انجمن گفتگوی گلستانه
گلستان ۲۴

اگر اين نخستين بازديد شماست نام نويسي کنيد ، چرا نام نويسي ؟

  • استفاده از فايل هاي پيوست به صورت نامحدود
  • بحث و گفتگو در رابطه با موضوعات انجمن
  • دسترسي به بخش هاي ويژه مخصوص کاربران سايت
  • شرکت در مسابقات با جوایز ویژه
  • ورود به حساب کاربري


    موارد ديگر را ببين


    بازيابي اطلاعات کاربري شما از طريق دکمه هاي زير قابل انجام خواهد بود

    نام نويسي فراموشي گذرواژه فراموشي گذرنامه

    نمایش نتایج: از 1 به 1 از 1

    1. #1
      کاربر فعال
      628 امتیاز ، سطح 3
      93% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 22
      دستاورد ها:
      موضوع 2پست 2

      تاریخ عضویت
      -مهر-۱۳۹۶
      شماره عضويت
      25789
      نوشته ها
      110
      اعتبار
      10
      امتیاز
      628
      سطح
      3
      تشکر
      0
      تشکر شده
      5 بار در 4 پست
      مدت زمان فعالیت
      6 ساعت 14 دقیقه 6 ثانیه

      Post ناتمام من(قسمت هفتم)

