انجمن گفتگوی گلستانه
گلستان ۲۴

اگر اين نخستين بازديد شماست نام نويسي کنيد ، چرا نام نويسي ؟

  • استفاده از فايل هاي پيوست به صورت نامحدود
  • بحث و گفتگو در رابطه با موضوعات انجمن
  • دسترسي به بخش هاي ويژه مخصوص کاربران سايت
  • شرکت در مسابقات با جوایز ویژه
  • ورود به حساب کاربري


    موارد ديگر را ببين


    بازيابي اطلاعات کاربري شما از طريق دکمه هاي زير قابل انجام خواهد بود

    نام نويسي فراموشي گذرواژه فراموشي گذرنامه

    نمایش نتایج: از 1 به 1 از 1

    1. #1
      کاربر فعال
      628 امتیاز ، سطح 3
      93% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 22
      دستاورد ها:
      موضوع 2پست 2

      تاریخ عضویت
      -مهر-۱۳۹۶
      شماره عضويت
      25789
      نوشته ها
      109
      اعتبار
      10
      امتیاز
      628
      سطح
      3
      تشکر
      0
      تشکر شده
      3 بار در 3 پست
      مدت زمان فعالیت
      6 ساعت 14 دقیقه 6 ثانیه

      نا تمام من(قسمت دهم)

