دادند آنقدر به خشم آمد كه دستور داد سودابه را گرفته و نزد كاوس به زندان اندازند. پس از زنداني شدن كيكاوس در بند شاه هاماوران، سپاه ايران از راه دريا خود را به ايران زمين رسانيد و همه مردم را گرفتار شدن شاه آگاه نمودند. چون اين خبر پراكنده شد به گوش افراسياب رسيد او هم فرصت را غنيمت دانست، با لشكري انبوه به ايران تاخت و از هر سوئي خروش جنگ بر خاست. افراسياب سه ماه در جنگ بود و سر انجام همه را شكست داد. روزگار را به چشم ايرانيان تيره و تار نمود تا چاره را در آن ديدند كه به زابلستان روند و بار ديگر از رستم ياري و از او بخواهند در اين زمان شوربختي و سختي، پناه ايرانيان باشد و گفتند:

      دريغست ايران كه ويران شود

      كنام پلنگان و شيران شود

      همه جاي جنگي سواران بدي

      نشستنگه شهرياران بدي

      كنون جاي سختي و جاي بلاست

      نشستنگه نيز چنگ اژدهاست

      پس موبدي را نزد رستم روانه كردند و او آنچه را كه بر ايرانيان گذشته بود به رستم شير دل باز گفت. رستم آشفته شد اشك از ديدگانش فرو ريخت و با دلي آكنده از درد پاسخ داد: «من آماده جنگي كينه خواهم اما نخست بايد از كاوس خبري بگيريم و آنگاه ايران را از وجود تركان پاك كنيم.» آنگاه رستم به هر سرزميني در پي لشكر فرستاد و از زابل و كابل و هند سپاهي عظيم در آن دشت پهناور گرد آورد.



      رستم نخست پيامي براي كاوس فرستاد: «دل غمين مدار و شاد باش كه من با سپاهي گران براي نجات تو مي آيم!» و آنگاه نامه اي تند و پر از كين به شاه هاماوران نوشت كه :«اي بدگوهر حيله گر، اين چه رفتار نامردانه اي بود كه تو كردي. اگر هم دلي پر از كينه داشتي شايسته نبود كه كاوس را با نيرنگ گرفتار كني. اكنون يا او را رها كن و يا آماده كارزا با من باش! آيا از بزرگان نشنيده اي كه من در مازندران چه كردم و چه به بر سر ديوان آنجا آوردم. اگر شنيده بودي چرا چنين كردي؟» آنگاه نامه را مهر كرده و به پيكي سپرد تا با هاماوران برساند. چون شاه هاماوران پيام را شنيد و نامه را خواند آشفته شد و در كار خود حيران مانده پاسخ داد. «كاوس را هرگز آزادي نخواهد بود و اگر تو نيز به اين سرزمين بيائي همين بند و زندان در انتظارت است من نيز با سپاهي گران آماده كارزارم.» فرستاده، نزد رستم بازگشت و آنچه را شنيده بود باز گفت. پيلتن از پاسخهاي ناشايست شاه هاماوران خشمگين شد، دليران لشكر را گرد آورد و سپاهي گران را آماده حركت نمود. براي كوتاه كردن راه سوار بر كشتي رو به سوي هاماوران نهاد. شاه هاماوران چون از آمدن رستم كينه خواه آگاهي يافت، ناچار سپاهش را گرد آورد و آماده نبرد شد. دو لشكر در برابر هم صف كشيدند و آواي كوس و شيپور برخاست و هر يك مبارز طلبيدند، رستم نيز با لباس رزم، سوار بر رخش و گرز گران بر گردن، با جوش و خروش رو به سوي دشمن نهاد. سپاه هاماوران وقتي يال و كوپال رستم را ديد هر يك هراسان و بيم زده به سويي پراكنده شدند و از آنجا گريختند. شاه هاماوران با بزرگان خود به رايزني پرداخت و سر انجام چاره را در آن ديد كه از شاه مصر و بربرستان در اين جنگ سخت، ياري بخواهد. پس دو نامه نوشت و به دو جوان دلير سپرد تا يكي را به مصر و ديگري را به بربرستان برسانند. در نامه ها با اشك و آه نوشته شده بود «نه آنكه كشورهاي ما هميشه بهم پيوسته بوده و خود در جنگ و شادي و نيك و بد يكديگر شريك بوده ايم، پس اكنون هم كه روز سختي است اگر ما را ياري دهيد باكي از رستم نخواهم داشت و گرنه بدانيد كه اين بلا از شما نيز دور نخواهد بود.»



      چون نامه به ايشان رسيد و از لشكر كشي رستم آگاهي يافتند، هراسان به تهيه و آراستن سپاه پرداختند و به زودي كوه تا كوه و كران تا كران پوشيده از سپاه گراني شد كه به سوي هاماوران مي شتافتند. رستم چون چنين ديد پيامي در نهان به كاوس فرستاد كه «سپاه سه كشور متحد شده و به نبرد من آمده اند. نيك مي دانم اگر از جاي بجنبم يك تن از دليران آنها را زنده نخواهم گذاشت ولي من نگرانم كه مبادا از راه كين آسيب به شما برسد كه از بدان هيچ بد كردني دور نيست و اگر چنين شود تخت بربرستان به چه كاري خواهد آمد» كيكاوس پاسخ داد :« هيچ نگران نباش كه اين جهان تنها براي من گسترده نشده ولي بدان كه يزدان يار من و مهرش پناه منست. بر آنها بتاز و هيچ يك را زنده مگذار.»

      اي فرزند. تهمتن بر انگيخته از پيام كاوس، سوار بر رخش به سوي نبرد گاه شتافت و در برابر دشمن ايستاده، مبارز طلبيد و اما هرگز كسي را ياراي پيش آمدن نبود و رستم دلاور تا ناپديد شدن خورشيد در افق، در ميدان ايستاد و سپس به پايگاه خود باز آمد. بامداد روزي ديگر پيلتن سپاه را بياراست و لشكر سرفراز خود را به دشت كشيد و به آنان گفت :« امروز چشم به نوك نيزه بدوزيد و مژه بر هم نزنيد. از فزوني آنها نيز نهراسيد كه همه سياهي لشكرند.» از سوي ديگر شاهان سه كشور نيز لشكرهاي خود را به حركت آوردند. از بربرستان صدو شصت پيل دمان، از هاوران صد پيل ژنده با انبوهي لشكر و از مصر سپاهي عظيم با درفشهاي سرخ و زرد و بنفش، زمين چنان از آهن پوشيده شد كه گوئي البرز كوه جوشن بتن كرده است. از بانگ سواران، كوه برآشفت و زمين به ستوه آمد و از ترس اين لشكر انبوه، دل شير نر پاره شد و عقاب پر افكند، دليران دو سپاه در برابر يكديگر ايستادند. گرازه در سمت راست لشكر ايران و زواره در سمت چپ و رستم در قلب سپاه جاي داشت. به فرمان رستم شيپور جنگ نواختند و لشكر از جاي كنده شد و شمشيرها در هوا زير نور خورشيد درخشيدن گرفت. رستم به هر سو كه رخش را مي راند از آنجا آتش بر مي خواست و جوي خون جاري مي شد. دشت از سر هاي بريده و خفتانهاي پراكنده، پوشيده شد. تهمتن مردانه از كشتن سياهي لشكر پرهيز مي كرد و در پي شاه شام بود تا آنكه به او نزديك شد و كمند انداخت و از كمرش گرفت و بر زمينش زد و بهرام او را بسته و گرفتار كرد. شاه بربرستان نيز به چهل جنگجو به چنگ گرازه گرفتار آمد. از آنسوي شاه هاماوران چون نگاه كرد، كران تا كران همه را كشته و زخمي و اسير ديد.

      بدانست كه آن روز روز بلاست

      برستم فرستادو زنهار خواست

      گنج و گوهر فراوان نزد رستم فرستاد و به اين شرط كه كاوس را آزاد كند، امان خواست. رستم با شاه هاماوران به شهر باز گشت، كاوس و ياران او را از زندان آزاد كرد و تاج و تخت را به شايستگي به او باز پس داد. كاوس نيز غنايم آن سه كشور و گنج آن سه شاه را با هزاران هزار لشكر به بارگاه و سپاه خود افزود.

      اي فرزند. كاوس مهدي آراست از ديباي رومي و تاجي از ياقوت و گاهي از فيروزه چون آماده شد آنرا بر اسب راهوري با لگام زرين نهاد و سودابه را چون خورشيدي در آن نشانيده و به سوي ايران زمين حركت كرد.


      نامه كاوس به قيصر روم و پاسخ آن:

      چون جنگ هاماوران به پايان رسيد . كاوس پيكي نزد قيصر روم فرستاده و در نامه اي از او خواست تا از نامداران و دلاوران روم كه كار كشته و آزموده باشند لشكري فراهم آورده نزد كاوس بفرستد. قبل از آن خبر شكست سه سپاه مصر و بربر و هاماوران نيز به آنان رسيده بود. قيصر روم پاسخ خود را در نامه اي شاهوار و شايسته نزد كاوس فرستاد و نوشت «ما همه چاكر و فرمانبردار تو هستيم و آن زمان از گرگساران لشكري براي نبرد به سوي تو روانه شد دل ما نيز پر از درد شد و با افراسياب كه چشم طمع در تخت و تاج تو داشت جنگيديم و كشته ها داديم. اكنون كه نيز فر شاهي نو شده، آماده ايم كه همرا سپاه تو با آنان نبرد كنيم و از خونشان رود جاري كنيم»

    4. کاربران زیر از Aban mehr تشکر کرده اند:


    5. #22
      نغمه
      46,667 امتیاز ، سطح 31
      7% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 2,883
      دستاورد ها:
      پست 3تشکر 4تشکر کننده 4موضوع 3

      تاریخ عضویت
      -آذر-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      161
      نوشته ها
      2,266
      اعتبار
      181
      امتیاز
      46,667
      سطح
      31
      تشکر
      35,586
      تشکر شده
      16,861 بار در 2,902 پست
      مدت زمان فعالیت
      2 ماه 1 هفته 6 روز 14 ساعت 17 دقیقه 55 ثانیه

      ویترین مدال ها

      RE: داستانهای شاهنامه/11/کیکاووس

      ممنون مثل همیشه عالی بود

    6. کاربران زیر از سکوت خیبری تشکر کرده اند:


    7. #23
      74,509 امتیاز ، سطح 39
      12% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 3,441
      دستاورد ها:
      موضوع 3پست 3تشکر 4تشکر کننده 4

      تاریخ عضویت
      -آبان-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      131
      نوشته ها
      2,180
      اعتبار
      162
      امتیاز
      74,509
      سطح
      39
      تشکر
      14,292
      تشکر شده
      16,049 بار در 3,032 پست
      مدت زمان فعالیت
      1 ماه 3 هفته 3 روز 5 ساعت 53 دقیقه 58 ثانیه

