انجمن گفتگوی گلستانه
گلستان ۲۴

اگر اين نخستين بازديد شماست نام نويسي کنيد ، چرا نام نويسي ؟

  • استفاده از فايل هاي پيوست به صورت نامحدود
  • بحث و گفتگو در رابطه با موضوعات انجمن
  • دسترسي به بخش هاي ويژه مخصوص کاربران سايت
  • شرکت در مسابقات با جوایز ویژه
  • ورود به حساب کاربري


    موارد ديگر را ببين


    بازيابي اطلاعات کاربري شما از طريق دکمه هاي زير قابل انجام خواهد بود

    نام نويسي فراموشي گذرواژه فراموشي گذرنامه

    نمایش نتایج: از 1 به 1 از 1

    1. #1
      کاربر فعال
      628 امتیاز ، سطح 3
      93% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 22
      دستاورد ها:
      موضوع 2پست 2

      تاریخ عضویت
      -مهر-۱۳۹۶
      شماره عضويت
      25789
      نوشته ها
      109
      اعتبار
      10
      امتیاز
      628
      سطح
      3
      تشکر
      0
      تشکر شده
      3 بار در 3 پست
      مدت زمان فعالیت
      6 ساعت 14 دقیقه 6 ثانیه

      Post ناتمام من(قسمت چهارم)

