انجمن گفتگوی گلستانه
گلستان ۲۴

اگر اين نخستين بازديد شماست نام نويسي کنيد ، چرا نام نويسي ؟

  • استفاده از فايل هاي پيوست به صورت نامحدود
  • بحث و گفتگو در رابطه با موضوعات انجمن
  • دسترسي به بخش هاي ويژه مخصوص کاربران سايت
  • شرکت در مسابقات با جوایز ویژه
  • ورود به حساب کاربري


    موارد ديگر را ببين


    بازيابي اطلاعات کاربري شما از طريق دکمه هاي زير قابل انجام خواهد بود

    نام نويسي فراموشي گذرواژه فراموشي گذرنامه

    نمایش نتایج: از 1 به 1 از 1

    1. #1
      کاربر فعال
      628 امتیاز ، سطح 3
      93% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 22
      دستاورد ها:
      موضوع 2پست 2

      تاریخ عضویت
      -مهر-۱۳۹۶
      شماره عضويت
      25789
      نوشته ها
      110
      اعتبار
      10
      امتیاز
      628
      سطح
      3
      تشکر
      0
      تشکر شده
      5 بار در 4 پست
      مدت زمان فعالیت
      6 ساعت 14 دقیقه 6 ثانیه

      Post نا تمام من (قسمت نهم)

