انجمن گفتگوی گلستانه
گلستان ۲۴

اگر اين نخستين بازديد شماست نام نويسي کنيد ، چرا نام نويسي ؟

  • استفاده از فايل هاي پيوست به صورت نامحدود
  • بحث و گفتگو در رابطه با موضوعات انجمن
  • دسترسي به بخش هاي ويژه مخصوص کاربران سايت
  • شرکت در مسابقات با جوایز ویژه
  • ورود به حساب کاربري


    موارد ديگر را ببين


    بازيابي اطلاعات کاربري شما از طريق دکمه هاي زير قابل انجام خواهد بود

    نام نويسي فراموشي گذرواژه فراموشي گذرنامه

    نمایش نتایج: از 1 به 1 از 1

    1. #1
      کاربر فعال
      628 امتیاز ، سطح 3
      93% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 22
      دستاورد ها:
      موضوع 2پست 2

      تاریخ عضویت
      -مهر-۱۳۹۶
      شماره عضويت
      25789
      نوشته ها
      110
      اعتبار
      10
      امتیاز
      628
      سطح
      3
      تشکر
      0
      تشکر شده
      5 بار در 4 پست
      مدت زمان فعالیت
      6 ساعت 14 دقیقه 6 ثانیه

      Post نا تمام من(قسمت یازدهم)

