انجمن گفتگوی گلستانه
گلستان ۲۴

اگر اين نخستين بازديد شماست نام نويسي کنيد ، چرا نام نويسي ؟

  • استفاده از فايل هاي پيوست به صورت نامحدود
  • بحث و گفتگو در رابطه با موضوعات انجمن
  • دسترسي به بخش هاي ويژه مخصوص کاربران سايت
  • شرکت در مسابقات با جوایز ویژه
  • ورود به حساب کاربري


    موارد ديگر را ببين


    بازيابي اطلاعات کاربري شما از طريق دکمه هاي زير قابل انجام خواهد بود

    نام نويسي فراموشي گذرواژه فراموشي گذرنامه

    نمایش نتایج: از 1 به 1 از 1

    1. #1
      کاربر فعال
      628 امتیاز ، سطح 3
      93% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 22
      دستاورد ها:
      موضوع 2پست 2

      تاریخ عضویت
      -مهر-۱۳۹۶
      شماره عضويت
      25789
      نوشته ها
      109
      اعتبار
      10
      امتیاز
      628
      سطح
      3
      تشکر
      0
      تشکر شده
      3 بار در 3 پست
      مدت زمان فعالیت
      6 ساعت 14 دقیقه 6 ثانیه

      Post ناتمام من (قسمت دوم)