      چیزی مثل صدای ترقه ، مرا که درگیر خاطرات شده ام به زمان حال برمی گرداند. روی نیمکت چوبی پارک نشسته ام و چادرم از باران و صورتم از رد خاطره ها خیس شده ….
      به ظرف حلیم کنار دستم نگاه می کنم .از دهن افتاده حتما … لبخند تلخی می زنم و به این فکر می کنم که چند نفر ممکن است حلیم را شور بخورند ،مثل او !؟
      نفس عمیقی می کشم ،این روزها جایی کنج قلبم ،عمیق درد می کند .
      صدای گوشی موبایلم بلند می شود ،حتما مادر است … دوباره دل نگران نبودن هایم شده ! اما امروز را می خواهم خلوت کنم … من انگار توی زمان گم شده ام .
      همه چیز ناتمام مانده و این ، نهایت خوشحالی من شده … برعکس دیگران !
      کاش می شد بین خاطره های شیرین چند ماه پیش خودم را سنجاق کنم ! اما …به قول حمید ،تقدیر و قسمت و حکمت کار خودش را می کند و زمان هم بی مهابا می گذرد .
      حمید …حمید … ناتمام من !
      چشمانم را می بندم و عطر چوب های نم خورده را می بلعم … دوباره پر می شوم از یاد آن روزها .
      درست وقتی که فکر می کردم همه چیز باب میلم پیش می رود ، جبهه ی خودی سنگ انداخت پیش پایمان .یعنی پدرم …
      آن شب بعد از رفتن حمید و مادرش ، هنوز در ابرها سیر کرده و ظرف های میوه را جمع می کردم که پدر با اخم های درهم کشیده که نشان از جدیتش داشت پرسید:
      _خب فاطمه ، نظرت چیه بابا ؟
      به مادر نگاهی کردم ،شانه بالا انداختم و با متانت پاسخ دادم:
      _نمی دونم باباجون ، فکر می کنم برای نظر دادن زود باشه ، اما …هرچی که شما بگین
      در حالی که کانال های تلویزیون را پس و پیش می کرد گفت:
      _من که معلومه ، میگم نه
      انقدر قاطع گفت که شوکه شدم و دلم انگار کنده شد .بجای من ،مادر بود که با صدای بلند و بهت گفت:
      _نه ؟!
      _بله
      _وا .. چرا حاج آقا ؟
      انگار از روی کوه پرت شده بودم ، می دانستم پدر برای هر حرفش دلایل خاص خود را دارد و همین شد غم و چنگ زد به جانم !
      _والا من حمید آقا رو خیلی دوست دارم ، مثل پسر نداشتمه ، تو هیات خیلی برخورد باهاش داشتم .اهل ادب و سربه زیره ..
      _خدا خیرت بده حاجی … خب اینا که همه شد خوبی !پس چرا نه ؟
      _شما خانوما که ماشالا نمی ذارید کلام آدم منعقد بشه بعد طرح مساله کنید!
      _ببخشید ، خب بفرمایید
      _عرض می کردم ، اما با همه ی این اوصاف ، من دختر به کسی نمیدم که سرش پر باده و آماده ی شهادته …
      _یعنی چی؟
      _مگه نشنیدی ؟ عشق مدافع حرم بودن دلش رو برده … تازه از سوریه برگشته . خدایی نکرده اگه ما باهاش قول و قرار بذاریم ،یا پس فردا برن سر زندگیشون و بره و … لا اله الا الله
      _خدا نکنه حاجی ، جوان مردم گناه داره ،نگو …
      _شهادت سعادته ، گناه رو ما داریم که ظرفیت چنین اتفاق هایی رو تو زندگیمون نداریم .
      سکوت شده بود و من خیره مانده بودم به شیرینی های تر روی میز ، آقا حمیدو شهادت ؟! لبم را به دندان گزیدم .مادر متفکرانه گفت:
      _چی بگم والا ! به اینش فکر نکرده بودم دیگه …
      من هم همینطور ! دلم ریخت ، صدای دلواپسی هاشان را می شنیدم و دم نمی زدم .بلند شدم و با دست لرزان بشقاب های بلور را گذاشتم توی سینک. اشک های شور بی امان می ریختند و من مستاصل تر از هر وقتی شده بودم .
      حتی سمیه هم متعجب از جواب پدر شده و گفت:
      _آخه چرا ؟!مگه از آقا حمید بهترم داریم ؟ این آقای خرسندم واقعا خرسنده ها! آخرش با این سبک سنگین کردناش تو می مونی رو دستش ، حالا خدارو هزار مرتبه شکر که بو نبرده دخترش بوده که قدم اول رو برداشته …
      یاد حرف حمید افتادم و گفتم:
      _من یه اشتباهی کردم و خجالت زده شدم!خدا بخشید و آقا حمید فراموش کرد و خودم توبه … ولی تو ول کن نیستی!
      _کار خیر بوده ، منم شوخی می کنم .هرچی قسمته همون میشه ،بسپار به خدا و همون عزیزی که شما رو سر راه هم قرار داده .از اینجا به بعدم حمید آقاست که باید بگه چند مرده حلاجه و رضایت بابات رو جلب کنه .
      و من زمزمه کردم :
      _افوض امری الی الله …
      انگار جای ما با هم عوض شده بود ! من به احترام خانواده و شاید بنا به مصلحت ،ساکت و راکد مانده بودم و حالا حمید بود که روی خواسته اش پافشاری می کرد .
      از وقتی مادر با من و من ، گفته های پدر را به مادر حمید انتقال داده بود ، اصرار آنها بیشتر شده بود و حتی اجازه خواستند تا یکبار دیگر برای حرف زدن مفصل،قراری گذاشته شود و پدر قبول کرده بود.
