انجمن گفتگوی گلستانه
گلستان ۲۴

اگر اين نخستين بازديد شماست نام نويسي کنيد ، چرا نام نويسي ؟

  • استفاده از فايل هاي پيوست به صورت نامحدود
  • بحث و گفتگو در رابطه با موضوعات انجمن
  • دسترسي به بخش هاي ويژه مخصوص کاربران سايت
  • شرکت در مسابقات با جوایز ویژه
  • ورود به حساب کاربري


    موارد ديگر را ببين


    بازيابي اطلاعات کاربري شما از طريق دکمه هاي زير قابل انجام خواهد بود

    نام نويسي فراموشي گذرواژه فراموشي گذرنامه

    نمایش نتایج: از 1 به 1 از 1

    1. #1
      کاربر فعال
      628 امتیاز ، سطح 3
      93% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 22
      دستاورد ها:
      موضوع 2پست 2

      تاریخ عضویت
      -مهر-۱۳۹۶
      شماره عضويت
      25789
      نوشته ها
      109
      اعتبار
      10
      امتیاز
      628
      سطح
      3
      تشکر
      0
      تشکر شده
      3 بار در 3 پست
      مدت زمان فعالیت
      6 ساعت 14 دقیقه 6 ثانیه

      Post ناتمام من(قسمت هشتم)

