انجمن گفتگوی گلستانه
گلستان ۲۴

اگر اين نخستين بازديد شماست نام نويسي کنيد ، چرا نام نويسي ؟

  • استفاده از فايل هاي پيوست به صورت نامحدود
  • بحث و گفتگو در رابطه با موضوعات انجمن
  • دسترسي به بخش هاي ويژه مخصوص کاربران سايت
  • شرکت در مسابقات با جوایز ویژه
  • ورود به حساب کاربري


    موارد ديگر را ببين


    بازيابي اطلاعات کاربري شما از طريق دکمه هاي زير قابل انجام خواهد بود

    نام نويسي فراموشي گذرواژه فراموشي گذرنامه

    نمایش نتایج: از 1 به 1 از 1

    1. #1
      کاربر فعال
      628 امتیاز ، سطح 3
      93% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 22
      دستاورد ها:
      موضوع 2پست 2

      تاریخ عضویت
      -مهر-۱۳۹۶
      شماره عضويت
      25789
      نوشته ها
      110
      اعتبار
      10
      امتیاز
      628
      سطح
      3
      تشکر
      0
      تشکر شده
      5 بار در 4 پست
      مدت زمان فعالیت
      6 ساعت 14 دقیقه 6 ثانیه

      نا تمام من(قسمت ششم)

      _الان وقت شوخیه ؟
      _آخه اگه منم باهات شوخی نکنم که دق میکنی دختر
      راست می گفت. همیشه شاد بود. اگر نمی شناختمش فکر می کردم این دختر در زندگی اش اصلا غم ندارد …
      _حالا حرف حسابش چی بود؟
      چشم دوختم به آویزهای لوستر اتاقم ، نفسم را با درد بیرون فرستادم و جوابش را دادم:
      _گفت شرایطش رو ندارم
      _خب لابد میخواد ادامه تحصیل بده
      و دوباره نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد .چیزی توی گلویم ترک می خورد انگار ….
      _می خواد بره سوریه
      این را که گفتم بغض ترک خورده ام مثل بمب منفجر شد… سر جایم نشستم .با یک دست گوشی تلفن را چسبیده بودم و با دست دیگر اشک هایم را جمع و جور می کردم.
      سمیه با صدایی جدی و آرام تر گفت:
      _گریه نکن فاطمه جان ، این که بد نیست ،حداقل حالا می دونی که چه آدم خوبیه. تو باید خوشحالم باشی که انتخابت درست بوده !
      با صدایی خفه پاسخ دادم :
      _خب چه فایده وقتی می خواد بره؟اصلا اگه بره شهید شه من چه خاکی به سرم بریزم سمیه؟آخه تو که دیگه می دونی …
      و گریه امانم نداد…
      _آروم باش فاطمه .به جای گریه بزار بشینیم فکر کنیم شاید راه حلی پیدا کردیم ؛ طرف هنوز ترک موتور علی داره محله رو گز می کنه اونوقت تو اینجا داری شام شهادتشو میدی ؟
      تنم لرزید از این حرفش … اما نمی خواستم فکرهای شوم بکنم .
      _اول خیال کردم می خواد منو از سر باز کنه ،اما نه … چهرش خیلی جدی بود .
      _اون اصلا اهل دروغ و این چیزا نیست !
      _سمیه ،برام دعا کن که خوب نیستم اصلا ، فردا زنگ می زنم ، حس صحبت کردن ندارم ببخش .
      دلم خواب می خواست .خوابی که آن روز آرزو می کردم بیداری نداشته باشد…
      حال و روزم آشفته بود . مدام یا گوشه ی اتاق کز می کردم و اشک می ریختم یا با سمیه بساط آه و ناله راه می انداختم . چقدر با حمید فاصله داشتم،کاش دل من هم مثل او جایی گیر می کرد که هیچ وقت دست رد به سینه کسی نمی زند .شب و روزم یکی شده بود. حالا وضعیتم فرق می کرد .برای پافشاری نه تنها او را، باید خودم را هم قانع می کردم . مگر می شد بخواهم و بخواهد دل بکند از بانوی دمشق … گفته بود که من ماندنی نیستم…
      اگر می رفت و زبانم لال شهید می شد ؟اگر با من ازدواج می کرد و باز هم می رفت و خدایی نکرده…
      زندگی ام را شروع نکرده تمام می دانستم.
      حال پاندول ساعتی را داشتم که به هر طرف می رفت سرش به جای محکمی می خورد و آرام و قرار نداشت.
      دلم برای خودم می سوخت، خسته بودم .این مدت کم آزار ندیده بودم.
      اول باید تکلیفم را با خودم روشن می کردم و بعد تصمیم می گرفتم چه کنم.
      صدای اذان صبح مسجد محل همیشه زودتر از صدای زنگ موبایل مرا بیدار می کرد.
      بدون اینکه از جایم بلند شوم چشم باز کردم و پرده ی اتاق را دیدم که در دست باد تاب می خورد.
      هوا گرم تر شده بود، هوس کردم طبق عادت گذشته کنار حوض وضو بگیرم.
      صدای خروسی که بی محل می خواند و صدای آبی که با حرکت دستم توی حوض جابجا می شد ،گوشم را نوازش می داد . جانماز را روی ایوان پهن کردم ، دلم می خواست به خدا نزدیکتر باشم . زیر سقف آسمان خدا نزدیکتر بود.
      قامت بستم و یاد حلیم نذری افتادم ! رکوع رفتم و یاد صبح عید سر مزار شهدا افتادم … قنوت گفتم و یاد دست شکسته اش افتادم … یاد خواهر صدا زدنش افتادم و سلام نماز را گفتم! مردم از خجالت … چادرم را روی سرم کشیدم و های های گریه کردم … خدایا این دو رکعت ، نماز نشد ، به قول خانوم جان بر دل سیاه شیطون لعنت که درست وقتی که نباید سر می رسه و آدمو رسوا می کنه ! بنده ی بدی شده بودم…تسبیح تربتم را برداشتم و بو کشیدم ،قطره های اشک نمدارش کرده بود .
      سرم را بلند کردم رو به آسمان و زیر لب گفتم :خدایا تو بهتر از هرکسی می دونی تو دل من چی می گذره و چه خبره.
      اما نه … دل من مهم نیست …ولی حمید آقا… حمید رو می سپارم به خودت و به صاحب حرم دمشق… خدایا ، چند روزه دارم با دلم می جنگم .کاش اینجوری امتحانم نمی کردی …من خیلی کوچیکم برای اینجوری امتحان پس دادن … خدایا کریمی کن …
      سرم را روی مهر گذاشتم و از ته دل زار زدم …

