انجمن گفتگوی گلستانه
گلستان ۲۴

اگر اين نخستين بازديد شماست نام نويسي کنيد ، چرا نام نويسي ؟

  • استفاده از فايل هاي پيوست به صورت نامحدود
  • بحث و گفتگو در رابطه با موضوعات انجمن
  • دسترسي به بخش هاي ويژه مخصوص کاربران سايت
  • شرکت در مسابقات با جوایز ویژه
  • ورود به حساب کاربري


    موارد ديگر را ببين


    بازيابي اطلاعات کاربري شما از طريق دکمه هاي زير قابل انجام خواهد بود

    نام نويسي فراموشي گذرواژه فراموشي گذرنامه

    صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
    نمایش نتایج: از 1 به 10 از 26

    1. #1
      74,509 امتیاز ، سطح 39
      12% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 3,441
      دستاورد ها:
      موضوع 3پست 3تشکر 4تشکر کننده 4

      تاریخ عضویت
      -آبان-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      131
      نوشته ها
      2,180
      اعتبار
      162
      امتیاز
      74,509
      سطح
      39
      تشکر
      14,292
      تشکر شده
      16,049 بار در 3,032 پست
      مدت زمان فعالیت
      1 ماه 3 هفته 3 روز 5 ساعت 53 دقیقه 58 ثانیه

      ویترین مدال ها

      داستانهای شاهنامه/1/ نخستین شاهان



      کيومرث و سيامک

      *درآغاز مردم از فرهنگ و تمدن بهره اي نداشتند و پراکنده مي زيستند. نخستين کسي که بر مردم سرور شد و آئين پادشاهي آورد کيومرث بود. نخستين روز بهار که آغاز جوان شدن گيتي بود برتخت نشست. درآن روزگار زندگي ساده و بي پيرايه بود. مردم جامه را نمي شناختند و خورش هاي گوناگون را نمي دانستند. کيومرث درکوه خانه داشت و خود و کسانش پوست پلنگ برتن مي کردند. اما کيومرث فرّ ايزدي و نيروي بسيار داشت و مردمان و جانوران همه فرمانبردار او بودند و او راهنما و آموزنده مردم بود.
      مايه شادي و خوشدلي کيومرث فرزندي بود خوبروي و هنرمند و نامجو بنام سيامک. کيومرث به مهر اين فرزند سخت پاي بند بود و بيم جدائيش او را نگران مي کرد. روزگاري گذشت و سيامک باليد و بزرگ شد و شهرياري کيومرث به وي نيرو گرفت.


      ستيز اهريمن *

      همه دوستدار سيامک بودند جز يک تن و آن اهريمن بدانديش بود که با اين جهان و مردم آن دشمني داشت و با خوبي هاي عالم ستيزه مي کرد. اما از ترس بدخواهي خود را آشکار نمي ساخت. از جواني و فروزندگي و شکوه سيامک رشگ بر اهريمن چيره شد و در انديشه آزار افتاد. اهريمن بچه اي بدخواه و بي باک چون گرگ داشت. سپاهي براي وي فراهم کرد و او را به نيرنگ به نام هواخواه و دوستدار نزد کيومرث فرستاد. رشگ در دل ديوزاده مي جوشيد و جهان از نيکبختي سيامک پيش چشمش سياه بود. زبان به بدگوئي گشاد و انديشه خود را با اين و آن در ميان گذاشت. اما کيومرث آگاه نبود و نمي دانست چنين بدخواهي بر درگاه خود دارد.
      سروش که پيک هرمزد، خداي بزرگ، بود بر کيومرث ظاهر شد و دشمني فرزند اهريمن و قصدي را که به جان سيامک داشت بر کيومرث آشکار کرد.
      چون سيامک از بدانديشي ديو پليد آگاه شد برآشفت و سپاه را گرد آورد و پوست پلنگ را جوشن خود کرد و به نبرد ديوزاده رفت. هنگامي که دو سپاه در برابر يکديگر ايستادند سيامک که دلير و آزاده بود خواستار جنگ تن به تن شد. پس برهنه گرديد و با ديوزاده درآويخت. ديوزاده نيرنگ زد و وارونه چنگ انداخت و به قامت سيامک شکست آورد:
      فگند آن تن شاه بچه بخاک
      بچنگال کردش جگرگاه چاک
      سيامک *بدست*چنان زشت *ديو
      تبه*گشت*وماندانجمن بي*خديو
      چون به کيومرث خبر رسيد که سيامک بدست ديوزاده کشته گرديد گيتي از غم بر او تيره شد. از تخت فرود آمد و زاري سر داد. از سپاه خروش برآمد و دد و دام و مرغان همه گرد آمدند و زار و گريان به سوي کوه رفتند. يکسال مردم در کوه به سوگواري نشستند، تا آنکه سروش خجسته از کردگار پيام آورد که «کيومرث، بيش ازين مخروش و بخود بازآ. هنگام آنست که سپاه فراهم کني و گرد از آن ديو بدخواه برآوري و روي زمين را از آن ناپاک پاک کني.» کيومرث سر به سوي آسمان کرد و خداوند را آفرين خواند و اشک از مژگان پاک کرد. آنگاه به کين سيامک کمر بست.


      کين خواهي هوشنگ

      سيامک فرزندي با فرهنگ به نام هوشنگ داشت که يادگار پدر بود و کيومرث او را بسيار گرامي مي داشت. چون هنگام کين خواهي رسيد کيومرث هوشنگ را پيش خود خواند و او را از آنچه گذشته بود و ستمي که بر سيامک رفته بود آگاه کرد و گفت «من اکنون سپاهي گران فراهم مي کنم و به کين خواهي فرزندم سيامک کمر مي بندم. اما بايد که تو پيشرو سپاه باشي، چه تو جواني و من سالخورده ام. سالار سپاه تو باش.» آنگاه سپاهي گران فراهم کرد. همه دد و دام از شير و ببر و پلنگ وگرگ و هم چنين مرغان و پريان درين کين خواهي به سپاه وي پيوستند. اهريمن نيز با سپاه خود در رسيد. ديوزاده بيمناک و هراسنده خاک در آسمان مي پراگند و مي آمد. دو سپاه بهم در افتادند. دد و دام نيرو کردند و ديوان اهريمني را به ستوه آوردند. آنگاه هوشنگ دلير چون شير چنگ انداخت و جهان را بر فرزند اهريمن تار کرد و تنش را به بند کشيد و سر از تنش جدا ساخت و پيکر او را خوار بر زمين انداخت.
      چون کين سيامک گرفته شد روزگار کيومرث هم بسر آمد و پس از سي سال پادشاهي درگذشت.


      طهمورث ديو بند

      هوشنگ پس از آن سال ها به فرمان يزدان پادشاهي کرد و در آباداني جهان و آسايش مردمان کوشيد و روي گيتي را پر از داد و راستي کرد. اما هوشنگ نيز سرانجام زمانش فرا رسيد و جهان را بدرود گفت و فرزند هوشمندش طهمورث بجاي او به تخت شاهي نشست.
      اهريمن بدسرشت با آنکه چندبار شکست خورده بود دست از بدانديشي و بدکاري برنمي داشت. همواره در پي آن بود که اين جهان را که آفريده يزدان بود به زشتي و ناپاکي بيالايد و مردمان را در رنج بيفگند و آسايش و شادي آنان را تباه کند و گياه و جانور را دچار آفت سازد و دروغ و ستم را در جهان پراگنده کند.
      طهمورث در انديشه چاره افتاد و کار اهريمن را با دستور خود «شيداسب» که راهنمائي آگاه دل و نيکخواه و يزدان پرست بود در ميان نهاد. شيداسب گفت کار آن ناپاک را با افسون چاره بايد کرد. طهمورث چنين کرد و با افسوني نيرومند سالار ديوان را پست و ناتوان کرد و فرمانبردار ساخت. آنگاه چنانکه برچارپا مي نشينند بر وي سوار شد و به سير و سفر درجهان پرداخت. ديوان و ياران اهريمن که در فرمان طهمورث بودندچون زبوني و افتادگي سالار خود را ديدند برآشفتند و از فرمان طهمورث گردن کشيدند و فراهم آمدند و آشوب بپا کردند. طهمورث که از کار ديوان آگاه شد بهم برآمد و گرز گران را برگردن گرفت و کمر به جنگ ديوان بست. ديوان و جادوان نيز از سوي ديگر آماده نبرد شدند و فرياد به آسمان برآوردند و دود و دمه به پا کردند. طهمورث دل آگاه باز از افسون ياري خواست: دو سوم از سپاه اهريمن را به افسون بست و يک سوم ديگر را به گرز گران شکست و برزمين افکند. ديوان چون شکست و خواري خود را ديدند زنهار خواستند که «مارا مکش و جان ما را برما ببخش تا ما نيز هنري نو بتو بياموزيم.» طهمورث ديوان را زنهار داد و آنان نيز در فرمان او درآمدند و رمز نوشتن را به وي آشکار کردند و نزديک سي گونه خط از پارسي و رومي و تازي و پهلوي و سغدي و چيني به وي آموختند.
      طهمورث نيز پس از سالياني چند درگذشت و پادشاهي جهان را به فرزندفرهمند و خوب چهره اش جمشيد باز گذاشت.

    2. کاربران زیر از Aban mehr تشکر کرده اند:


    3. #2
      74,509 امتیاز ، سطح 39
      12% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 3,441
      دستاورد ها:
      موضوع 3پست 3تشکر 4تشکر کننده 4

      تاریخ عضویت
      -آبان-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      131
      نوشته ها
      2,180
      اعتبار
      162
      امتیاز
      74,509
      سطح
      39
      تشکر
      14,292
      تشکر شده
      16,049 بار در 3,032 پست
      مدت زمان فعالیت
      1 ماه 3 هفته 3 روز 5 ساعت 53 دقیقه 58 ثانیه

      ویترین مدال ها

      داستانهای شاهنامه/2/ آغاز تمدن


      آغاز تمدن

      درآغاز مردمان پراکنده مي زيستند و پوشش از برگ مي ساختند و خورش آنان از گياه و ميوه درختان بود. کيومرث پادشاه نخستين جهان مردمان را گرد کرد و به فرمان خود درآورد و آئين شاهي را بنياد گذارد و مردم را به خورش و پوشش بهتر رهبري کرد. سيامک بدست فرزند اهريمن کشته شد و امان نيافت تا در اين راه گامي بردارد. هوشنگ *اما پادشاهي هوشمند و بينادل بود و به آباداني جهان کمر بست.
      هوشنگ

      نخستين کسي بود که آهن را شناخت و آن را از دل سنگ بيرون آورد. چون بر اين فلز گرانمايه دست يافت پيشه آهنگري را بنياد گذاشت و تبر و اره و تيشه از آهن ساخت. چون اين کار ساخته شد راه و رسم کشاورزي را آغاز نهاد. نخست به آبياري گرائيد و با کندن جوي ها آب رودخانه را به دشت و هامون برد. آنگاه بذر افشاندن و کاشتن و درودن را به مردمان آموخت و مردان کارآمد را به برزگري گماشت. بدين گونه کار خورش مردم به سامان رسيد و هرکس توانست در خانه خود نان فراهم کند. درکيش و آئين و يزدان پرستي، هوشنگ پيرو نياي خود کيومرث بود. گرامي داشتن آتش و نيايش آن نيز از زمان هوشنگ آغاز شد، چه نخست او بود که آتش را از سنگ پديد آورد.
      پديدار شدن آتش

      *و آن چنان بود که يک روز هوشنگ با گروهي از ياران خود به سوي کوه مي رفت. ناگاه از دور ماري سياه رنگ و تيز تاز و هول انگيز پديدار شد. دو چشم سرخ بر سرداشت و از دهانش دود برمي خاست. هوشنگ دلير و چالاک بود. سنگي برداشت و پيش رفت و آنرا به نيروي تمام بسوي مار پرتاب کرد.
      مار پيش از آنکه سنگ به وي برسد از جا برجست و سنگي که هوشنگ پرتاب کرده بود به سنگي ديگر خورد و هر دو در هم شکستند وشراره هاي آتش به اطراف جستن کرد و فروغي رخشنده پديد آمد.
      هرچند مار کشته نشد اما راز آتش گشوده شد. هوشنگ جهان آفرين را ستايش کرد و گفت اين فروغ، فروغ ايزدي است. بايد آنرا گرامي بداريم و بدان شاد باشيم.
      چون شب فرا رسيد فرمان داد تا بهمان گونه شراره از سنگ جهاندند و آتشي بزرگ برپا کردند و به پاس فروغي که ايزد بر هوشنگ آشکار کرده بود جشن ساختند و شادي کردند. مي گويند «جشن سده» که نزد ايرانيان قديم بسيار گرامي بود و به هنگام آن آتش مي افروختند از آن شب به يادگار مانده است.
      کوشش هوشنگ به اينجا پايان نگرفت. فرّه ايزدي با وي بود و او را بر کارهاي بزرگ توانا مي کرد. هوشنگ بود که دام هاي اهلي را چون گاو و خر و گوسفند از دام هاي نخجيري چون گور و گوزن جدا ساخت، تا هم مايه خوراک مردمان باشند و هم در ورزيدن زمين و کشاورزي به کار آيند. از جانوران دونده آنها را که چون سنجاب و قاقم و روباه و سمور پوست نرم و نيکو داشتند برگزيد تا مردمان پوست آنها را برخود بپوشند. بدينگونه هوشنگ عمر خود را به کوشش و انديشه و جستجو براي آباداني جهان و آسايش مردمان بکار برد و جهان را آبادتر از آنچه به وي رسيده بود به طهمورث سپرد.
      طهمورث

