انجمن گفتگوی گلستانه
گلستان ۲۴

اگر اين نخستين بازديد شماست نام نويسي کنيد ، چرا نام نويسي ؟

  • استفاده از فايل هاي پيوست به صورت نامحدود
  • بحث و گفتگو در رابطه با موضوعات انجمن
  • دسترسي به بخش هاي ويژه مخصوص کاربران سايت
  • شرکت در مسابقات با جوایز ویژه
  • ورود به حساب کاربري


    موارد ديگر را ببين


    بازيابي اطلاعات کاربري شما از طريق دکمه هاي زير قابل انجام خواهد بود

    نام نويسي فراموشي گذرواژه فراموشي گذرنامه

    نمایش نتایج: از 1 به 1 از 1

    1. #1
      کاربر فعال
      628 امتیاز ، سطح 3
      93% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 22
      دستاورد ها:
      موضوع 2پست 2

      تاریخ عضویت
      -مهر-۱۳۹۶
      شماره عضويت
      25789
      نوشته ها
      109
      اعتبار
      10
      امتیاز
      628
      سطح
      3
      تشکر
      0
      تشکر شده
      3 بار در 3 پست
      مدت زمان فعالیت
      6 ساعت 14 دقیقه 6 ثانیه

      رمان پناه(قسمت سوم)

      و می پرسم :
      _من گفتم فوت شده ؟
      +نه ولی مشخص بود
      _از کجا
      +خب گفتی “همیشه می گفت” برای آدم زنده که فعل قدیمی و ماضی به کار نمی برن !
      _چه باهوشی ! آره وقتی من بچه تر بودم و تهران بودیم ، مامانم مرد
      +خدا رحمتش کنه
      _مرسی
      +ببخشید حالا نمی خواستم ناراحتت کنم شامتو بخور
      _یه سوال فرشته جون
      +جانم ؟
      _شما چجوری به من اعتماد کردین که حتی یه شب تو خونتون راهم بدین ؟
      +مامان و بابای من زیاد از این کارا می کنن البته تا وقتی که شهاب سنگ نازل نشده !
      _شهاب سنگ ؟
      قبل از اینکه جواب بدهد صدای زنگ گوشی بلند شده و بحث نیمه کاره می ماند .
      عکس بابا افتاده و علامت چند میس کال … چطور یادم رفته بود تماس بگیرم ؟ ببخشیدی می گویم و تماس را برقرار می کنم تا دل بی قرار بابا آرام بگیرد .
      بعد از چند تشر و اتهام بی فکری خوردن و این چیزها بلاخره خیالش را راحت می کنم که خوابگاهم . هنوز دور نشده ، دلم تنگ اخم همیشگی اش شده .
      قطع که می کنم فرشته می گوید :
      +یا خیلی شجاعی یا بی کله
      _چطور مگه ؟
      +اخه به چه امیدی وقتی می دونی خوابگاه نیست بلند شدی اومدی تهران ؟
      _خب … مجبور بودم
      +دیگه چرا به پدرت دروغ گفتی دختر خوب؟
      _بازم مجبور بودم !