      زیر طاق رو به روی سقاخانه نشستم. دل توی دلم نبود …قرار بود امروز کار بزرگی بکنم !تنها چیزی که آرامم می کرد صدای مناجاتی بود که از بلندگو پخش می شد.
      تشنه بودم ،لب هایم انگار پر شده بود از ترک و خشکی . صلوات شمارم را از کیف درآوردم و شروع کردم به صلوات فرستادن.خیلی طول نکشید که دیدمش … پیراهن چهارخانه و شلوار مشکی پارچه ای پوشیده بود. نخواستم بیشتر نگاهش کنم ، ایستادم و چادرم را که کمی خاکی شده بود تکان دادم .می ترسیدم از اینکه چه برخوردی داشته باشد وقتی بفهمد کسی که تا حرم شاه عبدالعظیم کشاندتش من بودم !
      کمی این طرف و آن طرف را نگاه کرد ،بعد گوشی را از جیب پیراهنش درآورد و شماره گرفت. موبایل توی کیفم لرزید …ترسیدم برود، چند قدم بلند برداشتم و نزدیکش شدم .
      به خودم دلدادی دادم “فاطمه باید بتونی ، این آخرین فرصت توعه ” … و قبل از اینکه اشکم جاری بشود گفتم :
      _سلام
      ناغافل برگشت و با دیدنم جاخورد !این را توی چهره اش به خوبی می شد تشخیص داد …
      هنوز گوشی زنگ می خورد ! تازه دوزاری اش افتاد و با دهان نیمه باز پرسید:
      _علیک سلام …. شما ؟! اینجا …
      سرم را پایین انداختم و با شرم گفتم :
      _من بودم که بهتون پیام دادم
      لا اله الا الله زیر لبش را شنیدم ، کلافه دستی به ریشش کشید و ادامه داد :
      _نمی فهمم ! چرا ؟
      چطور می گفتم ؟من زبانم سنگین شده و او کلافه بود !
      _من خیلی درگیرم خانم ، با اجازه
      و برگشت تا برود . مجبور شدم و صدایش زدم :
      _آقا حمید
      ایستاد اما رویش را به سمت من نکرد !
      _دروغ نگفتم ، از خانومای هیئتم … و باید می دیدمتون.
      سرش را به تاسف تکان داد .انگار اجباری و از روی ادب مانده بود
      _گاهی نگفتنم مثل دروغه !
      _خب …
      _اگه امری هست بفرمایید ، گوش میدم
      عصبی شده بود ؟ شاید هم از حس رودست خوردن ،حال خوبی نداشت ،گفتم:
      _میشه بشینیم ؟ آفتاب اذیت می کنه
      توهم بود یا واقعی ،نمی دانم … اما شنیدم که گفت “مثل شما” و بیشتر از پیش شرمنده شدم . بنده ی خدا مثل کسی که راه پس و پیش نداشته باشد ، دنبالم راه افتاد .من نشستم سرجای اولم ،اما او ایستاده تکیه داد به آجرنماهای طاق … تسبیح شاه مقصودی را از جیبش درآورد و استغفرالله را شاید از روی عمد طوری که من بشنوم پشت سرهم می گفت .
      نگین انگشترش حکاکی “السلام علیک اباعبدالله” بود .نگاهم را از روی این خط ظریف و پر پیچ و خم برنداشتم و گفتم:
      _می دونم ،تمام چیزهایی که این مدت و امروز مخصوصا ، توی ذهنتون در مورد من اومده و رفته رو ….
      تسبیح را توی مشتش جمع کرد و حرفم را نیمه گذاشت:
      _بنده در مورد شما هیچ فکری نکردم ،چه خوب ، چه خدایی نکرده بد
      چشمم را بستم و نفس عمیقی کشیدم
      .نباید ناراحت می شدم از تندی لحنش ! من خلع سلاح آمده بودم …
      _خداروشکر … اما من خیلی فکر کردم روی حرفتون .حق با شما بود .
      صدایم لابلای اکوی اذانی که از بلندگوها می آمد، گم شد … سرش را کمی کج کرد تا بشنود و گفت:
      _اذان شد ، حرفی اگر نیست …
      رنجیدم ! نه از اینکه می خواست قامت به نماز اول وقت ببندد ، از اینکه هیچ واهمه ای از شکستن دل یک دختر به خودش راه نمی داد . به ضرب بلند شدم و زیپ کیفم را باز کردم. بغض به بزرگی سیب های قرمز حیاط توی گلویم جاخوش کرد … سربندی که صبح برداشته بودم را درآوردم ،دستم را دراز کردم و گفتم :
      _نیومده بودم که مثل دفعه های قبل پا روی غرورم بذارم یا شما رو اذیت کنم ! این چند روز خیلی با خدای خودم خلوت کردم و از خودش خیر و صلاحم رو خواستم .بگیرید ، از سربندهای هفت سین عیده … متبرک به مزار شهدا .ان شاالله اگه رفتین و به یاد منم افتادین دعاگو باشید و …. حلالم کنین .
      دستم روی هوا مانده بود و سربند سرخ یا زهرا را باد به هر طرف پر می داد.زیر چشمی نگاهش کردم ، دوباره غافلگیر شده و چشمش به سربند میخکوب مانده بود . حی علی اصلاه اذان بود …
      بغضم بزرگتر شد و از چشمم سر رفت .سربند را با دست لرزانم لبه سنگ طاق نما گذاشتم .گوشه ی چادرم را گرفتم و گفتم :