      خشک شده بودم. نمی دانستم از دیدن ناگهانی اش خوشحال باشم یا ناراحت !
      مادر سمیه که متوجه سکون من شده بود با صدای بلند به داخل دعوتم کرد
      _فاطمه جان مادر چرا اونجا ایستادی، خوش اومدی عزیزم، بفرما داخل .
      با تمام شدن حرفش همه ی نگاه ها به سمت من برگشت. نگاه او هم …
      سرم را به سرعت پایین انداختم ،سلام کم جانی کردم و با تعارف های مکرر مادر سمیه خودم را گوشه ی اولین مبل جا دادم.
      همه ی بدنم به طرز عجیبی از درون می لرزید .این بد بیاری بود یا خوش شانسی ؟!
      بین همهمه ای که توی سالن افتاده بود و صدای خوش و بش کردن ها، من فقط تمرکز می کردم که نفس بکشم!
      سمیه کنارم خودش را جا داد ، سرش را به گوشم نزدیک کرد و گفت :
      _دختر معلومه حواست کجاست؟ دیدی چند بار به گوشیت پیام دادم؟ می خواستم هر جوری هست بکشونمت اینجا که خدا رو شکر انگار موت رو آتیش زدن !
      با آرنج محکم به پهلویش زدم
      _مگه خونمون تلفن نداشت؟ نمرده بودم که ….
      _آخ چته دیوانه ، حالا عصبانیت نداره که . اینجایی دیگه !
      _با این وضع؟ببین سر و شکلمو
      سرش را کج کرد و نگاهی به تیپم انداخت و پچ پچ کنان گفت:
      _وای چرا این شکلی اومدی فاطمه ؟ چشماتم که گود رفته …چقدرم زشت شدی .
      دلم می خواست خفه اش کنم که ته مانده ی اعتماد به نفسم را هم از بین برد.
      _بسه دیگه ،همیشه داغ به دل آدم میذاری فقط !
      خنده ای کرد و به پشتی مبل لم داد. می دانستم که نباید … اما نگاهم به سمت او کشیده می شد. می ترسیدم کسی متوجه شده باشد چیزی بین ما هست . هرچند تمام اضطرابم بخاطر خواستگاری غیر مستقیم چند روز پیشم بود .دست هایم خیس عرق شده بود و از بوی سرکه ی هفت سینی که روی میز کناری بود کلافه شده بودم .
      دوباره نگاهش کردم .پیراهن سفید ساده ای به تن کرده بود و کت مشکی رنگی هم روی دسته مبل انداخته بود . علی ریز ریز بیخ گوشش حرف میزد و او هر چند دقیقه یکبار خنده ی کوتاهی می کرد. هم ترسیده بودم و هم دلم آنجا گیر کرده بود ! لبم را به دندان گرفتم و به تندی به سمیه گفتم :
      _میگم نکنه داره با علی در مورد من حرف می زنه؟ نکنه داره بهش میگه که من چیکار کردم*. وای حتما دارن مسخره ام می کنن.
      _اولا که اگه دقت کنی حمید آقا ساکته و علی داره یه بند حرف می زنه ، دوما اون بنده خدا دهنش قرص تر از این حرفاست.تازه به فرض اینکه بگه،تو که کار بدی نکردی. کار خدا پیغمبری کردی،اصلا می خوای تا شرایط جوره و همه هستن همینجا خودم علنیش کنم؟
      این را که گفت نتوانست جلوی خودش را بگیرد و بلند زد زیر خنده.
      نگاه خشمگین علی و چشم غره اش سمیه را ساکت کرد و خنده روی لبش خشکید .
      نگاه او هم برای چند ثانیه ی خیلی کوتاه به نگاه من گره خورد و سریع به سمت جمع برگشت.
      دلم می خواست از خجالت مثل کاکائوهای توی بشقاب آب بشوم … چه فکرهایی که توی سرش نبود ! حتما در نظرش دختر سبک سر و پررویی بودم .
      پدر که صحبتش با جمع گل انداخته بود رو به او کرد و پرسید :
      _خب شما چطوری حمید خان ؟
      این راحتی کلامش تعجبی نداشت. حتما توی هیات بارها او را دیده و به واسطه ی علی هم کلام شده بودند**. این را از احوالپرسی گرمشان هم می شد فهمید .
      “الحمدالله ” آرامی گفت و پدر ادامه داد:
      _خب تکلیف علی آقا که روشنه،ایشالا تا چند ماه بعد میره سر خونه و زندگیش. شما چطور ؟
      یخ زدم !انگار بهم خیره شدن کوتاهمان ناخودآگاه بود !معنی نگاه گنگش را نفهمیدم و شرمگین سرم را به زیر انداختم.
      حتما حالا فکر می کرد پدرم سوال معنی داری پرسیده!با اینکه می دانستم سمیه حرف درست تحویل آدم نمی دهد اما دوباره دست به دامنش شدم .
      _سمیه ،چرا بابا اینجوری پرسید!؟
      _عجیب نیست !بابای تو که به هر کی می*رسه اینو می پرسه . همین علی ما آنقدر آقای خجسته ازش پرسید این سوالو که واسه راحت شدن از دست بابات رفت و زن گرفت ! تازه سر سفره عقد گفت با اجازه آقای خجسته بله!
      و اینبار از ترس علی ریز ریز خندید.هر وقت دیگری بود خودم هم از خنده ریسه می رفتم ولی ایندفعه با لج نگاهش کردم و گفتم:
      _یه وقت فکر نکنه بابا از طرف من داره چیزی میگه ؟
      _اتفاقا بد نیست که. مگه تو بی کس و کاری؟زشت بود تنها رفتی خواستگاری. الان می فهمه پدرت هم پشتته.
      و دوباره خندید.
      اما با دیدن چهره ی جدی من ،صدایی صاف کرد و ادامه داد :
      _ببین فاطمه یه خیریتی توش هست.باور کن خدا داره همه چیز رو جور می کنه. به نظرت ادامه ی حرف بابات رو بگیرم و یه جوری وصلت رو جوش بدم؟یعنی قضیه رو علنی کنیم؟
      _سمیه
      _جانم؟
      _آجیلت رو بخور
      داشت کلافه ام می کرد .نگاه ناامید مادر غافلگیرم کرد .چشم هایش یک دور کامل روی سر و وضعم چرخید و در حالیکه گوشه ی لبش از دو طرف به پایین متمایل شده بود با نارضایتی و شاید تاسف سرش را سمت دیگری برگرداند . خودم را داخل چادر جمع و جور کردم که هیچ چیزی از لباسم دیده نشود.
      اما با قیافه ام چه می کردم؟ صورتی بی رنگ و رو و اعصابی کلافه و دلی گیر کرده….
      توی همین چند روز آدم جدیدی شده بودم انگار … سعی کردم حواس پرت شده ام را دوباره به حرف های جمع متمرکز کنم .
      مادرش رو به پدرم کرد و گفت :
      _حاج آقا ما هر بار که چادر به کمر می بندیم و براش یه تیکه ای رو می گیریم آقا یهو یه ماموریت بهش می خوره.حالا خدا اعلم که ماموریت به پستش می خوره یا خودش به ماموریت !
      گفت و چادرش را روی دهانش گرفت و سرش را به سمت مادر سمیه کج کرد و شروع به خندیدن کرد.
      پدر سمیه با لبخندی رو به حمید گفت :
      _حاج خانوم ، جوان های این دوره با زمان ما خیلی فرق دارن .شاید حمید خان گل و گلابم خودش کسی رو زیر سر داشته باشه خب …
      سرم پر شد از صدای سوت و برعکس همه که می خندیدند ، من بغض کردم . این اولین بار بود که واهمه داشتم از نگاه کردنش، فقط صدایش را شنیدم که با متانت گفت:
      _حاج آقا ، هنوز قسمت نشده بریم جایی چای بخوریم .
      یاد حرف چند روز پیش خودم افتادم “”از نظر من اشکالی نداره که بیاین خونمون و چای بخورید !””

