انجمن گفتگوی گلستانه
گلستان ۲۴

اگر اين نخستين بازديد شماست نام نويسي کنيد ، چرا نام نويسي ؟

  • استفاده از فايل هاي پيوست به صورت نامحدود
  • بحث و گفتگو در رابطه با موضوعات انجمن
  • دسترسي به بخش هاي ويژه مخصوص کاربران سايت
  • شرکت در مسابقات با جوایز ویژه
  • ورود به حساب کاربري


    موارد ديگر را ببين


    بازيابي اطلاعات کاربري شما از طريق دکمه هاي زير قابل انجام خواهد بود

    نام نويسي فراموشي گذرواژه فراموشي گذرنامه

    نمایش نتایج: از 1 به 1 از 1

    1. #1
      کاربر فعال
      628 امتیاز ، سطح 3
      93% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 22
      دستاورد ها:
      موضوع 2پست 2

      تاریخ عضویت
      -مهر-۱۳۹۶
      شماره عضويت
      25789
      نوشته ها
      110
      اعتبار
      10
      امتیاز
      628
      سطح
      3
      تشکر
      0
      تشکر شده
      5 بار در 4 پست
      مدت زمان فعالیت
      6 ساعت 14 دقیقه 6 ثانیه

      Post ناتمام من (قسمت سوم)