      ویترین مدال ها

      Wink داستانهای شاهنامه/12/ سوگ سیاوش قسمت1

      زاده شدن سیاوش

      روزي از روزها طوس پهلوان، صبح زود آن دم كه هنوز آفتاب نزده بود و فقط خروسها مي خواندند از بستر بلند شد، گيو و گودرز و چندين سوار را برگزيد و براي شكار روانه دشت شد. ساعتها كنار جويبار و هرجا كه گمان شكار بود گشتند، شكار فراواني به دست آوردند و خوشحال از آن صيد افكني تفريح مي كردند. شكارگاه ايشان به سرزمين توران بسيار نزديك بود. در راه بازگشت همانطور كه اسب مي تاختند بيشه اي نظرشان را جلب كرد. طوس و گيو و چند سوار به سوي بيشه رفتند. طوس و گيو تمام بيشه را گشتند اما به جاي شكار دختري بسيار زيبا را ميان درختها ديدند و هر دو خندان نزد او رفتند.
      طوس گفت اي ماهرو چه كسي تو را به سوي اين بيشه آورد؟ دختر گفت: راست آن است كه نيمه شب ديشب پدرم كه سخت مست شده بود به خانه آمد تا مرا ديد به سويم دويد تيغ از كمر كشيد و مي خواست سرم را از تن جدا كند. آن زمان از خانه گريختم و به اينجا آمدم. طوس پرسيد: پدر تو كيست و از كدام نژادي؟ دختر گفت من فرزند زاده گرسيوزم و نژادم به فريدون مي رسد. طوس پرسيد اين همه راه را پياده چطور آمدي؟ دختر پاسخ داد. اسبم در راه بماند و دزدان همه زر و گوهر و تاجي را كه بر سر داشتم از من ربودند و ضربه اي نيز بر من كوفتند، از بيم گريختم و اكنون در اين بيشه پناه گرفته ام به اين اميد كه چون مستي از سر پدرم بيرون رود به جستجوي من بر خواهد خواست و مادرم چون بداند همه را روانه خواهد كرد.

      پهلوانان دلشان به او مايل شد و در اين انديشه شدند كه دختر همسر كداميك از ايشان باشد. طوس گفت: نخست من او را پيدا كردم و به همين جهت بود كه تند به اين سوي آمدم. گيو گفت اي سپهدار اين سخن را بر زبان نياور كه من نخست او را يافتم، سخن بايد راست گفت و تندي نكن كه جوانمرد هرگز تندي نمي كند.

      خلاصه حرفشان تند شد و به آنجا رسيدند كه چون نمي توانند در مورد دختر توافقي داشته باشند بهتر است سرش را ببرند تا هر دو راحت شوند چون سخن به اينجا رسيد يكي از سرداران ميانجي شد و گفت: دختر را بهتر است نزد شاه ببريد به آن شرط كه هر چه بگويد قبول كنيد. سرداران دختر را برداشته و روانه خانه شاه شدند . چون به ايوان كاوس رسيدند آنچه را كه گذشته بود با وي راستي گفتند و دختر را نيز به شاه نشان دادند. كاوس چون دختر را ديد گفت اي سپهبدان رنج شما را كوتاه كردم اين دختر هر كه هست در خور حرمسراي من است. سخن را كوتاه كنيد . كاوس از دختر پرسيد از كدام نژادي؟ گفت از خاندان فريدون و گرسیوز جد من است. كاوس گفت آيا راضي هستي تو را به حرم خودم بفرستم و تو را بر زيبايان آن بزرگي دهم؟ دختر گفت: چون تو را ديدم از ميان پهلوانان تو را انتخاب كردم.

      كاووس دختر را به مشكوي خود فرستاد و قصر و زندگي برايش فراهم كرد. تختي از عاج، پيراهني از ديباي زرد و فرمان داد تاجي از زر و پيروزه بر سرش نهادند. خلاصه آنچه را كه شايسته بود به آن بانو دادند. كاووس ده اسب پر قيمت با تاجي از زر و اموالي ديگر نزد هر يك از دو سپهبد فرستاد. سالي نگذشت به كاووس خبر دادند آن دختر فرزندي آورده است. كاووس شادمان شد و نام آن پسر را سياوش نهاد، و ستاره شناسان را گفت تا نيك و بد زندگي او را ببينند. دانايان ستاره سياوش را سخت آشفته و بخت او را خفته ديدند. مدتي گذشت تا رستم به ديدار كاووس آمد. چون سياوش را ديد به كاووس گفت او را به من بسپار كه هرگز دايه اي بهتر از من براي او نخواهي يافت.

      رستم سياوش را همراه خود به زابلستان برد و در طي چند سال آنچه را معمول زمان بود به وي آموخت. تا آنجا كه در سواري، تيرندازي، كمند، گرز، مجلس نشستن، شكار كردن، داد مردم دادن، سخن گفتن، سپاه راندن سیاوش سرامد شد.

      يك روز سياوش به رستم گفت: اي پهلوان رنج بردي و هنرهاي فراوان به من آموختي اكنون زماني است كه كاووس بايد نتيجه آموزش تو را ببيند. رستم قبول كرد و اردويي شايسته براي سياوش بر پا نمود. در خزانه را باز كرد و هر چه داشت در اختيار سياوش نهاد و هر چه كم بود به دست آورد. چون سپاه آراسته شد سياوش با رستم روانه درگاه كاووس گرديد. به كاووس آگهي دادند سياوش به نزديكي شهر رسيده است. كاووس، گيو، و طوس را با سپاه فراوان به استقبال فرزند فرستاد. چون به سياوش رسيدند طوس در يك سو و رستم در سوي ديگر سياوش قرار گرفته و با هم به كاخ كاووس وارد شدند. آتش آوردند و بوي خوش سوختند زر و گوهر بر سرشان نثار كردند تا سياوش برابر كاووس رسيد. چون پدر را ديد نخست آفرين او را گفت و سپس زماني در برابر پدر سر بر خاك نهاد، سپس از جا برخواست و نزد كاووس رفت، كاوس او را بوسيد و جايش داد. سپس از رستم حال پرسيد و نوازش كرد.

      رفتار سياوش چنان بود كه همه از تربيت سياوش شگفتي كردند. بزرگان ايران همه به ديدار سياوش رفتند و سياوش هم به ديدار مادر رفت و مدتي با هم بودند تا اينكه مادر سياوش در گذشت. سياوش زاري كرد و جامه بر تن چاك نمود، خاك بر سر ريخت چنانكه روز و شب كارش گريه بود و خنده بر لب نمي آورد. يك ماه اين درد و داغ بر جگر او ماند تا كم كم خبر به بزرگان رسيد. طوس، فريبرز، گودرز، گيو، و ديگر شاهزادگان و پهلوانان نزد سياوش رفتند. سياوش چون چهره ايشان را ديد بار ديگر گريه آغاز كرد و براي از دست دادن مادر در غم شد. گودرز چون رنگ سياوش را ديد گفت: اي شاهزاده پند مرا بشنو.
      هر آنكس كه زاد او زمادر بمرد
      ز دست اجل هيچكس جان نبرد
      پهلوانان آنقدر كوشيدند تا دل سياوش را از غم كمي تهي كردند. روزگار نيز اينچنين گذشت تا آنكه روزي اين آسمان نيرنگي تازه آغاز كرد.

      عاشق شدن سودابه بر سیاوش

      كاووس هر روز با سياوش سخنها مي گفت، گاه در پنهان گاه در آشكار. يكي از روزها كه كاووس با سياوش نشسته و سخن مي گفتند سودابه همسر جوان كاووس وارد سراي ايشان شد. چون چشم سودابه به سياوش افتاد دل به او سپرد. روز بعد كسي را نزد سياوش فرستاده گفت پنهاني با سياوش بگوي اگر روز به شبستان شاه وارد شود بدون مانع است و آمدن تو شگفتي نخواهد داشت. چون فرستاده دعوت سودابه را به سياوش گفت جوان پاكدل آشفته شد و پاسخ داد: برو به او پاسخ بده كه من مرد اين سخنان نيستم. روز ديگر سودابه نزد كاوس رفت و گفت اي شاه چه شود اگر سياوش را به شبستان فرستي تا خواهران و خويشان خود را ببيند. آيا بهتر نيست به او دستور دهي كه هر چند گاه يكبار در شبستان به ديدارشان برود. چون بيايد او را آنچنان عزيز خواهيم داشت كه با ما رام شود به خصوص اكنون كه در غم از دست دادن مادر است. كاووس گفت اي سودابه سخن درست گفتي و بدان كه تو بيش از يكصد مادر بر سياوش مهر و محبت داري. يزدان پاك تو را چنان آفريده است كه دلت جز به پاكي و مهر راغب نيست و كاووس به سياوش گفت سودابه براي تو نه خواهر بلكه مادري مهربان است به مشكوي من برو، پرده نشينان و پوشيدگان را ببين و زماني با ايشان بمان.

      سياوش چون سخن كاووس را شنيد اندكي خيره خيره به او نگاه كرد و انديشيد شايد پدر مي خواهد او را آزمايش كند. با خود گفت: اگر من به شبستان بروم سودابه رهايم نخواهد كرد پس بهتر است از اين انديشه بيرون روم. پس رو به كاووس كرد و گفت: اي داناي بزرگوار آيا بهتر نيست مرا به سوي دانشمندان و بزرگان كار آزموده بفرستي و يا بگذاري تا جنگ آوري و نبرد را بهتر بياموزم و در كنار تخت تو آئين شاهي را فرا بگيرم. من در شبستان شاه چه خواهم آموخت و كدام زن در مشكوي مي تواند راهنماي من باشد؟ اما اگر دستور پدر آن است كه حتما بايد بروم خواهم رفت. كاوس گفت تو نيز شادماني مي خواهي بد نيست كه سري به شبستان بزني.