      طهمورث کارهاي پدر را دنبال کرد و بردانش و آگاهي مردمان افزود. او بود که نخست رشتن پشم بره و ميش را به مردمان آموخت و آنان را به بافتن جامه و فرش راهنما شد. او بود که سبزه و کاه و جو را خورش دام هاي اهلي قرار داد. جانوران شکاري را نيز نخست او برگزيد: از ددان رمنده يوز و سياه گوش را و از پرندگان تيز چنگ باز و شاهين را او رام کرد و شيوه تربيت آنان را براي شکار او به مردمان آموخت. ماکيان و خروس را نيز او به خانه ها آورد. با ديوان و با آفت هاي جهان ستيزه کرد و آنها را درهم شکست و فرو نشاند. نوشتن خط نيز از زمان وي آغاز شد. با اين همه هنوز دانش مردمان فراوان نبود و آموختني بسيار بود. طهمورث جاي به جمشيد سپرد و جمشيد بود که به کمک فرّه ايزدي و نيروي انديشه اش آئين زندگي را رونق بخشيد و دانش هاي نوين به مردمان آموخت. جمشيد با فرّ و شکوه بسيار به تخت نشست و برهمه جهانيان پادشاه شد. ديو و مرغ و پري همه در فرمان او بودند و درکنار هم به آسايش مي*زيستند. جمشيد هم شهريار بود و هم موبد. کار دين و دولت هر دو را هرمزد بدست وي سپرد.
      نخستين کاري که جمشيد پيش گرفت ساختن ابزار جنگ بود تا خود را بدانها نيرو ببخشد و راه را بر بدي ببندد. آهن را نرم کرد و از آن خود و زره و جوشن و خفتان و برگستوان ساخت. پنجاه سال درين کوشش برآورد وگنجينه اي از سلاح جنگ فراهم ساخت.
      آنگاه جمشيد به پوشش مردمان گرائيد و پنجاه سال نيز در آن صرف کرد تا جامه بزم و رزم را فرهم آورد. از کتان و ابريشم و پشم جامه ساخت و همه فنون آنرا از رشتن و بافتن و شستن و دوختن به مردمان آموخت.
      چون اين کار نيز به پايان آمد جمشيد پيشه هاي مردم را سامان داد و اهل هر پيشه را گرد هم جمع کرد. همه مردمان را به چهار گروه بزرگ بخش کرد: يکي مردان دين که کارشان پرستش کردگار و کارهاي روحاني بود. اينان را در کوه جاي داد.* ديگر مردان رزم که آرادگان و سربازان بودند و کشور به نيروي آنها آرام و برقرار بود. سوم برزگران که کارشان ورزيدن زمين و کاشتن و درودن بود و به تلاش و کوشش خود تکيه داشتند و به آزادگي مي زيستند و مزد و منت از کسي نمي بردند و جهان به آنان آباد بود. چهارم کارگران و دست ورزان که به پيشه هاي گوناگون وابسته بودند.
      جمشيد پنجاه سال نيز در اين کار به سرآورد تا کار و پايگاه و اندازه هرکس معين شد. آنگاه جمشيد در انديشه خانه و ساختمان افتاد و ديوان را که در فرمان او بودند گفت تا خاک و آب را بهم آميختند و گل ساختند و آنرا در قالب ريختند و خشت زدند. سنگ و گچ را نيز به کمک خواستند و خانه و گرمابه و کاخ و ايوان به پا کردند.
      چون اين کارها فراهم شد و نيازهاي نخستين برآمد، جمشيد در انديشه آراستن زندگي مردمان افتاد: سينه سنگ را شکافت و از آن گوهرهاي گوناگون چون ياقوت و بيجاده و فلزات گرانبها چون سيم وزر بيرون آورد تا زيور زندگي و مايه خوشدلي مردمان باشد. آنگاه در جستجوي بوي هاي خوش برآمد و برگلاب و عود و عنبر و مشک و کافور دست يافت.
      عيد نوروز

      بدينسان جمشيد با خردمندي به همه هنرها دست يافت و برهمه کار توانا شد و خود را درجهان يگانه ديد. آنگاه انگيزه برتري و والاتري در او بالا گرفت و در انديشه سير در آسمان ها افتاد: فرمان داد تا تختي گرانبها براي وي ساختند و گوهر بسيار در آن نشاندند. جمشيد برآن نشست و سپس به ديوان که بنده او بودند فرمان داد تا تخت را از زمين برداشتند و به سوي آسمان برافراشتند. جمشيد در آن چون خورشيد تابان بود و در هوا سير مي کرد. اين همه را به نيروي فرّه ايزدي مي کرد. جهانيان از شکوه و توانائي وي خيره ماندند. گردآمدند و بر بخت و فرش آفرين خواندند و براو گوهر افشاندند و آن روز را که نخستين روز فروردين ماه بود "نوروز" خواندند و جام و مي خواستند و به شادي و رامش نشستند. هرسال آن روز را جشن گرفتند و شادماني کردند. «عيدنوروز» از اينجا پديد آمد.
      جمشيد سيصد سال بدينسان پادشاهي کرد. درين مدت مردم از رنج و مرگ آسوده بودند. وي چاره دردمندي و بيماري و راز تندرستي را پديدار کرده و به مردمان آموخته بود. در روزگار جمشيد جهان آرام و شادکام بود و ديوان بنده وار در خدمت آدميان بودند. گيتي پراز نواي شادي بود و يزدان راهنما و آموزنده جمشيد بود.
      __________________________________________________ ____________
      * ايرانيان در زمان هاي بسيار کهن معبد و مسجد نداشتند و آفريدگار را در فضاي باز و بربلندي ها و فراز تپه ها و کوه ها پرستش مي کردند.

    4. کاربران زیر از Aban mehr تشکر کرده اند:


    5. #3
      74,509 امتیاز ، سطح 39
      12% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 3,441
      دستاورد ها:
      موضوع 3پست 3تشکر 4تشکر کننده 4

      تاریخ عضویت
      -آبان-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      131
      نوشته ها
      2,180
      اعتبار
      162
      امتیاز
      74,509
      سطح
      39
      تشکر
      14,292
      تشکر شده
      16,049 بار در 3,032 پست
      مدت زمان فعالیت
      1 ماه 3 هفته 3 روز 5 ساعت 53 دقیقه 58 ثانیه

      ویترین مدال ها

      داستانهای شاهنامه/3/ ضحاک ماردوش

      ناسپاسي جمشيد

      ساليان دراز از پادشاهي جمشيد گذشت. دد و دام و ديو و آدمي در فرمان او بودند و روز به روز برشکوه و نيروي او افزوده مي شد، تا آنجا که غرور در دل جمشيد راه يافت و راه ناسپاسي پيش گرفت.
      يکايک بتخت مهي بنگريد
      بگيتي*جزازخويشتن*کس نديد
      مني*کردآن شاه يزدان شناس
      *زيزدان بپيچيدوشدناسپاس
      سالخوردگان و گرانمايگان لشکر و موبدان را پيش خواند و بسيار سخن گفت که «هنرهاي جهان را من پديد آوردم، گيتي را به خوبي من آراستم، مرگ و بيماري را من برانداختم. جز من در جهان سرور و پادشاهي نيست. خور و خواب و پوشش و کام و آرام مردمان از من است و مرگ و زندگي همگان به دست من. اگر چنين است پس مرا بايد جهان آفرين خواند. آنکه اين را باور ندارد و نپذيرد پيرو اهريمن است.»
      بزرگان و موبدان همه سر به پيش افگندند. کسي ياراي چون و چرا نداشت، که جمشيد پادشاهي زورمند وتوانا بود وفرّه ايزدي پشتيبان او. اما
      چو اين گفته شد فرّيزدان از وي
      گسست*وجهان شد پُرازگفتگوي
      چون فرّه ايزدي از جمشيد گسست در کارش شکست افتاد و بزرگان و نامداران درگاه ازو روي برگرداندند و پراکنده شدند. بيست و سه سال گذشت و هر روز نيرو و شکوه جمشيد کمتر مي شد. هرچند به درگاه کردگار پوزش مي خواست کارگر نمي شد و بخت برگشتگي و هراسش فزوني مي گرفت، تا آنکه ضحاک تازي پديدار شد.

      داستان ضحّاک با پدرش

      ضحّاک فرزند اميري نيک سرشت و دادگر به نام «مرداس» بود. اهريمن که در جهان جز فتنه و آشوب کاري نداشت کمر به گمراه کردن ضحاک جوان بست. به اين مقصود خود را بصورت مردي نيکخواه و آراسته درآورد و پيش ضحاک رفت و سر در گوش او گذاشت و سخن هاي نغز و فريبنده گفت. ضحاک فريفته او شد.
      آنگاه اهريمن گفت «اي ضحاک، مي خواهم رازي با تو در ميان بگذارم. اما بايد سوگند بخوري که اين راز را با کسي نگوئي.» ضحاک سوگند خورد.
      اهريمن وقتي مطمئن شد گفت «چرا بايد تا چون تو جواني هست پدر پيرت پادشاه باشد؟ چرا سستي مي کني؟ پدرت را از ميان بردار و خود پادشاه شو. همه کاخ و گنج و سپاه از آن تو خواهد شد.»
      ضحّاک که جواني تهي مغز بود دلش از راه بدر رفت و در کشتن پدر با اهريمن يار شد. اما نمي دانست چگونه پد را نابود کند. اهريمن گفت «غم مخور، چاره اين کار با من است.»
      مرداس باغي دلکش داشت. هر روز بامداد برميخاست و پيش از دميدن آفتاب درآن باغ عبادت مي کرد. اهريمن بر سر راه او در باغ چاهي کند و روي آن را با شاخ و برگ پوشانيد. روز ديگر مرداس نگون بخت که براي عبادت مي رفت در چاه افتاد و کشته شد و ضحاک نا سپاس برتخت شاهي نشست.

      فريب اهريمن

      چون ضحّاک پادشاه شد اهريمن خود را به صورت جواني خردمند و سخنگو آراست و نزد ضحاک رفت و گفت «من مردي هنرمندم و هنرم ساختن خورش ها و غذاهاي شاهانه است.»
      ضحاک ساختن غذا و آراستن سفره را به او واگذار کرد. اهريمن سفره بسيار رنگيني با خورش هاي گوناگون و گوارا از پرندگان و چارپايان آماده کرد. ضحاک خشنود شد. روز ديگر سفره رنگين تري فراهم کرد و هم*چنين هر روز غذاي بهتري مي ساخت.
      روز چهارم ضحاک شکم*پرور چنان شاد شد که رو به جوان کرد و گفت «هرچه آرزو داري از من بخواه.» اهريمن که جوياي اين فرصت بود گفت «شاها، دل من از مهر تو لبريز است و جز شادي تو چيزي نمي خواهم. تنها يک آرزو دارم و آن اينکه اجازه دهي دو کتف ترا از راه بندگي ببوسم.» ضحّاک اجازه داد. اهريمن لب بر دو کتف شاه گذاشت و ناگاه از روي زمين ناپديد شد.

      روئيدن مار بردوش ضحّاک

      برجاي لبان اهريمن بر دو کتف ضحاک دو مار سياه روئيد. مارها را از بن بريدند. اما به جاي آنها بي درنگ دو مار ديگر روئيد. ضحاک پريشان شد و در پي چاره افتاد. پزشکان هرچه کوشيدند سودمند نشد.
      وقتي همه پزشکان درماندند اهريمن خود را بصورت پزشکي ماهر درآورد و نزد ضحاک رفت و گفت «بريدن ماران سودي ندارد. داروي اين درد مغز سر انسانست. براي آنکه ماران آرام باشند و گزندي نرسانند چاره آنست که هر روز دوتن را بکشند و از مغز سر آنها براي ماران خورش بسازند. شايد از اين راه ماران سرانجام بميرند.»
      اهريمن که با آدميان و آسودگي آنان دشمن بود، مي خواست از اين راه همه مردم را به کُشتن دهد و نسل آدميان را براندازد.

      گرفتار شدن جمشيد

      درهمين روزگار بود که جمشيد را غرور گرفت و فرّه ايزدي از او دور شد. ضحّاک فرصت را غنيمت دانست و به ايران تاخت. بسياري از ايرانيان که در جستجوي پادشاهي نو بودند به او روي آوردند و بي خبر از جور و ستمگري ضحاک او را برخود پادشاه کردند.
      ضحّاک سپاهي فراوان آماده کرد و به دستگيري جمشيد فرستاد. جمشيد تا صد سال خود را از ديده ها نهان مي داشت. اما سرانجام در کنار درياي چين به دام افتاد. ضحّاک فرمان داد تا او را با ارّه بدو نيم کردند و خود تخت و تاج و گنج و کاخ او را صاحب شد. جمشيد سراسر هفتصد سال زيست و هرچند به فرّ و شکوه او پادشاهي نبود سرانجام به تيره بختي از جهان رفت.
      جمشيد دو دختر خوبرو داشت: يکي «شهرنواز» و ديگري «ارنواز». اين دو نيز در دست ضحّاک ستمگر اسير شدند و از ترس به فرمان او درآمدند. ضحاک هر دو را به کاخ خود برد و آنان را با دو تن به پرستاري ماران گماشت.
      گماشتگان ضحّاک هر روز دو تن را به ستم مي گرفتند و به آشپزخانه شاهي مي آوردند تا مغزشان را طعمه ماران کنند. اما شهرنواز و ارنواز و آن دو تن که نيکدل بودند و تاب اين ستمگري را نداشتند هر روز يکي از آنان را آزاد مي کردند و روانه کوه و دشت مي نمودند و بجاي مغز او از مغز سرگوسفند خورش مي ساختند.