      رفت و از همان لحظه ی خداحافظی چشم انتظار آمدنش شدم .تمام مدت نبودنش را دست به دعا و گوش به زنگ خبر سلامتیش بودم. تازه حس مادر را می فهمیدم وقتی از دوران جنگ و سربازی پدر و دل نگرانی هایش می گفت . چه سرداران بی نام و نشانی بودند همسران رزمنده ها و شهدا … من هم مثل همه ی آن ها همسرم را به خدا سپردم و خدا نگهدارش بود که این بار هم به سلامت برگشت .
      تاریخ عروسی توسط خانواده ها تعیین شده و قرار بود به زودی زندگی ساده ی مشترکمان را شروع کنیم.روزی که آدرس خانه را از بنگاه گرفتیم و آمدیم تا بپسندیمش را خوب بخاطر دارم.
      به کاغذ توی دست حمید نگاهی کردم و گفتم :
      _اینجا نوشته پلاک ۳۰ ،پس کو ؟ ۳۱ و ۳۲ هستا ببین …
      خندید و زنگ یکی از آپارتمان ها را زد .
      _پلاکش افتاده حتما ،بی پلاکه ولی همینه
      _مگه میشه بی پلاک ؟
      _چرا نشه خانوم؟ دعا کن منم بی پلاک بمونم
      اصلا همه جا گریزی می زد به شهادت! عادت کرده بودم که بشنوم این حرف ها را . خانه را پسندیدیم و قرار شد خود حمید کمی تعمیرات جزئی مورد نیازش را انجام بدهد.
      روزهایی که بود به بهانه ی کمک می آمدم و در کنارش بودم . توی همین رفت و آمدها بود که دختر کوچولوی همسایه را دیدیم و ناگفته باهم دوست شدیم و صمیمی !
      خوشحال بودم از این که روزها باب میلم می گذشت ولی ته دلم دلشوره ی بی دلیلی بود که مدام شیرینی اوقات را به کامم تلخ می کرد …
      پنجشنبه بود و باهم مسجد رفته بودیم . فردا جهیزیه را به خانه مان می بردیم و باید خوشحال می بودم اما انگار یک جای کار لنگ می زد که کلافگی دست از سرم بر نمی داشت .بعد از دعای کمیل کنار هم و زیر بارانی که تازه شروع شده بود قدم می زدیم .
      بی اعصاب و بیخود گفتم:
      _آخه الانم وقت بارون اومدن بود ؟اگه تا فردا بند نیاد چی ؟
      _رحمته فاطمه خانوم ، آدم آرزوی قطع شدن رحمت خدا رو نداره ها
      _آخه جهازم …
      خندید
      _خدا بزرگه ،کو تا فردا
      _حمید ؟
      _جانم
      _بیا حداقل بریم خونه یه سر بزنیم
      _هنوز وسایلت رو نچیدی دلواپس زندگیت شدی؟
      _نخیر
      _پس چه خبره ؟
      _می خوام اینو بذارم خونه
      و کاسه ی آبی سفالی را از داخل نایلون بیرون کشیدم ،با کنجکاوی پرسید:
      _این آشنا نیست؟
      _همون واسطه ی خیره دیگه ، سمیه امروز دادش بهم .خسیس میگه کادوی عروسیته
      _دستش درد نکنه ، خانواده ی علی کلا دست و دلبازن !
      با خنده گفتم:
      _والا این برای من که خیلی با ارزشه
      _معلومه که هست ولی چرا فردا نمیاریش با بقیه ی وسیله ها؟
      _آخه می ترسم تو شلوغ پلوغی بشکنه ، بعدم هوا به این قشنگی بده یکم بیشتر راه بریم؟
      و مثل همیشه قانعش کردم …. که کاش همین یکبار حرفم را گوش نکرده بود !
      حلیم را روی کانتر می گذارم ،چادرم را از سر برمی دارم و کلید برق را می زنم . حمید با دست خودش این لوسترها را وصل کرده بود ،می گفت “خونه باید پر نور باشه که آدم دلش نگیره ”
      صدای موبایلم در فضای خالی سالن می پیچد ، باز هم مادر است ! دوست ندارم نگرانش کنم ولی فقط همین امروز دلم سکوت و تنهایی می خواهد ،این که خواسته ی زیادی نیست …
      بی توجه به گوشی ،روی موکت می نشینم و زانوانم را بغل می کنم . چرا همه چیز زیر و رو شد؟ چرا ناغافل من ماندم و کوهی از درد و تنهایی ؟
      چه کسی فکرش را می کرد که درست ده روز قبل از جشن عروسی ، چنین اتفاقی بیفتد ….
      برای هزارمین بار خاطرات آن شب را مرور می کنم ، مرور می کنم و اشک می ریزم ،مرور می کنم و غم عالم به دلم چنگ می زند …
      از پیچ کوچه گذشتیم ، از دور به پنجره نگاهی کردم و گفتم :
      _برقمون خاموشه ،کسی نیست !
      _ایشالا به زودی …
      حرفش نیمه کاره ماند با شنیدن صدای جیغ یک زن .
      _تو هم شنیدی؟
      _آره ، حتما یه خانوم گربه دیده ! تو این تاریکی و بارون هول کرده
      خندید و کلیدش را در آورد ، اما اینبار جیغ تنها نبود ،کسی به وضوح کمک می خواست !
      کوچه ی ما بزرگ اما بن بست بود .ما ابتدای کوچه بودیم و صدا از انتها می آمد .
      _انگار دعوا شده فاطمه
      این دفعه ی اولی بود که اسمم را بدون خانوم می گفت!
      _آره
      _میرم ببینم چه خبره ، تو برو بالا
      دستش را چنگ زدم و با هول گفتم:
      _کجا؟ نرو خب دعوا شده باشه
      _صدای یه خانوم بود نشنیدی مگه ؟
      _زنگ بزن ۱۱۰
      _فاطمه جان برو بالا منم الان میام