      رفتن سیاوش به شبستان شاه

      مردي هيربد نام كه دل و جانش از هر بدي پاكيزه بود كليد مشكوي كاووس را با خود داشت. كاووس او را خواست و گفت نزد سياوش برو و هر چه مي خواهد برايش انجام بده و به سودابه هم بگوي همراه با خواهران خود و ديگران، سياوش را دلخوش نگاه دارند. چون فردا صبح شد آفتاب سر زد. سياوش نزد كاووس رفت. كاووس هيربد را خواست و به سياوش گفت اينك بر خيز و به سوي شبستان برو.
      به فرمان كاووس هر دو آنها به سوي مشكوي رفتند. هيربد در را گشود پرده را برداشتند راه مشكوي باز شد و سياوش ترسان از رفتن به مشكوي قدم به شبستان نهاد. چون سياوش به شبستان رفت پردگيان حرم پيش آمدند بوي خوش ريختند، طلا بر سرش نثار نمودند و شادي كردند و سياوش را وارد سرا كردند. سياوش به آرامي پا بر ديباي چيني نهاد و آرام به درون رفت. رامشگران نواختند، خوانندگان آواز خواندند و با اين ترتيب سياوش وارد حرم خانه شد. چون درست نگاه كرد ديد بهشتي است آراسته، صدها زيبارو در كنار هم زندگي مي كنند. در بالاي شبستان چشمش بر تختي زرين افتاد. پر از پيروزه و جواهرات قيمتي. بالاي تخت فرشي از ديبا گسترده بودند و بر فراز آن سودابه چون ستاره اي تابان مي درخشيد. موهايش شكن بر شكن تا سر دوش رسيده بود، تاجي بلند بر سر داشت و دنباله گيسويش تا به ساق پا مي رسيد. خدمتكاري كفش زرين در دست سر به زير افكنده و در كنار تخت ايستاده بود چون سياوش از پرده گذشت و به چشم سودابه رسيد به تندي از تخت فرود آمد و خرامان نزد سياوش رفت. بر او سجده كرد و زماني دراز او را در آغوش گرفت و چشم و روي او را دليرانه همي بوسيد گويي از ديدار سياوش سير نمي شد.

      پس گفت: اي شاهزاده صد هزار بار يزدان را سپاس، روز و شب سه بار خداوند را نيايش مي كنم چه هيچكس را فرزندي چون تو نيست و شاه بهتر و نزديك تر از تو كسي را ندارد.

      سیاوش به تندي خود را از او را از او رها كرده و نزد خواهران خود رفت. خواهران گردش را گرفتند و كرسي از زر آوردند. سياوش نشست و زماني دراز با خواهران سخن گفت. اهل حرم دسته دسته از دور و نزديك چشمشان به او روشن شده بود همه كس سخن از سياوش مي گفت و سخن آن بود كه اين مرد چون ديگر مردمان نيست و رواني پر خرد دارد. سياوش خواهران را وداع كرد و از شبستان بيرون شد. و سپس نزد پدر رفت و گفت: تمام پرده سراي و نهفته هاي آن را ديدم. ايزد توانا همه نيكويي هاي جهان را به تو داده است. از ديگر گذشتگان ما به شمشير و گنج و سپاه و همه چيز فزوني داري. شاه از گفتار او شاد شد و دستور داد تا جشني بر پا كردند. و تا شب دير به شادي بودند و به هنگام خواب كاووس روانه شبستان شد و به نرمي با سودابه سخن گفت و از سياوش پرسيد و گفت: هر چه از او دانسته اي به من بازگو، از دانايي،از زيبايي صورت و پاكي قلب و نيكويي گفتار. به من بگو پسند تو آمد خردمند هست؟

      سودابه گفت: هرگز كسي را چون سياوش نديده ام، چرا اين راستي را بپوشم. چو فرزند تو كيست اندر جهان؟ كاوس گفت: مي ترسم چون به مردي برسد از چشم بد زيان ببيند. سودابه گفت: اگر سخن مرا بپذيري از خاندان خودم همسري به او خواهم داد تا هر چه زودتر فرزندي آورد. من دختراني از نژاد تو و پيوند تو در شبستان دارم. از نژاد كي آرش و آي پشين دختراني در مشكوي تو هستند. كاووس گفت: آنچه تو مي گويي دلخواه من است همان بكن كه دلخواه تو است. آن شب گذشت، روز ديگر شبگير، سياوش نزد پدر آمد. چون به سخن نشستند كاووس گفت آرزوئي كه داري بگو. سياوش گفت: هر چه شاه بگويد. كاووس گفت: در دل دارم كه از تو فرزندي به جهان آيد تا يادگاري باشد و رشته شهرياري ما به او پيوندد و چنانكه دل من از ديدار تو شكفته مي شود دل تو نيز از ديدار فرزندت به شادي گشوده شود. آن زمان كه به جهان آمدي ستاره شناسان گفتند تو فرزندي به جهان خواهي آورد كه در جهان يادگار خواهد بود. هم اكنون از بزرگان زني انتخاب كن، از خاندان كي پشين، از خاندان كي آرش. سياوش سر به زير افكند. گفت: اي پدر تو شاهي و من به فرمان و راي تو هستم. هر كسي را كه تو بگزيني براي من قابل قبول است. اما از تو مي خواهم اين سخنان را به سودابه هرگز نگو و مرا دگر به شبستان مفرست.

      كاوس چون سخنان سياوش را شنيد بخنديد.
      كاوس گفت: براي گزينش همسر بايد به سودابه بگوييم. از او هيچ انديشه مكن تمام گفتارش مهرباني با تو است. به جان از تو پاسباني مي كند، پسر از گفتار پدرش شاد شد اما در دل مي خواست تا از سودابه بگريزد، و آگاهانه دريافت سخنان كاوس از خودش نيست اين بود كه جانش در رنجي عميق دست و پا زدن گرفت.

      بر اين داستان چند شب گذشت. روزي از روزها سودابه تاجي از ياقوت سرخ سر نهاد و بر تخت نشست. تمام دختران حرم را جمع كرد و شبستان را چون بهشتي آراسته كرد، پس به دنبال هيربد كليد دار فرستاد. چون كليد دار آمد گفت: هم اكنون برو و به سياوش بگوي تا قدم رنجه كند و لحظه اي به شبستان در آيد. هيربد پيام به انجام رسانيد و سياوش در فكر شد و از خداوند ياري خواست با انديشه خود چاره جويي كرد اما هيچ راهي را روشن نديد پس به ناچار لرزان لرزان و خرامان به مشكوي وارد شد، سودابه از تخت به زير آمد ،نزد سياوش رفت. سياوش بر صندلي زرين نشست. و سودابه تمام دختران را در برابر سياوش به پا داشت و گفت : اي شاهزاده اين همه دختران كه در شبستان هستند بر آنها نگاه كن هر كدام را كه خواهي بر گزين. دختران هيچ يك چشم از سياوش بر نمي داشتند. پس به فرمان سودابه هر كدام سوي صندلي خويش رفتند و هر يك در انديشه آنكه بخت كداميك بلندتر خواهد بود. همه سكوت كردند. چون دختران رفتند سودابه گفت چشم باز كن و ببين از اين همه دختران كداميك را بر مي گزيني. سياوش سر به زير افكند و در پاسخ فرو ماند. در دلش گفت:

      كه من بر دل پاك شيون كنم
      به آيد كه از دشمنان زن كنم؟

      سياوش از پذيرفتن آنچه كه سودابه مي خواست سرباز زد و از اينكه دختر او را نيز به همسري بر گزيند نگران بود و داستان مكرهاي شاه هاماوران را با ارتش ايران هر لحظه به ياد مي آورد. و اين بود كه پاسخ خود را بر زبان نمي آورد. سودابه چون سكوت سياوش را بديد دست برد و پرده از رخ خود بر گرفت و به سياوش گفت اين شگفت نيست كه تو هيچيك از دختران شبستان را نپسندي، زيرا تو من را ديده اي.

      كسي كوچو من ديد بر تخت عاج
      نباشد شگفت ار به ما ننگرد
      و كس را به خوبي به كس نشمرد!!

      اي سياوش اگر تو با من پيمان كني و از عهد خود بر نگردي يكي از اين دختران را برايت برمي گزينم تا چون پرستاري نزد تو باشد. حالا با من پيمان كن و بر آن سوگند بخور كه لحظه اي نيز از گفتار من سر نپيچي. آنگاه چون كاووس از اين جهان رخت بربست تو يادگار كاووس و از آن من خواهي بود. به شرط آنكه مرا همچون جان خودت دوست بداري.

      من اينك به پيش تو ايستاده ام
      تن و جان شيرين تو را داده ام
      زمن هر چه خواهي همه كام تو
      بر آرم نپيچم سر از دام تو

      پس بدون شرم سر سياوش را به خود گرفت و بر آن بوسه داد. صورت سياوش از شرم گلگون شد خون بر چهره اش دويد و اشك از مژگانش چون خون آب روان شد. در دل گفت: خدايا اين كار ديو است. اي پروردگار زمين و آسمان مرا از گزند آن دور دار. من هرگز با پدرم راه خطا و گناه نخواهم پيمود و هرگز با اين اهريمن دوستي نخواهم كرد. سياوش لحظه اي انديشه كرد و با خود گفت اگر با اين بيشرم و شوخ چشم سخن سرد بگويم آتش خشم در دلش شعله خواهد زد آنگاه در نهان دشمني خواهد كرد و كاووس را به دشمني با من وا خواهد داشت. پس بهتر است از اين شبستان آزاد شوم. چرب و نرم با او سخن بگويم. آنگاه به سودابه گفت: خوب مي دانم كه در جهان زني ديگر چون تو نيست اما اكنون همان كه دخترت همسر ما شود بس است و همين انديشه را با كاووس در ميان بگذار. ولي آنچه كه با من گفتي رازي خواهد بود در دل من و بدان كه در انديشه من و تو چون مادري مهربان و عزيز هستي. چون سخن به اينجا رسيد سياوش از جا بلند شد و از شبستان بيرون رفت. دمي بعد كاووس به شبستان آمد. سودابه پيش دويد و گفت: سياوش به شبستان آمد تمام پردگيان را بديد و فقط دختر من را پسنديد. كاوس بسيار شاد شد و فرمان داد تا در گنج خانه را گشادند. گوهرها و ديباي زربفت، كمر زرين، دستبند، تاج، انگشتر، تخت و آنچه را كه لازم مي نمود به سودابه داد و گفت آن را براي سياوش به كار ببر و به او بگو اين اندكي است از آنچه كه به تو خواهم داد. دو صد گنج مانند اين را نثار تو خواهم كرد. اين بگفت و به ايوان خود رفت.

      سودابه فقط در اين انديشه بود كه اين همه طلا و جواهر كه به سياوش خواهد رسيد چه بهتر كه از آن من باشد و خود سياوش نيز من را بگزيند چه پس از كاوس، او شاه خواهد شد.
      هر كاري چه بد و چه نيك چاره اي دارد كه گاه چاره آن آشكار و گاه در نهان است. اگر سياوش از آرزوي من سرپيچي كند خود دانم كه چگونه روزگارش را تيره نمايم.