      قلبم انگار توی دهانم بود ، تحمل این همه شوک را برای یک روز نداشتم! بی هوا به سمت سمیه برگشتم و گفتم:
      _وای سمیه ، منظورش چی بود؟؟
      ابرو در هم کشید و گفت :
      _هیسسس چته داد می زنی دختر ؟همه فهمیدن از تو حرفاش منتظر جواب بله ای دیوانه !
      تمام مدت در دلم غوغا بود. یعنی منظورش من بودم؟ یعنی مسخره ام کرد یا او هم به من فکر می کرد یا نه …می خواست که فکر کند ؟
      نمی توانستم مغزم را درست و حسابی، جمع و جور کنم.
      _تو چیکار می کنی دخترم؟درس می خونی الحمدالله؟
      با پرسش مادرش به خودم آمدم ،
      آنقدر هول شدم که مادرم ابرویی بالا انداخت و به من فهماند که حواسم را جمع کنم و جواب بدهم.
      راست می گفت،اینبار باید حواسم را جمع می کردم .با صدایی آرام پاسخ دادم :
      _من … دارم درس می خونم.عکاسی هم می کنم …
      _ماشالا ، موفق باشی عزیزم .
      به مادرم نگاهی انداخت و گفت:
      _خدا براتون حفظش کنه.همین یه بچه رو دارید؟
      مادر به نشانه ی تایید سر تکان داد و بعد در حالی که به من خیره شده بود گفت:
      _البته فاطمه چند روزه مریض بود*.امروزم حال نداشت به زور آوردم هوایی بخوره و زودتر خوب بشه.دیگه هول هولی اومد بیرون …
      پاک آبرویم را برد ! اگر نمی گفت و انقدر تابلو اشاره اش به سر و وضعم نبود ، کسی حواسش هم نبود !
      سمیه کنار گوشم گفت :
      _خدا شفات بده ان شاالله ، می بینم که دل مادرشوهرت رو بردی با همین تیپ!
      و باز خندید.
      نمی دانم چند بار دیگر نگاهش کردم و چه چیزهایی گفته و شنیده شد.فقط زمانی که پدرم برای خداحافظی بلند شد لب برچیدم و منی که با اصرار آمده بودم ، با نارضایتی بلند شدم برای رفتن…
      دستان پدرم را به گرمی فشرد.
      _خدا پدرت رو بیامرزه ،سایه ی حاج خانوم رو برات نگه داره
      _خدا شما رو از پدری کم نکنه
      دوباره دلم خواست فکر کنم منظوری دارد!
      فکر می کردم ما قرار است برویم ولی آن ها زودتر خداحافظی کردند و به سمت در رفتند .روی نوک پا ایستاده بودم تا کامل تر ببینمش.تقریبا همه به دنبال آن ها داخل حیاط شدند*، من هم درحال خارج شدن بودم که سمیه پرید دستم را گرفت و هولم داد سمت پذیرایی
      _تو خجالت نمی کشی دنبالشون راه افتادی ؟ یعنی همه باید بفهمن چشمت دنبالشه؟آبرومون و بردی بخدا !
      اینبار را راست می گفت … گوشه ی پرده را کنار زدم و رفتنش را نگاه کردم.توقع داشتم مثل صحنه های احساسی فیلم ها او هم نگاهم کند … اما حتی برنگشت و راهش را گرفت و رفت .
      توی شیشه ی ویترین سالن خودم را نگاه کردم ، راستی که چقدر امروز خودم نبودم !
      ادامه دارد ….
      #داستان_دنباله_دار
      منبع:
      باحجاب دات کام
      www.bahejab.com

      www.bahejab.com/386/ناتمام-منقسمت-چهارم



    مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    انجمن گفتگوی گلستانه در تلاش است بهترین ها را برای شما به ارمغان بیاورد

    طراحی و انتشار قالب توسط : ویکی وی بی | تبدیل سیستم: M!lad