انجمن گفتگوی گلستانه
گلستان ۲۴

اگر اين نخستين بازديد شماست نام نويسي کنيد ، چرا نام نويسي ؟

  • استفاده از فايل هاي پيوست به صورت نامحدود
  • بحث و گفتگو در رابطه با موضوعات انجمن
  • دسترسي به بخش هاي ويژه مخصوص کاربران سايت
  • شرکت در مسابقات با جوایز ویژه
  • ورود به حساب کاربري


    موارد ديگر را ببين


    بازيابي اطلاعات کاربري شما از طريق دکمه هاي زير قابل انجام خواهد بود

    نام نويسي فراموشي گذرواژه فراموشي گذرنامه

    نمایش نتایج: از 1 به 1 از 1

    1. #1
      کاربر فعال
      628 امتیاز ، سطح 3
      93% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 22
      دستاورد ها:
      موضوع 2پست 2

      تاریخ عضویت
      -مهر-۱۳۹۶
      شماره عضويت
      25789
      نوشته ها
      109
      اعتبار
      10
      امتیاز
      628
      سطح
      3
      تشکر
      0
      تشکر شده
      3 بار در 3 پست
      مدت زمان فعالیت
      6 ساعت 14 دقیقه 6 ثانیه

      نا تمام من (قسمت اول)