      رفتن سياوش بار ديگر به شبستان


      سودابه روز ديگري بر تخت نشست. تاج زرين بر سر نهاد، گوشواره از گوش بياويخت و فرمان داد تا سياوش را بخوانند. چون سياوش آمد از هر در با او سخن گفت و گفت: شاه گنجي براي تو فرستاده است كه هيچ انساني مانند آن را به چشم نديده است. بيش از دويست پيل بار است از زر و گوهر و عاج و پيروزه و طلا. دخترم را نيز به تو مي دهم. اي سياوش چشم بگشا و بر برو رو و قد و بالاي من نگاه كن و زيباييم را ببين. چرا مرا انتخاب نمي كني؟ آخر بهانه تو چيست كه از مهر من مي گريزي در حالي كه تا من تو را ديده ام مرده ام، روشنايي روز را نمي بينم و خورشيد در چشمان من سياه شده، هفت سال است كه بر چهره ام به جاي اشك خون مي دود. اگر از آشكار مي ترسي بيا در نهان مرا شاد كن تا جواني را از نوآغاز كنم. بارها بيش از آنچه كاووس تو را داد من بر آن خواهم افزود. سياوش تمام سخنان را شنيد ولي همچنان ساكت ماند.

      سودابه گفت اي سياوش اين را نيز بدان كه اگر از فرمان من سربپيچي و دلت بر آرزوي من مايل نشود ماه و خورشيد را در چشمانت تيره مي كنم و شاهي را بر تو تباه خواهم كرد. بلايي بر سرت مي آورم كه در جهان داستان شود. سياوش به آرامي گفت: من كسي نيستم كه از بهر گناه دل دين و شرفم را به باد دهم. اين از مردانگي به دور است كه با پدرم بي وفايي كنم. تو انديشه كن كه بانوي كيكاوسي و خورشيد اين شبستان، اين گناه را تو چگونه بر شرف خود هموار خواهي كرد. سپس با خشم از تخت بر خواست و به سوي در شبستان رفت. سودابه چنگ بر گردن و دامن او زد و گفت اي نابكار من پيش تو راز دل گفتم، بي انديشه از نهاد بدانديش، تو اكنون مي خواهي مرا رسوا كني؟ نه هرگز چنين نخواهد شد. تا سياوش رفت سودابه دست بر گردن جامه خود برد و آن را پاك بدريد و با ناخن روي خود را بخراشيد به دنبال فرياد سودابه از شبستان او غوغا شد. فريادها از ايوان به كوچه رسيد، كاخ پر آشوب شد و خبر به كاووس دادند. از تخت به زير آمد و به شبستان رفت. چون سودابه را آنچنان بديد در انديشه شد. پردگيان همه سخنان سودابه را تكرار كردند و كسي واقعيت كردار آن سنگدل را به راستي ندانست. سودابه در پيش كاووس زانو بر زمين زد. اشك ريخت و موي كند و گفت: جان و تن من پر از مهر توست. بيهوده از من پرهيز مي كني و من جز تو هيچكس را نمي خواهم. در كشمكش بوديم كه تاج از سرم بر زمين افتاد و جامه ام اين چنين چاك شد. كاووس سخن او را پذيرفت و انديشه كرد چنان كه راست مي گويد سياوش را بايد سر بريد. بعد انديشه كرد پس از آن چه خواهند گفت. لحظه اي نشست همه را بيرون كرد. سياوش و سودابه را نزد خود خواند. پس با سياوش گفت هر رازي كه هست از من پنهان مدار. اين بدي را من پايه نهادم و تو را به شبستان فرستادم كه اكنون غمي بزرگ براي من و بند و زندان براي تو به بار آورده است. اكنون راست بگوي و هرآنچه شده از من پنهان مدار. سياوش آنچه گشته بود تمام را گفت و تمام سخنان سودابه را كه به راز گفته بود آشكار كرد. سودابه فرياد زد كه راست نمي گويد او از تمام زنان مشكوي تو فقط مرا خواست. من به او گفتم كاوس چه مرحمت ها به او كرده و من خود فرزندم را به همسريش مي دهم. گفتم بر آنچه شاه داده است چندين برابر خواهم افزود.سياوش گفـت:سودابه خواست مرا به زور به چنگ آورد. پس دو دست خود را بر من چون سنگ تنگ كرد اما شاها من فرمانش نبردم. پس چنگ در مويم زد و روي مرا خراشيد. سودابه گريه كرد و گفت اي شاه كودكي از تو در وجود من است كه ديگر نخواهد ماند.

      كاووس نتوانست داوري كند و ندانست از آن دو چه كس گناهكار است و پس بلند شد دست و تن سياوش را بو كرد. سپس سودابه را بوئيد. از سياوش بوي انسان به مشامش رسيد از سودابه بوي مي و مشك، انديشه كرد اگر سياوش او را پسوده باشد آن بوي گلاب در دست و اندام وي نيز بايد باشد. پس غمگين شد و با خود گفت سودابه گناهكار است بايد بفرمايم تا با شمشير بدنش را ريز ريز كنند. دمي بعد از شاه هاماوران كه پدر سودابه بود انديشه كرد كه اگر چنان كند. آشوب و جنگ از نو آغاز خواهد شد و گذشته از آن دلش از مهر لبالب بود و ديگر آنكه كودكان كوچكي از سودابه داشت. پس با خود گفت غم خرد را خرد نتوان شمرد و دانست كه سياوش در آن داستان بی گناه است پس با وي گفت از این موضوع با کس سخن نگوید.

      سودابه و چاره گري زن جادو

      سودابه دانست كه كاوس بر او بد گمان شده و اگر دير بجنبد زياني بزرگ خواهد كرد. اين بود كه در كار زشت خود حيران شد و بالاخره راهي تازه براي بد نامي سياوش به دست آورد.
      در شبستان سودابه زني بود پر مكر و فريب كه تمام سخن و اندیشه اش جادو و افسون بود. آن زن در شكم خود بچه داشت و كم كم بارش سنگين شده بود. سودابه او را خواست و نوازش كرد و به او گفت: با تو سخني دارم كه اول بايد با من پيمان كني تا آنچه را كه با تو مي گويم هرگز به ياد خودت هم نياوري. چون زن با او پيمان بست زر فراوانش داد و سپس گفت اكنون دارويي به دست آور تا كودك خود را قبل از آنكه به جهان بيايد بيافكني و چون چنين كردي به هوش باش كه رازيست ميان من و تو كه هرگز نبايد كسي از آن آگاه شود. شايد دروغ من با افكندن بچه تو فروغي بگيرد.

      چون بچه افكنده شد به كاووس مي گويم كه من بچه افكنده ام و سياوش مايه آن شده است. اگر چنين كني هر چه خواهي خواهم داد و اگر سخن من نشنوي نزد كاووس بي آبرو خواهم شد و او مرا از مشكوي خود بيرون خواهد راند. اما اگر كاووس فرزند مرده ببيند كين سياوش را بر دل خواهد گرفت. زن كه پول و مال چشمش را خيره كرده بود گفت: من تو را بنده ام هر چه گويي همان خواهم كرد. زن از شبستان بيرون شد و داروئي فراهم آورد و چون شب تيره فرارسيد آن دارو را خورد و فردا بچه او مرده به جهان آمد. نه فقط يك كودك بلكه دو كودك. سودابه فرمان داد تشتي از زر را آوردند و آن دو كودك را در تشت نهادند چون خيالش راحت شد صدا به فرياد بلند كرد و جامه بر تن پاره كرد. زن را از مشكوي بيرون فرستاد و خود در بستر بخفت. فغانش تمام كاخ را فرا گرفت و به دنبال آن هر كس كه در شبستان بود نزد سودابه رفت او نيز هر بار دو كودك مرده را به مردم نشان مي داد. صداي شيون و فريادها به كاخ كاووس رسيد. او كه خفته بود از خواب پريد پرسيد چه شده؟ تمام داستان را با وي گفتند. كاووس بر جاي خودآرام گرفت. آن روز را نيز در كاخ خود باقي ماند شب بعد به شبستان رفت.

      سودابه را خفته در بستر و شبستان را آشفته ديد. دو كودك مرده را در تخت زرين نشانش داد. سودابه هر زمان نعره مي زد و اشك مي ريخت و به كاووس مي گفت: آيا دليل ديگر هم مي خواهي مرگ اين كودكان از آفتاب روشن تر است. هر چه كرده بود به تو گفتم تمام بدي هايش را بر شمردم، آنگاه تو بر گفتار دروغ سياوش دل سپردي. كاووس بار ديگر بر سياوش بد گمان شد و با خود گفت: اين ديگر دروغ نيست پس بهتر است از اختر شناسان ياري بگيرم. كاووس به بارگاه خود رفت و ستاره شناسان را نزد خود خواند. بزرگان نيز نزد او جمع شدند. تمام داستان را به ايشان گفت. همچنين از دو كودك مرده، دانشمندان به خورشيد و ستارگان نظر كردند يك هفته مهلت خواستند، سر انجام پاسخ آوردند كه مرگ كودكان به نيروي زهر است و ديگر آنكه پدر دو كودك كاووس نيست و سوم آنكه كودكان نه فقط از كاووس نيستند بلكه به سودابه نیز تعلق ندارند. چه اگر از نژاد كيان بودند يافتن سرنوشت ايشان آسان بود. شگفتي اين است كه از اين دو كودك نه اثري در آسمان است و نه رازي در زمين كه آن را بگشائيم. ستارگان مي گويند مادر اين كودكان زنيست با چنين نشاني و حتما سودابه مادر آنها نيست. چون خبر به سودابه رسيد بار ديگر فغان برداشت و گفت مي دانم شاه مي خواهد مرا سرنگون كند و رحمي به دل من كه از رنج كشته شدن فرزندانم هر زمان آرزوي مرگ دارم نمي كند و من تا آن زمان كه جان از تنم بيرون رود از غم كودكان رها نخواهم شد. كاووس به سودابه گفت اي زن آرام گير و اين سخن ها را كه شايسته بانويي چون تو نيست بر زبان نياور.