      _شما رو به این وقت عزیز قسم میدم ، تو رو خدا حلالم کنین بعدم … مثل گذشته هیچ فکری نکنین دیگه …
      قلبم توی دهانم بود .خیلی حرف ها داشتم که فقط اشک شده و ریختند . نگاهش مات زمین شده بود و نمی فهمیدم چه حالی دارد … نمی خواستم هم بفهمم ! زمزمه کردم :
      _خدانگهدارتون .
      و صبر نکردم که جوابی بگیرم .
      چشمم جایی را نمی دید ، مثل آدم های داغدار ، آرام گریه می کردم و می رفتم . دلم زیارت می خواست … خوب جایی قرار گذاشته بودم ! با این دل شکسته و این اشک و آه ،هیچ کجا آرامشی نداشت جز حرم !
      چند وقت گذشته بود ؟ یک هفته ، یک ماه ، دو ماه … نمی دانستم.حساب روزها از دستم در رفته بود .نمی خواستم به روزهای بعد از او فکر کنم. به سمیه سپرده بودم که هیچ خبری که حتی یک دهم درصد به او مربوط می شد را به من نرساند !
      تمام این مدت سعیم را کرده بودم تا فراموشش کنم ،نمی خواستم دوباره هوایی بشوم .
      هرچند همیشه این سوال که بلاخره عازم سوریه شده بود یا نه ، پس ذهنم خودنمایی می کرد اما من منع کرده بودم خودم را …نباید زیر قول و قرارم با خدا می زدم ! عهدی که بسته بودم تا فقط بخدا بسپارمش … و این تلاطم هنوز تمام نشده و ادامه داشت .
      امتحانات پایان ترم بود و درگیری های خاص خودش . بیشتر از قبل سرم توی کتاب و جزوه ها بود .کار دیگری نداشتم یعنی … یا پای سجاده بودم یا درس و کلاس .حتی دیدارهایم با سمیه هم ناخوداگاه محدود شده بود ! می دانستم دلخور است اما خودش هم بخاطر دل داغدار و بی حوصله ام صبوری می کرد .
      تنها محرم اصرار و سنگ صبورم بود اما دوست نداشتم مدام پای آه و ناله هایم روزش را شب کند و خدایی نکرده ویروس افسردگیم را بگیرد !
      شنبه اول صبح بود و همه جا حسابی شلوغ … با بدبختی از بین جمعیت مسافران اتوبوس ، خودم را بیرون کشیدم و چادرم را صاف کردم.نفسم را فوت کردم و چشمم افتاد به طباخی روبه روی ایستگاه. حلیم بوقلمون ! حلیم … یادش بخیر
      دست خودم نبود انگار کسی شروع کرد بیخ گوشم خاطرات چند ماه پیش را مرور کردن .اما مطمئن نبودم که دلتنگی گناه نیست !
      برای نسترن که جزوه ی قبل از امتحان می خواست ، پیام دادم که توی راهم و زود می رسم .
      دستم بی اراده و مثل هر روز رفت در قسمت مخاطبین تلگرام. عادتم شده بود که بیخودی به پروفایلش نگاهی کنم و بعد خارج بشوم.
      به “ببخشید ” خانومی که در حین راه رفتن تنه ای به من زده بود “خواهش می کنم” گفتم و روی عکسش ضربه زدم. عوض شده بود ! با اینکه هنوز لود نشده و نت ضعیف بود اما کاملا مشخص بود که دیگر تصویر بین الحرمین نیست . گوشه ای ایستادم و منتظر شدم … با واضح شدن تصویر و دیدن سربند سرخ یازهرا روی بازوی مردی که لباس نظامی به تن داشت و روبه روی گنبد حرم حضرت زینب ایستاده بود دلم ریخت !
      چهره اش مشخص نبود و مطمئن نبودم که اصلا خودش هست یا نه . ولی انگشتر حکاکی شده ی “السلام عیلک یا عبدالله” که توی عکس خودنمایی می کرد یعنی خودش بود و این سربند …
      اما نه …شاید هم اشتباه می کردم !
      منقلب شده بودم …دلم شور رفتنش را می زد. هم از رفتن و مدافع شدنش ترس داشتم و هم سربندی که دور بازو بسته بود تمام فکرم را به خودش مشغول کرده بود !
      خیلی دیر سر جلسه ی امتحان رسیدم و نصف سوالات تشریحی را تستی و نصف تستی ها را جوابی ندادم …چه حکمتی بود پشت این عکس نمی دانستم …
      برگشتنی سر راه ، تنها کاری که به ذهنم رسیده بود را کردم و رفتم پیش سمیه . از دیدنم تعجب کرد.
      -چه عجب ! ما شما رو دیدیم
      _رفته سوریه ؟
      _کی ؟
      _حمید !
      شانه ای بالا انداخت و گفت :
      _حالا چرا دم در ، بیا تو
      دستش را گرفتم :
      _بگو سمیه جان همینجا بهم بگو
      _کلاغا خبر آوردن برات ؟ من که حرفی نزدم
      _نه ، عکسش رو دیدم امروز صبح
      _واقعا ؟ کجا ؟
      _آره …توی تلگرام
      _مگه شمارشو …
      _نه ، پاک نکرده بودم ! اما اتفاقی دیدم
      _رفته ، صحیح و سالمم هست نگران نباش
      نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
      _اگر نمی رفت تعجب داشت ! ایشالا که سالم باشه
      _یعنی به همین راحتی؟
      _من سپردمش به خوب کسی