      شب را با هزار فکر و خیال صبح کرده بودم و یک دنیا کابوس و رویای بهم مخلوط شده مهمان چشم هایم شده بود . نزدیک ظهر بود که بیدار شده و از رختخواب دل کندم .وارد سالن که شدم مادر را در حال گردگیری دیدم .با دیدنم لبخند زد و گفت:
      _ساعت خواب !
      _مرسی ، مامان سر صبح چرا افتادی به جون زندگی دوباره؟
      _ مهمون داریم
      _ا ، کی؟
      _خانومی که دیروز با ملیحه اومده بود یادته که
      _خب؟
      _اونا قراره بیان
      _ مگه مردم چندبار میرن مهمونی ؟
      _بیا این گلدون رو بذار روی میز ناهارخوری . داره میاد برای معارفه
      گلدان را گرفتم و متعجب پرسیدم:
      _معارفه !؟
      _بله ، صبح زنگ زد و اجازه خواست که فردا شب بیاد اینجا، چرا منو نگاه می کنی ؟ برو دیگه
      داشتم تکه های بهم ریخته ی پازلی را بهم وصل می کردم که از دیروز توی ذهنم شکل گرفته بود ، که مامان ضربه ی آخر را زد و گفت :
      _گیجی ها فاطمه ! خب یعنی جلسه ی آشنایی دیگه ، می خواد با آقا پسرش بیاد برای امر خیر .
      نفهمیدم چطور اما گلدان چینی سفید از دستم سر خورد و روی سرامیک های کف سالن صد تکه شد … مادر آرام روی صورتش ضربه ای زد و گفت :
      _خاک به سرم !حواست کجاست دختر ؟اومدی کمک یا کار منو زیاد کردی آخه ؟
      بجای هر عکس العملی ، دهانم را باز کردم و بی هوا پرسیدم ؟
      _با آقا پسرش؟
      مادر چشم غره ای رفت و در حالی که تکه های بزرگ را از روی زمین جمع می کرد گفت :
      _بله ! خوبه دفعه ی اولت نیست که انقدر هول شدی …
      و من مثل گنگ ها دوباره پرسیدم :
      _مگه برگشته ؟
      نگاهم کرد و مشکوک سوال کرد:
      _کی برگشته ؟ از کجا؟
      خودم را جمع و جور کردم و گفتم :
      _هیشکی … گیج شدم
      نمی دانستم این ادامه ی خواب صبحم بود یا در بیداری کامل بودم .
      _پسرش رو دیدی ! عید دیدنی که رفته بودیم خونه ی سمیه اینا .همون که بابات باهاش گرم گرفته بود، دوست علی
      _اوهوم
      _یادته ؟
      _نه خیلی !
      و لبم را بخاطر دروغی که از روی اجبار گفتم ،گزیدم …
      _فقط موندم با دیدن اون ریخت و قیافه ای که تو داشتی، چجوری پسندت کردن !
      او خندید و من به این فکر می کردم که خوب شد خبردار نیست در دل دخترش چه غوغایی بپا شده ….
      .
      منی که خودم را به آب و آتش زده بودم تا چنین روزی از راه برسد ، حالا تنها حسی که نداشتم خوشحالی بود ! شاید اگر از بعضی چیزها مطمئن می شدم شرایط خیلی متفاوت می شد . اما اینکه نمی دانستم که خودش مادرش را فرستاده یا برعکس، به اجبار دارد می آید … یا این واهمه که از روی دلسوزی و ترحم می خواهد پا پیش بگذارد و خیلی سوال های آزار دهنده ی دیگری که می آمد و می رفت ، مانع از خوشحالی ام می شد .
      سمیه اما ،بعد از شنیدن خبر انقدر ذوق و شوق داشت که انگار خودش داشت عروس می شد ! چادر گلداری که سوغات کربلای عزیزجان بود را روی سرم انداختم و جلوی آینه ایستادم .
      یاد آخرین باری افتادم که همدیگر را دیده بودیم و اشک هایی که از چشمش دور نماند موقع خداحافظی ! گیره ی زیر روسری ام را محکم تر بستم و یاد حرف هایی افتادم که توی کوچه گفته بود …
      چهره ی خندان مادر را دیدم و یاد تعجب حمید افتادم وقتی که کاسه ی حلیم را گرفتم و اشتباهی گفتم “اجرتون ممنون”.
      بند دلم با صدای زنگ در پاره شد .و از مرور خاطراتم دور شدم و به دیدن او نزدیک ….
      توی آشپزخانه سنگر گرفته بودم و چشمم به بخارهایی بود که از سماور روی پنجره می نشست . عطر چای تازه دم لاهیجان برخلاف همیشه آزارم می داد. دلواپسی چنگ انداخته بود بر جانم .این اولین باری نبود که در چنین شرایطی بودم اما حالا حس می کردم همه چیز بازتاب خواسته های خودم است،انگار او را از چند ماه پیش در یک عمل انجام شده قرار داده و امشب شبی بود که خودم رقم زده بودم.این فکر و خیال های ریز ریز، مدام از تو مرا می خورد و پاهایم را سست تر از قبل می کرد.