      از جلوی در خانه سمیه با کلی خاطرات برجای مانده می گذرم.راستی من چقدر با این محله خاطره دارم.چقدر اینجا رنگ و بوی آشنا دارد.
      یک جایی توی همین کوچه بود که برای اولین بار ، حمید را تصادفی ندیدم ! وسط کوچه می ایستم .دقیقا کجا بود؟ چه فرقی می کند؟انگار همین دیروز بود.
      اینبار او را اتفاقی ندیدم،همه ی این هفته را با خودم کلنجار رفته بودم تا امروز اینجا باشم.هفته ی خوبی نبود، یکی دو روز بعد از آخرین دیدار شنیده بودم مادرش برای خواستگاری دختر اکرم خانوم چادر به کمر بسته.تمام آن چند روز خواب درست و حسابی به چشم هایم نیامد ، تا وقتی سمیه که همیشه اخبارش دست اول بود خبر داد که ماموریت به حمید خورده و نتوانسته به خواستگاری برود. اه که چقدر مادرش از این خبر غمگین، و من چقدر خوشحال شده بودم.
      ته دلم می خواستم فکر کنم که او بخاطر من به خواستگاری نرفته،هر چند محال ممکن بود اما دلم می خواست این فکر را بکنم !
      خلاصه تمام این هفته با خودم کلنجار رفته و امروز اینجا بودم. کمی دورتر از حسینیه ایستاده و منتظر بودم ببینمش.
      هنوز نمی دانستم باید حرفم را بزنم یا نه؟ کارم درست هست یا نه؟اما اختیارم کاملا دست دلم بود. از کجا معلوم اگر کاری نمی کردم به خواستگاری دختر اکرم خانوم نمی رفت؟
      سمیه با عجله به سمتم آمد و گفت :
      _ فاطمه آمارشو گرفتم و فهمیدم اومده، دیگه هر گلی زدی به سر خودت زدی.
      با خجالت خیره اش شدم، شاید از شخصیت او انتظار می رفت حالا جای من باشد ولی …
      _نگران نباش دختر ،تو نیتت خیره.بسم الله رو بگو ایشالا بقیه اش رو خدا درست می کنه.
      اینبار چهره ی سمیه خیلی جدی بود، حتما او هم می دانست دارم کار عجیب و غیر عاقلانه ای می کنم اما نمی خواست توی دلم را خالی کند.دستی به شانه ام زد و به آرامی دور شد.
      انتظارم خیلی طول نکشید، بلاخره از حسینیه بیرون آمد و به سمت موتورش رفت. نفسم در سینه حبس شد.درست مثل دختر بچه ها دست و پایم را گم کردم.تنها امیدواریم این بود که نمی خواهم گناهی مرتکب بشوم، فقط آمده بودم تا تکلیفم را با خودم روشن کنم.
      با گام هایی سنگین و مضطرب به سمتش رفتم. وقتی نگاه و سکوت من را روی خودش دید مثل کسی که معذب شده باشد از موتور پایین آمد و طبق معمول به آسفالت کوچه چشم دوخت و در حالیکه دستی به محاسنش می کشید گفت:
      _سلام علیکم .امری بود خواهر؟
      این بار اول بود که مرا خواهر صدا می کرد! دلم هری ریخت پایین. نکند از این طرز صدا کردن منظوری داشته؟ نباید منفی بافی می کردم ! به خدا توکل کردم ، چادرم را زیر گلویم سفت تر چسبیدم و با نگاهی شرم آلود به کفش هایش خیره شدم و بدون کوچکترین مقدمه و با صدایی لرزان که انگار از ته چاه بیرون می آمد گفتم:
      _سلام. می دونین من خیلی خدا و پیغمبر واسم مهمه.
      صدایش پر بود از بهت :
      _خب …. الحمدالله
      _نه می دونین ،منظورم اینه که خیلی فکر می کنم و اصلا از کار بی فکر خوشم نمیاد
      _بله … خداروشکر
      سر بلند کردم و گفتم :
      _میشه آنقدر تو حرف من نپرید؟
      با تعجب نگاهم کرد و لبخند کوچکی گوشه ی لبش نشست
      _ببخشید خواهر
      _میشه انقدرم خواهر صدام نکنید؟
      این بار جدی تر پاسخ داد:
      _بله …
      _راستش من اومدم بگم که …یعنی دوست دارم اگه شما دوست دارید…. خب شما دوست دارید که؟…. یعنی..
      کاملا مشخص بود که دارم خرابکاری می کنم.نگاهش پرسشگر بود .
      هول شده بودم؛ احساس می کردم در حال پس افتادنم ….دست و پا چلفتی بودنم جلوی او تازگی نداشت ! کلافه شده بود
      _ببخشید اگر امری ندارید من باید برم برای هیات قند بیارم ، بندگان خدا چای رو باید تلخ بخورن.
      خونم به جوش آمد … عصبانی شدم، باورم نمی شد به این راحتی از کنجکاوی در مورد حرفم بگذرد.سمیه بارها گفته بود او اصلا در حال و هوای این دنیا نیست و تمام و کمال وقف هیئت و اینجور چیزهاست ، انگار واقعا راست گفته بود. اما من یک هفته تمام با خودم دست و پنجه نرم نکرده بودم که آخرش هیچی به هیچی !
      “بندگان خدا چای رو باید تلخ بخورن” هنوز این جمله اش مثل پتک توی سرم می خورد. باید حرفم را می زدم .
      _مزاحم وقتتون نمیشم فقط خواستم بگم من مشکل ندارم بیاید خونمون چای بخورید.
      گفتمو سریع ساکت شدم ، انگار صحنه ی آهسته فیلم بود … همه چیز ناگهان کند شد .فهمیدم خراب کردم.نگاهم را به زمین دوختم …و بدون اینکه منتظر عکس العملی باشم با قدم های سنگین قبل از اینکه کسی ما را ببیند دور شدم.
      هنوز سنگینی نگاهش را حس می کردم*….

