انجمن گفتگوی گلستانه
گلستان ۲۴

اگر اين نخستين بازديد شماست نام نويسي کنيد ، چرا نام نويسي ؟

  • استفاده از فايل هاي پيوست به صورت نامحدود
  • بحث و گفتگو در رابطه با موضوعات انجمن
  • دسترسي به بخش هاي ويژه مخصوص کاربران سايت
  • شرکت در مسابقات با جوایز ویژه
  • ورود به حساب کاربري


    موارد ديگر را ببين


    بازيابي اطلاعات کاربري شما از طريق دکمه هاي زير قابل انجام خواهد بود

    نام نويسي فراموشي گذرواژه فراموشي گذرنامه

    نمایش نتایج: از 1 به 1 از 1

    1. #1
      کاربر فعال
      628 امتیاز ، سطح 3
      93% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 22
      دستاورد ها:
      موضوع 2پست 2

      تاریخ عضویت
      -مهر-۱۳۹۶
      شماره عضويت
      25789
      نوشته ها
      110
      اعتبار
      10
      امتیاز
      628
      سطح
      3
      تشکر
      0
      تشکر شده
      5 بار در 4 پست
      مدت زمان فعالیت
      6 ساعت 14 دقیقه 6 ثانیه

      Post ناتمام من(قسمت پنجم)

