انجمن گفتگوی گلستانه
گلستان ۲۴

اگر اين نخستين بازديد شماست نام نويسي کنيد ، چرا نام نويسي ؟

  • استفاده از فايل هاي پيوست به صورت نامحدود
  • بحث و گفتگو در رابطه با موضوعات انجمن
  • دسترسي به بخش هاي ويژه مخصوص کاربران سايت
  • شرکت در مسابقات با جوایز ویژه
  • ورود به حساب کاربري


    موارد ديگر را ببين


    بازيابي اطلاعات کاربري شما از طريق دکمه هاي زير قابل انجام خواهد بود

    نام نويسي فراموشي گذرواژه فراموشي گذرنامه

    نمایش نتایج: از 1 به 1 از 1

    1. #1
      کاربر فعال
      628 امتیاز ، سطح 3
      93% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 22
      دستاورد ها:
      موضوع 2پست 2

      تاریخ عضویت
      -مهر-۱۳۹۶
      شماره عضويت
      25789
      نوشته ها
      110
      اعتبار
      10
      امتیاز
      628
      سطح
      3
      تشکر
      0
      تشکر شده
      5 بار در 4 پست
      مدت زمان فعالیت
      6 ساعت 14 دقیقه 6 ثانیه

      Post رمان پناه( قسمت چهارم)