      خواب ديدن ضحّاک *

      ضحاک ساليان دراز به ظلم و بيداد پادشاهي کرد و گروه بسياري از مردم بيگناه را براي خوراک ماران به کُشتن داد. کينه او در دل ها نشست و خشم مردم بالا گرفت. يک شب که ضحاک در کاخ شاخي خفته بود در خواب ديد که ناگهان سه مرد جنگي پيدا شدند و بسوي او روي آوردند. از آن ميان آنکه کوچکتر بود و پهلواني دلاور بود بر وي تاخت و گرز گران خود را بر سر او کوفت. آنگاه دست و پاي او را با بند چرمي بست و کشان کشان به طرف کوه دماوند کشيد. در حالي که گروه بسياري از مردم در پي او روان بودند.
      ضحاک به خود پيچيد و آشفته از خواب بيدار شد و چنان فريادي برآورد که ستون هاي کاخ به لرزه افتاد. ارنواز دختر جمشيد که در کنار او بود حيرت کرد و سبب اين آشفتگي را جويا شد. چون دانست ضحاک چنين خوابي ديده است گفت بايد خردمندان و دانشوران را از هرگوشه اي بخواني و از آنها بخواهي تا خواب تو را تعبير کنند.
      ضحاک چنين کرد و خردمندان و خواب گزاران را به بارگاه خواست و خواب خود را بازگفت. همه خاموش ماندند جز يک تن که بي باک تر بود. وي گفت «شاها، تعبير خواب تو اينست که روزگارت به آخر رسيده و ديگري به جاي تو بر تخت شاهي خواهد نشست. «فريدون» نامي در جستجوي تاج و تخت شاهي برميآيد و ترا با گرز گران از پاي در مي آورد و در بند مي کشد.»
      از شنيدن اين سخنان ضحاک مدهوش شد. چون به خود آمد در فکر چاره افتاد. انديشيد که دشمن او فريدون است. پس دستور داد تا سراسر کشور را بجويند و فريدون را بيابند و بدست او بسپارند. ديگر خواب و آرام نداشت.

      زادن فريدون

      از ايرانيان آزاده مردي بود به نام «آتبين» که نژادش به شاهان قديم ايران و طهمورث ديوبند مي رسيد. زن وي «فرانک» نام داشت. از اين دو فرزندي نيک چهره و خجسته زاده شد. او را فريدون نام نهادند. فريدون چون خورشيد تابنده بود و فرّ و شکوه جمشيدي داشت.
      آتبين برجان خود ترسان بود و از بيم ضحاک گريزان. سرانجام روزي گماشتگان ضحاک که براي مارهاي کتف وي در پي طعمه مي گشتند به آتبين برخوردند. او را به بند کشيدند و به جلاد سپردند.
      فرانک، مادر فريدون، بي شوهر ماند و وقتي دانست ضحاک درخواب ديده که شکستش بدست فريدون است بيمناک شد. فريدون را که کودکي خردسال بود برداشت و به چمن زاري برد که چراگاه گاوي نامور بنام «برمايه» بود. از نگهبان مرغزار به زاري درخواست که فريدون را چون فرزند خود بپذيرد و به شير برمايه بپرورد تا از ستم ضحاک در امان باشد.

      خبر يافتن ضحّاک

      نگهبان مرغزار پذيرفت و سه سال فريدن را نزد خود نگاه داشت و به شير گاو پرورد. اما ضحاک دست از جستجو برنداشت و سرانجام دانست که فريدون را برمايه در مرغزار مي پرورد. گماشتگان خود را به دستگيري فريدون فرستاد. فرانک آگاه شد و دوان دوان به مرغزار آمد و فريدون را برداشت و از بيم ضحاک رو به صحرا گذاشت و به جانب کوه البرز روان شد.
      در البرز کوه فرانک فريدون را به پارسائي که درآنجا خانه داشت و از کار دنيا فارغ بود سپرد و گفت «اي نيکمرد، پدر اين کودک قرباني ماران ضحاک شد. اما فريدون روزي سرور و پيشواي مردمان خواهد شد و کين کشتگان را از ضحاک ستمگر باز خواهد گرفت. تو فريدون را چون پدر باش و او راچون فرزند خود بپرور.»

      آگاه شدن فريدون از نسب خود

      مرد پارسا پذيرفت و به پرورش فريدون کمر بست. سالي چند گذشت و فريدون بزرگ شد. جواني بلند بالا و زورمند و دلاور شد. اما نمي دانست فرزند کيست. چون شانزده ساله شد از کوه به دشت آمد و نزد مادر خود رفت و از او خواست تا بگويد پدرش کيست و از کدام نژاد است.
      آنگاه فرانک راز پنهان را آشکار کرد و گفت «اي فرزند دلير، پدر تو آزاد مردي از ايرانيان بود. نژاد کياني داشت و نسبش پشت به پشت به طهمورث ديوبند پادشاه نامدار مي رسيد. مردي خردمند و نيک سرشت و بي آزار بود. ضحاک ستمگر او را بدست جلادان سپرد تا از مغزش براي ماران غذا ساختند. من بي شوهر شدم و تو بي پدر ماندي. آنگاه ضحاک خوابي ديد و اختر شناسان و خواب گزاران تعبير کردند که فريدون نامي از ايرانيان به جنگ وي برخواهد خاست و او را به گرز گران خواهد کوفت. ضحاک در جستجوي تو افتاد. من از بيم ترا به نگهبان مرغزاري سپردم تا به شير گاو گرانمايه اي که داشت بپرورد. به ضحاک خبر بردند. ضحاک گاو بي زبان را کشت و خانه ما را ويران کرد. ناچار از خانمان بريدم و ترا از ترس ماردوش ستمگر به البرزکوه پناه دادم.»

      خشم فريدون

      فريدون چون داستان را شنيد خونش به جوش آمد و دلش پر درد شد و آتش کين در درونش شعله زد. رو به مادر کرد وگفت «مادر، حال که اين ضحاک ستمگر روز ما را تباه کرده و اين همه از ايرانيان را به خون کشيده من نيز روزگارش را تباه خواهم ساخت. دست به شمشير خواهم برد و کاخ و ايوان او را با خاک يکسان خواهم کرد.»
      فرانک گفت «فرزند دلاورم، اين شرط دانائي نيست. تو نمي تواني با جهاني درافتي. ضحاک ستمگر زورمند است و سپاه فراوان دارد. هر زمان که بخواهد از هر کشور صد هزار مرد جنگي آماده کارزار به خدمتش مي*آيند. جواني مکن و روي از پند مادر مپيچ و تا راه و چاره کار را نيافته*اي دست به شمشيرمبر.»

      بيم ضحّاک

      از آن سوي ضحاک از انديشه فريدون پيوسته نگران و ترسان بود و گاه بگاه از وحشت نام فريدون را بر زبان مي راند. مي دانست که فريدون زنده است و به خون او تشنه.
      روزي ضحاک فرمان داد تا بارگاه را آراستند. خود برتخت عاج نشست و تاج فيروزه برسر گذاشت و دستور داد تا موبدان شهر را حاضر کردند. آنگاه روي به آنان کرد و گفت «شما آگاهيد که من دشمني بزرگ دارم که گرچه جوان است اما دلير و نامجوست و در پي برانداختن تاج و تخت من است. جانم از انديشه اين دشمن هميشه در بيم است. بايد چاره اي جست: بايد گواهي نوشت که من پادشاهي دادگر و بخشنده ام و جز راستي و نيکي نورزيده ام تا دشمن بدخواه بهانه کين جوئي نداشته باشد بايد همه بزرگان و نامداران اين نامه را گواهي کنند»
      ضحاک ستمگر و تندخو بود. از ترس خشمش همه جرأت خود را باختند و بر دادگري و نيکي و بخشندگي ضحاک ستمگر گواهي نوشتند.

    6. کاربران زیر از Aban mehr تشکر کرده اند:


    7. #4
      74,509 امتیاز ، سطح 39
      12% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 3,441
      دستاورد ها:
      موضوع 3پست 3تشکر 4تشکر کننده 4

      تاریخ عضویت
      -آبان-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      131
      نوشته ها
      2,180
      اعتبار
      162
      امتیاز
      74,509
      سطح
      39
      تشکر
      14,292
      تشکر شده
      16,049 بار در 3,032 پست
      مدت زمان فعالیت
      1 ماه 3 هفته 3 روز 5 ساعت 53 دقیقه 58 ثانیه

      ویترین مدال ها

      داستانهای شاهنامه/4/ کاوه آهنگر

      دادخواهي کاوه

      *در همين هنگام خروش و فريادي در بارگاه برخاست و مردي پريشان و دادخواه دست بر سر زنان پيش آمد و بي پروا فرياد برآورد که «اي شاه ستمگر، من کاوه ام، کاوه آهنگرم. عدل و داد تو کو؟ بخشندگي و رعيت نوازيت کجاست؟ اگر تو ستمگر نيستي چرا فرزندان مرا به خون مي کشي؟ من هجده فرزند داشتم. همه را جز يک تن، گماشتگان تو به بند کشيدند و به جّلاد سپردند. بدانديشي و ستمگري را اندازه ايست. بتو چه بدي کردم که برجان فرزندانم نبخشيدي؟ من آهنگري تهيدست و بي آزارم، چرا بايد از ستم تو چنين آتش بر سرم بريزد؟ چه عذر داري؟ چرا بايد هفده فرزند من قرباني ماران تو شوند؟ چرا دست از يگانه فرزندي که براي من مانده است برنمي داري؟ چرا بايد اين تنها جگرگوشه من، عصاي پيري من، يگانه يادگار هفده فرزند من نيز فداي چون تو اژدهائي شود؟»
      ضحاک از اين سخنان بي پروا به شگفت آمد و بيمش افزون شد. تدبيري انديشيد و چهره مهربان بخود گرفت و از کاوه دلجوئي کرد و فرمان داد تا آخرين فرزند او را از بند رها کردند و باز آوردند و به پدر سپردند. آنگاه ضحاک به کاوه گفت «اکنون که بخشندگي ما را ديدي و دادگري ما را آزمودي تو نيز بايد اين نامه را که سران و بزرگان در دادجوئي و نيک انديشي من نوشته اند گواهي کني.»

      شوريدن کاوه

      کاوه چون نامه را خواند خونش بجوش آمد. رو به بزرگان و پيراني که نامه را گواهي کرده بودند نمود و فرياد برآورد که «اي مردان بد دل و بي همت، شما همه جرأت خود را از ترس اين ديو ستمگر باخته و گفتار او را پذيرفته ايد و دوزخ را به جان خود خريده ايد. من هرگز چنين دروغي را گواهي نخواهم کرد و ستمگر را دادگر نخواهم خواند.» سپس آشفته به پاخاست و نامه را سر تا به بن دريد و به دور انداخت و خروشان و پرخاش کنان با آخرين فرزند خود از بارگاه بيرون رفت. پيشگير چرمي خود را بر سر نيزه کرد و بر سر بازار رفت و خروش برآورد که «اي مردمان، ضحاک ماردوش ستمگري ناپاک است. بيائيد تا دست اين ديو پليد را از جان خود کوتاه کنيم و فريدون والانژاد را به سالاري برداريم و کين فرزندان و کشتگان خود را بخواهيم. تاکي بر ما ستم کنند و ما دم نزنيم؟»

      سالاري فريدون

      سخنان پرشور کاوه در دل ها نشست. مردمي که از بيداد ضحاک بجان آمده بودند در پي کاوه افتادند و گروهي بزرگ فراهم شد. کاوه با چرمي که بر سر نيزه کرده بود از پيش مي رفت و گروه دادخواهان و کين جويان در پي او مي رفتند، تا به درگاه فريدون رسيدند.
      فريدون نگاه کرد و ديد گروهي خروشان و دادخواه و پُر کينه از راه مي رسند و کاوه آهنگر با چرم پاره اي که بر سر نيزه کرده از پيش مي آيد. فريدون درفش چرمين را به فال نيک گرفت. به ميان ايشان رفت و به گفتار ستمديدگان گوش داد. نخست فرمان داد تا چرم پاره کاوه را با پرنيان و زر و گوهر آراستند و آنرا «درفش کاوياني» خواندند. آنگاه کلاه کيان به سر گذاشت و کمر برميان بست و سلاح جنگ پوشيد و نزد مادر خود فرانک آمد که «مادر، روز کين خواهي فرا رسيده. من به کارزار مي روم تا به ياري پزدان پاک کاخ ستم ضحاک را ويران کنم. تو با خدا باش و بيم بدل راه مده.»
      چشمان فرانک پُر آب شد. فرزند را به يزدان سپرد و روانه پيکار ساخت.

      گرز گاو سر

      فريدون دو برادر داشت که ازو بزرگتر بودند. چون آماده نبرد شد نخست نزد برادران رفت و گفت «برادران، روز سرفرازي ما و پستي ضحاک ماردوش فرا رسيده. در جهان سرانجام نيکي پيروز خواهد شد. تاج و تخت کياني از آن ماست و به ما باز خواهد گشت. من اکنون به نبرد ضحاک مي روم. شما آهنگران و پولادگران آزموده را حاضر کنيد تا گرزي براي من بسازند.» برادران به بازار آهنگران رفتند و بهترين استادان را نزد فريدون آوردند. فريدون پرگار برداشت و صورت گرزي که سر آن مانند سر گاوميش بود برزمين کشيد و آهنگران به ساختن گرز مشغول شدند. چون گرز گاوسر آماده شد فريدون آنرا به دست گرفت و بر اسبي کوه پيکر نشست و به سرداري سپاهي که از ايرانيان فراهم شده بود و دمبدم افزوده مي شد روي به جانب کاخ ضحاک نهاد.

      فرستاده ايزدي

      بادلي پر کين و رزمجو در پيش سپاه مي تاخت و منزل به منزل مي آمد تا شامگاه شد. آنگاه سپاه، بنه افکند و فريدون فرود آمد. در تيرگي شب جواني خوب روي پري وار نزد او خراميد و با او سخن گفت و راه گشودن طلسم هاي ضحاک و باز کردن بندها را به وي آموخت. فريدون دانست که آن فرستاده ايزدي است و بخت با وي يار است. شادان شد و چون خورشيد برآمد روي به جانب ضحاک گذاشت.
      چون به کنار اروند رود رسيد به رودبانان پيغام داد تا زورق و کشتي بياورند و سپاه او را از آب بگذرانند. رئيس رودبانان عذر آورد که بي اجازه ضحاک نمي تواند فرمان بپذيرد. فريدون خشمگين شد و براسب نشست و بي پروا برآب زد. سرداران و سپاهيان وي نيز چنين کردند. رودبانان پراکنده شدند و به اندک زماني فريدون با سپاه خود از رود گذشت و به خشکي رسيد و به جانب شهر تاخت.