      این بار بیشتر از دفعه ی قبل استرس داشتم .تمام یک ساعتی که همه باهم صحبت می کردند ،من درگیر فکر و خیال های آزاردهنده بودم و دوست داشتم زودتر تکلیفم مشخص شود …در واقع امیدوار بودم که پدر را راضی کنند !
      از نظر خودم ،مدافع حرم بودن حمید بد که نبود هیچ ، تازه نشان از درونیات پاکش داشت. ولی ته قلبم چیزی مثل ترس می جوشید و دهانم را تلخ می کرد .
      اگر واقعا می رفت و شهید می شد … حتی تصور کردنش هم غیر قابل درک بود ! پدر باز هم مخالفت کرد ، محکم و قاطع … و این بدترین حالت ممکن بود .
      حتی دفعه ی سوم هم افاقه ای نکرد … انگار روی دنده ی لج افتاده بود پدر ، شاید هم پر بی راه نمی گفت ،،،هرچه که بود جز غم ،برای من چیزی نداشت … آن شب موقع خداحافظی ،حمید با سری افتاده قبل از بیرون رفتن و پیوستن به بقیه توی حیاط ،کناری ایستاد و گفت:
      _می تونم یه سوال بپرسم؟
      _بفرمایید
      _شما هم ،با پدرتون هم عقیده شدین ؟
      چادرم را جلوتر کشیدم و گفتم:
      _منظورتون چیه؟
      _یعنی مخالف این ازدواج هستین بخاطر شرایطی که …
      ادامه نداد و در عوض خودم گفتم:
      _شما قبلا شرایطتون رو گفته بودین
      _ولی شما نفرموده بودین که قبول می کنید یا نه ؛ و شاید نظرتون تغییر کرده باشه طبق …
      پریدم وسط حرفش و گفتم :
      _من بازم همه چیز رو سپردم به خدا و خود حضرت زینب .تا چی خیر باشه
      بیشتر نپرسید و نایستاد ،لبخند کم رنگی زد ،زیرلب “خیر باشه”ای گفت و رفت …
      شاید مخالفت سفت و سخت پیش آمده، برای من خیلی هم بد نشده بود ! انگار حمید را هر روز بیشتر محک می زدم …
      یک شب که پدر دیرتر از وقت های دیگر به خانه آمده بود ، روی مبل نشست و بی مقدمه گفت :
      _حاج خانوم ،شب جمعه جایی که دعوت نیستیم ؟
      بجای مادر ،من جواب دادم:
      _نه باباجون ،چطور مگه؟
      _امروز حمید آقا اومده بود پیشم
      مادر دست های خیسش را با دامن پاک کرد و از توی چهارچوب آشپزخانه گفت:
      _خب ؟
      گوشم را تیز کرده بودم !
      _من ریش سفیدو خجالت زده کرد این پسر … چیزایی گفت که دلم لرزید .
      _چی گفت مگه حاجی؟
      _نپرس که گفتنی نیست و اگه بگم حق حرفشو ادا نکردم ،فقط قول شب جمعه رو دادم بهشون ،بسم الله
      این چندمین بار بود که حاجت روا می شدم… نمی دانم؟!
      با چشم برهم زدنی شب جمعه هم از راه رسید ،این بار پدر تحقیقاتش را تکمیل کرده و با اطمینان خاطری که از حمید به دست آورده بود ،خوشحال به نظر می رسید .خانواده ی سمیه هم جزو مهمانان بودند ،خوشحال بودم که همه چیز خوبتر از آنکه پیش بینی کرده بودم پیش می رفت.
      بعد از مدت ها به لوس بازی ها و شوخی های یواشکی سمیه می خندیدم و دلم شاد بود . حمید هم چهره اش از همیشه بازتر بود …
      انگار زندگی روی خوشش را نشان می داد ! صحبت ها انجام و قرار و مدارها گذاشته شد … باور این لحظات برای منی که چند ماه غم و غصه خورده بودم و برای حفظ شخصیتم با خودم جنگیده بودم ، کم سخت نبود !
      آخر مجلس وقتی مادر حمید انگشتری که به قول خودش و طبق عرف ، نشان بود را دستم کرد بلاخره باور کردم که همه چیز واقعیت دارد و خواب و خیال نیست …
      تاریخ بله بران برای روز ولادت حضرت معصومه و عقد برای روز ولادت امام رضا گذاشته شد ، این درخواست من و حمید بود .
      انگار خوب ترین روزهای زندگی همیشه عجولند و مثل برق می گذرند ، آن روزها هم همینطور بود .آزمایش و خرید و وقت گرفتن از محضر و بقیه ی تدارکات پیش از عقد با همه ی سختی هایش شیرین بود و زودگذر .
      طی این مدت ، هرقدر بیشتر با حمید و اعتقاداتش آشنا می شدم ، آرامش زیادتری سهم قلبم می شد .در هر کلامش حرفی و حدیثی از خدا و پیامبر و اهل بیت بود و نه فقط در گفتارش که عملا هم آدم معتقد و مقیدی بود ، طوری که با بودن در کنارش انگار هر دقیقه شیفته ی منشش می شدی .
      هم اهل هیات و منبر و روضه بود و هم اهل خانواده و تفریحات سالم و هنر و ورزش .دید تک بعدی نداشت و حتی برای مدافع حرم بودنش هم جدای از عشق و شور ، دلایل محکم و قاطع داشت . و تمام این ها نکات مثبت او بود و شاید خوش اقبالی من …
      بلاخره روز تولد امام رضا ،یعنی عقد ما از راه رسید …
      ادامه دارد…
      #داستان_دنباله_دار
      منبع:
      باحجاب دات کام
      www.bahejab.com

      www.bahejab.com/712/نا-تمام-من-قسمت-نهم




    مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    انجمن گفتگوی گلستانه در تلاش است بهترین ها را برای شما به ارمغان بیاورد

    طراحی و انتشار قالب توسط : ویکی وی بی | تبدیل سیستم: M!lad