      فرداي آن روز كاووس پاسبانان روز و شب شهر را بخواند. نشان آن زن پليد و فرزندكش را به ايشان داد و گفت تمامي شهر را بگرديد آن زن را يافته و به تندي نزد من آوريد. پاسبانان روز و شب جستجو كردند تا زني را با آن نشان كه ستاره شناسان گفته بودند يافتند. خبر به دانشمندان دادند. آنان به ديدار زن رفتند نشانه ها درست بود و بدبخت زن را به راه خواري بردند نزديك شاه. كاووس به آرامي از زن پرسش كرد، اميد ها داد ولي زن اقرار نكرد. چند روزي گذشت، كاووس خسته شد و او را به دست دانايان سپرد. زن را بردند. اما هيچ افسوني بر زن كارگر نيامد. به زن گفتند اگر راست نگويي سر و كارت يا با شمشير است يا از دار آويزان مي شوي و يا در چاه خواهي افتاد. زن بدكش آرام بر ايشان نگاه كرد و گفت من بي گناهم چگونه مي توانم به شاه دروغ بگويم. نتيجه را به كاوس گفتند. او به دانايان گفت نزد سودابه رويد. اختر شناسان به سودابه گفتند هر دو كودك كه مرده اند از زني جادوگر هستند، پدرشان نيز از ريشه اهريمن است. سودابه چون سخن ايشان را شنيد به كاووس پيغام داد و گفت: اخترشناسان راست نمي گويند آنها از بيم سياوش اين دروغ را سر هم كردند. آنها مي دانند پشت سياوش جهان پهلوان رستم ايستاده و من نيز جز همواره گريستن كاري نمي توانم كرد.
      حال تو به سخن اختر شناس گوش مي كني و خود غم اين دو كودك نورس را نداري، حال كه چنين انديشه مي كني داوري را نزد خداوند و آن جهان خواهم برد. كاووس به تلخي گريست و نزد سودابه آمد و هر دو با هم گريستند. فرداي آن روز كاووس موبدان را نزد خود خواند. داستان سودابه را با ايشان گفت، موبد گفت: اي شاه اگر چه فرزند بس عزيز و ارجمند است و از سوي ديگر در برابر فرزند تو دختر شاه هاماوران قرار گرفته و هر دو سرسخت و لجوج قدمي واپس نمي نهند بايد بر قانون دين بهي، سوگند بخورند و يكي از ايشان بايد از آتش فروزان گذر كند. فرمان يزدان پاك چنان است كه آتش نيز بر بي گناه گزندي نمي رساند.

      كاووس سودابه را نزد خود خواند و سياوش را نيز در جاي ديگر نشانيد. چون سخن ها سر انجام نيافت گفت دل من نسبت به هيچيك از شماها روشن نيست. فقط آتش است كه گنهكار را بزودي رسوا خواهد كرد. سودابه گفت من از آغاز راست گفتم و دو كودك را كه بدست سياوش مرده به جهان آمده بودند به شاه نشان دادم آيا گناهي بيش از اين و دليلي روشن تر از دو كودك مرده براي راستگويي من مي تواند وجود داشته باشد؟ شاه بايد سياوش را وادارد تا كردار بدش را با آتش بيازمايد. كاووس رو به سياوش كرد گفت: چه مي گويي؟ سياوش پاسخ داد: اگر آتش دوزخ باشد، اگر كوهها شعله ور شوند براي پاك كردن اين ننگ از آن خواهم گذشت.


    8. کاربران زیر از Aban mehr تشکر کرده اند:


    9. #24
      74,509 امتیاز ، سطح 39
      12% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 3,441
      دستاورد ها:
      موضوع 3پست 3تشکر 4تشکر کننده 4

      تاریخ عضویت
      -آبان-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      131
      نوشته ها
      2,180
      اعتبار
      162
      امتیاز
      74,509
      سطح
      39
      تشکر
      14,292
      تشکر شده
      16,049 بار در 3,032 پست
      مدت زمان فعالیت
      1 ماه 3 هفته 3 روز 5 ساعت 53 دقیقه 58 ثانیه

      ویترین مدال ها

      داستانهای شاهنامه/12/ سوگ سیاوش قسمت 2

      سرد گشتن آتش بر سیاوش

      كاوس فرمود تا صد كاروان شتر سرخ موي هيزم گرد آوردند و از آن دو كوه بلند برپا كردند و همـﮥ شهر به تماشا شتافتند و بر زن بدكيش نفرين فرستادند.
      سپس شاه دستور داد تا نفت سياه بر چوبها ريختند و آتش افروزان شعله به آسمان رساندند چنانكه شب از روشني چون روز گشت. همـﮥ مردم از كار سياوش گريان شدند. سياوش با كلاه خود زرين و جامـﮥ سفيد و لبي پرخنده از اميد بر اسب سياه نشسته پيش شاه شتافت. پياده شد و نيايش كرد و چون پدر را شرمگين ديد گفت:
      پدر اندوهگین مباش که اگر بيگناهم رهايي مراست. پس به سوي آتش روانه شد و با داور پاك راز گفت و زاري نمود و اسب برانگيخت. سودابه از سوي ديگر به بام آمد و به آتش نگريست و در دل آرزو كرد كه بر سياوش بد رسد. مردم همه چشم به كاووس دوخته بودند و خشمگين مي* گريستند.
      سياوش با اسب خود را به ميان آتش انداخت و چنان در ميان شعله *ها مي *تاخت كه گويي اسبش با آتش سازش دارد، اما آتش چنان زبانه مي* كشيد كه اسب و سياوش را در خود پنهان كرد.

      يكي دشت با ديدگان پر زخون
      كه تا او كي آيد زآتش برون

      پس از لحظه *اي سياوش با لبان پرخنده از آتش بيرون آمد، همينكه چشم جهانيان به او افتاد از شادي خروش برآوردند.
      كمترين اثري از آتش در لباس و اسب و تن سياوش ديده نمي *شد. همه به يكديگر مژده مي* دادند كه خدا بر بيگناه بخشيد، اما سودابه از خشم موي مي* كند و اشك مي *ريخت. همينكه سياوش پيش پدر رفت و كاووس اثري از دود و آتش و گرد و خاك در او نديد از اسب فرود آمد و تنگ به برش گرفت و با او به ايوان شتافت و سه روز به شادي نشستند.
      پس از آن در كار سودابه با ايرانيان شور كرد. همه او را سزاوار مرگ دانستند. شاه با دلي پردرد و رنگ رخساري زرد فرمان به دار آويختن او را داد. سياوش انديشيد كه روزي شاه از اين كار پشيمان مي *شود و او را مسبب اندوه خود مي داند پس از شهريار خواست تا سودابه را به او ببخشد شايد پند بپذيرد و از اين راه برگردد. شاه او را بخشيد و به شبستان فرستادش. چون روزگاري گذشت دل شاه بر سودابه گرمتر گشت.

      اما سودابه باز جادويي ساخت تا دل شاه بر سياوش بد شود. كاووس از گفتار او در گمان افتاد و اين راز را با كسي نگفت تا حادثــﮥ تازه اي پيش آمد و آن لشكر كشي افراسياب بود. كاووس از اين خبر بسيار تنگدل شد و خود را آمادﮤ كارزار كرد، اما مـﺅبدان پندش دادند كه او خود به جنگ نرود و اين كار را به پهلواني دلير واگذارد.

      رفتن سیاوش به جنگ افراسیاب

      سیاوش از پدر خواست كه او را به جنگ افراسياب بفرستد. پدر همداستان شد و او را نواخت و دلشاد گشت. رستم را خواند و سياوش را به او سپرد. تهمتن با جان و دل پذيرفت. شاه در گنج گشاد و شمشير و گرز و سنان و سپر و دليران جنگي و گردان نام آور و همه چيز و همه كس را در اختيار سياوش گذاشت و خود با ديدگان پرآب تا يك روز راه با او همراه شد. سرانجام يكديگر را در آغوش گرفتند و چون ابر بهار گريستند و زاري كردند.

      گواهي همي داد دل در شدن
      كه ديدار از اين پس نخواهد بدن

      بدين ترتيب پدر و پسر از يكديگر جدا شدند و سياوش و تهمتن با سپاه روي به جنگ افراسياب نهادند و آنقدر پيش رفتند تا به بلخ رسيند. از آن سو خبر به افراسياب رسيد كه سياوش و تهمتن با سپاهي *گران پيش آمدند. شاه توران گرسيوز را مأمور كارزار كرد و در دروازﮤ بلخ جنگ در گرفت. تا سه روز جنگ كردند و روز چهارم سياوش با لشكر* گران به شهر بلخ در آمد و نامه *اي به كاووس فرستاد و از پيروزي و پيشرفت سخن گفت:

      به بلخ آمدم شاد و پيروز بخت
      به فر جهاندار با تاج و تخت
      كنون تا به جيحون سپاه من است
      جهان زير فر كلاه من است

      از سوي ديگر افراسياب از خبر جنگ سياوش و پيروزيش خشمگين گشت و نامداران را خواست و دستور كمك داد و شب با سري آشفته به خواب رفت،, چون بهره*اي ازشب گذشت افراسياب خروشي برآورد و از تخت بر زمين در غلطيد، همه از فرياد و غوغايش از خواب برخاستند. گرسيور نزد برادر آمد، چون او را لرزان ديد از حالش پرسيد. افراسياب پس از آنكه اندكي بهوش آمد گفت: خواب هولناكي ديده*ام كه سخت پريشانم ساخت: بياباني پر مار ديدم و زمين و زمان را پر گرد و خاك. سراپردﮤ من در بيابان برافراشته بود و گردا گردش را سپاهي از پهلوانان فراگرفته بودند، ناگهان بادي برخاست و درفش مرا نگونسار كرد و سراپرده و خيمه سرنگون گشت. سپاهي از ايران برمن تاخت. از تخت به زيرم كشيدند و با دستهاي بسته پيش كاووس بردند. جواني چون ماه نزد كاووس بود. برمن حمله كرد و از كمر بدو نيمم كرد، من ناليدم و از خروش درد از خواب بيدار گشتم.
      پس از آن اختر شناسان و مـﺅبدان را خواست تا خواب را تعبير كنند. ايشان پس از زنهار خواستن از او، حمـلـﮥ سپاه بيکران ايرانيان به سر كردگي شاهزادﮤ دلاور و راهنمايي جهانديده *اي آگاه ساختند و او را از كشتن شاهزادﮤ جوان بر حذر داشتند، زيرا فرجام اين كار را جز ويراني و تباهي نديدند. افراسياب آشفته دل گشت و راي خويش را از جنگ و كين برگرداند و به آشتي مبدل كرد و مصمم شد كه سرزميني را كه از دست داده است به ايرانيان واگذارد و بلا را از خود دور كند. پس گرسيوز با اسبان تازي و نيام زرين و شمشير هندي و تاج پر گوهر و صد شتر بار گستردني و غلام كنيز براه افتاد تا به لب جيحون رسيد و فرستاده* اي نزد سياوش گسيل داشت و پس از آن با كشتي از آب گذشت تا به بلخ در آمد. سياوش او را با محبت و نوازش پذيرفت و نزد خويش نشاندش. گرسيوز پس از تقديم هديه *ها درخواست صلح افراسياب را به گوش رستم و سياوش رساند. رستم هفته *اي مهلت خواست و با سياوش دور از انجمن به شور پرداخت. سرانجام قرار بر اين نهادند كه براي رفع بدگماني از افراسياب گروگاني از نزديكان خود بخواهد و سرزمين هايي كه از ايران در دست تورانيان بوده است به ايشان واگذارد و خود به توران زمين برود. افراسياب هردو پيشنهاد را پذيرفت. از خويشان نزديك صد نفر گروگان فرستاد و شهرهاي ايران را به ايشان واگذاشت.
      پس از آن رستم با نامه *اي از طرف سياوش به درگاه كاووس شاه رفت. چون شاه از مضمون نامه اطلاع يافت خشمگين گشت و از وضع آنها برآشفت و رستم را سرزنشها كرد. رستم با هيچ دليل و برهاني نتوانست شاه را خرسند سازد تا آنكه كاووس گناه اين كار را به گردن او انداخت و به تنبلي نسبتش داد.