      گشودن کاخ ضحّاک

      *چون به يک ميلي شهر رسيد کاخي ديد بلند و آراسته که سر برآسمان داشت و چون نو عروسي زيبا بود. دانست که کاخ ضحاک ستمگرست. گرز گاوسر را بدست گرفت و پا در کاخ گذاشت. ضحاک خود در شهر نبود. نگهبانان کاخ چون نره ديوان پيش آمدند. فريدون گرز برسر آنها کوفت و آنان را از پاي درآورد. همچنان پيش مي رفت و ياران ضحاک را برخاک مي*انداخت تا به بارگاه رسيد. تخت ضحاک آنجا بود. تخت را به دست آورد و بر آن نشست. سپاهيان فريدون نيز در کاخ ضحاک جا گرفتند.
      آنگاه فريدون به شبستان ضحاک که دختران خوب روي درآن گرفتار بودند درآمد و شهرنواز و ارنواز دختران جمشيد را که از ترس هلاک رام ضحاک شده بودند بيرون آورد. دختران جمشيد شادي کردند و اشک بر رخسار افشاندند و گفتند «ما سال ها در پنجه ضحاک ديوخو اسير بوديم و از ماران او رنج مي برديم. اکنون يزدان را سپاس که به دست تو آزاد شِديم.»
      فريدون به تخت نشست و شهرنواز و ارنواز را بر راست و چپ خود نشاند و نويد داد که به زودي پي ضحاک را از خاک ايران خواهد بريد.

      گزارش کندرو به ضحّاک *

      کليد گنج هاي ضحاک بدست مردي بود بنام «کندرو» که با آنکه بيدادگري را چندان دوست نمي داشت نسبت به ضحاک بسيار وفادار بود. کاخ ضحاک نيز به دست وي سپرده بود. چون به کاخ درآمد ديد جواني نيرومند و سرو بالا برتخت ضحاک نشسته و گرزي گاوسر بدست دارد و شهرنواز و ارنواز را نيز بر دوطرف خود نشانده و به شادي و رامش مشغول است.
      کندرو آرام پيش رفت و نماز برد و فريدون را ثنا گفت و ستايش کرد. فريدون او را پيش خواند و فرمان داد تا بزمي بسازد و خواننده و نوازنده بخواند و خواني رنگين فراهم کند.
      کندرو فرمان برد و هرچه فريدون دستور داده بود فراهم کرد. اما چون بامداد شد پنهان براسب نشست و تازان به نزد ضحاک رفت و گفت «اي شاه، پيداست که بخت از تو روي پيچيده. سه جوان دلاور از کشور ايران با سپاه فراوان به کاخ تو روي آوردند. از آن سه آنکه کوچکتر است گرزي گران چون پاره اي کوه بدست دارد و خورشيدوار مي*درخشد و اوست که همه جا پاي پيش مي نهد و سروري دارد. به کاخ تو درآمد و برتخت نشست و همه کسان و پيروان تو فرمانبردار او شدند.»
      ضحاک برگشتن بخت را باور نداشت. گفت «نگران مباش شايد اينان به مهماني آمده اند. از آمدن آنان شاد بايد بود.»
      کندرو گفت «شاها، اين چگونه مهماني است که با گرز گاو سر به مهماني مي آيد و آنرا بر سر نگهبانان قصر مي کوبد و برتخت تو مي نشيند و آئين ترا زير پا مي گذارد؟.»
      ضحاک گفت «غمگين مباش، گستاخي مهمان را مي توان به فال نيک گرفت.»
      کندرو فرياد برآورد که «اي شاه، اگر اين دلاور مهمان است با شبستان تو چه کار دارد؟ اين گونه مهماني است که زنان تو شهرنواز و ارنواز را از شبستان تو بيرون کشيده و با آنان راز مي گويد و مهر مي ورزد؟».
      ضحاک چون اين سخن بشنيد چون گرگ برآشفت و در خشم رفت و برکندرو غضب کرد و زبان به دشنام گشود. سپس سراسيمه براسب نشست و با سپاهي گران از بيراهه روي به جانب فريدون گذاشت.

      نبرد ضحّاک و فريدون

      چون ضحاک با سپاه خود به شهر رسيد ديد همه مردم شهر از پير و جوان بر او شوريده و فريدون را به سالاري پذيرفته اند. مردمان چون از رسيدن سپاه ضحاک آگاه شدند يکباره برآنان تاختند. سپاهيان فريدون نيز به ياري آمدند. از بام و ديوار سنگ و خشت چون تگرگ بر سر سپاه ضحاک مي ريخت. هنگامه جنگ چنان گرم شد که از گرد کارزار آسمان تيره گرديد و کوه به ستوه آمد.
      ضحاک برخود مي پيچيد و از رشک و حسد خون مي خورد. وقتي دانست از سپاهش کاري ساخته نيست از لشکر جدا شد و پنهان به کاخ خود که به دست فريدون افتاده بود درآمد. ديد فريدون به جاي وي فرمان مي دهد و زر و گوهر مي بخشد و ارنواز و شهرنواز نيز به خدمت او درآمده اند.
      آتش رشکش تيزتر شد. خنجري آبگون از کمر برکشيد و به جانب دختران جمشيد شتافت تا آنان را هلاک کند. فريدون بيدار بود. چون باد فراز آمد و گرز گاوسر را برافراخت و سخت بر سر ضحاک کوفت. ترک ضحاک از آن ضربت سهمگين خرد شد و ستمگر ناتوان برخاک افتاد. فريدون خواست به ضربه ديگر او را نابود سازد که باز پيک ايزدي ظاهر شد و به فريدون گفت «او را مکش، او را در بند کن و در کوه دماوند زنداني ساز. زمان کشتن وي هنوز نرسيده.»

      ضحاک در زندان

      *پس فريدون بندي ازچرم شير فراهم کرد و دست و پاي ضحاک را سخت به بند پيچيد و او را خوار و زار بر پشت اسبي انداخت و به جانب کوه دماوند برد. درآنجا غاري ژرف بود. فرمود تا ميخ هاي کلان حاضر کردند و ضحاک بيدادگر را در غار زنداني ساخت و بند او را بر سنگ کوفت تا جهان از وجود ناپاکش آسوده باشد. آنگاه فريدون بزرگان و آزادگان را گرد کرد و گفت «ضحاک ستم بيشه سال ها جور کرد و مردم اين ديار را به خاک و خون کشيد و از آئين يزدان و رسم داد و نيکي ياد نکرد. يزدان پاک مرا برانگيخت که روي زمين را از آفت ستم او پاک کنم. خدا را سپاس که توفيق يافتم و برستمگر چيره شدم. ازمن جزنيکي و راستي و آئين يزدان پرستي نخواهيد ديد. اکنون همه کردگار را سپاس گوئيد وسلاح جنگ را به يکسو گذاريد و به سر خان و مان خود رويد و آرام و آسوده باشيد.»
      مردمان شاد شدند و فرمان بردند. فريدون برتخت شاهي نشست و به داد و دهش پرداخت. رسم بيداد برافتاد و جهان آرام گرفت.

    8. کاربران زیر از Aban mehr تشکر کرده اند:


    9. #5
      74,509 امتیاز ، سطح 39
      12% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 3,441
      دستاورد ها:
      موضوع 3پست 3تشکر 4تشکر کننده 4

      تاریخ عضویت
      -آبان-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      131
      نوشته ها
      2,180
      اعتبار
      162
      امتیاز
      74,509
      سطح
      39
      تشکر
      14,292
      تشکر شده
      16,049 بار در 3,032 پست
      مدت زمان فعالیت
      1 ماه 3 هفته 3 روز 5 ساعت 53 دقیقه 58 ثانیه

      ویترین مدال ها

      داستانهای شاهنامه/5/ فریدون و پسران

      جشن مهرگان

      *فريدون نخستين روز مهرماه به تخت نشست و تاج کياني بسر گذاشت. مردم به شاهنشاهي او دل آسوده شدند و شادي کردند و آتش افروختند و باده نوشيدند و جشن به پا کردند و آن روز را عيد خواندند و اين عيد ساليان دراز در ميان ايرانيان بنام «جشن مهرگان» پايدار ماند.
      فرانک، مادر فريدون، هنوز از به تخت نشستن فرزندش آگاه نبود. چون آگاه شد خداوند را نيايش کرد و سرو تن را شست و به پيشگاه فريدون آمد و سر بر آستان گذاشت و خداوند را سپاس گفت و شادماني کرد و آنگاه به چاره نيازمندان پرداخت. درويشان و تهيدستان را در نهان مال و خواسته داد و تا هفت روز بخشش مي کرد، چنانکه تهيدستي نماند. آنگاه ساز بزم کرد و خواني آراسته انداخت و بزرگان و فرزانگان را به سپاس برافتادن ضحاک مهمان کرد. سپس گنج هائي را که تا آن زمان پنهان داشته بود بگشود و جامه و گوهر و زين افزار و سلاح و کلاه و کمر بسيار با خواسته فراوان به فرزند تاجدارش ارمغان کرد.
      گردن فرازان و بزرگان به شکر، فريدون و فرانک را ستايش کردند و سپاس گفتند و زر و گوهر را بهم آميختند و برتخت شاهنشاه فرو ريختند و آفرين يزدان را برآن تاج و تخت رنگين خواستار شدند و براي پادشاه برومندي و جاوداني خواستند.
      فريدون چون پادشاهيش استوار شد به گرد جهان برآمد تا در آباداني زمين بکوشد و دست بدي و زشتي را کوتاه کند. فريدون پانصد سال زيست. در روزگار وي جهان، خرم و آباد و آراسته شد و ويراني هاي ضحاک ناپديد گرديد.

      فرزندان فريدون

      *فريدون در پنجاه سال نخستين زندگي سه فرزند يافت:


      به بالا چو سرو و برخ چون بهار
      به هر چيز ماننده شهريار


      چيزي نگذشت که پسران فريدون باليدند و جوان شدند. فريدون برآنها نظر کرد، هر سه را برومند و دلير و در خور تاج و تخت ديد. در انديشه پيوند آنان افتاد.
      فريدون وزیری آزموده و خردمند به نام جندل داشت. وي را پيش خواند و انديشه خود را با وي درميان گذاشت و گفت پسران من بزرگ شده اند و هنگام پيوند ايشان است. بايد دختراني درخورد ايشان جست. تو که خردمند و فرزانه اي جستجو کن مگر سه خواهر از يک پدر و مادر که نيک چهره و فرخ نژاد باشند بيابي.
      جندل چند تن از ياران نيکخواه خود را برداشت و سير و سفر آغاز کرد و از هرکس جويا مي شد تا آنکه به يمن رسيد و وصف دختران پادشاه يمن را شنيد. خوب جستجو کرد و دانست که سزاوار پسران فريدون اين دختران اند.

      جندل و شاه يمن

      به دربار پادشاه يمن رفت و بار خواست. پادشاه مقصود او را جويا شد. جندل زمين را بوسه داد و پادشاه را آفرين خواند و گفت من پيامي از فريدون شاهنشاه ايران دارم. فريدون ترا درود فرستاده است و مي گويد که در جهان گرامي تر از فرزند نيست و من سه فرزند دارم که آنها را چون ديدگانم عزيز مي دارم و اکنون هنگام پيوند ايشان است و خردمندان هيچ چيز را براي فرزندان برتر از پيويند شايسته نمي دانند. مرا کشوري آباد و شايسته هست و سه فرزندم خردمند و با دانش و در خور تاج و گاه اند. شنيدم که تو اي پادشاه سه دختر خوب چهره و پاکيزه خو داري. ازين مژده شادکام شدم و مي بينم که اين گوهران سزاوار يکديگرند و شايسته آنست که به فرخندگي و خجستگي پيوند آنان را سامان دهيم.
      پادشاه يمن چون گفتار جندل را شنيد رخسارش پژمرده شد و در دل با خود گفت که دختران من نورديدگان من اند و در هرکار دستگير و انباز من. اگر در کنار من نباشند روز من چون شب تار خواهد شد. پس نبايد در پاسخ شتاب کنم تا چاره اي بينديشم.
      فرستاده فريدون را جايگاهي شايسته بخشيد و از او خواست درنگ کند تا پاسخ بايسته بشنود. آنگاه سران آزموده را پيش خود خواند و راز را با آنان در ميان نهاد و گفت فريدون دختران مرا براي فرزندان خود خواسته است و مي دانيد اين دختران تا چه اندازه در دل من جا دارند. نمي دانم ازين دام چگونه بگريزم. اگر بگويم مي پذيرم راست نگفته ام و دروغ از شاهان پسنديده نيست، و اگر دخترانم را به وي سپارم با آتش دل و آب ديده و غم دوري چکنم، و اگر سرباز زنم از آزار او چگونه ايمن باشم. فريدون شهريار زمين است و شنيديد که با ضحاک چه کرد. کين وي را به خود خريدن آسان نيست. اکنون راهنمائي شما چيست؟
      دلاوران يمن پاسخ دادند که ما درست نمي دانيم که تو به هر بادي از جاي بجنبي. اگر فريدون شهرياري تواناست ما نيز بنده و افتاده نيستيم.

      سخن*گفتن وبخشش آئين ماست
      عنان و سنان تافتن دين ماست
      به حنجر زمين را ميستان کتيم
      به نيزه هوا را نيستان کنيم


      اگر فرزندان فريدون را مي پسندي و ارجمند مي شماري بپذير و لب فروبند. اما اگر در پي آني که چاره اي سازي و از کين فريدون هم ايمن باشي، ازو آرزوهائي بخواه که انجام دادنش دشوار باشد.
      آنگاه پادشاه يمن جندل را پيش خود خواند و با وي فراوان سخن راند و گفت فريدون را درود برسان و بگو که من کهتر شهريارم و آنچه را او فرمان دهد به جان مي پذيرم. اگر کام شهريار اينست که دختران من به اين پيوند سرافراز شوند من به فرمان وي شادم. اما همانگونه که پسران شاهنشاه نزد وي ارجمندند دختران من نيز جگر گوشه من اند و اگر شاهنشاه سرزمين مرا و تاج و تخت مرا و يا ديدگان مرا مي خواست مرا آسان تر از آن بود که دخترانم را از خود دور کنم. با اين همه چون فرمان شاهنشاه اين است کار جز به کام او نخواهد بود، جز آنکه فرمان دهد فرزندان وي به يمن نزد من آيند تا چشمان من به ديدارشان روشن شود و داد و راستي آنها را بشناسم و دست آنان را به پيمان بدست بگيرم و آنگاه نور ديدگان خود را به آنها بسپارم.