      کنار در ایستاده بودم و با چشم موزاییک های قدیمی حیاط خانه ی سمیه اینها را می شمردم . آفتاب مستقیم توی چشمم می زد ،اما لجوجانه جهت سرم را عوض نمی کردم ،خل شده بودم انگار !
      صبرم تمام شده بود ،اما همین که خواستم بروم ،سمیه از در بیرون آمد و با دو خودش را به من رساند .پایش گیر کرد به لبه ی یکی از موزاییک های لق شده و سکندری خورد .آخی گفت و مثل وقت هایی که هول و ولا داشت رو به من نق زد :
      _خیر نبینی فاطمه !آخرش تو منو یا می کشی یا بی آبرو می کنی .
      چادرم را جمع کردم و گفتم:
      _چشماتو باز کن تا زمین نخوری ، بی دست و پا بودنتم تقصیر منه ؟
      _یه چیزیم بدهکار شدیم
      _پس چی !تو همیشه به من بدهکاری ، حالا چی شد بلاخره ؟ آوردی ؟
      چشم غره ای رفت و گفت :
      _هیس یواشتر ،وای که اگه علی بو ببره دست به گوشیش زدم تیکه بزرگم گوشمه
      دستم را دراز کردم و با بی حوصلگی جواب دادم:
      _معلومه که می فهمه
      _یا پیغمبر ! از کجا ؟ یعنی تو میگی بهش؟
      _نخیر ، خود دهن لقت می گی
      با حرص ،کاغذ مچاله شده ای را کوبید روی دستم و گفت :
      _توام حرف یاد گرفتی ها ! اگه من دهنم لق بود که تا حالا همه فهمیده بودن خاطرخواه شدی … اصلا بشکنه دستی که نمک نداره !
      صورتش را بوسیدم و کنار گوشش گفتم:
      _تو رو اگه نداشتم دق مرگ می شدم ، تو بهترین دوست و خواهر دنیایی…علی هم چیزی نمی فهمه چون دهنت قرصه
      _خب حالا گول خوردم ! ولی چرا نمیگی که شمارش رو می خوای چیکار ؟
      غم عالم دوباره به دلم چنگ زد . نگاهی به عددهای کج و معوج نوشته شده ی توی کاغذ کردم و گفتم :
      _من تصمیمم رو گرفتم سمیه ،باید تکلیفم رو با خودم و خودش یه سره کنم … یا رومی روم یا زنگی زنگ ، تا نرفته باید حرفام رو بهش بزنم وگرنه درد میشن و میشینن رو قلبم .
      شانه ام را با مهر فشرد و گفت:
      _الهی فدات شم ، ایشالا تهش خیر و مصلحت باشه ، آدم یه عمر به هیچکس محل نذاره و یهو اینجوری دلداده بشه !
      چشمم را بستم و برای هزارمین بار زمزمه کردم “دل داده ام بر باد … بر هر چه باداباد …”
      شب شده بود و هنوز در کشمکش با خودم بودم ، دوباره و دوباره پیامی که هنوز نفرستاده بودم را خواندم
      “سلام ،باید ببینمتون ”
      خیلی کوتاه و دستوری بود .اما در این شرایط هیچ جور دیگری بلد نبودم بنویسم !این اولین پیامی بود که به یک مرد غریبه می فرستادم … البته ،غریبه ای آشنا !
      مردد بودم ، دست هایم خیس عرق شده و سرگیجه گرفته بودم. نگران قضاوتش بودم … ولی اگر کاری نمی کردم هم خودم آرام و قرار نداشتم . صدای زنگ در که بلند شد هول شدم و شصتم روی تیک کنار پیام خورد … و به همین راحتی مسیجی که از صبح معطل فرستادنش مانده بودم بلاخره به مقصد رسید !
      تمام آن شب نگران و در تلاطم بودم . چشمم یک لحظه هم از گوشی برداشته نمی شد اما … هیچ خبری نشد که نشد .
      و همین باعث شد تا حس کنم چقدر به غرورم برخورده .
      هیچ وقت انقدر معطل چرخش ثانیه ها نشده بودم . همه چیز روی دور کند پیش می رفت … این سوال که در موردم چه فکری می کند ، مدام توی سرم رژه می رفت و این که کاری جز دست روی دست گذاشتن از من برنمی آمد ، بدترین شکنجه ی روح و روانم شده بود …