      دستم از گرمای ظرف یکبار مصرف می سوزد ،اما محکم تر می چسبمش . نایلون بخار گرفته که اکبر آقا با کش دور ظرف بسته را باز می کنم .با دیدن روغن و دارچین روی حلیم دلم مالش می رود و لبخند تلخی می زنم .چقدر من با این حلیم و دارچین خاطره دارم ! دوباره غرق خاطرات می شوم …. انگار همین دیروز بود که صدای بمش را شنیدم :
      “_حاج خانوم دارچینم بریزیم ؟
      من که گوشه ی حیاط منتظر سمیه ایستاده و توی حال و هوای خودم بودم را غافلگیر کرد .متعجب سر بلند کردم و پرسیدم :
      _با من بودین ؟
      در کسری از ثانیه کاسه ی سفالی آبی رنگی که توی دستم بود را گرفت و بدون هیچ حرفی سمت دیگ وسط حیاط رفت .دهانم باز مانده و دستم روی هوا خشک شده بود … باورم نمی شد که توی کاسه ای که قرار بود برای دکور سفره هفت سین استفاده کنیم داشت حلیم می ریخت ! کجا بود پس این سمیه ی خیر ندیده ؟پیرزنی هن هن کنان از کنارم رد شد و سطل خالی سفیدش را تحویل همان مرد جوان داد
      _خوبی حمید جان ؟
      سمیه طبق عادت با کشیدن گوشه ی چادرم اعلام حضور کرد ،تند و با کلافگی گفت :
      _ببخشید دیر شد داشتم دنبال این سربندا می گشتم ،هی به مامان میگم دست به وسایل من نزن ها اما انگار نه انگار !
      وقتی سکوت و حالت غریب چهره ام را دید ،همانطور که سربندها را به زور توی کیف پر از وسایلش جا می داد ،با چشم های ریز کرده و کنجکاو پرسید:
      _چی شده؟ چرا این شکلی شدی؟
      نگاهم ناخوداگاه به سمت مرد جوان کشیده شد .با علی برادر سمیه دیگ را کج کرده بودند تا احتمالا حلیم تهش را جمع کنند .نمی دانم چقدر خیره مانده بودم اما با ضربه ی آرنج سمیه که به پهلویم خورد به خودم آمدم .
      _چته فاطمه؟الهی بمیرم …نکنه حلیم می خوای؟وایسا برم از مامان سهممون رو بگیرم زود میام .
      دو سه دقیقه نگذشته بود، عطر دارچین که به مشامم خورد سر برگرداندم و دیدم دستان مردانه ای که دراز شده و ظرفی که حالا پر بود از حلیم نذری فاطمیه را … ناخواسته لبخند زدم …
      شاید وقتی مکث بیش از حد مرا روی ظرف حلیم دید گفت:
      _اجرتون با بی بی.
      و شاید از روی سربه هوا بودن همیشگی جواب دادم :
      _اجرتون ممنون.
      این را که گفتم سر بلند کرد و با تعجب نگاهم کرد،هول شده بودم،احساس کردم از خجالت همه ی خون بدنم دویده و در گونه ام جا خوش کرده، دستپاچه و من من کنان گفتم:
      _آخ ببخشید اشتباه شد .
      نه خندید و نه مسخره کرد،تنها نگاهش را روی زمین دوخت و خیلی کوتاه زمزمه کرد :
      _ ان شاالله صاحب این روز به همه نظر کنه.
      و بعد با چفیه ای که روی شانه اش انداخته بود عرق از پیشانی اش گرفت و خیلی سریع دور شد.
      _فاطمه ! یعنی دو دقیقه نتونستی تحمل کنی ؟ وای خدا این آخه ظرف دکور بود دختر !! چرا توش حلیم ریختی ؟
      مثل ماست وا رفته سمیه را نگاه کردم ، خودم هم هنوز شوکه بودم ،خب حق داشت ! حالا ظرف سیب سفره هفت سین از کجا می آوردیم ؟
      _این بود همتت؟ مثلا قرار بود سر مزار شهدا سفره هفت سین فاطمی بندازی … بده ببرم خالی کنم و بشورمش .
      نمی دانم چرا ولی بدون اینکه با سمیه کل کل کنم و جوابش را بدهم فقط چشم هایم توی حیاط چرخی خورد اما نبود ،پیدایش نکردم … از خودم خجالت کشیدم و زودتر از دوست پر چانه ام رفتم توی کوچه …”
      با صدای اکبر آقا به خودم می آیم:
      _چیز دیگه ای هم میخواستی آبجی؟
      با بی حوصلگی نگاهش می کنم و به نشانه ی منفی سر تکان می دهم .ظرف یکبار مصرف حلیم را روی میز می گذارم ، چادرم را روی سرم سفت می کنم ، ظرف را بر می دارم و از در مغازه بیرون می آیم . بوی دارچین را با همه ی توان استشمام می کنم.هنوز داغ است .
      پا تند می کنم برای زودتر رسیدن اما با قدم دوم آه از نهادم بلند می شود .
      شرشر باران از روی ناودان مغازه ، روی سرم سر می خورد ، با تاسف به کفشم که گلی شده خیره می شوم . دوباره پر می شوم از خاطرات آن روزها ….
      “دومین بار بود که می دیدمش ! بی هوا از ماشین پیاده شدم و جیغ کوتاهی کشیدم ….
      با پا افتاده بودم توی گودال کوچک پر از آب … زیر لب “لعنتی” غلیظی گفتم و در ماشین را محکم بهم کوبیدم .چندشم شده بود از خیسی کفش و جورابم .سر بلند کردم و با او چشم در چشم شدم ، پرچم مشکی توی یک دستش بود و چکش توی دست دیگرش ،روی نردبان ایستاده و سمت من برگشته بود .مغزم دقیقا مثل وقتی شده بود که انگار وسط خیابان بوق یک کامیون غافلگیرت کرده باشد و تو کاملا هنگ کرده بدون هیچ حرکتی منتظر تصادفی! دلم می خواست گریه کنم ،تابحال به فاصله ی یک روز آن هم دوبار جلوی کسی آنقدر سربه هوا جلوه نکرده بودم !پاک آبروریزی شده بود … هرچند اصلا مگر او مرا می شناخت ؟!حواس پرت شده ام با ویبره ی گوشی که توی جیب مانتویم بود ،دوباره جمع شد . کل مدتی که بهم خیره مانده بودیم شاید سی ثانیه هم نشد ،اما …
      بدون اینکه پیامک تازه از راه رسیده را بخوانم یا حتی بتوانم دوباره نگاه دزدکی بیندازم سرم را تا آخرین حد ممکن پایین انداختم ،چادرم را کمی کیپ کردم و با بسم الله وارد قسمت زنانه هیئت شدم . سمیه را که پیدا کردم نفس راحتی کشیدم و کنارش نشستم .قلبم بیشتر از حد معمول ضربه می زد .بعد از احوالپرسی دستم را گرفت و گفت :
      _خوبی؟
      _آره ،راستی بد نباشه من بی دعوت اومدم؟انگار خیلی غریبم .
      _مجلس حضرت زهرا مگه دعوتیه ؟ اگه دعوت نبودی که اینجا نبودی
      بیخود و ناگهانی از دهانم پرید :
      _راستی این پسره کیه دم در داره پرچم می زنه؟
      _کدوم پسره ؟
      _نمی دونم ، دیروز تو حیاط شما هم بود ، پیش علی آقا
      چشم هایش را ریز کرد و با کنجکاوی پرسید :
      _علی ما ؟
      _اوهوم
      متفکرانه با انگشت اشاره ضربه ای به چانه اش زد و زمزمه کرد :
      _وایسا ببینم … دیروز … حیاط ما ….آهان !حمید ،دوست علی
      یادم افتاد ،پیرزنی که آمده بود تا نذری بگیرد هم به همین نام صدایش زده بود “حمید”
      _خب ؟ چی شده مگه فاطمه؟
      _هیچی نشده
      _ولی تو الکی سوال نمی پرسی
      _فقط می خواستم بگم ایشون کاسه رو گرفت و توش حلیم کشید ، من بی تقصیر بودم
      _چقدر بزرگش می کنی ؟ دیگه هفت سین رو هم چیدیم تموم شد بسلامتی ، ببینم ناقلا نکنه این بنده خدا رو نشون کردی ؟
      چشم هایم گرد شد و تند جواب دادم :
      _چرا حرف درمیاری ؟!
      _اون خانوم مهربونه رو می بینی که روی صندلی نشسته ؟
      _خب؟
      _مامان حمید آقاست ، از شباهتش معلوم نیست؟
      _چی بگم
      _پاشو ببرمت یه سلامی کن بهش
      _چرا ؟
      _خب بختت باز میشه
      گفت و ریز ریز خندید ، با آرنج محکم به پهلویش کوبیدم و با تذکر یکی از خانومها مجبور شدیم پچ پچمان را قطع کنیم .
      نمی فهمیدم چرا اصلا اسمش را پرسیدم و سوژه ی سمیه شدم ؟بهرحال هرگز خیال نداشتم بار سومی هم در کار باشد برای ریختن آبرویم !
      #ادامه_دارد
      #داستان_دنباله_دار
      منبع:
      باحجاب دات کام
      www.bahejab.com

      www.bahejab.com/275/نا-تمام-من




    مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    انجمن گفتگوی گلستانه در تلاش است بهترین ها را برای شما به ارمغان بیاورد

    طراحی و انتشار قالب توسط : ویکی وی بی | تبدیل سیستم: M!lad