      جندل تخت را بوسه داد و درود گفت و با پيام پادشاه يمن رهسپار درگاه فريدون گرديد و آنچه را شنيده بود باز گفت.

      اندرز فريدون

      فريدون پسران خود را پيش خواند و آنچه را رفته بود با آنان در ميان گذاشت و گفت «اکنون شما بايد آهنگ يمن کنيد و با دختران پادشاه يمن که از آنان خوبروتر وپسنديده*تر نيست باز آئيد. اما بايد هشيار باشيد و پاکيزه و آراسته سخن بگوئيد و پارسائي و پاکديني و خردمندي خود را آشکار کنيد که پادشاه يمن پادشاهي ژرف بين و روشندل و با دانش است و گنج و لشکر بسيار دارد. نبايد که شما را کند و زبون بيابد و افسوني در کار شما کند. وي نخستين روز بزمي خواهد ساخت و سه دختر خود را آراسته و پر از رنگ و نگار در برابر شما برتخت خواهد نشاند. اين سه ماهرو ببالا و ديدار يکي اند و جز چند تني نمي دانند بزرگتر و کوچکتر از آنها کدامند. اما دختر کهين پيش مي نشيند و دختر مهين در پس و دختر ميانه در ميان. از شما آنکه کوچکتر است نزد دختر کهين بنشيند، و آنکه بزرگتر است نزد دختر مهين، و آنکه ميانه است نزد دختر ميانه. پادشاه يمن از شما خواهد پرسيد که ازين دختران بزرگتر و کوچکتر و ميانه کدام است؟ و شما چنانکه دريافته ايد پاسخ گوئيد، تا هوشمندي شما آشکار شود.»


      پسران، شاد و پيروز از پيش پدر بيرون آمدند و خود را آماده ساختند و لشکري گران آراستند و رو به درگاه شاه يمن نهادند.
      پادشاه يمن با لشکري انبوه به پيشباز آمد و مردم يمن از مرد و زن براي ديدن شاهزادگان بيرون آمدند و زر و گوهر و مشک و زعفران نثار کردند و جام باده را به گردش درآوردند. چنان شد که يال اسبان به مي و مشک آغشته شد و مردم بر زر و دينار افشانده راه مي رفتند.
      پادشاه يمن شاهزادگان ايران را در کاخي پرشکوه فرود آورد و روز ديگر چنانکه فريدون گفته بود بزمي ساخت و دختران خود را آراسته بيرون آورد، بدان اميد که شاهزادگان آنها را از يکديگر نشناسند و پادشاه ناداني آنان را بهانه سرپيچي کند.
      اما پسران که افسون او را مي دانستند به خردمندي پاسخ گفتند و دختران را چنانکه از پدر آموخته بودند به درستي بازشناختند. شاه يمن و بزرگان درگاه وي درشگفت ماندند و دانستند که نيرنگ در کار پسران نمي*توان کرد. چون عذري نماند پيوند فرزندان فريدون را با شاهزادگان يمن پذيرفتند و دختران زيبا روي به خانه باز رفتند.

      افسون پادشاه يمن

      اما پادشاه يمن که جادو و افسون مي دانست تاب جدائي نداشت. چاره اي ديگر انديشيد و برآن شد تا فرزندان فريدون را به افسوني ديگر بيازمايد تا اگر به افسون گرفتار شدند دخترانش آزاد شوند و نزد وي بمانند. تا دل شب در بزم به شادي پيوند نو باده خورده بودند. هنگامي که مي برخردها چيره شد و آرزوي خواب در سرمهمانان پيچيد، پادشاه فرمود تا بستر آنان را در بوستان زير درختان گل افشان، درکنار آبگيري از گلاب گستردند.
      چون شاهزادگان به خواب رفتند پادشاه يمن از باغ بيرون آمد و افسوني آراست و ناگاه بادي دمان برخاست و سرمائي سخت بر باغ و چمن چيره شد و همه چيز بيفسرد و از جنبش باز ايستاد. شاهزادگان ايران که افسون گشائي را از پدر آموخته بودند ناگهان از خواب برجستند و به نيروي فرّه ايزدي که رهنمون خاندان شاهي بود راه را برجادو بستند و از زخم سرما در امان ماندند.
      روز ديگر چون خورشيد سر از تيغ کوه برزد، پادشاه افسونگر به گمان آنکه سه شهزاده را يخ زده و کبود چهره و بي جان خواهد يافت به باغ آمد. اما با شگفتي ديد که سه شاهزاده چون ماه نو برتخت نشسته اند. دانست که افسون وي کارگر نخواهد شد و دختران وي از آن فرزندان فريدون اند. چون چاره نماند رضا داد و به شايستگي به بستن بار عروسان پرداخت. در گنجينه هاي کهن را باز کرد و زر و گوهر بسيار بيرون آورد و با خواسته فراوان بر پشت هيون بست و دختران خود را به آئين و فر همراه شاهزادگان کرد و رهسپار دربار فريدون ساخت.
      چون پسران به درگاه پدر نزديک شدند فريدون که افسونگري مي دانست براي آنکه فرزندان خود را بيازمايد خود را بصورت اژدهائي خروشان و آتش بيز درآورد و راه را بر شاهزادگان گرفت. فرزندان به نوبت، خردمندي و دليري و هشياري خود را آشکار کردند و از زيان اژدها در امان ماندند. فريدون خشنود شد و بازگشت و پدروار پيش آمد و دست فرزندان خود را به مهرباني گرفت و آنان را نوازش کرد و درود و آفرين گفت.
      آنگاه دختران پادشاه يمن را نام پارسي بخشيد: همسر سلم را که پسر بزرگتر بود «آرزو» نام کرد و همسر تور پسر ميانه را «ماه» و همسر ايرج را که پسر کهتر بود «سهي» خواند.

    10. کاربران زیر از Aban mehr تشکر کرده اند:


    11. #6
      نغمه
      46,667 امتیاز ، سطح 31
      7% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 2,883
      دستاورد ها:
      پست 3تشکر 4تشکر کننده 4موضوع 3

      تاریخ عضویت
      -آذر-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      161
      نوشته ها
      2,266
      اعتبار
      181
      امتیاز
      46,667
      سطح
      31
      تشکر
      35,586
      تشکر شده
      16,861 بار در 2,902 پست
      مدت زمان فعالیت
      2 ماه 1 هفته 6 روز 14 ساعت 17 دقیقه 55 ثانیه

      ویترین مدال ها

      RE: داستانهای شاهنامه/5/ فریدون و پسران

      آزرم خاتون
      ممنون ازبابت قصه های شاهنامه !
      من به شخصه قصه های شاهنامه روخیلی دوست دارم اماامکانش نبودکه بتونم بخونم؛
      اماحالابه لطف شمامیسرشدامیدوارم همیشه موفق باشید!!!
      .........................................
      التماس دعا

    12. کاربران زیر از سکوت خیبری تشکر کرده اند:


    13. #7
      74,509 امتیاز ، سطح 39
      12% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 3,441
      دستاورد ها:
      موضوع 3پست 3تشکر 4تشکر کننده 4

      تاریخ عضویت
      -آبان-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      131
      نوشته ها
      2,180
      اعتبار
      162
      امتیاز
      74,509
      سطح
      39
      تشکر
      14,292
      تشکر شده
      16,049 بار در 3,032 پست
      مدت زمان فعالیت
      1 ماه 3 هفته 3 روز 5 ساعت 53 دقیقه 58 ثانیه

      ویترین مدال ها

      RE: داستانهای شاهنامه/5/ فریدون و پسران

      خواش ميكنم ، هدف ما ترويج فرهنگ و گذشته ي دور ما ايرانيان
      به بشريت هس حالا هم كه علم تا اين اندازه كار ما رو اسان كرده و
      راه هاي ارتباطي و اطلاعاتي اينقدر زياد شده چرا نبايد بخوام كه اين كارو
      انجام بدم

    14. کاربران زیر از Aban mehr تشکر کرده اند:


    15. #8
      74,509 امتیاز ، سطح 39
      12% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 3,441
      دستاورد ها:
      موضوع 3پست 3تشکر 4تشکر کننده 4

      تاریخ عضویت
      -آبان-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      131
      نوشته ها
      2,180
      اعتبار
      162
      امتیاز
      74,509
      سطح
      39
      تشکر
      14,292
      تشکر شده
      16,049 بار در 3,032 پست
      مدت زمان فعالیت
      1 ماه 3 هفته 3 روز 5 ساعت 53 دقیقه 58 ثانیه

      ویترین مدال ها

      داستانهای شاهنامه/6/ ایرج

      پس از آنکه پيوند سلم و تور و ايرج به فرخندگي به انجام رسيد فريدون اخترشناسان را بدرگاه خواند تا طالع فرزندان او را در گردش ستارگان ببينند و باز گويند. چون به طالع ايرج رسيد در آن جنگ و آشوب ديدند. فريدون اندوهگين شد و از ناسازگاري و نامهرباني سپهر در انديشه افتاد.
      براي آنکه انگيزه اختلاف را از ميان فرزندان بردارد کشور پهناور خود را سه بخش کرد: روم و کشورهاي غربي را به سلم که مهتر برادران بود واگذاشت. چين و ترکستان را به تور بخشيد و ايران و عربستان را به ايرج سپرد.
      سلم و تور هريک رهسپار کشور خود شدند و ايرج در ايران که برگزيده کشورهاي فريدون بود به تخت شاهي نشست.

      رشک بردن سلم بر ايرج

      سال ها گذشت. فريدون سالخورده شد و نيرو و شکوهش کاستن گرفت ديو آز و بدانديشي در دل سلم رخنه کرد. سلم که از بهره خود ناخشنود بود بر ايرج رشک برد و اندبشه بدساز کرد. فرستاده اي به چين نزد تور فرستاد و پيام داد که «اي شاه چين و ترکستان، هميشه خرم و شادکام باشي. ببين که پدر ما در بخش کردن کشور راه بيداد پيش گرفت. ما سه فرزند بوديم و من از همه مهتر بودم. پدر فرزند کهتر را گرامي داشت و تخت شاهي ايران را به وي سپرد و مرا و ترا به خاور و باختر فرستاد. چرا بايد چنين بيدادي را بپذيريم؟ من و تو از ايرج چه کم داريم؟»
      از شنيدن اين سخنان آز و آرزو در دل تو راه يافت و سرش پر باد شد. فرستاده اي زبان آور برگزيد و نزد برادر مهتر فرستاد که «آري، درست مي*گوئي، بر ما ستم رفته و فريدون در تقسيم کشور ما را فريفته است. بر فريب و ستم صبرکردن شيوه دلاوران نيست. حال بايد من و تو رو در رو بنشينيم و چاره اي بجوئيم.»
      بدين گونه پرده از آرزوي پنهان برادران برداشته شد و اندکي پس از آن سلم از باختر و تور از خاور، با دلي پر از کينه ايرج، رو بسوي يکديگر گذاشتند. چون بهم رسيدند خلوتي ساختند و در چاره کار راي زدند.

      پيام سلم و تور

      آنگاه پيکي سخندان و بينادل برگزيدند و او را گفتند تا تيز بدربار فريدون شتابد و پيام ايشان را بي پرده با وي در ميان گذارد. نخست او را از دو فرزندش درود دهد و سپس بگويد «اي شاه، اکنون که به پيري رسيده*اي هنگام آنست که ترس از خداي را به يادآوري. يزدان پاک سراسر جهان را بتو بخشيد و از خورشيد رخشنده تا خاک تيره فرمانبردار تو شدند. اما تو فرمان يزدان را بکار نبردي و جز به راه آرزوي خويش نرفتي و ناراستي و ستم پيشه رکدي. سه فرزند داشتي، همه خردمند و گرانمايه. يکي را از ميان ايشان برافراشتي و دو ديگر را خوار کردي. ايرانشهر را با همه گنج و خواسته اش به ايرج بخشيدي و ما را به خاور و باختر آواره کردي. ايرج از ما هنرمند تر نبود و ما از او در نسب کمتر نبوديم. باري، هر بيداد که بما کردي گذشت، اکنون چاره اينست که راستي پيشه کني و در داد بکوشي. بايد يا تاج از سر ايرج باز گيري و او را چون ما به گوشه اي بفرستي و يا آماده نبرد باشي. اگر ايرج همچنان برتخت بماند ما با سپاهي گران از ترکان و چينيان و روميان به ايران خواهيم تاخت و دمار از روزگار ايرج برخواهيم آورد.»
      قاصد چون پيام را بشنيد بر اسب نشست و شتابان بدرگاه فريدون آمد. چون چشمش به کاخ فريدون افتاد و شکوه سپاه و فر بزرگان درگاه را ديد خيره شد.
      به فريدون گفتند فرستاده اي از فرزندان وي رسيده است. فرمود تا پرده برداشتند و وي را بار دادند. قاصد، پادشاهي ديد برومند و والا که چون آفتاب برتخت شاهي مي درخشيد. نماز برد و خاک را بوسه داد. فريدون او را به مهرباني پذيرفت و برجاي نيکو نشاند. آنگاه با آوازي نرم از تندرستي و شادي دو فرزند خويش جويا شد و از رنج سفر و نشيب و فراز راه پرسيد.