      تعطیلات عید تمام شده و زندگی به روال عادی برگشته بود . در اتاقم مشغول طراحی پوستر بودم ،از پنجره سمیه را دیدم که با مادرم احوالپرسی کرد و سراسیمه مسیر اتاقم را در پیش گرفت.
      بی تفاوت به کارم ادامه دادم،با عجله در را باز کرد و بدون اینکه چادرش را در بیارد خودش را انداخت روی تخت :
      _فاطمه خبر داری چی شده؟
      چهره اش نگران به نظر می رسید ، بی تفاوت گفتم :
      _علیک سلام !تو هنوز یاد نگرفتی در بزنی بعد بیای تو؟شاید من …
      پرید وسط حرفم ،دستی تکان داد و گفت:
      _اینا رو ولش کن .میگم خبر داری چی شده ؟
      با کلافگی گفتم :
      _نه ،از کجا بدونم ؟چی شده مگه؟
      و همچنان به کارم ادامه دادم که گفت:
      _حمید آقا دیروز تصادف کرده
      دستم روی موس خشک شد.سرم را به سمتش برگرداندم.دلم می خواست شوخی کرده باشد مثل همیشه.
      _آزار داری دروغ میگی؟ اصلا کار بامزه ای نیست سمیه
      _نه به جون فاطمه.دیشب با موتور تصادف کرده،چپ کرده رو یه تپه خاکی
      با هر کلامش انگار بندی از بندهای وجودم را می کندند.دوست داشتم دروغ بگوید یا شوخی کرده باشد مثل همیشه که سر به سرم می گذاشت.اما هر چه در چشمهایش دقیق شدم اثری از خنده و شوخ طبعی ندیدم. کاملا جدی به نظر می رسید.
      _صورتش زخم شده ، دستشم آسیب دیده. یعنی انگار دستش شکسته ؛ اینا رو علی گفت سر صبحانه.
      هنوز مات و مبهوت بودم.به زور لب از لب باز کردم :
      _حالا کجاست؟
      _بیمارستان بوده اما الان خونشونه . نگران نباش خوبه فقط یکم اوراقی شده.
      با آشفتگی بلند شدم و کنار پنجره ایستادم.دست هایم را در هم گره کردم و باز کردم ، گره کردم و …
      حالا باید چه می کردم،باید می دیدمش اما این تقریبا غیر ممکن بود.
      _سمیه نکنه بلایی سرش اومده و نمی خوای بگی ؟
      _چیزی که من شنیدم همین بود ، نترس زندست !
      _تو چرا همیشه بد خبری سمیه؟
      به طرفم آمد و با اعتراض ضربه ای به شانه ام زد و گفت:
      _اصلا به من چه؟مگه من گفتم حواسش نباشه و چپ کنه ؟اصلا اشتباه کردم که برات خبر دسته اول آوردم .
      با دلجویی نگاهش کردم
      _حالا چیکار کنم؟
      _چی رو چیکار کنی؟
      _دلم سیر و سرکه شده ، چجوری ببینمش؟
      چشمانش را گرد کرد و دستی به کمر زد :
      _واه واه یعنی چی؟ معلومه نمی تونی ببینیش. نمیشه پاشی بری با گل و کمپوت خونشون ملاقات که ! فقط خواستم دعاش کنی.تازه علی گفت خوبه ….
      مدام چهره اش با دست گچ گرفته و صورتی که می گفتند زخمی شده ،توی ذهنم رژه می رفت و حالم را بدتر می کرد …اما هیچ کاری هم از دستم برنمی آمد !
      چند روزی از تصادف حمید می گذشت.خیلی خسته بودم،تمام این مدت ذهنم درگیر او بود.طول کوچه را با زحمت طی می کردم،پاهایم را روی زمین می کشیدم.می فهمیدم دنباله ی چادرم روی زمین هست اما حوصله ی جمع کردنش را نداشتم. کلاس امروز خسته کننده بود و اوضاع این روزهای من خسته کننده تر.
      صدای موتور از پشت سر می آمد. خودم را کنار کشیدم تا رد شود.در کمال تعجب او را دیدم که با دست بسته و رنگ و رویی زرد ، ترک موتور علی نشسته…
      بعد از چند روز دلواپسی، حاجت روا شده بودم !
      از موتور پیاده شد ،علی گفت :
      _حمید جان بیا تو یه چایی بخوریم ، برگه ها رو برداریم بریم.
      حمید چشمش به من افتاد که چند قدم آن طرف تر ایستاده بودم و نگاهشان می کردم.من که حرف دلم را به او گفته بودم ، چه ایرادی داشت که این بار چه فکری در موردم کند ؟! با دستپاچگی برگشت سمت علی که داشت در جیبش دنبال کلید می گشت ،و گفت :
      _تا شما برگه ها رو بیاری من یه کاری دارم انجام میدم و میام .
      علی گفت:
      _ پس منتظرم
      موتور را پارک کرد و داخل خانه شد.
      باورم نمی شد ؛یعنی می خواست با من صحبت کند؟ایستاده بود که حرف بزند؟
      لنگان چند قدم جلوتر آمد. نمی دانستم پایش هم آسیب دیده ! رنگ و رویش شده بود مثل گچ دیوار …
      بیشتر از اینکه دلواپس حرفی که می خواست بزند باشم، نگران حالش بودم.
      با همان متانت همیشگی سر به زیر انداخت و آرام سلام کرد.
      _سلام، خدا بد نده
      لبخند کمرنگی زد و جواب داد :
      _خدا که بد نمیده
      _دستتون …
      میان حرفم آمد
      _فعلا که وبال گردنم شده ، اما خداروشکر
      زیرلب گفتم “شکر”
      کمی من من کرد و دوباره گفت :
      _خواهر … خانوم … عرضی داشتم خدمتتون. البته قبل از این اتفاق می خواستم بگم …اما خب قسمت اینجوری بود شاید .
      بیخود دلشوره گرفته بودم .مکث های بین حرفش می ترساندم . کاش زودتر می گفت و خلاصم می کرد .دستی روی صورت زخمی اش کشید ،زخم که نه ، بیشتر رد زخم بود …
      _والا چجوری بگم …
      شاید هم می خواست بگوید که راغب شده به خواستگاری ام بیاید! قبل از اینکه جانم به لبم برسد دهان باز کردم و گفتم :
      _بفرمایید،گوش میدم.
      سرش را بالا گرفت اما بجای نگاه کردن به صورت من ،چشم دوخت به آجرنماهای دیوار کنار دستم .