      لبخند زد و مصرعی که خواند انگار تمام حرف دلم بود
      “نکند فکر کنی در دل من یاد تو نیست”
      با مامان تازه از خرید برگشته و هلاک بودیم ، داشتم روبه روی آینه قدی سالن چادر قجری جدیدم را امتحان می کردم که زنگ زدند. مادر در حالی که نایلون های پخش شده روی مبل ها را جمع می کرد گفت:
      _کیه این وقت ظهر ؟
      _شاید مامور گازی برقی چیزیه ،من باز می کنم .
      اما با دیدن چهره ی آشنای ملیحه خانوم و خانومی که همراهش بود شوکه شدم . مامان از توی اتاق پرسید:
      _کی بود ؟چرا باز نکردی ؟
      در را باز کردم و دستپاچه گفتم :
      _مامان سمیه ست با یه خانوم دیگه
      مادر حمید بود ! اینجا و این وقت روز چه کاری داشت ..
      _ای وای ، بدو فاطمه جان،حداقل کتری رو روشن کن ، نه نه منم حواسم نیست … تو این گرما شربت خوبتره .
      در ورودی را زدند و مجبور شدم قبل از پناه بردن به اتاق ،خودم در را باز کنم .ملیحه خانوم مثل همیشه گرم و صمیمی بغلم کرد و احوالپرسی کردیم ،مادر حمید اما ،اول چند ثانیه به چشم هایم خیره شد و بعد با لبخندی پر مهر دستم را گرفت و گرم در آغوشم کشید
      _ماشاالله …چه خانوم قشنگ و باوقاری
      خجالت زده و زیر لب تشکری کردم که با شوخی گفت :
      _همیشه تو خونه چادر چاقچور میکنی عزیزم ؟
      نگاهم روی چادر قجری که هنوز دور کمرم پیچیده مانده بود چرخی خورد ، با شرم خندیدم و همین که مادر برای خوش آمد گویی سر رسید ، فرار را بر قرار ترجیح داده و خودم را توی اتاق پرت کردم …
      بیخودی هول شده بودم و از فضولی هم دل توی دلم نبود .آمدن مادرش به خانه ی ما هرچند سوال بزرگی بود ،اما حال خوبی که داشت ، خیالم را راحت کرده بود از سلامتی پسرش !
      چاره ای نبود باید به منبع همیشگی پناه می بردم . تلفن را برداشتم ؛شماره ی سمیه را گرفتم و تعداد بوق ها را انقدر شمردم تا بلاخره جواب داد:
      _الو ،سلام
      _سلام سمیه کجایی؟
      _اومدم انقلاب با یکی از بچه ها
      _ببین ، مامانت اومده خونمون
      _خب بسلامتی ، ازش خوب پذیرایی کن حساسه ها
      خندید و جدی گفتم:
      _تنها نیست ، با مادر حمید …
      _کی ؟
      _مادر حمید
      _واقعا ؟!
      _اوهوم .
      _یعنی چی ؟ پس چرا کسی به من چیزی نگفته ؟
      _نمی دونم . سمیه … حس می کنم نگاهش یجوریه
      _نگاه کی؟ مادر شوهرت ؟خب دیگه … حتما اومده نشونت کنه عروسش بشی
      قلبم انگار بیشتر از حد نرمال می کوبید ! نیشخندی زدم و از لای در نگاهشان کردم.
      _آره حتما !لابد دیده پسرش نیست ، پاشده دور محل که یه دختر اکرم خانوم دیگه پیدا کنه
      _کشتی توام مارو با اون دختر اکرم خانم سیاه بخت ! تجربه ثابت کرده که اینجور موقعیتها مشکوکه ، بلاخره تا مطمئن نشدی چی به چیه معقول و تو دل برو باش ! شایدم خود طرف اقدام کرده و بزرگتر فرستاده …
      _مگه برگشته؟
      _نمی دونم بابا میگم شاید …
      _یعنی چی ؟ مگه میشه تو بی خبر باشی؟
      _ببخشیدا من نمی تونم که صبح به صبح بشینم ور دل علی بپرسم امروز از حمید چه خبر !
      _راست میگی… خدا بخیر کنه این داستانو هرچند حتما ما الکی شلوغش کردیم .
      _خیره ایشالا ، دلم گواهی خوب میده
      ذهنم مثل پرده ی حریر اتاق ،به هزار طرف پر کشید !
      _فاطمه وسط خیابونم ،منو بی خبر نذاریا منتظرم
      _باشه
      _فعلا خداحافظ
      _خداحافظ
      هنوز یک ربع نگذشته بود که صحبت ها گل انداخته و مادرها حسابی گرم گرفته بودند . نگاه های مادر حمید اما معمولی نبود!
      چیزی از بین حرف ها و حتی قربان صدقه رفتن هایش دستگیرم نشد . تنها خبری که می خواستم بشنوم این بود که تهران است یا نه … برگشته یا نه ؟
      که خب باز هم نفهمیدم .
      همه چیز در هاله ای از ابهام بود تا فردا ظهر !
      ادامه دارد …
      #داستان_دنباله_دار
      منبع:
      باحجاب دات کام
      www.bahejab.com

      www.bahejab.com/622/ناتمام-منقسمت-هفتم




    مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    انجمن گفتگوی گلستانه در تلاش است بهترین ها را برای شما به ارمغان بیاورد

    طراحی و انتشار قالب توسط : ویکی وی بی | تبدیل سیستم: M!lad