      فرستاده فريدون را ستايش کرد و گفت «شاه جاويد باد، فرزندان زنده و تندرست اند و من پيامي از ايشان به پيشگاه آورده ام. اگر پيام درشت است من فرستاده اي بيش نيستم و از بندگان درگاهم. شاه اين گستاخي را برمن ببخشايد کاه اگر فرستنده خشمگين است بر فرستاده گناهي نيست. اگر شاه دستور مي دهد پيام جوانان ناهوشيار را بگويم.»
      شاه اجازه داد و فرستاده پيام سلم و تور را بازگفت.

      پاسخ فريدون

      فريدون چون گفتار فرستاده را شنيد و از کينه و ناسپاسي سلم و تور آگاه شد خون در مغزش به جوش آمد. روي به فرستاده کرد و گفت «تو نيازمند پوزش نيستي، من خود چنين چشم داشتم. از من بدو فرزند ناسپاس بگو که با اين پيام که فرستاديد گوهر و ذات خود را آشکار کرديد. پيري مرا غنيمت شمرده ايد و بي خردي و ناسپاسي پيش گرفته ايد. از من شرم نداريد و ترس خداي را نيز از ياد برده ايد. اما از گردش روزگار غافل نباشيد. من نيز روزي جوان بودم و قامت افراخته و موي قيرگون داشتم. سپهري که موي مرا سفيد و پشت مرا کمان کرد هنوز برجاست و شما را نيز چنين جوان نخواهد گذاشت. از روزگار ناتواني بينديشيد. به يزدان پاک و خورشيد رخشنده و تخت شاهي سوگند که من بشما فرزندان بد نکردم. پيش از آنکه کشور را بخش کنم با خردمندان و مؤبدان و دانايان راي زدم. کوششم همه در داد و راستي بود. بدخواهي و ناراستي را هرگز گردن ننهادم. خواستم تا جهاني که آبادان بمن رسيد پيوسته خرم و آباد بماند. آنرا ميان نورديدگان خود قسمت کردم. اميدم آن بود که پسرانم از پراکندگي بپرهيزند. اما اهريمن شما را از راه بدر برد و آز در دل شما رخنه کرد تا آنجا که شرم از ياد برديد و با پدر پير به پرخاش برخاستيد و مهر برادر کهتر را به آرزوي مشتي خاک فروختيد. مي ترسم که اين راه را بسر نبريد و روزگار اين شيوه را از شما نپذيرد. اکنون من به پيري رسيده ام و هنگام تيزي و آشفتنم نيست. اما شما ساليان دراز در پيش داريد. بکوشيد تا خاطر خود را به کينه و آز سياه نکنيد. چون دل از آز تهي شد، خاک و گنج يکسان است. آن کنيد که مايه رستگاري شما در روزشمار باشد.»

      آزرم ايرج

      پس از آنکه فرستاده سلم و تور بازگشت فريدون در انديشه رفت. کس فرستاد و ايرج را پيش خواند و گفت «اي فرزند برادرانت مهر ترا از دل بيرون کرده و راه کين توزي پيش گرفته اند. هواي ملک در سر آنان پيچيده و از دو سو سپاه آراسته اند و قصد جان تو دارند. از روز نخست درطالع ايشان بدانديشي و ناسپاسي بود. تو بايد که هوشيار باشي و اگر به کشور خود پاي بندي در گنج را بگشائي و سپاه بيارائي و آماده بنشيني. چه اگر با بدانديشان مهرورزي کني آنان را گستاخ تر کرده اي.»
      ايرج بي نياز و مهربان و پرآزرم بود. گفت «اين شهريار، چرا تخم کين بکاريم و شادي و دوستي را به آزار و بيداد بيالائيم. در اين يک دم که دست روزگار ما را فرصت زندگي بخشيده بهتر آن نيست که بهم مهربان باشيم؟ زمان برما چون باد مي گذرد و گرد پيري بر سر ما مي نشاند قامت ها دو تا و رخساره ها پرچين مي شود. سرانجام خشتي بالين همه ما خواهد شد. چرا نهال کينه بنشانيم؟ آئين شاهي و تاجداري را ما به جهان نياورديم. پيش از ما نيز خداوندان تخت و شمشير بوده اند. کينه توزي و خشم اندوزي آئين ايشان نبود. اگر شهريار بپذيرد من از تخت شاهي مي گذردم و دل آنان را به راه مي آورم و چندان مهرباني مي کنم تا خشم و کين را از خاطر آنان بيرون کنم.»
      فريدون گفت «اي فرزند خردمند، از چون توي همين پاسخ شايسته بود. اگر ماه نور بيفشاند عجب نيست. ولي اگر تو راه مهر مي پوئي برادرانت طريق رزم مي جويند. با دشمن بدخواه مهر وزريدن مانند آن است که کسي بدوستي سر در دهان مار بگذارد. جز نيش و زهر چه نصيب خواهد يافت؟ با اين همه اگر راي تو اين است که بدلجوئي سلم و تور بروي من نيز نامه اي مي نويسم و همراه تو مي فرستم. اميد آنکه تندرست باز آئي.» .

      رفتن ايرج نزد برادران

      سپس فريدون نامه اي به سلم و تور نوشت که «فرزندان، مرا ديگر به تخت شاهي و گنج و سپاه نيازي نيست. آرزويم همه خشنودي و شادي سه فرزند است. ايرج که از وي دل گران بوديد آرزومند ديدار شماست و نزد شما مي آيد. با آنکه کسي را نيازرده است براي خشنودي شما از تخت فرود آمده و بندگي شما را ميان بسته است. ايرج برادر کهتر شما است، بايد با او مهربان باشيد و او را بنوازيد و سر گرامي نکنيد و چون چند روز بگذرد او را به شايستگي و تندرستي نزد من باز فرستيد.»
      ايرج با تني چند از همراهان بسوي برادران رفت. وقتي نزديک آنان رسيد سلم و تور با سپاهي گران پيش آمدند. ايرج به مهرباني، برادران را درود گفت و گرم در برگرفت. اما دل ايشان پُر کينه بود. با ايرج بدرون خيمه رفتند.
      سپاهيان چون برز و بالا و چهره فرزنده ايرج را ديدند خيره ماندند و با خود گفتند «سزاوار تخت و تاج ايرج است و شاهي او را برازنده است.» مهر ايرج در دل سپاهيان جاي گرفت و نام او در ميان لشکر پيچيد.
      سلم بر سپاهيان نگريست. دانست که به مهر ايرج دل سپرده اند و از وي سخن مي گويند. ابروان را پرچين کرد و با دلي پُر کين به خيمه درآمد و فرمود تا خلوتي ساختند. آنگاه با تور به راي زدن نشست و گفت «سپاه ما دل به ايرج سپرده است. وقتي با ايرج باز مي گشتيم سپاهيان چشم از وي بر نمي داستند. چندين انديشه داشتيم، اکنون انديشه سپاه نيز برآن افزوده شد. تا ديده اين سپاهيان در پي ايرج است ديگر ما را به شاهي نخواهند پذيرفت. اگر ايرج را زنده بگذاريم شاهي ما برقرار نخواهد ماند.»

      کشته شدن ايرج

      دو برادر همه شب تا بامداد در اندبيشه گناه بودند. چون آفتاب برآمد دل از داد برگرفتند و ديده از شرم شستند و به سوي سراپرده ايرج روان شدند. ايرج از خيمه چشم به راه برادران بود. چون دو برادر را ديد گرم پيش دويد و درود گفت.
      برادران سرد پاسخ گفتند و با وي بدرون خيمه رفتند و چون وچرا پيش گرفتند. تور درشتي آغاز کرد که «ايرج، تو از ما هردو کهتري. چگونه است که بايد تو صاحب تاج و تخت ايران شوي و گنج پدر را زير نگين داشته باشي و ما که از تو مهتريم در چين و روم روزگار بگذرانيم؟ پدر ما در بخش کردن کشور تنها ترا گرامي شمرد و بر ما ستم ورزيد.»
      ايرج به مهرباني گفت «اي برادر، چرا خاطر خود را رنجه مي داري. اگر کام تو شاهنشاهي ايران است من از تاج و تخت کياني گذشتم و آنرا بتو سپردم. از آن گنج و گاه چه سود که برادري را آزرده سازد؟ فرجام همه ما نيستي است. اگر هم جهان را بدلخواه بسپريم سرانجام بايد سر برخشت گور بگذاريم. چه جاي ستم و بيداد است؟ بيائيد تا با هم مهربان باشيم و نيکي و مردمي پيش گيريم. من اگر شاهنشاهي ايران را تاکنون به زير نگين داشتم اکنون از آن گذشتم و تخت و تاج و سپاه و فرمان را بشما سپردم. چين و روم را نيز خواستار نيستم. مرا با شما سرجنگ نيست، شما نيز با من کين نجوئيد و دل مرا نيازاريد. شما مهتران منيد و به بزرگي سزاواريد. من جهان را به شادي و خشنودي شما نمي فروشم. شما نيز کهترنوازي کنيد و از اين گفتگو درگذريد.»
      اما تور سرجنگ و آزار داشت. از مهرباني و آشتي جوئي ابرج خشمش افزون شد و درشتي از سر گرفت و سخنان سخت آغاز کرد. هر دم از جاي برمي خاست و بدين سوي و آن سوي گام برمي داشت و باز برجاي مي نشست. سرانجام خشم و بيداد چنان پرده شرمش را دريد که برخاست و کرسي زرين را که برآن نشسته بود برگرفت و به خشم بر سر ايرج کوفت.
      ايرج دانست که برادر قصد جان وي دارد. زنهار خواست و ناله برآورد که «از خداي نمي ترسي و از پدر پير نيز شرم نداري؟ از هلاک من بگذر و دست به خون من آلوده مکن. چگونه دلت مي پذيرد که جان از من بگيري؟ خون من دامنت را خواهد گرفت.
      پسندي و همداستاني کني
      *که*جان داري و جان ستاني کني؟
      ميازارموري که دانه کش است
      که*جان*داردوجان*شيرين*خ وشست
      اگر برمن نمي بخشي پدر پير را بياد آور و در روزگار ناتواني دل او را به مرگ فرزند ميازار. اگر پرواي پدر نداري از جهان آفرين ياد کن و خود را در زهره مردمکشان مياور. اگر گنج و تاج و نگين مي خواستي بتو واگذاردم، بر من ببخش و خون مرا مريز.»
      تور سياه دل پاسخي نداشت. خنجري که به زهر آب داده بود بيرون کشيد و بر ايرج نواخت. خون بر چهره شهريار جوان ريخت و قامت چون سروش از پا در آمد. آنگاه تور سر برادر را به خنجر از تن جدا کرد و فرمان داد تا آنرا به مشک و عببر آکنده سازند و نزد فريدون فرستند.
      سلم و تور چون گناه را به پايان آوردند شادمان راه خود در پيش گرفتند. يکي به چين رفت و ديگري رهسپار روم شد.


      آگاهي فريدون از مرگ ايرج

      فريدون چشم به راه ايرج داشت. چون هنگام بازگشت وي رسيد فرمان داد تا شهر را آذین بستند و تختي از فيروزه براي وي ساختند و همه چشم به راه وي نشستند. شهر در شادي بود و نوازندگان و خوانندگان در سرود خواني و نغمه پردازي بودند که ناگاه گردي از دور برخاست. از ميان گرد سواري تيز تک پديد آمد. وقتي نزديک سپاه ايران رسيد خروشي پردرد از جگر برآورد و تابوت زريني را که همراه داشت برزمين گذاشت. تابوت را گشودند و پرنيان از سرآن کشيدند. سر شهريار جوان در آن بود.
      فريدون از اسب به زيرافتاد و خروش برداشت و جامه به تن چاک کرد. پهلوانان و آزادگان پريشان شدند و خاک برسر پاشيدند. سپاهيان به سوگواري اشک از ديدگان مي ريختند و بر مرگ خسرو نامدار زاري مي*کردند.
      ولوله در شهر افتاد و ناله و فغان برخاست. فريدون سر فرزند گرامي را درآغوش داشت. افتان و خيزان به کاخ ايرج آمد. تخت را بي خداوند و باغ و بوستان را سوگوار و سپاه را بي سرور ديد. در برخود ببست و به زاري نشست که «دريغ بر تو اي شهريار ناکام که به خنجر کين از پاي در آمدي. دليري و فرّ و شکوه تو، دريغا آن بزرگي و بخشندگي تو. اي آفريدگارجهان، اي داور دادگر، بر اين کشته بي گناه بنگر که چگونه بناجوانمردي خونش برخاک ريخت. اي يزدان پاک، آرزوي مرا برآور و مراچندان امان ده و زنده بدار تا ببينم کسي از فرزندان ايرج کين او را بخواهد و چنانکه سرنازنين ايرج را بستم از تن جدا کردند سرآن دو ناپاک را از تن جدا سازد. مرا جز اين بدرگاه تو آرزوئي نيست.»






    16. کاربران زیر از Aban mehr تشکر کرده اند:


    17. #9
      نغمه
      46,667 امتیاز ، سطح 31
      7% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 2,883
      دستاورد ها:
      پست 3تشکر 4تشکر کننده 4موضوع 3

      تاریخ عضویت
      -آذر-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      161
      نوشته ها
      2,266
      اعتبار
      181
      امتیاز
      46,667
      سطح
      31
      تشکر
      35,586
      تشکر شده
      16,861 بار در 2,902 پست
      مدت زمان فعالیت
      2 ماه 1 هفته 6 روز 14 ساعت 17 دقیقه 55 ثانیه

      ویترین مدال ها

      RE: داستانهای شاهنامه/6/ ایرج

      مثل دفعات قبل بسیارزیباودلنشین بود.
      خداقوت وممنون!!!