      فهمیده بودم برعکس من، دل صبوری دارد ، نمی دانم شاید هم محتاط بود یا حتی چون درگیر حسی نشده بود اصلا اولویت هایش فرق داشت !
      لب پنجره نشسته بودم و جوانه های نورس درخت انجیر را نگاه می کردم … چقدر زود دل به بهار داده بود شاخه هایش ! اصلا نقل دلدادگی همین بود انگار … جوانه ای زده می شد و بعد …
      با صدای زنگ گوشی، نه فقط از دنیای فلسفه بافی ، چنان از روی لبه ی پنجره پایین پریدم که پای راستم پیچ خورد و آخم به هوا رفت .خجالت کشیدم از این همه هول بودن ! فقط یک لحظه فکر کردم که اگر این همه اشتیاقم را می دید چه آبرویی که بر باد نداده بودم پیش رویش !
      چنگ زدم به گوشی روی میز … عکس خندان سمیه را که روی ال سی دی دیدم مثل چرخ پنچر شده ،وا رفتم و افتادم روی مبل . همیشه خروس بی محل بود و بیشتر از من در تب و تاب خبرهای جدید !
      پیامی که بعد از میس کال رسید را باز نکردم ، حتما باز هم سمیه بود .می خواست درشت بارم کند که چرا پشت خط گذاشته بودمش .
      اما رسیدن پیام دوم شک برانگیز بود ! گوشی را برداشتم و پیام ها را چک کردم … بله اولی بد و بیراه های سمیه بود و دومی شماره ای آشنا که حالا تقریبا حفظش کرده بودم …
      سریع اس ام اس را باز کردم و میخکوب جمله ی کوتاهی شدم که شاید در عرض یک دقیقه سی بار خواندمش .
      “سلام ، با عرض شرمندگی زیاد ، شما رو بجا نیاوردم .”
      محکم به پیشانی ام کوبیدم .چه حواس جمعی داشتم ! حتی فراموش کرده بودم خودم را معرفی کنم … حالا انگار کار سخت تر شده بود .نوشتم
      “فاطمه ، دوست خواهر علی ”
      اما سریع پاک کردم.چه دلیلی داشت که او با این همه ایمان و اعتقاد و دست ردی که به سینه ام زده بود حالا سر قرار هم بیاید و یا حتی پیامم را جواب بدهد !؟ چه جوابی می دادم که نه پیش داوری کند و نه مخالفت با دیدنم ؟
      زرنگی بود یا شیطنت نمی دانم ، اما به خودم که آمدم دیدم پیامی با این مضمون فرستادم ” یکی از بچه های هیئت فاطمیون ، کار واجب دارم ”
      دروغ که نگفته بودم ! اما چه جسارتی …. به دقیقه نرسیده جواب داد :
      “در خدمتم اخوی”
      اخوی؟! عرق شرم به تنم نشست … خدا خودش شاهد بود که ایندفعه قصد اذیت کردنش را نداشتم … محل و ساعت قرار را برایش نوشتم و منتظر شدم .
      صدای گوشی که بلند شد دلم ریخت … با ترس و بسم الله باز کردم .نوشته بود
      “غیر حضوری نمی شد دوست عزیز ؟”
      و نوشتم :
      “خیلی وقتتون رو نمی گیرم ”
      کاملا حس می کردم که در معذورات می ماند . و پیام آخر را فرستاد بلاخره :
      “البته بهتر بود اسم و رسمت رو می گفتی ، ولی حتما مثل سری قبل با علی دست به یکی کردین دیگه ! چشم … می رسم خدمتتون ”
      دستم را جلوی دهانم قفل کردم تا ذوق مرگ شدنم را هوار نکشم و رسوایی به بار نیاورم !
      لبخند زدم و خیره شدم به تنگ ماهی روی میز که یادگار عید بود … ماهی گلی ها انگار تندتر از همیشه زندگی را دور می زدند !
      ادامه دارد …
      #داستان_دنباله_دار
      منبع:
      باحجاب دات کام
      www.bahejab.com

      www.bahejab.com/498/نا-تمام-منقسمت-ششم




    مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    انجمن گفتگوی گلستانه در تلاش است بهترین ها را برای شما به ارمغان بیاورد

    طراحی و انتشار قالب توسط : ویکی وی بی | تبدیل سیستم: M!lad