      اما همه چیز دقیقا همانطور که من فکرش را نمی کردم پیش می رفت …
      سومین بار هم از راه رسید ،درست وقتی که اصلا منتظرش نبودم …
      آفتاب اول صبح پهن شده بود توی حیاط امامزاده ، مادر به سمیه گفت :
      _دستت درد نکنه سمیه جان ، عالی شده مخصوصا سربندای یا فاطمه که دل منو برد .خوب شد برای سال تحویل اومدیم اینجا
      _خداروشکر که خوشتون اومده ،حاج خانوم میگن شهدا حاجت میدن دعای مادرم که در حق بچش حقه
      _ان شاالله
      _خب این یکی یکدونه دخترتون رو سر سال تحویل حسابی دعا کنید
      با لبخند ، صورت مهربان مادر را از نظر گذراندم ، گفت :
      _من همیشه دعاش می کنم
      _آره ولی امسال دو فوریتی لازمه
      _یعنی چی ؟
      _یعنی میگم بلاخره عروس بشه خب
      چشم غره ام با خنده ی مادر و “بیاین گفتن های” عجول علی مخلوط شد .سمیه کنار گوشم گفت:
      _تا ما میریم فاتحه خونی تو چندتا عکس خوشگل بگیر قراره برای بچه ها بفرستم
      _چشم
      فضای حیاط امامزاده آن هم اولین صبح بهار … حس و حال خوبی داشت .
      از سربندهای یا فاطمه که دور دسته گل نرگس وسط سفره پیچیده شده بود عکس گرفتم و بعد دوربین را روی آینه تنظیم کردم ، تصویر مردی که سرش را خم کرده و زیر لب فاتحه می خواند را می خواستم شکار کنم .
      صدای تیک دوربین که بلند شد او هم سرش را بالا آورد ، از توی آینه ی بزرگ وسط هفت سین دیدمش …. حمید بود !
      موهایش را کج شانه کرده و شال مشکی زیر یقه ی کت سورمه ای رنگش کاملا خودنمایی می کرد.چهره اش به قول سمیه شبیه شهدای زنده بود !هنوز پشت دوربین بودم ، نمی دانستم چه عکس العملی داشته باشم … هیچ وقت انقدر خجالتی و کمرو نبودم که مقابل این پسر … باید می رفتم ! ایستادم و بند دوربینم را روی شانه انداختم ،کوله ام را برداشتم و سلام آرامی گفتم .
      او هم آرام جواب داد :
      _سلام ، بهارتون فاطمی
      اینبار با متانت و حواس جمع پاسخ دادم :
      _متشکرم ، همچنین .با اجا..
      حرفم را نصفه کاره گذاشت :
      _خیلی خوب شده
      نگاهش روی هفت سین بود ، لبخند کم رنگی زدم و در جواب گفتم:
      _سمیه چیده
      _با اجر باشن ان شاالله
      _ممنون
      نفهمیدم واقعا لبخند زد یا من خیال کردم ، با اجازه ای گفت و با گام های بلند دور شد … انگار جایمان را عوض کرده بودند ….
      گالری دوربین را باز کردم ، عکس قشنگی شده بود !
      نفس عمیقی کشیدم و به رفتنش خیره ماندم .چیزی مثل نخ از دور قلبم کنده شد ،همیشه که دل آدم نخ کش نمی شد اما خب بعضی وقتها ….
      صدای رعد و برق می آید و باران شدت می گیرد .با اینکه حلیم مشما دارد اما بخاطر اینکه خیس نشود چادرم را رویش می کشم ! قطره های درشت باران به صورتم ضربه می زند.مثل آن شب ، که با همین شدت به پنجره می خورد.
      “از صدای ضرباتش به شیشه، دل از لحاف گرم و نرمم کندم و به سمت پنجره رفتم، درونم غوغایی بود.باورم نمی شد به این سرعت تمام فکرم را پر کرده باشد.
      نه … من آدمی نبودم که بی دلیل به کسی فکر کنم، اما حالا چرا او؟… انگار در وجودم اتفاقی عجیب افتاده بود .با صدای زنگ ،پرده را کنار زدم و چشمم به سمت در کشیده شد،سمیه را دیدم که موش آب کشیده شده و چادرش را شبیه چتر حصار سرش کرده بود و به سمت خانه می دوید.امان از حواس پرت ! قرار بود امروز بیاید و طرح پوسترها را تحویل بگیرد. حالا اگر می فهمید فراموش کردم حتما پوستم را می کند .
      عادت داشت بدون اینکه در بزند وارد اتاق شود ،یعنی کار همیشه اش بود.چادر خیس را از سر کند ، روی دستش انداخت و همانطور که به سمت بخاری می رفت گفت :
      _خدا نکشتت فاطمه،آخه نمی شد دو روز زودتر کار این پوسترا رو تموم کنی تا من بیچاره تو این وضعیت نیام اینجا ، خیس آب شدم .
      به سمتش رفتم و شعله بخاری را کشیدم بالاتر
      _علیک سلام ! خوش اومدی … حالا چرا انقدر عجولی ؟
      _من عجول نیستم ، تو زیادی خونسردی
      _آره احتمالا !چون هنوزم آماده نکردم.
      این را گفتم و سعی کردم از نگاه متعجبش فرار کنم .
      _داری شوخی میکنی دیگه نه؟
      _نه به جون سمیه ،بخدا همش ذهنم درگیر بود ،کار هنری هم می دونی دیگه،اعصاب آروم می خواد.
      _بفرمایید که مثلا اعصابت درگیر چی بوده؟
      اینبار ناشیانه نگاهم را از نگاهش دزدیدم و به سمت در رفتم
      _هیچی … میرم برات چایی بیارم
      جستی زد و خودش را به من رساند ، خیره ام شد و درست مثل یک مفتش چشم هایش را ریز کرد و گفت:
      _بخدا تو یه چیزیت هست فاطمه،همین امشب به من میگی موضوع از چه قراره
      _کدوم موضوع ؟
      _همون که یه مدته بهمت ریخته
      چه خوب بود درددل کردن اگر از آخر و عاقبت حس و حال جدیدم بی خبر نبودم ! اما انگار مجبور بودم فعلا مهری از سکوت روی لبم بزنم ….
      دستانم را از گره دستان سمیه آزاد کردم و روی تخت نشستم . موبایلم را برداشتم و خودم را با آن مشغول کردم .
      _وایسا ببینم ، نکنه قضیه مربوط به اون پسرست؟