    18. کاربران زیر از سکوت خیبری تشکر کرده اند:


    19. #10
      74,509 امتیاز ، سطح 39
      12% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 3,441
      دستاورد ها:
      موضوع 3پست 3تشکر 4تشکر کننده 4

      تاریخ عضویت
      -آبان-۱۳۹۰
      شماره عضويت
      131
      نوشته ها
      2,180
      اعتبار
      162
      امتیاز
      74,509
      سطح
      39
      تشکر
      14,292
      تشکر شده
      16,049 بار در 3,032 پست
      مدت زمان فعالیت
      1 ماه 3 هفته 3 روز 5 ساعت 53 دقیقه 58 ثانیه

      ویترین مدال ها

      Wink داستانهای شاهنامه/7/خونخواهی منوچهر

      زادن منوچهر

      هنگامي که ايرج بدست برادرانش سلم و تور کشته شد، همسر او «ماه آفريد» از وي بار داشت. فريدون، شاهنشاه ايران، چون آگاه شد شادي کرد و ماه آفريد را گرامي شمرد. از ماه آفريد دختري خوبچهره زاده شد. او را به ناز پروردند تا دختري لاله رخ و سروبالا شد. آنگاه فريدون وي را به برادر زاده خود "پشنگ" که از نامداران و دلاوران ايران بود به زني داد.
      از پشنگ و دختر ايرج منوچهر زاده شد. فريدون از ديدن منوچهر چنان خرم شد که گوئي فرزندش ايرج را به وي باز داده اند. جشن به پا کرد و بزم فراهم ساخت و به شادي زادن منوچهر زر و گوهر بسيار بخشيد و آن روز را فرخنده شمرد. فرمان داد تا در پرورش کودک بکوشند و آنچه بزرگان و آزادگان را سزاوار است به او بياموزند.
      سالي چند براين برآمد. منوچهر جواني شد دلاور و برومند و با فرهنگ. آنگاه فريدون از بزرگان و نامداران و آزادگان ايران انجمن ساخت و منوچهر را برتخت نشاند و او را به جاي ايرج بر ايرانشهر پادشاه کرد و تاج و نگين شاهي را به وي سپرد. سپاه به فرمان وي درآمد و پهلوانان و دليران او را به شاهي آفرين خواندند. "قارن" سپهدار ايران و "گرشاسب" سوار مردافگن و "سام" دلاور بي باک، همه با دلي پرمهر و سري پرشور به خدمت کمر بستند و خسرو جوان را ستايش کردند و به خونخواهي ايرج و کين جزئي از برادرانش سلم و تور همداستان شدند.

      پيام سلم و تور

      خبر به سلم و تور رسيد که منوچهر در ايران برتخت شاهي نشسته و سپاه آراسته و همه به فرمان او درآمده اند. دل برادران پر بيم شد. با هم به چاره جستن نشستند و برآن شدند که کسي را نزد فريدون بفرستند و به پوزش و ستايش از کين خواهي منوچهر رهائي يابند. پس فرستاده اي خردمند و چيره زبان برگزيدند و از گنجينه خويش ارمغان هاي بسيار از تخت هاي عاج و تاج هاي زرين و در و گوهر و درهم و دينار و مشک و عبير و ديبا و پرنيان و خز و حرير به پشت پيلان گذاشتند و با فرستاده بدرگاه فريدون روانه کردند و پيام فرستادند که «فريدون دلاور جاويد باد، ما را جز شادي پدر آرزوئي نيست. اگر با برادر کهتر بد کرديم و ستم ورزيديم اکنون از آن ستم پشيمانيم و به پوزش برخاسته ايم. در اين ساليان دراز از بيدادي که بر برادر روا داشتيم دل ما پر درد و تيمار بود و خود کيفر زشتکاري خويش را ديديم. اگر گناه کرديم تقدير چنان بود و از تقدير ايزدي چاره نيست. شير و اژدها نيز با همه نيرومندي با پنجه قضا بر نمي آيند. ديگر آنکه ديو آز برما چيره شد و اهريمن بدسگال دل ما را از راه بدر برد تا راي ما تيره گرديد و به بيداد گرائيديم. اکنون اين همه، گذشته است و ما سر خدمت و بندگي داريم. اگر شاهنشاه روا مي بيند منوچهر را با سپاه خود نزد ما بفرستد تا پيش وي به پاي بايستيم و خدمت پيش گيريم و مال و خواسته براو نثار کنيم و تيمار خاطرش را به اشک ديده بشوئيم.»
      به فريدون خبر رسيد که فرستاده سلم و تور آمده است. فرمود تا او را بار دهند. فرستاده چون به بارگاه رسيد از فرّ و شکوه فريدون و بزرگان درگاه خيره ماند. فريدون با کلاه کياني برتخت شاهنشاهي نشسته بود و منوچهر با تاج شاهي در کنار وي بود. بزرگان و نامداران ايران نيز سراپا به زر و گوهر و آهن و پولاد آراسته از هر طرف ايستاده بودند. فرستاده پيش رفت و نماز برد و اجازه خواست و پيام برادران را باز گفت.

      *فريدون چون پيام فرزندان بدانديش را شنيد بانگ برآورد که «پيام آن دو ناپاک را شنيدم. پاسخ اين است که به آن دو بيدادگر بدنهاد بگوئي که بيهوده در دروغ مکوشيد. بدانديشي شما برما پوشيده نيست. چه شد که اکنون بر منوچهر مهربان شده ايد؟ اکنون مي خواهيد به اين نيرنگ منوچهر را نيز تباه سازيد و با او نيز چنان کنيد که با فرزندم ايرج کرديد. آري، منوچهر نزد شما خواهد آمد، اما نه چون ايرج، غافل و بي سلاح و تنها. اين بار با درفش کاويان و سپاه گران وزره و نيزه و شمشير خواهد آمد و پهلوانان و دشمن کشاني چون قارن رزمخواه و گرشاسب مردافکن و شيدوش جنگي و سام دلير و قباد دلاور در کنار او خواهند بود. منوچهر خواهد آمد تا کين پدر را باز جويد و برادر کشان را به کيفر برساند. اگر در اين ساليان، شما از کيفر خويش در امان مانديد از آن رو بود که من سزاوار نمي ديدم با فرزندان خود پيکار کنم. اما اکنون از آن درختي که به بيداد برکنديد شاخي برومند رسته است و منوچهر با سپاهي چون درياي خروشان خواهد آمد و بر و بوم شما را ويران خواهد کرد و تيمار خاطر را به خون خواهد شست. اما اينکه گفتيد قضاي يزدان بود و دست تقدير شما را به ستمگري واداشت بدانيد که هرکس تخم بيداد کشت به پاداش آن، روزش تيره خواهد شد. کيفر شما نيز قضاي يزدان است. شرم نداريد از اينکه با دل سياه و بدخواه سخن نرم و فريبنده بگوئيد؟ ديگر آنکه گنج ومال و زر و گوهر فرستاده ايد تا ما از کين خواهي بگذريم. من خون ايرج را به زر و گوهر نمي فروشم. آن کس که سر فرزند را به زر مي فروشد اژدها زاده است، آدميزاده نيست. که بشما گفت که پدر پير شما به زر و مال از کين فرزند خواهد گذشت؟ ما را به گنج و گوهر شما نيازي نيست. تا من زنده ام به کين خواهي ايرج کمر بسته ام و تا شما را به کيفر نرسانم آسوده نمي نشينم.»
      فرستاده لرزان به پا خاست و زمين بوسيد و از بارگاه بيرون آمد و شتابان روي بسوي دو برادر گذاشت. سلم و تور در خيمه نشسته و راي ميزدند که فرستاده از در درآمد. او را به پرسش گرفتند و از فريدون و لشکر و کشورش جويا شدند. فرستاده آنچه از فرّ و شکوه فريدون و کاخ بلند و سپاه آراسته و گنج آگنده و پهلوانان مردافکن بردرگاه فريدون ديده بود باز گفت و از قارن کاويان، سپهدار ايران، و گرشاسب و سام دلاور ياد کرد و پاسخ فريدون را به آنان رسانيد.
      دل برادران از درد بهم پيچيد و رنگ از رخسار آنان پريد. سرانجام سلم گفت «پيداست که پوزش ما چاره ساز نيست و منوچهر به خونخواهي پدر کمر بسته است. از کسي که فرزند ايرج و پرورده فريدون باشد جز اين نمي توان چشم داشت. بايد سپاه فراهم سازيم و پيشدستي کنيم و بر ايران بتازيم.»

      به فريدون خبر رسيد که لشکر سلم و تور بهم پيوسته و از جيحون گذشته و روي به ايران گذاشته است. فريدون منوچهر را پيش خواند و گفت «فرزند، هنگام نبرد و خونخواهي رسيد. سپاه را بياراي و آماده پيکار شو.» منوچهر گفت «اي شاه نامدار، هرکس با تو آهنگ جنگ کند روزگار از وي برگشته است. من اينک زره برتن مي کنم و تا کين نياي خود را نگيريم آنرا از تن بيرون نخواهم کرد. با سلم و تور چنان کنم که به روزگاران از آن ياد کنند.»
      سپس فرمود تا سراپرده شاهي را به هامون کشيدند و سپاه را بر آراستند. لشکر گروها گروه مي رسيد. هامون به جوش آمد. از خروش دليران و آواي اسبان و بانگ کوس و شيپور، ولوله درآسمان افتاد. ژنده پيلان از دو طرف به صف ايستاده بودند. قارن کاويان با سيصد هزار مرد جنگي در قلب سپاه جاي گرفت. چپ لشکر را گرشاسب يل داشت و راست لشکر بدست سام نريمان و قباد سپرده بود. پهلوانان جوشن به تن پوشيدند و تيغ از نيام بيرون کشيدند و لشکر چون کوه از جاي برآمد و راه توران در پيش گرفت.
      به سلم و تور آگاهي آمد که سپاه ايران با پهلوانان و گردان و دليران در رسيد. برادران با سپاه خويش رو به ميدان کارزار نهادند. از لشکر ايران قباد پيش تاخت تا از حال دشمن آگاهي بيابد. از اين سوي تور پيش تاخت و آواز داد که «اي قباد، نزد منوچهر باز گرد و به او بگوي که فرزند ايرج دختري بود؛ تو چگونه برتخت ايران نشستي و تاج و نگين از کجا آوردي؟» قباد نوا داد که «پيام ترا چنانکه گفتي مي رسانم، اما باش تا سزاي اين گفتار خام را به بيني. وقتي که درفش کاويان به جنبش درآيد و شيران ايران تيغ به کف در ميان شما روبهان بيفتند دل و مغزتان از نهيب دليران خواهد دريد و دام و دد برحال شما خواهد گريست.»
      سپس قباد بازگشت و پيام تور را به منوچهر داد.
      منوچهر خنديد و گفت «ناپاک نميداند که ايرج نياي من است و من فرزند آن دخترم. هنگامي که اسب برانگيزيم و پاي در ميدان گذاريم آشکار خواهد شد که هرکس از کدام گوهر و نژاد است. به فرّ خداوند و خورشيد و ماه سوگند که او را چندان امان نخواهم داد که مژه برهم زند. لشکرش را پريشان خواهم کرد و سر نافرخنده اش را به تيغ از تن جدا خواهم ساخت و کين ايرج را باز خواهم گرفت.»
      چون شب هنگام فرا رسيد قارن کاويان، سپهدار ايران، در برابر سپاه ايستاد و خروش برآورد که «اي نامداران، نبردي که در پيش داريم نبرد يزدان و اهريمن است. ما به کين خواهي آمده ايم، بايد همه بيدار و هشيار باشيم. جهان آفرين پشتيبان ما است. هرکس در اين رزم کشته شود پاداش بهشتي خواهد يافت و آن کس که دشمنان را خوار کند نيکنام خواهد زيست و از شاه ايران زمين بهره و پاداش خواهد يافت. چون بامداد خورشيد تيغ برکشد همه آماده باشيد، اما پاي پيش مگذاريد و از جاي مجنبيد تا فرمان برسد.»
      سپاه هم آواز گفتند «ما بنده فرمانيم و تن و جان را براي شهريار مي*خواهيم. آماده ايم تا چون فرمان برسد تيغ در ميان دشمنان بگذاريم و دشت را از خون ايشان گلگون کنيم.»

      بامداد که آفتاب رخ نمود منوچهر کلاه خود بر سر و جوشن برتن و تيغ برکف چون خورشيدي که از کوه بردمد از قلب لشکر برخاست. از ديدن وي سپاهيان سراسر فرياد آفرين برآوردند و شاه را پاينده خواندند ونيزه*ها را برافراشتند و سپاه ايران چون درياي خروشان به جنبش آمد. دو سپاه نزديک شدند و غربو از هردو گروه برخاست.
      از تورانيان پهلواني زورمند ونامجو بود به نام شيروي. چون پاره اي کوه از لشکر خود جدا شد و بسوي سپاه ايران تاخت و هم نبرد خواست. قارن کاويان شمشيربرکشيد و به وي حمله برد. شيروي نيزه برداشت و چون نره*شير برميان قارن زد. قارن بي شکيب شد و دلش را از آن ضربت بيم گرفت. سام نريمان که چنين ديد چون رعد به غريد و پيش دويد. شيروي گرز برگرفت و چابک بر سر سام کوفت. کلاه خود و ترک سام درهم شکست شيروي شمشير بيرون کشيد و به هر دو پهلوان تاخت. قارن و سام را نيروي پايداري نماند. به شتاب بازگشتند و روي به لشکر خويش آوردند.
      آنگاه شيروي به پيش سپاه ايران آمد و آواز برآورد که «آن سپهدار که نامش گرشاسب است کجاست؟ اگر دل پيکار دارد بيايد تا جوشنش را از خون رنگين کنم. اگر در ايران کسي هم نبرد من باشد اوست. اما او نيز به راستي همپاي من نيست. در ايران و توران پهلواني و نامداري چون من کجاست؟ شيران بيشه و گردان هفت کشور در برابر شمشير من ناتوان اند.»
      گرشاسب چون آواز شيروي را شنيد مانند کوه از جاي برآمد و بسوي او تاخت و بانگ زد که «اي روباه خيره سر پُر فريب که از من نام بردي، تو کيستي که هم نبرد شيران شوي؟ هم اکنون کلاه خودت برتو خواهد گريست.» شيروي گفت « من آنم که سرژنده پيلان را از تن جدا مي کنم.» اين بگفت و دهان بسوي گرشاسب تاخت. گرشاسب چون ترک و مغفر شيروي را ديد خنده زد. شيروي گفت «در پيکار از چه مي خندي؟ بايد بر بخت خويش بگريي.» گرشاسب گفت «خنده ام از آنست که چون توئي خود را هم نبرد من مي خواند و اسب برمن مي تازد.» شيروي گفت «اي پير برگشته بخت، روزگارت به آخر رسيده که چنين لاف ميزني. باش تا از خونت جوي روان سازم.» گرشاسب چون اين بشنيد گرز گاوسر را از زين برکشيد و به نيروي گران بر سر شيروي کوفت. سر و مغز شيروي درهم شکست و سوار از اسب نگونسار شد و در خاک و خون غلطيد و جان داد. دليران توران چون چنان ديدند يکسر به گرشلسب حمله ور شدند. گرشاسب تيغ از نيام بيرون کشيد و نعره زنان در سپاه دشمن افتاد و سيل خون روان کرد.
      تا شب جنگ و ستيز بود و بسياري از تورانيان به خاک افتادند. همه جا پيروزي با منوچهر بود.