      +یعنی تو اگه مجبور باشی هرکاری می کنی؟
      برمی خورد به شخصیتم .من هنوز انقدر با او صمیمی نشده یا آشنا نیستم که اینطور راحت استنطاقم کند ! سکوت می کنم و خودش ادامه می دهد :
      +البته می دونم به من ربطی نداره اما … ولش کن چی بگم والا صلاح مملکت خویش و این داستانا …
      پررو پررو و از خدا خواسته ، بحث را عوض می کنم :
      _آدرس دانشگاهم رو بلد نیستم میتونی راهنماییم کنی؟
      +حتما .برای ارشد می خوای بخونی ؟
      نیشخند می زنم و جواب می دهم :
      _نه ! درسته که به سنم نمی خوره ولی کارشناسی قبول شدم تازه
      +مگه چند سالته ؟
      _بیست و دو
      +پس چرا انقدر دیر اقدام کردی ؟ ببخشیدا من عادتمه زیاد کنجکاوی کنم
      _چون لج کرده بودم یه سه چهار سالی ، تازه رو مد برعکس افتادم .
      +با خودت لج کرده بودی ؟
      _بیخیال . تو چی می خونی ؟ چند سالته ؟ میخوام منم کنجکاوی کنم که راحت تر باشیم
      می خندد و جواب می دهد :
      +من ۲۳ سالمه . تازه چند ماهه که از شر درس و امتحان خلاص شدم ولی خب ارشد شرکت کردم ان شاالله تا خدا چی بخواد .
      پوفی می کشم و فکر می کنم که نسبت به او چقدر عقب مانده ام
      _حدس می زدم از من بزرگتر باشی اما نه یه سال !
      +انقدر پیر شدم پناه جون؟
      _نه ولی با حجاب و صورت ساده خب بیشتر بهت می خوره
      +ولی من تصورم برعکسه
      _یعنی چی؟
      +یعنی آرایش غلیظ خودش چین و شکن میاره و اتفاقا شکسته تر بنظر می رسی
      _تیکه میندازی یا میخوای تلافی کنی؟
      +چقدر یهو موضع می گیریا خواهرجان ! خب دارم نظرمو میگم
      _اره خیلیا بهم گفتن که اهل موضع گیریم !
      _خوبیت نداره دوزشو کمتر کن ، برمی گردم ببخشید .
      می رود و به این فکر می کنم که آخرین بار دقیقا عین این حرف را از زبان چه کسی و کجا شنیدم …
      بهزاد ! وقتی خسته و مانده از اداره پست بر می گشتم و وسط کوچه جلوی راهم را گرفت .
      هرچند که دل خوشی از او نداشتم اما نمی توانستم منکر خوب و خوش تیپ بودنش هم بشوم !
      از این که بی دست و پا بود و تمام قرارهای بی محلش را برای سر و ته کوچه می چید ، به شدت متنفر بودم ! آن روز هم همین کار را کرده بود و بعد از کلی من من و جان کندن بلاخره گفت :
      +ببخشید که مزاحم شدم پناه خانوم ، فقط می خواستم ببینم که درست شنیدم ؟
      زیادی سر به زیر بود برعکس من ! با بی حوصلگی گفتم :