      اول با تعجب نگاهش کردم و بعد با اخم تصنعی گفتم :
      _کدوم پسره؟
      کنارم نشست چند ضربه به پشتم زد و جواب داد :
      _همون که عکس هنریش تو دوربینت جا مونده بود ناقلا !
      مثل کسی که در حین دزدی مچش را گرفته باشند ، قلبم از جا کنده شد ، با حالتی عصبی گوشی را از دستش چنگ زدم و گفتم:
      _ اون عکس فقط یه اتفاق بود، تو رو خدا سناریو نساز سمیه
      _فاطمه من دوستتم،امروز و دیروز بهت نرسیدم که بی خبر باشم از احوالاتت ! می فهمم یه چیزیته ،شرطم می بندم هر چی هست مربوط به اون حمید آقاس.حالا تو هی کتمان کن…
      انگار پشت گونه هایم آتش روشن کرده باشند ، می سوختم و به زمین خیره مانده بودم . صورتش را به صورتم نزدیکتر کرد و با حالتی جدی گفت:
      _نکنه چیزی بهت گفته؟
      هول شدم ،نباید در مورد او فکر بدی می کرد ! زبان بند آمده ام باز شد و سریع پاسخ دادم :
      _نه بخدا اصلا … حالم دست خودم نیست سمیه …گیر نده … نمی دونم چم شده
      _عاشق شدی ؟
      از ترس پریدم و جلوی دهانش را گرفتم
      _هییس ، چرا داد می زنی ؟ تو رو خدا فکر آبروی منم باش
      دستم را پس زد و ذوق زده گفت :
      _بگو چرا چند روزه خودت نیستی !
      _سمیه ! نخند … من دارم دق می کنم
      با خنده گفت :
      _آخه این که ناراحتی و پنهان کاری نداره
      _چرا نداره؟من دوست ندارم گناه کنم، همش فکرم درگیرشه . آخه منطقی نیست اصلا … من فقط سه بار دیدمش اونم کلا پنج دقیقه نشده ! چرا باید …
      _همه چی که دلیل نمی خواد .. دله دیگه ، میگم اتفاقا چند وقته مامانش بکوب افتاده دنبال اینکه براش زن بگیره
      _واقعا ؟!
      _به جون فاطمه،من خبر داشتم اما خب تا حالا برام مهم نبود .
      آه از نهادم برآمد، بدشانسی بیشتر ازاین؟ ….
      شدت باران کمتر شده و حلیم هم از داغی افتاده.به در قهوه ای رنگ خانه پدری سمیه نگاهی می اندازم،چقدر من این خانه را دوست دارم.درست جلوی همین در بود که دوباره دیدمش ….
      ” _فاطمه جون اون درو باز می کنی؟حتما علی اومده
      نگاهی به سمیه انداختم که میوه ها را در حوض انداخته بود و تند و تند می شست. نوبت هیات امشب اینجا بود.
      با عجله چادرم را از روی بند رخت کشیدم ، خودم را پشت در رساندم و بازش کردم.
      با دیدن قامت مردانه و چهره ی آشنایش در جا خشک شدم.سرش را پایین انداخت و سلام آرامی گفت.من اما بعد از چند ثانیه بلندتر جواب دادم.
      کیسه ی بزرگی را به طرفم دراز کرد و گفت :
      _اینو حاج خانوم فرستادن واسه شله زرد امشب.
      نمی دانستم چادرم را بچسبم یا کیسه را بگیرم.گوشه ی چادر را به دندان گرفته و دستم را دراز کردم و آرام گفتم:
      _دستشون درد نکنه.قبول باشه.
      انگار فهمید توقع حمل بار سنگینی را از من داشته.وقتی فشار دستم را زیر کیسه دید یا الله ای گفت و از پله ی جلوی در پایین آمد ، کیسه را از من گرفت و با گام هایی تند وارد حیاط شد .احساس کردم از من فرار می کند.
      سمیه که با شنیدن یا الله چادر پوشیده بود سلامی کرد و او را به آشپزخانه راهنمایی کرد تا کیسه را آنجا بگذارد و در تمام این مدت من را از نگاه نافذش بی بهره نگذاشت.
      چه اشتباه بزرگی کردم که به او گفته بودم،می ترسیدم ناخواسته چیزی بگوید که نباید! چون این دقیقا تخصص سمیه بود.
      حمید به همان سرعت آمده از آشپزخانه خارج شد و به طرف در رفت . سمیه تشکری کرد و مشغول ادامه ی کارش شد.من اما هنوز همانجا ایستاده بودم.
      از کنارم رد شد و با عجله گفت:
      _از شما هم قبول باشه.
      _بند کفشتون …
      متعجب نگاهی به من انداخت و گفت:
      _بله؟
      با سر به پایین اشاره ای کردم
      _بند کفشتون بازه،ممکنه خدایی نکرده زمین بخورید.
      حالا حتما با خودش می گفت تو چرا نگران زمین خوردن منی؟ دوباره هول شده بودم !
      نگاهی به کفشش انداخت و نشست. همانطور که مشغول بستن بند بود گفت:
      _ما همیشه یه جای کارمون می لنگه.دیگه عادت کردیم حواسمون به خودمون نباشه. دستتون درد نکنه .
      _که حواسم به شما بود؟
      پشت سرم تیر کشید و عرق شرم روی تیره ی پشتم نشست … وای من چه حرفی زده بودم ! پر از تعجب نگاهم کرد و بعد بدون هیچ کلام اضافه ای بیرون رفت .
      حرف بدی زده بودم. حق داشت اگر هر فکری در موردم می کرد . با ضربه ای که سمیه به شانه ام زد به خود آمدم و برگشتم سمتش.
      _چی شد؟ چیزی بهت نگفت؟
      _مثلا چی؟
      _مثلا نگفت امشب میایم خواستگاری؟
      و ریز ریز شروع به خندیدن کرد.
      _سمیه … یعنی آدم باید احمق باشه راز دلش رو به تو بگه !
      ادامه دارد …
      #داستان_دنباله_دار
      منبع:
      باحجاب دات کام
      www.bahejab.com

      www.bahejab.com/303/ناتمام-من-قسمت-دوم




    مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    انجمن گفتگوی گلستانه در تلاش است بهترین ها را برای شما به ارمغان بیاورد

    طراحی و انتشار قالب توسط : ویکی وی بی | تبدیل سیستم: M!lad