      +چه اسم قشنگی ! ورودیه ؟
      _همین الان
      و دوباره طنین خنده اش در راهرو می پیچد
      +حدس می زدم
      _چی رو ؟
      +اینکه تازه واردی که اینجوری به در و پیکر سالن زل زدی و برای اولین کلاسا خودتو رسوندی !خب پناه جدید الورود حالا کلاس چی داری امروز ؟ لابد عمومی
      _اوهوم ، معارف
      _اوه ! اصولا این درسا مخصوص همین اوقاتم هست یعنی ترم اول و کلاس اول و ذوق مرگ شدن دانشجوها و این چیزا
      _یعنی نباید می اومدم ؟
      +نمی اومدی که با من آشنا نمی شدی .از فیضش بی بهره می موندی خانوم !
      لبخند می زنم و به این فکر می کنم که واقعا دانشگاه هم خوب جایی ست .!
      +نگفتی چند سالته ؟
      _از خانوما که این سوالو …
      همانطور که هندزفری اش را جمع می کند و توی جیب شلوارش می چپاند می پرد وسط حرفم :
      +اوکی بابا ، کلا بلد نیستی خوب بیو بدی ! این مقاومتا قدیمی شده …
      _شما که خودت اینهمه منو نکوهش کردی چرا اومدی سرکلاس عمومیا بشینی؟
      +هه !مچ گیری ؟ من کارم گیر یه بنده خدایی بود که اومدم .بیخیال … کلاستون پر شدا
      راست می گوید ! هرچند فضای فعلی را خیلی دور از کلاس بندی های مدرسه و دوران پر استرسش می بینم ! اما بازهم اضطرابی هست . به شماره ی کنار درها نگاه می کنم و به سمت ۲۰۵ راه می افتم .
      +خدا وکیلی من شلغمم ؟
      خجالت زده برمی گردم و نگاهش می کنم .چشمانش خیلی تیز و ریز است …
      _شرمنده حواسم نبود
      +دشمنت ، امیدوارم تو این دانشگاه خوش بگذره بهت پناه جان .
      _مرسی
      +اگه خواستی بیشتر با ما باشی و رفیقای خوب مثل خودت داشته باشی یه پاتوق داریم همین کوچه پشتی ، یه کافه ی جمع و جور و باحال که با بر و بچ زیاد جمع میشیم واسه دورهمی .بیا ببینمت اونجا
      نمی دانم این یک دعوت دوستانه است یا نه ؟ ما که هنوز و چندان با هم آشنا نشدیم ! شاید هم باید بحساب یک تعارف معمولی گذاشت …
      _حتما ، ممنون
      موبایلش زنگ می خورد ، گوشی را نزدیک گوشش می کند چشمکی حواله می دهد و می گوید :
      +می بینمت
      و دستش را به نشانه ی خداحافظی کنار پیشانی اش می زند و برعکس حرکت می کند . حتی صبر نکرد تا خداحافظی کنیم !
      بهرحال خوشحالم که به این زودی قرار است از تنهایی در بیایم ! با اعتماد به نفسی که همیشه به دردم خورده بلاخره وارد کلاس می شوم و روی یکی از صندلی های کنار پنجره می نشینم . نگاه هایی روی چهره ام جابجا می شود ، حتما همه مثل خودم کنجکاو دیدن همکلاسی هایشان هستند و طبیعی است که زیر نظر باشیم ! با دیدن پسرها مطمئن می شوم که تقریبا از همه شان بزرگترم …
      شاید همه ی ده نفری که حضور دارند زیر بیست سال باشند …
      بیشتر صحبت ها حول رتبه و از کجا آمدن و چند واحد برداشتن است … بعضی ها زود باهم مچ شده اند و بعضی ساکت اند و بی تفاوت .
      با آمدن استاد جو صمیمی کلاس کمی خشک می شود . هنوز نیامده و بعد از معرفی نسبتا کوتاه می رود سر اصل مطلب !
      صدای پیس پیسی از پشت سر توجهم را جلب می کند .رو بر می گردانم ، دختری با لبخند سه متری و پچ پچ کنان می پرسد :
      +خودکار اضافه داری؟
      متعجب به دفتر و کتاب روی میزش نگاه می کنم ، می گوید:
      +هول شدم جامدادیمو جا گذاشتم
      انگار کمی بلند گفته ، چون دوتا از پسرها پقی می زنند زیر خنده .
      خودکار خودم را می بخشم به او ،چون اصلا اهل جزو نویسی نیستم !
      هرچند دلم می خواهد با اینکه امروز دیگر کلاسی ندارم بیشتر توی فضای دانشگاه بمانم اما دلم بی قراره مزار مادر شده .بعد از گرفتن یک دسته گل رز و یک ماشین دربست مستقیم به بهشت زهرا می روم .با سختی قطعه ی ۳۸ را پیدا می کنم و چشمم می خورد به سنگ سفید قبرش … حتی نوشته هایش هم مثل یادش کمرنگ شده …می نشینم و بعد از فرستادن فاتحه ای زیر لب شروع می کنم به صحبت کردن .انقدر درددل تلنبار شده دارم که می شوند حرفهای بی سر و ته و درهم پیچیده .خنده ام می گیرد وسط اشک ریختن و می گویم:
      _منم یه چیزیم میشه ها مامان ! مگه مامانا از دل بچه هاشون بی خبرن ؟ می دونم که همه ی بدبختی هامو می دونی و همیشه دلت برام سوخته حتی از اون دنیا …اما بذار بگم تا سبک بشم . انقدر منو تو مشتشون گرفتن که مجبور شدم بخاطر نفس کشیدن فرار کنم ! دانشگاه اومدن بهانه بود ..وگرنه نه دلم به درسه نه خیری نصیبم میشه … می خواستم به تو نزدیک بشمو از اونا دور
      می دونی که بابا ناراحتی قلبیش عود کرده . دکترش گفته اگه همینجوری پیش بره باید عمل قلب باز بکنه و این اصلا خوب نیست ! ترسیدم
      ترسیدم که بگو مگوهای منو افسانه کارشو به جاهای باریک بکشونه … دوستش دارم بابا رو ، همیشه حامیم بوده .هیچ وقت نذاشته زور زنش بالا سرم باشه اما اون وقتایی که سرکار بود چه خبر داشت از منو افسانه … هعی مامانی …جای خالیت رو بدجور برام پر کردن ! کاش بودی و خودت رو بغل می کردم نه این سنگی که سالهاست چهره ی مهربونتو ازم قایم کرده .لعنت به این زندگی مزخرف که تو رو توش ندارم …
      گل ها را پرپر می کنم و جوری می زنم زیر گریه که انگار تازه او را از دست داده ام .هرچند داغ مادر سرد شدنی نیست ! سبک تر که می شوم قصد برگشت می کنم تا غروب نشده به خانه برسم ….
      امروز ، سه روز از آمدنم به خانه حاج رضا می گذرد و درست مثل سرگردان ها و بی تکلیف مانده ها شده ام . آماده می شوم برای بیرون رفتن که فرشته می پرسد :
      +میری کلاس؟
      _نه باید برم انقلاب ، دو سه تا کتاب می خوام بخرم
      +آهان، چه زود اقدام کردی .من می ذاشتم دم امتحانا
      _دلخوش بودی خب
      +شایدم ! راستی صبح که بابا می خواست بره انگار به مامان گفت هنوز از جا خبری نیست .
      همانطور که با سماجت سعی می کنم هردو خط چشمم را قرینه بکشم می گویم :
      _یعنی خودم دست به کار بشم ؟
      از توی آینه می بینمش که شانه بالا می اندازد
      +نمی دونم ولی عجیبه
      با وارد شدن ناگهانی زهرا خانوم توی اتاق ،حرفش روی هوا می ماند ، مداد را توی کیف نیمه باز لوازم آرایشم می گذارم و بر می گردم سمتش.
      _سلام ،صبح بخیر
      +علیک سلام خوبی عزیزم ؟
      _مرسی خداروشکر
      +کجا میری مادر ؟
      _میرم کتاب بخرم
      +بسلامتی . یه کار کوچیکی باهات داشتم برگشتی یادم بنداز که بهت بگم
      می دانم که تا موقع برگشت دل توی دلم نمی ماند از کنجکاوی و فضولی . زود می پرسم :
      _چه کاری ؟خب الان بگید من وقت دارم
      +نه مادر برو به کارت برس حالا وقت زیاده و …
      می پرم میان حرفش و می گویم :
      _نه نه بگید اونجا که ساعت نداره دیر نمیشه . من گوشم با شماست
      به دخترش نگاهی می کند و بعد رو به من می گوید :
      +نیم طبقه ی بالا چیزی جز یه فرش و پرده و این چیزا نداره ، بچه ها گاهی می رفتن اونجا که مثلا تنها باشن یا موقع امتحانا درس بخونن ! وگرنه تا همین چند سال پیش فقط جهیزیه دختر بزرگم توش بود ،مامان ثنا رو میگم
      ثنا ، همان دختر بچه ای که روز اول دیدمش و بعد فهمیدم نوه اش هست ولی هنوز مادرش را ندیده ام …
      ادامه می دهد :
      +هیچ وقت نه خواستیم و نه قراره اجاره ش بدیم ولی حاجی صبح با من صحبت کرد و گفت فعلا می تونی همین طبقه بالا باشی چون هنوز جایی رو پیدا نکرده ،خوب نیست حالا که مهمون مایی معذب باشی ،راستم میگه ! سه روزه که تنهایی توی این اتاق غذا می خوری و ما گمون می کنیم دستت به سفره نم…
      نمی توانم عادت بد پریدن وسط حرف را ترک کنم و باز یهویی می گویم:
      _نه به خدا ! من فقط نمی خواستم شما یا حاج رضا اذیت بشین
      +این چه حرفیه مادر ، توام برای ما مثل همین فرشته می مونی .یعنی اگه دختر من در خونه ی پدر تو رو می زد دست رد به سینش می زدن؟
      خیلی دلم می خواهد بگویم پدرم که سهل است اگر در خانه ی خودم را هم می زدند اینطور ندیده و نشناخته هیچ وقت کسی را قبول نمی کردم ! اما در عوض فقط لبخند ملیحی تحویلش می دهم .می فهمم که بین صحبت ها چشمان به چروک نشسته اش هرازگاهی نگاهی به سر و وضعم می کند اما مثل تمام سه روز گذشته هیچ اشاره ای یا کنایه ای به تیپم نمی کند !در صورتی که زمین تا آسمان با مدل خودشان فرق دارم …
      +خلاصه که جونم بهت بگه از امروز می تونی دستی به سر و گوش طبقه ی بالا بکشی و ازش استفاده کنی .