      كه اين در سر او تو افكنده* اي
      چنين بيخ كين از دلش كنده* اي
      تن آسايي خويش جستي در اين
      نه افروزش تاج و تخت و نگين
      ترا دل به آن خواسته شاد شد
      همه جنگ در پيش تو باد شد

      فرمود تا طوس به جاي رستم به جنگ برود. رستم غمگين شد و پر از خشم از پيش كاووس بيرون رفت و روي به سيستان نهاد. كاووس از طرف ديگر نامه اي هم به سياوش نوشت و او را سرزنش كرد.

      تو با ماهرويان بياميختي
      ببازي و از جنگ بگريختي

      و او را به فرستادن گروگانها به دربار ايران و شكستن پيمان برانگيخت و او را نزد خود خواند.
      سياوش چون از نامه و خشم پدر بر رستم و گسيل داشتن طوس آگاه شد. بسيار خشمگين گشت و انديشيد كه اگر صد مرد گرد و سوار را كه همه از خويشان افراسياب هستند به دربار ايران بفرستد همه به فرمان پدر به دار آويخته مي *شوند و اگر هم پيمان را بشكند و با شاه توران بجنگد، زبان سرزنش به رويش گشاده مي *گردد، همه او را از عهد شكني ملامت مي كنند و خدا هم اين كار بد را نمي *پسندد و اگر جز اين كند و سپاه را به طوس بسپرد و نزد پدر باز گردد از او و سودابه هم جز بدي نخواهد ديد. سياوش با دل تيره اين راز را با سرداران خود در ميان نهاد و از بخت بد خود ناليد و روزگار گذشته را به یاد آورد و از پيمان شكستن* و به جنگ* گراييدن با پيش پدر بازگشتن سرباز زد و تنها چاره را در گوشه گيري دانست.

      شوم گوشه* اي جويم اندر جهان
      كه نامم زكاووس ماند نهان

      دستور داد تا گروگان و خواسته ها همه را نزد افراسياب بفرستند و او را از پيش آمد آگاه گردانند،, هرچه دلاوران پندش دادند و از چشم پوشي از تخت و تاج بازش داشتند، سودمند نيفتاد و خود را به افراسياب وفادار نشان داد و نوشت:

      از اين آشتي جنگ بهر من است
      همه نوش تو درد و زهر من است
      ز پيمان تو سر نكردم تهي
      و گرچه بمانم زتحت مهي

      از او راه خواست تا به شهر امني برود و زماني آسوده و از خوي پدر در امان باشد.
      افراسياب كه حال را چنان ديد پر درد گشت و با پيران به شور پرداخت و درمان كار خواست. پيران از سياوش و فرهنگ و شايستگي و خردش سخنن گفت و او را به خوي خوش و درستي پيمان ستود و چنان ديد كه شاه در كشور خود جايش بدهد و با ناز و آبرو نگهش دارد تا چون كاووس درگذرد و تاج شاهي به سياوش برسد و هردو كشور از آن او گردد. افراسياب پسنديد و نامه *اي به سياوش فرستاد و در آن از تيرگي دل پدر با پسر تأسف خورد و به مهر خود دلگرمش ساخت:

      تو فرزند من باش و من چون پدر
      پدر پيش فرزند بسته كمر
      سپاه و زر و گنج و شهر آن تست
      به رفتن بهانه نبايدت جست

      رفتن سیاوش پیش افراسیاب

      چون نامه به سياوش رسيد، از سويي شاد گشت و از سويي ديگر دردمند شد كه دشمن اگرچه به ظاهر دوست شود جز دشمني از او نيايد. سرانجام نامـﮥ گله آميزي به پدر نوشت و با ديدگان پر اشك از جيحون گذشت. پيران با سپاه و پيل و تخت پيروزه و درفش پرنياني و صد اسب گرانمايه و شكوه بسيار به پيشبازش آمد و سراپايش را بوسيد. سياوش از آنهمه ناز و نوازش شاد شد ولي مهر ايران و دوري از سرزمين خويش همچنان غمگين و آزرده خاطرش مي داشت.
      پيران كه او را چنان دردمند ديد به مهر خود و افراسياب دلگرمش ساخت:

      مگردان دل از مهر افراسياب
      مكن هيچگونه به رفتن شتاب
      فداي تو بادا همه هرچه هست
      كز ايدر كني تو به شادي نشست

      سياوش از گفته *هاي پيران شاد شد و از انديشه آزاد گشت.

      به خوردن نشستند با يكديگر
      سياوش پسر گشت و پيران پدر

      پس از آن با خنده و شادي براه افتادند و جايي درنگ نكردند. از سوي ديگر افراسياب پياده به پيشباز رفت. سياوش به ديدن او از اسب فرود آمد و يكديگر را در آغوش كشيدند و بوسه *ها بر چشم و سر هم زدند. افراسياب از اين آشتي آرام گشت و به سياوش مهربانيها كرد و فرمود يكي از ايوانها را با فرش زربفت پوشاندند و تخت زريني نهادند و سياوش را بر آن نشاندند، جشني ترتيب دادند و به شادي پرداختند و شبگير افراسياب هديه *هاي بسيار برايش فرستاد. هفته* اي به شادي گذشت. تا روزي افراسياب عزم گوي و چوگان كرد و با سياوش به دشت بيرون رفت. تا شب به بازي سرگرم شدند و شادان به كاخ بازگشتند، افراسياب كه از پهلواني و رشادت سياوش خيره گشته بود باز هديه *ها برايش فرستاد و عزيزش داشت و هر روز چنان دل به او گرم مي* داشت كه جز با او با ديگري شاد نبود.
      سالي بدين ترتيب گذشت تا روزي كه پيران و سياوش با هم نشسته و به گفتگو پرداخته بودند، پيران سخن را به اينجا كشاند كه از سويي شاه جز بر تو بركسي نظري ندارد:

      چنان دان كه خرم بهارش تويي
      نگارش تويي غمگسارش تويي

      از سوي ديگر پسر كاووس هستي و بر همـﮥ هنرها چيره، پدر پير است و تو برنايي, نبايد كه از تاج كياني جدا ماني.
      پس از آن گفت شهريار و گرسيوز هر كدام سه ماهرو در پس پرده دارند، من هم چهار دختر دارم كه همه بندﮤ تواند. بزرگتر جريره نام دارد كه ميان خو برويان بي* نظير است، يكي را برگزين.
      سياوش ميل خود را به دختر پيران نشان داد و گفت:

      زخوبان جريره مرا درخور است
      كه پيوندم از جان تو بهتر است


      پيران باشادي به خانه رفت و كار جريره را آماده كرد.

      بيار است او را چو خرم بهار
      فرستاد در شب بر شهريار

      اما حشمت و جاه سياوش بر درگاه افراسياب هر روز افزونتر مي*گرديد. چندي هم بدين منوال گذشت تا روزي كه پيران به سياوش گفت مي *داني كه شاه از وجود تو سرافزاز است.
      اگر چه دختر مرا داري به فكر كم و بيش تو هستم و سزاوار تو مي دانم كه از دامن شاه گوهري جويي تا برگاه خود بيفزايي، فرنگيس از همـﮥ دخترانش خوبروتر و بهتر است. اگر بخواهي اين راز با شاه در ميان بگذارم تا با او پيوند كني. سياوش از مناعت طبع و نجابت و پاكي دل به اين كار تن در نداد و نخواست كه جريره را آزرده خاطر سازد. پس پاسخ داد:

      وليكن مرا با جريره نفس
      برآيد نخواهم جز او هيچكس
      نه در بند گاهم نه در بند جاه
      نه خورشيد خواهم نه روشن كلاه
      بسازيم با هم به نيك و به بد
      نخواهم جز او گر به من بد رسد

      اما پيران او را از جانب جريره آسوده خاطر ساخت. سياوش از اصرار پيران راضي گشت و گفت: ‹‹حال كه از ايران جدا ماندم و ديگر روي پدر و رستم دستان و پهلوانان را نخواهم ديد و بايد كه به توران زمين خانه گزينم پس بدين باش و اين كدخدايي بساز."
      پيران نزد افراسياب شتافت و دخترش را براي سياوش خواستگاري كرد. افراسياب نخست به بهانـﮥ آنكه ستاره شناسان او را از داشتن نبيره *اي از نژاد كيقباد و تور بر حذر داشته اند از درخواست پيران سر باز زد. اما پيران گفتار ستاره شناسان را ناچيز دانست و افراسياب را راضي كرد كه فرنگيس را به سياوش بدهد. پس با شادي بسيار بازگشت و سياوش را خبر كرد تا آمادﮤ كار شود. سياوش همچنان از عروسي تازه شرمگين بود، چون دل پاكش به او اجازﮤ بيوفايي به جريره را نمي داد.

      سياووش را دل پر آزرم شد
      زپيران رخانش پر از شرم شد
      كه داماد او بود بر دخترش
      همي بود چون جان و دل در برش

      پيران كليد گنج را به گلشهر بانوي خويش سپرد. او هم طبقهاي زبرجد و جامهاي پيروزه و افسر شاهوار و بارﮤ گوشوار و شصت شتر از گستردنيها و پوشيدنيهاي زربفت و تخت زرين و نعلين زبر جد نگار و صد طبق مشك و صد طبق زعفران با سيصد پرستار زرين كلاه آماده كرد و با عماريهاي زرين نزد فرنگيس برد و نثارش كرد. پس از آن فرنگيس را نزد سياوش فرستادند و مدتي چون ماه و خورشيد در بر يكديگر نشستند.
      يك هفته سراسر كشور در جشن و شادي بود و مردم از مي و خوان سير گشتند.