      _راستش…خب …خواستم خدمتتون عرض کنم که من مناسب ازدواج با شما نیستم*.
      نگاهم به دهانش خشک شده بود. کاش زیر پایم باز می شد و آن لحظه آنجا نبودم. ای کاش حاجت روا نمی شدم و نمی دیدمش ! نکند داشت شوخی می کرد؟اما نه!مگر او سمیه بود !
      حتما خراب کرده و در نظرش دختر سبکسری بودم. نمی دانستم دخترها در چنین موقعیتی چه عکس العملی باید نشان دهند ؟ اصلا هیچ دختری مثل من حرف دلش را رو می گفت مگر؟ شده بودم آتش زیر خاکستر ، هر لحظه نزدیک بود گر بگیرم …شده بودم حباب معلق توی هوا … هرلحظه نزدیک بود …
      با صدایی که از بغض دو رگه شده بود گفتم :
      _چرا؟چون من پا پیش گذاشتم و رک حسم رو بهتون گفتم؟
      با تعجب نگاهم کرد … ادامه دادم
      _یا چون مثل دختر اکرم خانوم ننشستم تو خونه و منتظر نشدم که با گل و شیرینی تشریف بیارین؟!
      نمی دانم از چهره ام چیزی فهمید یا کنایه ام محکم بود که خیلی سریع پاسخ داد :
      _اصلا !هرچند که غافلگیر شدم. اما بی شک شما خانوم بسیار نجیبی هستید و هر کسی آرزوی داشتن چنین همسری رو داره،اما … شرایط بنده خیلی خاصه.
      دیگر می شناختمش ،اهل مغلطه و زیاد صحبت کردن نبود. شاید هم دلش به حال بی حال من سوخت که برگشت و گفت:
      _انشالا خانوم زهرا خوشبختتون کنه
      و با گفتن “با اجازه” دور شد. نباید همه چیز اینجا ، وسط این کوچه ی بی سر و ته تمام می شد !
      تمام توانم را در گلویم ریختم و مصرانه پرسیدم
      _چرا؟
      میخکوب شد انگار … سرش را برگرداند و با تانی و آرامشی که در چهره اش بود نگاهی به من انداخت و گفت :
      _چی بگم ؟
      _حقیقت رو
      _چون دلم جای دیگه ای گیره
      ضربه ی سنگینی بود ! یخ زدم ،اندازه ی تمام آدم های دنیا حسود شدم، تلخ شدم و با نیشخندی گفتم :
      _کجا؟پیش دختر اکرم خانوم؟
      لبخندی زد و گفت:
      _دختر اکرم خانوم؟ … نه نقل من ، نقل دلداگی به این محله و این شهر و اینجاها نیست.
      با سماجت نگاهش کردم تا حرفش را تمام کند.
      _خب ؟
      داشتم می مردم که چه اسمی بشنوم … نفس عمیقی کشید ،سرش را پایین انداخت و طوری که انگار توی حال و هوای خودش باشد گفت :
      _دلم تو سوریه گیره.
      آب روی آتش بود این جمله … نفهمیدم چرا و چطور … ولی آرام تر شدم
      _نمی خوام وقتی دلبسته ی اونجام، اینجا پابند کسی باشم. ملتمس دعاتونم ،اگر بطلبه موندنی نیستم .
      و با گفتن یا علی، راهش را گرفت و رفت . تصویر مردی که با همه ی راست قامتی اش لنگ می زد، پیش چشمم تارتر و محوتر می شد … ابر بهاری شده بود دلم .
      لب هایم بی هوا نجوا کرد … “دل داده ام بر باد” …
      سمیه کجا بود که دوباره بزند روی شانه ام و مرا از این برزخ در آورد؟
      به کفش های اسپرت سورمه ای رنگم خیره شده بودم که بی اراده پس و پیش می شدند و قرار بود به خانه برسانندم … هم آرام بودم و هم آشوب. آرام از اینکه پای دختر اکرم خانوم و یا هیچکس دیگری در میان نبود و پابند دمشق شده بود و آشوب از اینکه من باید چه می کردم؟
      باور نکرده بودم . مثل کسی که سکته کرده کشان کشان خود را به خانه رساندم.دوباره به اتاقم پناه بردم و تا جایی که می شد بی صدا اشک ریختم .
      سمیه دست از سر موبایلم بر نمی داشت و هر چند دقیقه یکبار زنگ می زد.یا حس ششم داشت یا علی چیزی دیده و لو داده بود .اصلا دهن لقی در این خانواده ارثی بود انگار !
      دستم را از زیر پتو در آوردم ، گوشی را سایلنت کردم و دوباره به تاریکی آن زیر پناه بردم. مادر وارد اتاق شد و پتو را از روی سرم کنار کشید و گفت:
      _چیه فاطمه؟ نکنه باز خودتو سرما دادی؟
      _خوبم مامان ، فقط یکم خسته ام
      بغض توی صدایم را به طرز ناشیانه ای پنهان می کردم
      به چشم هایم که حتما داد می زد کلی اشک ریخته ام نگاهی کرد ،گوشی که در دستش بود را به سمتم گرفت و گفت:
      _بیا سمیه اس،میگه ده بار بیشتر به موبایلت زنگ زده
      _خب بهش بگو وقتی جوابتو نمیدم یعنی حوصله ات رو ندارم دیگه ،اه
      سریع دستش را روی دهانه گوشی گرفت ، لبی گزید و گفت:
      _زشته می شنوه دختر !
      بعد با اخم گوشی را تحویلم داد و از اتاق بیرون رفت .
      _بله
      _همه رو شنیدم
      بی حوصله بودم ، نمی خواستم حرفی بزنم .
      _چیه سمیه، چته هی زنگ می زنی؟
      _علی می گفت که ..
      _آره دیدمش!
      _خب خب ؟
      _وایساد باهام حرف زد. گفت قصد ازدواج نداره
      چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت:
      _یعنی جواب رد داد بهت؟ … چرا ساکتی ؟ فدای سرت عزیزم خب قسمته دیگه ، جنبه داشته باش!
      ادامه دارد …
      #داستان_دنباله_دار
      منبع:
      باحجاب دات کام
      www.bahejab.com

      www.bahejab.com/424/رمان-ناتمام-منقسمت-پنجم




    مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    انجمن گفتگوی گلستانه در تلاش است بهترین ها را برای شما به ارمغان بیاورد

    طراحی و انتشار قالب توسط : ویکی وی بی | تبدیل سیستم: M!lad