      با عصبانیت گفتم :
      _یعنی من الان باید عالم به علم غیب باشم که بدونم چی شنیدی ؟
      +خب آخه از خاله شنیدم که دانشگاه قبول شدین
      هرچند خیلی نگران حرف مردم نبودم بخاطر توی کوچه همکلام شدن اما گرمم بود و هیچ دوست نداشتم بیخودی علاف بشوم آن هم در چند قدمی خانه . با لج گفتم :
      _چه عجب خاله جانتون یه بارم موفقیت های ما رو جار زد !
      +خاله افسانه همیشه خوبی میگه …
      _بیخیال تو رو خدا . این روزا انگار در و دیوارم شهادت میدن به خوبی این زن بابای ما
      +من اصلا به این چیزا کار ندارم
      _آفرین ! خدا خیرت بده … پس دیگه نیا از من تاییدیه ی حرفای خالت رو بگیر در عوض تبریک گفتن !
      +بخدا خوشحال شدم من ولی آخه اینهمه دانشگاه تو مشهد هست .. چرا تهران ؟
      ابروهای تازه کوتاه شده ام ناخواسته و به تعجب بالا رفت و جواب دادم
      _یعنی چی دقیقا ؟
      +یعنی خیلی خوبه که بعد از چند سال قصد ادامه تحصیل کردین ولی چرا یه شهر دیگه و به سختی ؟
      _فقط همینم مونده بود که این وسط پاسخگوی عموم مردم باشم واسه تصمیمات شخصیم !
      +من که …
      با دست اشاره کردم که چیزی نگوید و خودم ادامه دادم:
      _ببین آقا بهزاد خوب گوش کن ببین چی میگم ، حالا دوبار خالت میون داری کرده و بیخودی دوتا از تو به من گفته و سه تا از من به تو ، هوا ورت نداره که خبریه ها ، من تا بوده جز شر از افسانه بهم چیزی نرسیده . پس اصلا تو تصورمم نمیگنجه که قاطی خانوادش بشم ، مخصوصا عروس خواهرش که احتمالا نیتی پشتش داره و اتفاقا می خوام بدجور بزنم تو ذوقش !
      سرخ شده بود ، اولین بار نبود که آماج تیرهای در رفته از زبان تندم می شد و از همین صبور بودنش متعجب بودم. سرش را بلند کرد و کلافه نگاهم کرد .گفت :
      _شالتون افتاده
      نیشخندی زدم و شال سبزم را تا وسط سرم بالا کشیدم . موهای تازه پیرایش شده ام هنوز بوی خوش تافت می داد . نمی خواستم بیخودی اعصابم را خورد حرف های صد من یه غاز این و آن بکنم . راهم را کشیدم که بروم ولی جوری اسمم را صدا کرد که دلم سوخت
      +پناه خانوم ! بخدا من اونجوری که شما فکر می کنید نیستم .اصلا به خالم کار ندارم .مگه خودم کور بودم تو این سالها ندیدمتون که یکی دیگه بیاد با چهار کلوم خوب و بد بکشه شما رو جلوی چشمم ؟ شما خیلی زود از کوره در میری و موضع می گیری
      _وقتی میخوای ادای ادمای خوب و دلباخته رو دربیاری اما گند می زنی نتیجش میشه همین . یه لطفی کن دست از سر کچل من بردار بهزاد خان ! وگرنه پای بابامو می کشم وسط
      پسر خوبی بود اما شاید همین که از طرف افسانه معرفی شده و زیاد دور و ورم می پلکید باعث شده بود تهاجمی با او برخورد کنم .
      سرم را تکان می دهم تا از خاطرات چند روز پیشم دور بشوم . آمده ام اینجا تا از نو بسازم .. نه اینکه در گیر و دار گذشته وا بروم …می ترسم که اینجا هم چیزی گریبان گیرم شود . از فضای زیادی مذهبی این خانه هم حالا کم واهمه ندارم.
      اگر قرار باشد آواره ای در قفسه دوباره باشم … پس چه بهتر که همین حالا پر بزنم !
      سرم را روی زمین می گذارم و نمی فهمم که کی و در چه فکری تقریبا بی هوش می شوم .
      صبح اولین روز تهران بودن را آن هم بعد از چند سال دوست دارم . تازه می فهمم این آزادی واقعیست و خواب نبوده . باید زودتر بروم سراغ کارهای دانشگاه تا وقت بیشتری برای خودم داشته باشم . ضمن اینکه هنوز استرس ماندن یا نماندن در خانه ی حاج رضا را هم دارم . همان شال و مانتویی که دیروز تنم بود را می پوشم و جلوی آینه ی نیم قدی اتاق طبق عادت آرایش کامل می کنم .
      موهای بلوطی رنگم را یک طرفه روی صورتم می ریزم .از چشم های مشکی و پوست کمی برنزه شده ام خوشم می آید ،چقدر گشتم تا این کرم را پیدا کنم برای کمی تغییر کردن .
      اعتماد به نفسم را بیشتر می کند . به چهره ی زیبا شده ی خودم لبخند می زنم .
      نمی دانم چرا اما معذبم که زهرا خانوم با این ریخت و قیافه ببینتم … می ترسم مثل افسانه ایراد بگیرد یا عذرم را بخواهد.