      آنقدر ذوق زده ام که ترجیح می دهم بجای رفتن به انقلاب ، زودتر طبقه ی بالا را رصد کنم .کلی از زهرا خانوم تشکر می کنم و به نیم ساعت نکشیده بار و بندیل مختصرم را جمع کرده و همراه با فرشته راهی طبقه ی بالا می شوم .
      جای دنج و دوست داشتنی است مخصوصا با پنجره ی بزرگی که سمت حیاط دارد و یک سری وسایل جزئی که خود حاج خانوم گفته بود ! تنها نکته ی بدی که همین اول کاری به نظرم می آید توی پاگرد بودن سرویس بهداشتیش است …
      +پسندیدی؟
      _عالیه
      +ببینم تو دست خالی اومدی تازه می خوای چند ماهم بمونی ؟
      _نه دیگه یه چمدون وسیله دارم
      +منظورم وسیله زندگیه ! نمی بینی اینجا تقریبا خالیه ؟
      _خوب یه چزایی می خرم
      +چه دست و دلباز ! از سمساری می گیری یا میری بازار در حد جهیزیه پول میدی ؟
      _هوم … نمی دونم تو کمکم می کنی ؟
      +یعنی بیام خرید ؟
      _خب آره
      +با مامان هماهنگ می کنم بهت خبر میدم
      _یه خرید رفتن هماهنگی خانوادگی می خواد ؟!
      +بی اطلاع که نمیشه
      _چرا نشه ؟
      +اصلا سعی نکن منو از راه به در کنی که عجیب مقاومم گفته باشم !
      مثل خودش می خندم و در حالیکه هنوز با چشم همه جا را وارسی می کنم می گویم :
      _توام مثل لاله ای ،بچه پاستوریزه
      +دوستته؟
      _هم آره هم نه ، دخترعمه هم هستون ایشون آخه !
      +پس شانس آوردی که بچه مثبتا احاطه ت کردن.ببینم کاغذ و قلم داری ؟
      _می خوای چیکار ؟
      +برات لیست جهیزیه بنویسم دیگه
      از توی خرت و پرت های کوله پشتی بزرگم دفترچه یادداشت صورتی رنگ و خودکاری پیدا می کنم و به او می دهم .
      فکر می کنم کل مساحت اینجا بیست متر هم نباشد . با پولی که پدر به کارتم ریخته می شود یک چیزهایی خرید ..
      +خب اینم از این ، هرچی که فکر کردم لازمه رو نوشتم
      _مرسی .کی بریم ؟
      _الان که دیگه نزدیک ظهره و ناهار و نماز … بذار عصر
      لب برمی چینم اما به ناچار قبول می کنم .
      +من میرم پایین توام فعلا با همین یه فرش و چند تا تیکه ظرف سر کن که خدا با صابرینه !
      _اوکی
      +راستی اینو مامان داد ، کلید در ورودیه
      _دستت درد نکنه
      +خواهش می کنم ، فعلا
      دستی تکان می دهد و در را می بندد.باورم نمی شود که بالاخره تنها شدم ! نفس راحتی می کشم و به لاله زنگ می زنم .قول داده رازداری کند و به پدر چیزی نگوید از بودنم در خانه ی حاج رضا .هرچند به عالم و آدم مشکوک است و کلی سفارشم می کند ولی مطمئنم اگر این خانواده و مهربانی شان را می دید او هم مثل من خیالش راحت می شد .
      دوست دارم حالا که جدا شده ام خورد و خوراکم هم پای خودم باشد .کیفم را برمی دارم و سری به فروشگاه سر کوچه می زنم .کمی هله هوله و چیزهایی که ضروری تر است را می خرم .
      به سختی مشماها را تا توی کوچه می آورم ، وسط کوچه که می رسم با تک بوق ماشینی از ترس به هوا می پرم و طلبکارانه بر می گردم سمت راننده .پسر جوانی که به شدت آشناست پشت فرمان نشسته ، بدون توجه به من با موبایلش حرف می زند و از کنارم رد می شود …
      غر می زنم که “انگار کوچه ارث پدرشه می خواد راه باز کنن براش !”
      می ایستم ، نفسم را فوت می کنم بیرون ، خریدها را روی زمین می گذارم در را باز می کنم و وارد حیاط می شوم .
      بر می گردم نایلون ها را بردارم که در کمال تعجب همان راننده ی جوان را این بار بدون ماشین و پشت در مقابل خودم می بینم ، دوباره فکر می کنم که واقعا آشناست !متعجب می پرسم :
      _امری داشتین ؟
      انگار او هم تعجب کرده که بجای جواب دادن سوال می کند :
      +شما ؟!
      ادامه دارد ….
      منبع:
      باحجاب دات کام
      www.bahejab.com

      www.bahejab.com/1607/رمان-پناه-قسمت-چهارم



    مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    انجمن گفتگوی گلستانه در تلاش است بهترین ها را برای شما به ارمغان بیاورد

    طراحی و انتشار قالب توسط : ویکی وی بی | تبدیل سیستم: M!lad