      طوری گام برمی داشتم که انگار کسی دنبالم کرده .نفسم می سوخت ، دهانم را بسته و هوا را با بینی می بلعیدم . می خواستم زودتر به خانه برسم.
      با دستانی که مثل یک تکه یخ شده بود توی کیفم دنبال کلید گشتم و در را باز کردم ،خودم را انداختم درون حیاط.پله های ورودی را دو تا یکی بالا رفتم تا به اتاقم برسم.خدا رو شکر کسی خانه نبود که بخواهد بخاطر سراسیمه بودن بازخواستم کند .با یک دست چادر را از سر کندم و روی مبل وسط اتاق انداختم و مثل همیشه به تختم پناه بردم. لحاف را روی سرم کشیدم و به اتفاقی که شاید تنها ده دقیقه از آن گذشته بود فکر کردم. سرم را از زیر لحاف بیرون کشیدم و به سقف خیره شدم، سعی کردم آخرین لحظه*ای که نگاهم کرده بود را به خاطر بیاورم. حالا چه فکری در مورد من می کرد ؟حتما ….
      با صدای زنگ در افکارم پاره شد . مامان و بابا که کلید داشتند !
      در را که باز کردم چهره ی خسته ، عصبانی و پر از سوال سمیه را دیدم. کجکی نگاهم کرد ،هولم داد و بدون تعارف داخل شد.
      _معلوم هست کجایی؟ هر چی موبایلت رو گرفتم جواب ندادی! منم آدمما خیر سرم، دلم اومد توی دهنم تا بفهمم چی شده، اونوقت تو راه رو گرفتی بی خبر اومدی اینجا!
      با صدایی که به وضوح می لرزید گفتم :
      _خودمم نفهمیدم چی شد …
      روی تخت نشستم و با دستانم شروع به بازی کردم. همه ی ماجرا را مو به مو تعریف کردم،جوری دست به سینه و مشتاق ایستاده و گوش می کرد که انگار صحنه های مهیج فیلم را می دید… کلام آخر را که گفتم ،دستانش را محکم به هم کوبید و با شادی بچه گانه ای خودش را روی تخت انداخت ،کنارم نشست و گفت:
      _خب پس ! یه شیرینی افتادیم
      _تو حرفای من چیز امیدوار کننده ای پیدا کردی آخه؟!
      _فاطمه ! همین که نزده تو برجکت یا مثلا بگه قصد ازدواج ندارم خودش یعنی اجازه بده فکرامو کنم …
      کاملا معلوم بود که ریشخندم می کند . دلخور نگاهش کردم …
      _الان وقت مسخره بازیه ؟
      _نه جان تو مسخره نمی کنم ،خب شاید بنده خدا خواستگار پولدار تر از تو داره !
      این را که گفت خودش غش کرد از خنده و دراز روی تخت افتاد.
      حق هم داشت، با کاری که من کرده بودم باید هم مسخره ام می کرد. کاش مامان و بابا هیچ وقت نفهمند چه دسته گلی به آب داده بودم !
      _میگم سمیه اگه بابا بفهمه….
      _اه فاطمه، هزار بار تو این هفته اینو پرسیدی، خب بفهمه ! فوقش میگه تک دخترم این همه خواستگار ریز و درشت داشته حالا خودش رفته خواستگاری ، بعدم دو تا میزنه زیر گوشت دیگه. عزیزم تو که نباید بترسی!
      _هر لحظه که می گذره ، بیشتر ازت نا امید میشم …من چرا با طناب پوسیده ی تو رفتم توی چاه ؟!
      چشم های گرد شده از تعجبش را نادیده گرفتم و رفتم تا آبی به دست و صورتم بزنم … دوباره باران گرفته بود !
      دو سه روز از آن جریان می گذشت و هنوز جرات نکرده بودم پایم را در محل بگذارم. جلوی آینه ایستادم، چشمهایم گود افتاده و رنگم به وضوح پریده بود. در این یکی دو روزه که از تمام شدن ایام فاطمیه می گذشت هر کس برای عید دیدنی هم آمده بود ،زیاد خودم را نشان نداده بودم، نمی دانم اما شاید فکر می کردم همه ی ماجرا روی پیشانی ام نوشته شده و بقیه می توانند بخوانند.
      با صدای در اتاق “بفرمایید” گفتم و به پشت میز کامپیوترم پناه بردم.
      دلم می خواست جلوی بقیه خودم را سرگرم کار نشان دهم تا انزوا گرفتنم توجیه داشته باشد.