      برعکس تمام روزهای قبل ، آن روز از صبح که چشم باز کردم حس خوبی داشتم .کنار پنجره ی اتاق ایستادم و گلدان های رنگی آب خورده را با لبخند نگاه کردم ،همه چیز قشنگ تر شده بود . چشمم خورد به خورشید ،انگار پر نورتر می تابید ! ناخوداگاه گفتم:
      _صبحم را با بندگی شما پاگشا می کنم … سلام شمس الشموس من، مهتابه اول صبح ،تولدتون مبارک، عاقبت بخیرم کن آقا …
      و موج موج آرامش بود که سرازیر قلبم شد انگار !
      قرار بر عقد محضری بود ،ساده و خودمانی .لباس هایم را رنگ روشن انتخاب کردم به حکم سپیدبختی … چادر حریر سفیدی که پیشکش مادر حمید بود را روی سرم انداختم و مقابل آینه ایستادم .
      چشم هایم مثل همیشه نبود ، بود ؟ نه !
      دوست داشتم حال و هوای مهم ترین روز زندگی ام را تحلیل و تفسیر کنم اما فرصتی نبود ! تمام مسیر خانه تا محضر را بجای گوش دادن به سفارش های خنده دار سمیه ، زیرلب دعا می خواندم که ضمانت لحظه هایم شود …
      فضای نقلی اتاق عقد ،چهره ی حمید با لبخندی که انگار مهر شده بود به صورتش، هول شدن مادر ها برای سنگ تمام گذاشتن ،کل کل های بامزه ی علی و سمیه و همه چیز ،باز هم شیرین بود و دوست داشتنی .
      قرآن را از روی رحل نقره ای برداشتم و باز کردم ، سوره ی یس آمد ، خطبه ی عاقد با صدای آرام خودم همراه شده بود .
      والقرآن الحکیم … آیا وکیلم شما را …انک لمن المرسلین … به عقد دائم … علی صراط المستقیم … با مهریه ی ۱۴ سکه بهار آزادی … تنزیل العزیز الرحیم …. وکیلم ؟
      خواندنم که تمام شد ،سر بلند کردم ، نگاهم با نگاه حمید وسط آینه ی سفره گره خورد ، سکوت شده بود ، حواسم پرت بود یا جمع ؟ کسی به شانه ام ضربه ی آرامی زد و کنار گوشم گفت:
      _زیرلفظیت رو بگیر دختر !
      و تازه متوجه جعبه ی کوچکی شدم که مادر حمید با مهر به سمتم گرفته بود. تشکر کردم و گرفتمش و عاقد دوباره خواند و گفت:
      _وکیلم عروس خانم ؟
      نگاهم دوید روی چهره ی مادر و پدر و حمید ! انگار باید دوباره دلم را قرص می کردم .نفس عمیقی کشیدم و با صدای لرزان به انتظارها پاسخ دادم :
      _با توکل به خدا و اجازه ی بزرگترها …بله
      خنده پر کرد همه جا را … و اولین مبارک باشد را حمید بود که زمزمه کرد .
      محرم شدیم و این ابتدای فصل جدید زندگی مشترک ما بود .
      فردای عقد ، اولین جایی که باهم رفتیم شاه عبدالعظیم بود ، یک دل سیر زیارت کردیم و بعد از دعای ندبه رفتیم بازار… شاید بهترین خاطره ی باهم بودنمان بود آن روز . حمید مهربان بود و صبور ! و آنقدر خوب که گاهی غبطه می خوردم به سال هایی که بدون او گذشت ..
      آه عمیقی که گیر کرده پشت نفسم را بیرون می فرستم .عجیب دلتنگم و کوچه های دلتنگی را بدون او قدم می زنم ،من اندازه ی یک عمر از این چند ماه خاطره ساخته ام … تلخ و شیرین .
      دختر کوچولوی همسایه جلوی در نشسته و مثل همیشه با عروسک کچل بی قواره اش بازی می کند. کاش یادم بماند برایش عروسک جدیدی بخرم . حمید بارها گفته و تاکید کرده بود چون در خریدن عروسک سلیقه ی آن چنانی ندارد من اقدام کنم وگرنه خودش اهل پشت گوش انداختن نبود .خیلی حواس جمع بود، من هم حواس پرت نبودم اما انگار دلم می خواست همیشه سفارشه نکرده ای از او گوشه ی کارهایم داشته باشم. دخترک با دیدنم خنده ی قشنگی می کند و دندان های داشته و نداشته اش را به رخ می کشد ، بعد از مدت ها لبخند می زنم …
      انگار منتظر بوده امروز هم من را ببیند. او هم به این دیدارهای وقت و بی وقت عادت کرده . نزدیک تر که می شوم از ذوق بچه گانه اش هول شده و لنگ زنان می پرد داخل حیاط. یاد حرف حمید می افتم:
      _کاش یه روزی پای این بچه هم عمل بشه و راحت شه ، دل آدم کباب میشه از این همه معصومیت توی نگاهش
      راست می گفت، حمید همیشه راست می گفت. چند ضربه به شانه ام می خورد. برمی گردم و نگاه می کنم ، مادر دختر است.
      _سلام ،خوبین ؟
      تشکر می کنم و ادامه می دهد :
      _منتظرتون بودم
      _چطور؟
      _چند روز پیش ریحانه ،دخترم رو میگم ،خوابتون رو دیده بود.
      _خواب منو؟!
      _بله،می گفت مامان اون خانوم که هر روز میاد،منم فهمیدم شما رو میگه
      _خیر باشه
      _چی بگم والا ، اونش رو نمی دونم. اما می گفت یه آقای مهربونی که با شما دیدش قبلا، اومده بهش یه چیزایی گفته که یادش نمونده
      _حمید ؟!