      سلم و تور چون چيرگي منوچهر را ديدند دلشان از خشم و کينه به جوش آمد. باهم راي زدند و برآن شدند که چون تاريکي شب فرا رسد کمين کنند و بر سپاه ايران شبيخون زنند. پاسداران سپاه منوچهر از اين نيرنگ خبر يافتند و منوچهر را آگاه کردند. منوچهر سپاه را سراسر به قارن سپرد و خود کمينگاهي جست و با سي هزار مرد جنگي درآن نشست.
      شبانگاه تور با صدهزار سپاهي آرام بسوي لشکرگاه ايران راند. اما چون فرا رسيد ايرانيان را آماده پيکار و درفش کاويان را افراشته ديد. جز جنگ چاره نديد. دو سپاه درهم افتادند و غريو جنگيان به آسمان رسيد. برق پولاد در تيرگي شب مي درخشيد و از هر سو رزمجويان به خاک مي*افتادند. کار از هر طرف برتورانيان سخت شد. منوچهر سر از کمينگاه بيرون کرد و بر تور بانگ زد که «اي بيدادگر ناپاک، باش تا سزاي ستمکارگي خود را ببيني.» تور بهرسو نگاه کرد پناهگاهي نيافت. سرگشته شد و دانست که بخت از وي روي پيچيده. عنان باز گرداند و آهنگ گريز کرد. هاي و هوي از لشکر برخاست و منوچهر، چابک پيش راند و از پس وي تاخت. آنگاه بانگ برآورد و نيزه اي برگرفت و برپشت تور پرتاب کرد. نيزه بر پشت تور فرود آمد و تور بي تاب شد و خنجر از دستش برزمين افتاد. منوچهر چون باد در رسيد و او را از زين برگرفت و سخت برزمين کوفت و بر وي نشست و سر وي را از تن جدا کرد. آنگاه پيروز به لشکرگاه باز آمد.
      سپس فرمان داد تا به فريدون نامه نوشتند که«شهريارا، به فرّ يزدان و بخت شاهنشاه لشکر به توران بردم و با دشمنان درآويختم. سه جنگ گران روي داد. تور حيله انگيخت و شبيخون ساز کرد. من آگاه شدم و در پشت او به کمينگاه نشستم و چون عزم گريز کرد در پي او شتافتم و نيزه از خفتانش گذراندم و چون باد از زينش برداشتم و برزمين کوفتم و چنانکه با ايرج کرده بود سر از تنش جدا کردم. سر تور را اينک نزد تو مي فرستم و ايستاده ام تا کار سلم را نيز بسازم و زاد بومش را ويران کنم و کين ايرج را بخواهم.»

      وقتي خبر رسيد که تور بدست منوچهر از پا درآمد سلم هراسان شد. در پشت سپاه توران درکنار دريا دژي بود بلند واستوار بنام «دژ الانان» که دست يافتن بدان کاري بس دشوار بود. سلم با خود انديشيد که چاره آنست که بدژ درآيد و درآنجا پناه جويد و از آسيب منوچهر در امان بماند.
      منوچهر به زيرکي و خردمندي به ياد آورد که در پس سپاه دشمن دژالانان است و اگر سالم در آن جاي بگيرد از دست وي رسته است و گرفتار کردنش دست نخواهد داد.
      پس با قارن در اين باره راي زد و گفت «چاره آنست که پيش از آنکه سلم به دژ درآيد دژ را خود به چنگ آريم و راه سلم را ببنديم.»
      قارن گفت «اگر شاه فرمان دهد من با سپاهي کار آزموده به گرفتن دژ مي روم و آنرا به بخت شاه مي گشايم و شاه خود در قلب سپاه بماند. اما بايد درفش کياني و نگين تور را نيز همراه بردارم.»
      شاه براين انديشه همداستان شد و چون شب در رسيد قارن با شش هزار مرد جنگي رهسپار دژ گرديد. چون به نزديک دژ الانان رسيدند قارن سپاه را به شيروي (پهلوان ايراني) که همراه آمده بود سپرد و گفت «من به دژ مي روم و به دژبان مي گويم فرستاده تورم و نگين تور را بدو نشان مي دهم. چون به دژ درآمدم درفش شاهي را در دژ برپا مي کنم. شما چون درفش را ديديد بسوي دژ بتازيد تا من از درون و شما از بيرون دژ را به چنگ آوريم.»
      سپس قارن تنها بسوي دژ رفت. دژبان راه بر وي گرفت قارن گفت «مرا تور، شاه چين و ترکستان، فرستاده که نزد تو بيايم و ترا در نگاهداشتن دژ ياري کنم تا اگر سپاه منوچهر به دژ حمله برد با هم بکوشيم و لشکر دشمن را از دژ برانيم.»
      دژبان خام و ساده دل بود چون اين سخن ها را شنيد و نگين انگشتري تور را ديد همه را باور داشت و در دژ را بر قارن گشود. قارن شب را در دژ گذراند و چون روز شد درفش کياني را در ميان دژ برافراشت.
      سپاهيان وي چون درفش را از دور ديدند پاي در رکاب آوردند و با تيغ*هاي آخته به دژ روي نهادند. شيروي از بيرون و قارن از درون برنگهبانان دژ حمله کردند و به زخم گرز و تير و شمشير دژبانان را به خاک هلاک انداختند و آتش در دژ زدند.
      چون نيمروز شد ديگر از دژ و دژبانان اثري نبود. تنها دودي در جاي آن سر برآسمان داشت.

      ارن پس از اين پيروزي بسوي منوچهر بازگشت و داستان گرفتن دژ و کوفتن آنرا به شاه بازگفت. منوچهر گفت «پس از آنکه تو روي به دژ گذاشتي پهلواني نوآئين از تورانيان برما تاخت. نام وي «کاکوي» و نبيره ضحاک تازي است که فريدون وي را از پاي درآورد و کاخ ستمش را ويران کرد. اکنون کاکوي به ياري سلم برخاسته و تني چند از مردان جنگي ما را برخاک انداخته. اما من خود هنوز وي را نيازموده ام. چون اين بار به ميدان آيد از تيغ من رهائي نخواهد يافت.»
      قارن گفت«اي شهريار، درجهان کسي هماورد تو نيست، کاکوي کيست؟ آنکس که با تو در افتد با بخت خويش در افتاده است. اکنون نيز بگذار تا من کار کاکوي را چاره کنم.»
      منوچهر گفت «توکاري دشوار از پيش برده اي و هنوز از رنج راه نياسوده اي. کار کاکوي با من است.» اين بگفت و فرمان داد تا ناي و شيپور جنگ را نواختند. سپاه چون کوه از جاي بجنبيد و دليران و سواران چون شيران مست به سپاه توران حمله بردند. از هر سو غريو جنگيان برخاست و برق تيغ درخشيدن گرفت.
      کاکوي پهلوان بانگ برکشيد و چون نره ديوي سهمناک به ميدان آمد. منوچهر از اين سوي تيغ در کف از قلب سپاه ايران بيرون تاخت. از هردو سوار چنان غريوي برخاست که در و دشت به لرزه درآمد. کاکوي نيزه بسوي شاه پرتاب کرد و زره او را تا کمرگاه دريد. منوچهر تيغ برکشيد و چنان برتن کاکوي نواخت که جوشنش سراپا چاک شد. تا نيمروز دو پهلوان در نبرد بودند اما هيچيک را پيروزي دست نداد.
      چون آفتاب از نيمروز گذشت دل منوچهر از درازي نبرد آزرده شد. ران بيفشرد و چنگ انداخت و کمربند کاکوي را گرفت و تن پيل وارش را از زين برداشت و سخت برخاک کوفت و به شمشير تيز سينه او را چاک کرد.

      *با کشته شدن کاکوي پشت سپاه سلم شکسته شد. ايرانيان نيرو گرفتند و سخت بردشمن تاختند. سلم دانست با منوچهر برنمي آيد. گريزان روي به دژ الانان گذاشت تا در آنجا پناه گيرد و از آسيب دشمن در امان ماند. منوچهر دريافت و با سپاه گران در پي وي تاخت. سلم چون بکنار دريا رسيد از دژ اثري نديد. همه را سوخته و ويران و با خاک يکسان يافت. اميدش سرد شد و با لشکر خود روبگريز نهاد. سپاه ايران تيغ برکشيدند و در ميان گريزندگان افتادند.
      منوچهر که در پي کين جوئي ايرج بود سلم را در نظر آورد. اسب را تيز کرد تا به نزديک وي رسيد. آنگاه خروش برآورد که «اي شوم بخت بيدادگر، تو برادر را به آرزوي تخت و تاج کشتي. اکنون بايست که براي تو تخت و تاج آورده ام. درختي که از کين و آز کاشتي اينک بار آورده؛ هنگام آنست که از بار آن بچشي. با تو چنان خواهم کرد که تو با نياي من ايرج کردي. باش تا خونخواهي مردان را ببيني.» اين بگفت و تيز پيش تاخت و شمشير برکشيد و سخت بر سر سلم نواخت و او را دو نيمه کرد. منوچهر فرمان داد تا سر از تن سلم برداشتند و بر سر نيزه کردند.
      لشکريان سلم چون سر سالار خود را بر نيزه ديدند خيره ماندند و پريشان گشتند و چون رمه طوفان زده پراکنده شدند و گروها گروه به کوه و کمر گريختند. سرانجام امان خواستند و مردي خردمند و خوب گفتار نزد منوچهر فرستادند که «شاها، ما سراسر ترا بنده و فرمانبريم. اگر به نبرد برخاستيم راي ما نبود. ما بيشتر شبان و برزگريم و سرجنگ نداريم. اما فرمان داشتيم که به کارزار برويم. اکنون دست در دامان داد و بخشايش تو زده ايم. پوزش ما را بپذير و جان ناچيز را برما ببخشاي.»
      منوچهر چون سخن فرستاده را شنيد گفت «از من دور باد که با افتادگان پنجه درافکنم. من به کين خواهي ايرج بود که ساز جنگ کردم. يزدان را سپاس که کام يافتم و بدنهادان را بسزا رساندم. اکنون فرمان اين است که دشمن امان بيابد و هرکس به زاد بوم خويش برود و نيکوئي و دينداري پيشه کند.»
      سپاه چين و روم شاه را ستايش کردند و آفرين گفتند و جامه جنگ از تن بيرون آوردند و گروها گروه پيش منوچهر آمدند و زمين بوسيدند و سلاح خويش را از تيغ و شمشير و نيزه و جوشن و ترک و سپر و خود و خفتان و کوپال و خنجر و ژوبين و برگستوان به وي بازگذاشتند و ستايش کنان راه خويش گرفتند.

      آنگاه منوچهر فرستاده تيز تک نزد فريدون گسيل کرد و سرسلم را نزد وي فرستاد و آنچه در پيکار گذشته بود باز نمود و پيام داد که خود نيز بزودي به ايران باز خواهد گشت.
      فريدون و نامداران و گردنکشان ايران با سپاه به پيشواز رفتند و منوچهر و فريدون با شکوه بسيار يکديگر را ديدار کردند و جشن برپا ساختند و به سپاهيان زر و سيم بخشيدند.
      آنگاه فريدون منوچهر را به سام نريمان پهلوان نام آور ايران سپرد و گفت «من رفتني ام. نبيره خود را به تو سپردم. او را در پادشاهي پشت و ياور باش.» سپس روي به آسمان کرد و گفت «اي دادار پاک، از تو سپاس دارم. مرا تاج و نگين بخشيدي و در هر کار ياوري کردي، به ياري تو راستي پيشه کردم و در داد کوشيدم و همه گونه کام يافتم. سرانجام دو بيدادگر بدخواه نيز پاداش ديدند. اکنون از عمر به سيري رسيده ام. تقدير چنان بود که سر از تن هر سه فرزند دلبندم جدا بينم. آنچه تقدير بود روي نمود. ديگر مرا از اين جهان آزاد کن و بسراي ديگر فرست.»
      آنگاه فريدون منوچهر را بجاي خويش برتخت شاهنشاهي نشاند و بدست خود تاج کياني را بر سر وي گذاشت.



      چو آن کرده شد روز برگشت و بخت
      *بپژمرد برگ کياني درخت
      همي هر زمان زار بگريستي
      بدشواري اندر همي زيستي
      بنوحه درون هر زماني بزار
      چنين گفت آن نامور شهريار
      که برگشت و تاريک شد روز من
      از آن سه دل افروز دل سوز من
      بزاري چنين کشته در پيش من
      به کينه به کام بدانديش من ......
      پرازخون دل و پر زگريه دو روي
      چنين تا زمانه سرآمد بروي ...
      جهانا سراسر فوسي و باد
      بتو نيست مرد خردمند شاد ...
      حنک آنکه زو نيکوي يادگار
      بماند اگر بنده گر شهريار



    صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین


    مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    انجمن گفتگوی گلستانه در تلاش است بهترین ها را برای شما به ارمغان بیاورد

    طراحی و انتشار قالب توسط : ویکی وی بی | تبدیل سیستم: M!lad