      نگاهش کردم ، نگران بودم … هنوز نرفته دلم شور می زد . فریاد زن بیشتر شده بود .
      _تو رو خدا حمید
      _کمک می خواد !
      رفت و چند قدم دنبالش رفتم
      _حمید ، حداقل زنگ یکی از این خونه ها رو بزن یکی بیاد تنها نرو
      _نگران نباش برو تو خونه
      _حمید …
      باران شدیدتر شده بود و من مثل آدم های گنگ وسط کوچه وا رفته بودم. نور چراغ های ماشین توی چشمم بود. دلم تاب ماندن نداشت ، فاصله ی نرفته را دویدم و نزدیک تر شدم .دختری با زانو روی زمین افتاده بود و بلند بلند گریه می کرد . گیج بودم ،دلم برای دختر سوخت ،دست روی شانه اش گذاشتم و گفتم :
      _خوبی خانوم ؟
      سرش را تکان داد .هق هق می کرد و ترسیده بود ، نگاه نگرانم سمت حمید برگشت . صدای بگو مگویشان را می شنیدم .”مگه خودت خانواده نداری برادر من ؟ …تو رو سننه ؟فضولی نفله ؟ راتو بکش برو بابا … شما بفرما ، من خونم توی این کوچست آقای نسبتا محترم … ”
      پسر جوانی که انگار تا حالا پشت فرمان بود بیرون پرید ، به حمید حمله کرد و یقه اش را گرفت …
      از اینکه دو نفر شدند ترسیدم ،باید کاری می کردم !
      دستم می لرزید و خیس شده بودم ، موبایلم را درآوردم و شماره پلیس را گرفتم .اما با صدای جیغ دختر دلم ریخت
      “یا ابوالفضل … آقا مواظب باش”
      دستی بالا رفت ،فریاد زدم
      _حمید
      کاسه ی سفالی توی دستم افتاد و با صدا شکست … برگشت و نگاهم کرد ، صورتش زخم شده بود .انگار تمام این تصاویر خواب بود ،کابوس بود ، کند می گذشت و تند … آشوب بودم
      آشوبتر شدم وقتی ناگهان از کنار گوش حمید جوی خون روان شد. چیزی به سرش کوبیدند خدا نشناس ها … من مردم و زنده شدم وقتی حمید که هنوز نگاهش به نگاهم گره زده مانده بود افتاد …
      مثل سروهای تبر خورده ،او شکست و من فرو ریختم !
      شوکه بودم و زبانم بند آمده بود ، لباس سفیدش حالا به رنگ گل و خون شده بود و درست روبه روی من مثل بیکس ترین آدم ها ، روی زمین دراز به دراز افتاده بود…
      می دیدم که کسانی می آیند و دوباره چند نفر باهم گلاویز شده اند … می شنیدم که از کمک می گفتند و نامردی و فرار … ولی باور نمی کردم که این اتفاقات همین حالاست !
      خودم را روی زمین کشیدم ، سرش غرق خون بود و چشم هایش بسته … مثل بید های باد زده می لرزیدم و نگاهش می کردم . من انگار این بدترین صحنه ها را جایی دیده بودم قبلا ! این رنج را کشیده بودم پیش تر … صداها توی سرم پیچ می خورد .
      “خانوم ،شوهرته ؟ یکی زنگ بزنه آمبولانس ، نفس می کشه ؟ نامردا ته کوچه بن بست با قفل فرمون حمله کردن ، بابا پلیس چی شد ؟”
      کسی در می زند و رشته ی افکارم را پاره می کند. نفس عمیقی می کشم و صورت خیسم را پاک می کنم از اشک .
      چه روزهای بدی را پشت سر گذاشته ام و هنوز زنده ام ،آدمیزاد است و پوست کلفتی !
      نای بلند شدن ندارم ولی کسی که پشت در مانده سمج تر از این حرف هاست انگار ! به صورت نگران سمیه از پشت آیفون نگاه می کنم … تنها همدرد و مونس همیشگیم
      در را می زنم و منتظر رسیدنش می شوم .پله ها را می دود طبق عادت ! با دیدنم دستش را روی قلبش می گذارد و می پرسد :
      _اینجایی؟ چرا جواب تلفن نمیدی دختر ؟مامانت از دل نگرانی که دق کرد آخه … چیه ؟ باز اومدی به در و دیوار خالی زل بزنی که چی بشه ؟ با این کارا همه چیز درست میشه ؟ رنگت مثل گچ شده بیچاره ! حداقل یه چیزی بخور که نمیری …
      یک بند و بی امان می گوید و بعد مثل کسی که چیزی یادش افتاده رو به رویم می ایستد .
      _فاطمه ، با توام ها ، حالت خوبه ؟ صدامو می شنوی اصلا ؟
      دستم را می گیرد و با استیصال تکرار می کند .
      _خوبی؟
      چشمه ی خشک نشدنی چشمم می جوشد و جواب می دهم :
      _امروز … تاریخ عروسیمون بود سمیه … قرار بود حمید کت و شلوار دامادی بپوشه ، قرار بود تو این خونه زندگی کنیم ، همینجایی که هنوز در و دیوارش خالی مونده ، قرار بود فردای عروسی ماه عسل بریم مشهد که بیمه ی امام رضا بشه زندگیمون ،فردا رو میگم …فردایی که دیگه نمیاد ، که دیگه نیست . کجاست الان حمید ؟ هان ؟ من چرا باید حالم خوب باشه وقتی شوهرم نیست ….
      ادامه دارد …
      #داستان_دنباله_دار
      منبع:
      باحجاب دات کام
      www.bahejab.com

      www.bahejab.com/835/نا-تمام-منقسمت-یازدهم



    مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    انجمن گفتگوی گلستانه در تلاش است بهترین ها را برای شما به ارمغان بیاورد

    طراحی و انتشار قالب توسط : ویکی وی بی | تبدیل سیستم: M!lad