      _فقط این یادش مونده که خواسته به شما بگه حلیمم اگه زیادی شور بشه خوب نیست .. یه چیزی توی همین مایه ها
      می گوید و با تعجب به ظرف حلیم توی دستم خیره می ماند.نگاهم به دختر کوچولو می افتد که سرک می کشد از پشت در آهنی ، دلم خلوت می خواهد ، دست هایم سست شده . زیر لب از زن تشکر می کنم و با قدم هایی سنگین راه می افتم.
      همان روز بعد از دعای ندبه بود که هوس حلیم کردیم ، به قول حمید واسطه ی خیر ما ! چقدر برایم عجیب بود که حلیمش را بانمک می خورد .گفتم :
      _کسی رو سراغ ندارم که شکر نریزه
      _با شکر تا حالا امتحان نکردم
      _خب بسم الله ! الان فرصت خوبیه
      فقط یک قاشق خورد و طوری صورتش را با اکراه جمع کرد که خنده ام گرفت … گفتم :
      _ فقط شور؟
      _نه !هیچ چیزی شورش خوب نیست ،حتی حلیم!
      _عجب
      _نمی دونستم اون کاسه برای سفره هفت سین بود ، گفتم خوب نیست کسی نذری نصیبش نشه و دست خالی بره
      _چقدر سمیه تو سر و کله ی من کوبید که هول شدمو نذری گرفتم !
      _به قسمت اعتقاد داری فاطمه خانم ؟
      و هیچ وقت اسمم را بدون خانم آخرش صدا نزد …
      این یادآوری های ریز و درشت ، این غرق شدن در سیل خاطرات با او بودن ، من را می کشد روزی … به خانه نگاه می کنم ، خانه ی ما ، جایی که هیچ وقت فرصت زندگی کردن به ما نداد !
      چشم هایم پر و خالی می شود ، کلیدم را به زور از توی کیف پیدا می کنم و در را باز می کنم .حمید می گفت وقتی باهمیم عادت نکنیم به آسانسور .
      می خواست بیشتر کند ثانیه های در کنار هم بودن را … پله به پله از خاطرات سوریه و بچه ها و دوستان شهیدش تعریف می کرد . و من هربار بیشتر مشتاق گوش دادن می شدم .
      حلقه نخواست و نخرید ، انگشتر آشنایش را دوست داشتم . چرا مخالفت می کردم؟ اما او برای هر خرید من اصرار می کرد .
      “فاطمه خانوم حلقه به سلیقه ی خودت باشه ،فاطمه خانوم پارچه های کادویی مامان به جای خودش ،باید با انتخاب خودت هم خرید کنی ، فاطمه خانوم هر چیزی که شرع و عرف و برازنده ی یه خانومه خوبه بخر و نظر منم نپرس …”
      خوب بود ، حمید خوب ترین بود !
      چهار ماه از عقد می گذشت ، چهار ماهی که سی روزش را دور از من و وطنش و به جنگ گذشته بود …
      وقتی می رفت ،دل به دلم نبود .مثل ماهی بیرون تنگ بی قرار بودم ! می ترسیدم از خداحافظی ای که آخرین باشد … چیزی روی قلبم سنگینی می کرد
      اما مگر راه و چاره ای هم بود ؟ حرف و قرار روز اولش بود و با چشم باز قبول کرده بودم .
      از طرفی با دیدن بی تابی اش برای رفتن ، نمی توانستم مانع بشوم و اصلا ته دلم راضی بود برای سرباز حرم شدنش . اما این دل لعنتی …
      دوری برای من سخت بود و برای مادرش سخت تر . لحظات رفتنش تند می گذشت … انگار عقربه ها پا تند کرده بودند برای فاصله انداختن ! اجازه نداد بدرقه اش کنیم ، می گفت
      _شما خانوما شلوغش می کنید آدم غصش می گیره ،هرچند که ما با سر می ریم ولی خب دیگه .حکایت مادر و همسرم جای خود دارا
      می خندید و من اشک می ریختم. کلافه بود ،می فهمیدم اذیتش می کنم دم رفتن ،اما دست خودم نبود. فکر می کردم اگر دیگر نباشد چه ؟ اگر برنگردد … اگر زخمی شود ! و هزار فکر و خیال دیگر
      بلاخره وقتی به هوای آوردن آب برای ریختن پشت سرش توی آشپزخانه بودم ،آمد .
      کاسه ی چینی گل سرخی را برداشتم ، زیر شیر آب نگهش داشتم ، آب سرازیر می شد و من ترجیح می دادم لفتش بدهم .اما مگر می شد ؟! اشک هایم را پاک کردم ، با دست های لرزان از گل های نرگس گلدان روی میز ، چندتایی چیدم و توی کاسه ریختم …
      قرآن را درون سینی گذاشتم ، باید آرام می شدم ،قرآن را برداشتم و به پیشانی ام چسباندم.بغضم ترکید … نجوا کردم
      “خدایا ، خودت حافظش باش .می سپارمش به خودت ”
      و کسی از پشت سرم گفت:
      _مستجابه ، ما کم سعادته شهادتیم .
      برگشتم و از پشت پرده ی اشک نگاهش کردم و گفتم :
      _فالله خیرا حافظا خواندم که برگردی …
      ادامه دارد …
      #داستان_دنباله_دار
      منبع:
      باحجاب دات کام
      www.bahejab.com

      www.bahejab.com/803/نا-تمام-منقسمت-دهم



    مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    انجمن گفتگوی گلستانه در تلاش است بهترین ها را برای شما به ارمغان بیاورد

    طراحی و انتشار قالب توسط : ویکی وی بی | تبدیل سیستم: M!lad