      افراسياب كشور پهناوري را تا چين به سياوش سپرد. سياوش شاد گشت و با فرنگيس و پيران روان شدند تا به مكاني رسيد كه از سويي به دريا و از سوي ديگر به كوه راه داشت. آنجا را براي بناي عظيمي سزاوار دانست و فرمود تا كاخ و ايوان باشكوهي بنا كنند. پس از رنج بسيار گنگ دژ ساخته شد. بنايي به وجود آمد كه در شكوه و عظمت و خرمي و صفا بي نظير بود.
      سياوش روزي با پيران به كاخ رفت و آن را از هر جهت آراسته ديد. چون برگشت, ستاره شناسان را خواست, از ايشان پرسيد كه آيا از اين بناي با شكوه بختش به سامان مي* رسد يا دل از كرده پشيمان مي شود. اختر شناسان آن را فرخنده ندانستند. سياوش دل غمگين داشت و از آيندﮤ بد، تيره و دژم گشت. اين راز را با پيران درميان گذاشت كه اين كاخ و سرزمين آباد به ديگر كسان مي رسد و خود از آن بي بهره خواهد ماند. پيران آرامش كرد و چون به شهر خود بازگشت مدتها از آن كاخ و دستگاه با افراسياب سخن گفت. افراسياب كه از اين خبر شاد گشت هر چه از پيران شنيده بود با گرسيوز در ميان نهاد و او را به رفتن نزد سياوش و ديدن آن دستگاه وا داشت و به او سپرد كه با نظر بزرگي و احترام بدو بنگرد.

      به پيش بزرگان گراميش دار
      ستايش كن و نيز ناميش دار

      گرسيوز با هديه و پيغام افراسياب براه افتاد. سياوش چون شنيد پيشباز آمد و يكديگر را در برگرفتند و به ايوان رفتند و به شادي نشستند. آنگاه گرسيوز به كاخ فرنگيس رفت. او را بر تخت عاج با فر و شكوه فراوان ديد. به ظاهر شاديها كرد، اما در دل از حسد خونش به جوش آمد.
      از حسد برخود پيچيد و رخسارش زرد گشت. آن روز به شادي نشستند و روز ديگر سياوش آهنگ ميدان و گوي كرد. گرسيوز با او همراه گشت و به بازي پرداختند. هر بار كه گرسيوز گوي مي *انداخت، سياوش به چالاكي آن را مي* ربود. سواران ترك و ايران نيز به هم آميختند و از هر سوي اسب مي تاختند. اما پيوسته دلاوران ايراني از تركان گوي مي* ربودند. سياوش كه از ايرانيان شاد گشته بود فرمود تا تخت زرين نهادند و با گرسيوز به تماشا نشستند. گرسيوز سياوش را به زور آزمايي خواند و گفت:

      بيا تا من و تو به آوردگاه
      بتازيم هر دو به پيش سپاه
      بگيريم هر دو دوال كمر
      بكردار جنگي دو پرخاشگر
      گرايدون كه بردارمت من ز زين
      ترا ناگهان بر زنم بر زمين
      چنان دان كه از تو دلاور ترم
      به مردي و نيرو ز تو برترم
      وگر تو مرا بر نهي بر زمين
      نگردم بجايي كه جويند كين

      سياوش از بزرگواري دعوتش را نپذيرفت. به ظاهر خود را كوچك شمرد و سزاوار زور آزمايي با او نديد، اما در واقع نخواست با گرسيوز كه برادر شاه و مهمان او بود بجنگد. از او خواست كه پهلوان ديگري را به نبرد با او بفرستد. گرسيوز دو پهلوان يل را بنام گروي زره و دمور كه در جنگ بي همتا بودند برگزيد و به ميدان فرستاد.
      سياوش هماندم دوال كمر گروي را گرفت و بي *آنكه به گرز و كمند نيازي يابد او را به ميدان افكند. پس به سوي دمور رفت،, گردنش را گرفت و از پشت زين برداشت و مانند آنكه مرغي به دست دارد پيش گرسيوز بر زمين نهادش و خود از اسب به زير آمد و دوستانه دستش را فشرد و با خنده و شادي به كاخ بازگشتند.
      گرسيوز پس از هفته *اي درنگ، آهنگ بازگشت كرد. در راه از سياوش و هنر نماييهايش سخن گفت،َ اما از ننگ شکست شرمگین بود و كينـﮥ سياوش را به دل گرفت و چون به درگاه افراسياب رسيد، به بيگانه پرداخت و سخن سياوش را به ميان كشيد و بد گفتن آغاز كرد كه گاه گاه از كاوس شاه فرستاده اي نزدش مي *آيد و از چين و روم پيامها برايش مي فرستند*، به ياد كاووس جام به دست مي* گيرد و از شاه توران يادي نمي* كند. دل افراسياب از اين سخنان دردمند شد و گفت: «در اين باره سه روز مي* انديشم.» اما روز چهارم نتوانست از مهر خود چشم بپوشد و به آساني از سياوش دل برگيرد. پس به گرسيوز گفت:
      بهتر است او را بخوانم و نزد پدرش بفرستم. گرسيوز رأي او را برگرداند و گفت: اگر به ايران برود چون از راز ما آگاهست جز رنج و درد نصيب ما نخواهد كرد .

      نداني كه پروردگار پلنگ
      نبيند ز پرورده جز درد جنگ

      آنقدر گرسيوز از سياوش و فرنگيس و نخوت و غرور و بيوفايي و ناسپاسيشان سخن گفت تا دل افراسياب پر درد و كين شد و سرانجام گرسيوز را به آوردن سياوش و فرنگيس برگماشت. گرسيوز با دلي پر كينه نزد سياوش شتافت و پيام افراسياب را برد كه چون ما را به ديدار تو نياز است با فرنگيس برخيز و نزد من آي و چندي با ما شاد باش و همين جا به نخجير پرداز.
      چون به درگاه سياوش رسيد و پيغام را رساندـ سياوش شاد گشت و دعوت را پذيرفت. اما گرسيوز انديشيد كه اگر سياوش با اين شادي و خرد پيش افراسياب برود، دل شاه بر او روشن مي شود و دروغ وي آشكار مي *گردد. پس چاره اي كرد و از چشم اشك فرو ريخت. سياوش از غم و دردش پرسيد گفت: افراسياب اگرچه به ظاهر مهربانست، اما بايد پيوسته از خوي بدش بركنار بود. برادرش را بيگناه كشت و چه بسيار نامور به دستش تباه شدند. اكنون اهريمن دلش را از تو پر درد و كين كرده است. من دوستانه ترا مي *آگاهانم تا چارﮤ كار خود كني. و چون سياوش او را آسوده خاطر ساخت كه دل پر مهر را بر رويش مي* گشايد و جان تيره* اش را روشن مي* كند، گرسيوز پاسخ داد: اين كار مكن و روزگار گذشتـﮥ او و رفتار ناپسنديده اش را با خويشان و پهلوانان در نظر بيارر و فريبش را نخور. صلاح در آن است كه به جاي رفتن نامه اي نويسي و خوب و زشت را پديدار كني. اگر ديدم كه سرش از كينه تهي گشت سواري نزدت مي* فرستم و جان تاريكت را روشن مي* كنم و اگر سرش را پر پيچ و تاب ببينم باز ترا مي* آگاهانم تا چارﮤ كار بكني.
      سياوش فريب گفتار او را خورد و نامه اي به افراسياب نوشت كه از دعوتت دلشادم، اما چون فرنگيس رنجور است به بالينش هستم تا بهبود يابد. همينكه رنجش سبكتر شد به درگاهت مي *شتابم.
      گرسيوز نامه را گرفت و شتابان شب و روز مي* رفت تا راه دراز را در سه روز پيمود. چون به درگاه رسيد افراسياب از شتابش در شگفت ماند. گرسيوز زبان به دروغ برگشاد و گفت: سياوش به پيشباز من نيامد و به من نگاهي نينداخت و پاي تخت به زانو نشاندم. سخنم را نشنيد و نامه ام را نخواند. از ايران نامه *هاي فراوان بر او فرستاده مي* شود و شهرش بروي ما بسته مي* گردد.

      تو بر كار او گر درنگ آوري
      مگر باد از آن پس به چنگ آوري
      اگر دير سازي تو جنگ آورد
      دو كشور بمردي به چنگ آورد

      از سوي ديگر سياوش با دل خسته نزد فرنگيس رفت و آنچه شنيده بود باز گفت: فرنگيس روي خراشيد و موي كند و گفت: چه مي *كني كه پدرم از تو دل پر درد دارد و از ايران هم سخني نمي تواني گفت، سوي چين نمي *روي كه از اين كار ننگست. پس

      زگيتي كه را گيري اكنون پناه
      پناهت خداوند و خورشيد و ماه

      سياوش او را تسلي داد و گفت:

      به دادار كن پشت و انده مدار
      گذر نيست از حكم پروردگار

      سه روز از اين واقعه گذشت. نيمه شب چهارم سياوش ناگهان از خواب پريد و لرزان خروش برآورد. فرنگيس شمعي افروخت و سبب پرسيد. گفت: در خواب ديدم كه رود بيكراني مي *گذرد كه در سوي ديگرش كوهي از آتش برپاست. جوشن وران بر لب آب جا گرفته اند و به پيش همه افراسياب بر پيل نشسته است. چون مرا ديد روي دژم كرد و آتش بردميد. گرسيوز آتش افروخت و مرا سوخت. فرنگيس او را دلداري داد. اما چون دو بهره از شب گذشت خبر رسيد كه افراسياب با سپاه فراوان از دور تازان مي *آيد و سواري از طرف گرسيوز رسيد و پيام آورد كه نتوانستم دل افراسياب را روشن كنم، گفتارم سودي نبخشيد و از آتش جز دود تيره *اي نديدم. اكنون ببين چه بايد كرد. فرنگيس سياوش را پند داد كه بر اسبي نشيند و سرخويش گيرد و آني درنگ نكند. اما سياوش دانست كه خوابش راست گشته و زندگيش سر آمده است. خود را براي جنگ آماده كرد. با فرنگيس وداع كرد و گفت: تو پنج ماه آبستني. فرزندي به دنيا مي آوري كه شهريار ناموري خواهد شد. او را كيخسرو نام كن و چون بخت من به فرمان افراسياب بخواب رود

      ببرند بر بيگنه اين سرم
      به خون جگر برنهند افسرم
      نه تابوت يابم نه گور و كفن
      نه بر من بگريد كسي ز انجمن
      بمانم بسان غريبان به خاك
      سرم گشته از تن به شمشير چاک

      پس از آن پيران ترا از پدرت مي* خواهد و به ايوان خويش مي* برد و همانجا بارت را بر زمين مي* نهي و چون روزگاري سر آمد و خسرو بزرگ شد پهلواني از ايران مي *رسد بنام گيو كه پنهاني ترا با پسر به ايران زمين مي *برد و او را بر تخت شاهي مي* نشاند. از مرغ و ماهي به فرمانش در مي*آيد و پس از آن لشكري گران به كين خواهي من برمي* خيزد و سراسر زمين را پر آشوب مي* كند.
      سياوش با فرنگيس بدرود كرد و او را با دل پردرد و رخساري زرد بر جاي گذاشت.
      سياوش بر شبرنگ بهزاد سوار گشت و به گوش او رازي گفت و به ميدان جنگ روي نهاد. چون با ايرانيان نيمه فرسنگي راه رفتند به سپاه توران برخوردند. ايرانيان آمادﮤ خون ريختن شدند، اما سياوش به افراسياب گفت: چه شده است كه عزم جنگ كردي و بيگناه كمر بر كشتنم بستي؟
      گرسيوز ناگهان فرياد زد: اگر بيگناهي پس چرا با زره و كمان نزد شاه آمدي؟
      سياوش دانست كه كار كار اوست. جواب داد:

      به گفتار تو خيره گشتم ز راه
      تو گفتي كه آزرده گشتست شاه

      پس از آن رو به افراسياب كرد و گفت :

      نه بازيست اين خون من ريختن
      ابا بي گناهان در آويختن
      به گفتار گرسيوز بدنژاد
      مده شهر توران و خود را به باد

      گرسيوز نگذاشت كه افراسياب با سياوش به گفت و شنود بپردازد، بلكه وادارش كرد تا جنگ را شروع كند و سياوش را دستگير نمايد. سياوش كه با افراسياب پيمان آشتي بسته بود دست به تيغ و نيزه نزد و كس را اجازﮤ پاي پيش گذاشتن نداد. اما افراسياب دستور داد تا همگي كشتي بر خون نهند. سپاهيان ايران همه كشته شدند و دشت از خونشان لاله گون گشت. سرانجام سياوش به زير باران تير دشمنان خسته شد و از پاي در آمد و بر خاك در افتاد. گروي زره دستش را از پشت بست و برگردنش پالهنگ نهاد و پياده به زاري زار تا پيش افراسياب كشاندش. شاه توران فرمود:

      كنيدش به خنجر سر از تن جدا
      به شخمي كه هرگز نرويد گيا
      بريزيد خونش بر آن گرم خاك
      ممانيد دير و مداريد باك

      سپاهيان زبان به اعتراض گشادند و پيلسم برادر پيران نيز او را پند داد و از ين كار زشت بازداشت و شتابزدگي را كار اهرمن دانست. كين خواهي كاووس و رستم و پهلوانان ايران را گوشزد كرد و صواب آن دانست كه حالي به بندش دارند تا روزي كه فرمان كشتنش را بدهد. همينكه شاه نرم گشت، گرسيوز بيشرمانه كين افراسیاب را برنگيخت و سياوش را چون ماري زخمي دانست كه ماندنش صدبار خطرناكتر خواهد شد.
      گروي و دمور هم به اين ترتيب سخناني گفتند و به خون ريختن سياوش او را واداشتند.
      افراسياب در انديشه فرو ماند. چون هم خون ريختن و هم زنده گذاردنش را نا صواب دانست.

      رها كردنش بدتر از كشتن است
      همان كشتنش رنج و درد منست

      فرنگيس كه اين خبر را شنيد بيمناك و خروشان نزد پدر رفت و خاك بر سر ريخت و از پدر آزادي سياوش را درخواست كرد و او را از كين پهلوانان ايراني برحذر داشت و به نفرين خلق گرفتارش دانست.

      كه تا زنده* اي بر تو نفرين بود
      پس از مردنت دوزخ آيين بود
      به سوك سياوش همي جوشد آب
      كند چرخ نفرين بر افراسياب

      پس از آن به سياوش رو كرد و اشك از ديده روان ساخت.

      هر آنكس كه يازد به بد بر تو دست
      بريده سرش باد و افكنده پست
      مرا كاشكي ديده گشتي تباه
      نديدي بدين سان كشانت به راه
      مرا از پدر اين كجا بد اميد
      كه پر دخته ماند كنارم ز شيد

      افراسياب كه از گفتار فرزند، جهان پيش چشميش سياه گشت چشم دختر خود را كور كرد و به روزبانان فرمود تا كشان كشانش به خانه* اي دور ببرند و در سياهيش اندازند و در به رويش ببندند. آنگاه دستور داد تا سياوش را هم به جايي ببرند كه فريادش به كسي نرسد. گروي به اشارﮤ گرسيوز پيش آمد و ريش سياوش را گرفت و بخواري به خاكش كشاند. سياوش ناليد و از خدا خواست تا از نژادش كسي پديد آيد كه كين از دشمنانش بخواهد. پس روي به پيلسم كرد و پيامي به پيران فرستاد:


      درودي ز من سوي پيران رسان
      بگويش كه گيتي دگر شد بسان
      مرا گفته بود او با صد هزار
      زره *دار و برگستوان و سوار
      چو بر گرددت روز يار توام
      به گاه چرا مرغزار توام
      كنون پيش گرسيوز ايدر دمان
      پياده چنين خوار و تيره روان
      نبينم همي يار با من كسي
      كه بخروشدي زار بر من بسي

      همچنان پياده مويش را كشاندند تا به جايگاهي رسيدند كه روزي سياوش و گرسيوز تير اندازي كرده بودند. آنگاه گروي در همانجا طشت زرين نهاد و سر سياوش را چون گوسفندان از تن جدا كرد.

      جدا كرد از سرو سيمين سرش
      همي*رفت در طشت خون از برش

      پس طشت خون را سرنگون كرد و پس از ساعتي از همانجا گياهي رست كه بعدها خون سياوشانش ناميدند.
      از مرگ سياوش خروش از مرد و زن برخاست. فرنگيس كمند مشكين كند و بر كمر بست و رخ چون گلش را به ناخن خراشيد. چون نالـﮥ زار و نفرينش به گوش افراسياب رسيد به گرسيوز فرمود تا از پرده بيرونش كشند و مويش را ببرند و چادرش بدرند و آنقدر با چوب بزنند تا كودكش تباه گردد.

      نخواهم زبيخ سياوش درخت
      نه شاخ و نه برگ و نه تاج و نه تخت

      ازسوي ديگر چون خبر به پيران رسيد از تخت افتاد و بيهوش گشت.

      همه جامه *ها بر برش كرد چاك
      همي كند موي و همي ريخت خاك
      همي ريخت از ديده *ش آب زرد
      به سوك سياوش بسي ناله كرد

      اما به او گفتند كه اگر دير بجنبد دردي بر اين درد افزون گردد، چون افراسياب بي مغز رأي تباه كردن فرنگيس را دارد. پيران تازان به درگاه رسيد و زبان به سرزنش برگشود و از فرجام كار بيمناكش ساخت.

      بكشتي سياووش را بي *گناه
      بخاك اندر انداختي نام و جاه
      بران اهرمن نيز نفرين سزد
      كه پيچيده رايت سوي راه بد
      پشيمان شوي زين به روز دراز
      بپيچي همانا به گرم و گداز
      كنون زو گذشتي به فرزند خويش
      رسيدي به آزار پيوند خويش
      چو ديوانه از جاي برخاستي
      چنين روز بد را بياراستي

      پس او را از آزار فرنگيس باز داشت و خواست تا دختر را به او بدهد و همينكه كودك به دنيا آمد به درگاه ببرد تا شاه هرچه خواهد با او بكند. افراسياب تن در داد و فرنگيس را به پيران سپرد. پيران هم فرنگیس را پناه داد و از او مراقبت کرد.

    10. کاربران زیر از Aban mehr تشکر کرده اند:


    11. #25
      کاربر حرفه ای
      9,759 امتیاز ، سطح 14
      44% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 791
      دستاورد ها:
      موضوع 2پست 2تشکر 3تشکر کننده 2

      تاریخ عضویت
      -مهر-۱۳۹۳
      شماره عضويت
      21419
      نوشته ها
      709
      اعتبار
      13
      امتیاز
      9,759
      سطح
      14
      تشکر
      576
      تشکر شده
      1,276 بار در 564 پست
      مدت زمان فعالیت
      1 هفته 2 روز 2 ساعت 31 دقیقه 38 ثانیه

      پاسخ : داستانهای شاهنامه/1/ نخستین شاهان

      سلام. جمع آوری مطالب کار سختیه. و شما این کار را بخوبی انجام دادید. اما علت اصلی بعضی از مطالب ذکر نشد.به عنوان مثال: 1- داستان مغرور شدن جمشید صحت ندارد و شما کاش علت اصلی کنار رفتن داوطلبانه جمشید را بیان میکردید. 2- در داستان فریدون دو مطلب بیان نشده است. اول اینکه فریدون در کجا رشد کرد و کدام نقاط ایران بدو پیوستند. دوم اینکه کاوه آهنگر اهل کجا بود و چگونه با فریدون آشنا شد. 3- فرمودید گاو گرانمایه. (در داستان فریدون). گاو برمایه صحیح است. و برمایه به معنی گاوی است که شیرش پر برکت و در اصطلاح امروزی پر چرب است. ضمنا آرامگاه سلم و تور در ساری میباشد که هم اکنون مسجد بروی ان بنا کردند و روبروی میدان ساعت است.

    12. کاربران زیر از بهزاد عمرانی تشکر کرده اند:


    13. #26
      کاربر حرفه ای
      9,759 امتیاز ، سطح 14
      44% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 791
      دستاورد ها:
      موضوع 2پست 2تشکر 3تشکر کننده 2

      تاریخ عضویت
      -مهر-۱۳۹۳
      شماره عضويت
      21419
      نوشته ها
      709
      اعتبار
      13
      امتیاز
      9,759
      سطح
      14
      تشکر
      576
      تشکر شده
      1,276 بار در 564 پست
      مدت زمان فعالیت
      1 هفته 2 روز 2 ساعت 31 دقیقه 38 ثانیه

      پاسخ : داستانهای شاهنامه/1/ نخستین شاهان

      سلام. جمع آوری مطالب کار سختیه. و شما این کار را بخوبی انجام دادید. اما علت اصلی بعضی از مطالب ذکر نشد.به عنوان مثال: 1- داستان مغرور شدن جمشید صحت ندارد و شما کاش علت اصلی کنار رفتن داوطلبانه جمشید را بیان میکردید. 2- در داستان فریدون دو مطلب بیان نشده است. اول اینکه فریدون در کجا رشد کرد و کدام نقاط ایران بدو پیوستند. دوم اینکه کاوه آهنگر اهل کجا بود و چگونه با فریدون آشنا شد. 3- فرمودید گاو گرانمایه. (در داستان فریدون). گاو برمایه صحیح است. و برمایه به معنی گاوی است که شیرش پر برکت و در اصطلاح امروزی پر چرب است. ضمنا آرامگاه سلم و تور در ساری میباشد که هم اکنون مسجد بروی ان بنا کردند و روبروی میدان ساعت است.

    14. کاربران زیر از بهزاد عمرانی تشکر کرده اند:


    صفحه 3 از 3 نخستنخست 123


    مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    انجمن گفتگوی گلستانه در تلاش است بهترین ها را برای شما به ارمغان بیاورد

    طراحی و انتشار قالب توسط : ویکی وی بی | تبدیل سیستم: M!lad