      تنها صدایی که از جمع شنیده نمی شد صدای او بود و بیشترین متکلم وحده اخبار گوی بیست و سی بود.دلم می خواست یا نمی خواست که با او روبرو شوم؟نمیدانم…چقدر دلهره کشیده بودم که به این دلهره برسم اما حالا…
      با صدای مادر از افکارم بیرون پریدم:
      _فاطمه ،چند تا چای خوش رنگ بریز بیار ،مراقب باش تو سینی نریزی ها
      وقتی سکوت عمیق و بی حرکتیم را دید، گوشه ی چادرش را به دهان گرفت و به سمت سماور رفت و در حالی که قوری را از روی آن برمی داشت گفت:
      _اصلا نمی خواد .خودم می ریزم.معلوم نیست تو امروز چت شده که همش مثل آدم های گنگ فقط نگاه می کنی.
      و همانطور که با دقت رنگ چای فنجان های کریستال را تست می کرد ، گفت :
      _تو رو خدا یکم آبرو داری کن و درست حسابی بیا اونور.اون چادر رو هم از تو دستت در بیار دوباره مثل شلخته ها نبیننت.
      چادرش را مرتب کرد و ادامه داد:
      _بردار پشت سر من بیار تا یخ نکرده
      و به سمت سالن رفت که گفتم:
      _ صبر کن مامان .من سینی چایی نمیارم.
      _یعنی چی؟
      _مگه نگفتی معارفه؟خب دیگه … هر وقت خواستگاری رسمی بود چشم.
      _رسمه ها .چیز جدیدی نیست.مگه اوندفعه…
      _ایندفعه فرق داره ، تو رو خدا !
      _قسم نده بچه !به خدا آدم تو کار شما جوونا می مونه.برعکس شده .عوض اینکه منه مادر به تو بگم چکار کنی…لا اله الا الله…
      عادت داشتم به ایراد گرفتن های مادرانه اش … بسم اله گفتم و دنبالش راه افتادم.انگار می ترسیدم سرم را بالا بگیرم.چیزی روی قلبم سنگینی می کرد.سلام آرامی گفتم و جواب آرامتری از او شنیدم،اما مادرش مثل دو سه روز پیش احوالپرسی گرمی کرد.
      دو نفری آمده بودند.روی مبل تکی نشستم بدون اینکه درست و حسابی حواسم باشد که او کجا نشسته. می ترسیدم از رو در رو شدن ، واهمه داشتم از همه چیز.
      _دستتون درد نکنه.منتظر بودیم عروس خانوم بیاره چایی رو!
      می دانستم خانواده بعدا بخاطر این جمله ی مادر حمید، حسابی از خجالتم در می آیند اما فعلا مهم نبود.عروس گفتن غلیظش خوشحالم نکرد.چه مرگم بود؟نمی دانستم …
      مثل همه ی اینجور مراسم ها صحبت از آب و هوا و اقتصاد بود و چون اخبار هم پخش می شد خبرها را هم تحلیل می کردند.
      انگار تنها ما دو نفر ساکت بودیم.کم کم می فهمیدم چرا انقدر بدحالم. من خجالت زده بودم و حس کسی را داشتم که غرورش به دست خودش زیر پا افتاده !
      کاش زمان به عقب بر می گشت .یا نه…خیلی جلوتر از اینها بود .آن موقع خیلی چیزها ممکن بود فرق کند اما تقدیر…
      _فاطمه جان
      نگاهم سمت مادرش کش آمد.
      _حالا که حاج آقا اجازه دادن، پاشید دوکلوم هم با هم حرف بزنید.اینجا که هر دوتا ساکتید آخه .
      شوکه نشدم.خیلی ها جلسه ی اول هم تنهایی حرف می زدند.
      دسته ی مبل را گرفتم و بلند شدم .هنوز نگاهش نکرده بودم.مادر تا کنار در اتاق همراهیمان کرد و رفت.هول شدم.تعارف نزده روی تک صندلی اتاق نشستم و تازه یادم افتاد او میهمان است.بلند شدم و گفتم:
      _ ببخشید حواسم نبود.بفرمایید
      و نگاهش کردم.
      تکیده شده بود ، یا به چشم من که چند ماهی بود ندیده بودمش اینطور می آمد ؟
      گفت :
      _سلام
      دوباره سلام کردم .
      _بفرمایید من همینجا می شینم
      و نشست روی موکت زمین .
      _حداقل …
      _همینجا خوبه ،ممنونم
      بیشتر تعارف نکردم و روی صندلی نشستم… منتظر بودم تا خودش سکوت را بشکند .
      اما انگار عادت کرده بود همیشه اول من نطق کنم ! صدایم را صاف کردم و گفتم :
      _زیارت قبول
      _دعاگوی شما بودم
      و باز هم سکوت کرد و رکاب انگشتر آشنایش را چرخ داد… خیلی سوال داشتم اما من هم ساکت شدم و حالا فقط تیک و تاک های ساعت رومیزی کوچکم فضای اتاق را پر کرده بود .
      ذهنم درگیر انبوهی از سوالات مبهم بود.ولی چهره ی او آرامش همیشگی اش را داشت .کاش من هم آرام بودم.
      دیگر داشتم مطمئن می شدم که آمدنش از روی اجبار است.کلافه بلند شدم و گفتم :
      _اگر حرفی نیست بهتره بریم تو سالن
      با تعجب نگاهم کرد و گفت:
      _همیشه انقدر بی صبرید؟
      جوابی ندادم ،او اما با آرامش ادامه داد:
      _تحمل بفرمایید.حرف برای گفتن زیاده اما نمی دونم از کجا شروع کنم.
      نشستم … و بعد از یکی دو دقیقه شروع کرد :
      _خوب هستید ان شاالله ؟
      دست هایم را درهم گره و زیر لب تشکر کردم .صدایش محکم بود
      _عرض کنم خدمتتون، من تازه از سوریه برگشتم.یعنی چند روزی میشه .شاید اونجا جای خوبی برای فکر کردن نبود،اما این مدت ، فرصت خوبی بود…
      _فکر کردن به چی؟
      لبخند کمرنگی زد و همانطور سربه زیر جواب داد:
      _اگه صبوری کنید عرض میکنم. فکر کردن به اتفاقای چند وقت اخیر.به حکمتش، به تقدیر.نمی دونم خیلی چیزایی که بعضیاش گفتنی نیست.اما هر چی که بود خیر بوده ایشالا
      _خیلی دلم می خواد صبوری کنم.اما یه جای توضیح دادنتون می لنگه
      _چطور ؟
      _من متوجه منظورتون نشدم
      _چی می خواید بشنوید؟
      _من فقط یه سوال دارم
      _بفرمایید
      _سوالم خیلی دور از ذهن نیست .چرا امشب اینجایید ؟
      با کمی مکث پاسخ داد:
      _گفتم که،قسمت،تقدیر.
      سخت بود ،اما باید می پرسیدم !
      _گفته بودین نمی خواین پابند باشید …
      _آدمها در برابر خواست خدا اراده ای از خودشون ندارن
      همانطور که روی گل های چادرم دایره های فرضی می کشیدم گفتم:
      _من فاطمه ی چند ماه پیش نیستم.این مدت ،برای منم فرصت خوبی بود .صبور شدم و متنبه ! حتی پیش شما هم خجالت می کشم حرف از گذشته بزنم.امیدوار بودم بعد از اون قرار، همه چیزو فراموش کرده باشید.اما اومدن مامانتون و بعدم جلسه ی امشب خلافش رو ثابت کرد…می دونین ،آدما جائزالخطان . نمی دونم حکمتش چی بود ،من خیلی غصه خوردم بخاطر اشتباهم… بخاطر صبوری نکردنم و عجول بودنم.اما پیش خدای خودم توبه کردم و حالا چند وقتی هست که همه چیز رو فراموش کردم.خوب یا بد.
      نمی گم راحت بود یا سخت اما غیر ممکن نبود.تنها خواهشی که ازتون دارم اینه که ، شما هم فراموش کنید .من قصد ازدواج ندارم
      و دوباره بلند شدم.
      گفت :
      _فقط گفتید.صبر نمی کنید بشنوید؟البته اگر خیلی معذبین …
      دوست داشتم که بشنوم !پس قبل از اینکه حرفش تمام شود دوباره نشستم…
      _من اگر امشب اینجام بخاطر چیزی که شما فکر می کنید نیست.ببخشید که اینو میگم ولی بخاطر حرفای گذشتتون نیست.وقتی میگم حکمته،قسمته،بخاطر همین میگم.نخواید که بیشتر توضیح بدم و بگذرید …فقط بدونید که حافظم انقدرام قوی نیست نگران نباشید.
      ناخواسته پرسیدم:
      _پس قضیه دختر اکرم خانوم شده دوباره؟
      خندید.محجوب و آرام
      _شما هنوز درگیر اون بنده خدا هستین؟
      _ همین الان گفتید حافظتون قوی نیست، چطور یادتونه ایشون رو ؟!
      استغفراللهی گفت و جواب داد :
      _بله ولی دیگه فکر کنم یه محله این بنده خدا رو می شناسن …باور کنید من دفعه ی اولمه که میام جایی چایی بخورم !
      طعنه زد ؟ این جمله ی خودم نبود که حالا پس می گرفتم ؟عاجز شده بودم. دلم می خواست به او بگویم که این مدل آمدن را دوست ندارم.
      انگار عجزم را نگفته ،خواند.
      _مشکل شما چیه؟
      _چون من گفتم اومدید؟
      این ساده ترین حالتی بود که می شد پرسید … باید آرام می شدم!
      گفت:
      _خیر ! راستش از اون روزی که توی حرم سیدالکریم خداحافظی کردین ،همه چیز عوض شد . همون موقع فهمیدم که غرور و نجابت شما چقدر پررنگه و راستش همین باعث شد که فکرم درگیر بشه .
      واقعیتش وقتی شما منو دل خودتون رو به حضرت زینب سپردید،منم همینکار رو کردم و خب نتیجه ی خوبی هم گرفتم ، حالا اگر اومدم اینجا بخاطره این که خیلی عاقلانه به شما پیشنهاد ازدواج بدم و خواهش می کنم که روی پیشنهادم فکر کنید .
      چه جوابی باید می گرفتم بهتر از این ؟! …
      ادامه دارد…


      منبع:
      باحجاب دات کام
      www.bahejab.com

      www.bahejab.com/679/ناتمام-منقسمت-هشتم




    مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    انجمن گفتگوی گلستانه در تلاش است بهترین ها را برای شما به ارمغان بیاورد

    طراحی و انتشار قالب توسط : ویکی وی بی | تبدیل سیستم: M!lad