      قبل از بیرون رفتن از اتاق، کمی شالم را جلوتر می کشم ، زهرا خانوم نشسته و چیزی می دوزد ، با دیدنم لبخند می زند و می گوید :
      +کجا میری مادر ؟
      _میرم دانشگاه
      +بسلامتی ،بلدی عزیزم ؟
      _بله از فرشته جون آدرس گرفتم و به آژانس زنگ زدم
      +خدا به همراهت
      تشکر می کنم و راه می افتم . نگاه مهربان اما نافذش توی ذهنم ثبت می شود و به روی خودم نمی آورم .
      ته دلم امیدوارم که پی گیری های حاج رضا به هیچ برسد و همینجا در معیت فرشته بمانم .خیلی دوست داشتنی است و مرا مدام به یاد لاله می اندازد و خوبی هایش .
      از نگاه های خیره ی راننده ی آژانس متوجه می شوم که خوب و موجه به نظر می آیم ! هرچند حوصله ی ترافیک های طولانی مدت تهران را ندارم اما خب باز هم به وضعیت تکراریی که تابحال داشته ام می چربد .
      بعد از پرداخت کرایه ی نجومی پیاده و با بسم الله وارد حیاط بزرگ و سرسبز دانشگاه می شوم .
      چقدر خوشحالم. انگار در دنیای جدیدی را به رویم باز کرده اند و همه ی عالم و آدم خوش آمدگوی من شده اند !
      با نیشی که تا بناگوش باز شده راهی سالن طبقه اول می شوم . بجای نگاه کردن به تابلوی اعلانات و در و دیوار روی آدم ها زوم کرده ام و برایم جالب است که دخترها و پسرها توی چنین محیطی چه رفتاری و برخوردی دارند . آزادی در روابطشان کاملا مشهود است .
      اولین بار نیست که دانشگاه می آیم ،چندباری با لاله رفته بودم دانشگاه اش اما خب تهران چیز دیگری ست !
      از سنگینی نگاهی که رویم افتاده سر بر می گردانم و پسری را می بینم که به دیوار تکیه داده و در حالی که توی گوشش هندزفری گذاشته جوری به من نگاه می کند و پلک نمی زند که انگار چه دیده !
      ناخودآگاه در پاسخ لبخندش تبسم می کنم . چرایش را خودم هم نمی دانم اما خب او که مثل علاف های کوچه و خیابان نیست، دانشجوی مملکت قضیه اش فرق می کند !
      چند قدمی به سمتم می آید و فاصله ی بینمان را طی می کند. موهای بالا زده اش عجیب جلب توجه می کند. مخصوصا چند تاری که روی صورتش ریخته …
      پیراهن چهارخانه ی قرمز رنگی پوشیده و آستین هایش را تا آرنج تا زده ، شلوار جین آبی و کفش های کالج سورمه ای … خوش تیپ است و خوش خنده ! می گوید :
      +ورودی ترم یکی شما یا از اون خروجی هایی که من ندیده بودمشون !
      سرم را کمی کج می کنم و با پررویی می پرسم :
      _یعنی همه ی ورود خروج ها زیر نظر شماست ؟
      می خندد …
      +نخیر بنده دانشجوی ادبیات فارسی ام نه آمارگیر، سرکار خانوم ! منتها کلاس های این راهرو و بچه های این طبقه رو همه رو از دم می شناسم چون تقریبا هم ورودی و هم رشته ایم
      مگر اینکه یکی این وسط انتقالی ای چیزی گرفته باشه که من بی خبر مونده باشم ازشک
      _پس با اینکه منکر میشی ولی آمارگیری
      وقتی می خندد شانه هایش به سمت جلو خم می شود .
      +خوشم اومد
      _از ؟
      +سر و زبونت ، معلومه از این دست و پادارای شهرستانی هستی
      _ببخشید مگه شهرستانی ها تفکیک میشن؟
      +اینجا آره
      _چطور ؟
      +برای توضیحات بیشتر شما رو به کافه ی پشت دانشگاه دعوت می کنیم .
      دستش را بالا می آورد و ادامه می دهد
      +البته … پس از آشنایی اولیه
      _اگه تمایلی به آشنایی نبود چطور ؟
      _پس لزومی هم به توضیحات نیست اولا … ثانیا شما که از دور داد و فریاد می زنی مایلی دیگه چرا
      متوجه حرفش نمی شوم و او ادامه می دهد
      +کیانم ، ورودی دو ساله پیش .البته پس از دوران کوفتی سربازی وارد شدما .و شما ؟
      تردیدی نمی بینم برای گفتن یک اسم و مشخصات ساده !
      ادامه دارد …
      منبع:
      باحجاب دات کام
      www.bahejab.com

      www.bahejab.com/1348/رمان-پناهقسمت-سوم




    مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    انجمن گفتگوی گلستانه در تلاش است بهترین ها را برای شما به ارمغان بیاورد

    طراحی و انتشار قالب توسط : ویکی وی بی | تبدیل سیستم: M!lad