      _مامان جان پاشو حاضر شو بریم عید دیدنی
      همانطور که یک دستم به موس و دست دیگرم جلوی دهانم بود و خیره به صفحه کامپیوترم بودم شانه ای بالا انداختم و گفتم :
      _من نمیام مامان جون شما برید.خیلی کار دارم .
      چند قدم جلوتر آمد ، نگاهی به صفحه ی کامپیوترم انداخت و گفت :
      _فاطمه خانومم، درسته من سواد درست و حسابی ندارم اما مطمئنم این ماس ماسکو هر چقدر هم بالا و پایین کنی این گل از رو صفحه تکون نمی خوره!
      گوش هایم تیر کشید، راست می گفت… روی صفحه ی دسکتاپ فقط خودم را سرگرم کرده بودم.
      با سری کج کرده نگاهش کردم و گفتم:
      _مامانی باور کن حوصله ندارم، خوابم میاد
      _پاشو پاشو خجالت بکش، عید وقت تنبلی نیستا. خوبه سمیه دوستته
      _مگه می خواین برید اونجا ؟
      _بله
      _اون که همش میاد اینجا،دیگه لازم نیست ما بریم
      _چه حرفیه ؟ همسایه که هستیم ، حق دیدن دارن تو این ایام عید. بعدشم اونا مگه نیومدن خونه ی ما ؟
      عادت نداشتم زیاد با مادرم بحث کنم، چشمی گفتم و با اجبار به سمت کمدم رفتم . اولین لباسی که به دستم رسید برداشتم، روسری بلندی را به سر کردم و دوباره چهره ام را از جلوی آینه گذراندم. چقدر صورتم خسته و پژمرده شده بود. حتی به خودم زحمت ندادم که دستی به سر و شکلم بکشم . در عرض چند دقیقه آماده شده جلوی در راهرو ایستاده بودم.
      مادر که می دانست من همیشه با وسواس لباس هایم را هماهنگ می کنم، با نگاهش وراندازم کرد و گفت:
      _چرا شنبه یکشنبه شدی فاطمه؟
      _مامان خوبه دیگه، بیاین بریم که زود برگردیم .
      پدر جلوی در، مشغول گفتن تبریک عید به همسایه ای بود که تازه از مسافرت برگشته بودند .
      مادر در حالیکه با وسواس چادر مهمانی اش را ورانداز می کرد گفت :
      _دختر همیشه باید با سلیقه لباس بپوشه ، اگه دم بختم باشه که بیشتر باید به سر و وضعش اهمیت بده
      _حالا مگه کجا میخوایم بریم؟خونه سمیه اس دیگه. اونا که روزی یکبار منو دارن میبینن حداقل …
      با چشم غره ای حرفم را برید و جواب داد :
      _خوبه آدم به حرف بزرگترش گوش بده ! بریم بابات حتما تا حالا زنگشون هم زده !
      راست می گفت ، مثل همیشه …. با استقبال گرم علی وارد شدیم .زیادی کفش های جلوی در نظرم را جلب کرد،مادر نگاهی به من کرد و زیر لب گفت:
      _حتما مهمون دارن .آبروم میره با این لباسها بلند شدی اومدی عید دیدنی
      سری به تاسف تکان داد و رفت تو . در حال باز کردن بندهای کفشم بودم و صدای احوالپرسی مامان و بابا را با مهمان ها می شنیدم.اصلا حوصله ی مهمانی را نداشتم. پرده ی توری سفید پذیرایی که هنوز بوی صابون و شستشوی دم عید می داد را کنار زدم و وارد شدم. در میان همهمه ی احوالپرسی ها ، چشمم به او افتاد که دست های پدر را در دست داشت و روبوسی می کردند*. انگار زمان از حرکت ایستاد ، زمان که هیچ قلبم هم بی ضربه شده بود ….
      ادامه دارد …
      #داستان_دنباله_دار
      منبع:
      باحجاب دات کام
      www.bahejab.com

      www.bahejab.com/353/ناتمام-من-قسمت-سوم




    مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    انجمن گفتگوی گلستانه در تلاش است بهترین ها را برای شما به ارمغان بیاورد

    طراحی و انتشار قالب توسط : ویکی وی بی | تبدیل سیستم: M!lad