انجمن گفتگوی گلستانه
گلستان ۲۴

اگر اين نخستين بازديد شماست نام نويسي کنيد ، چرا نام نويسي ؟

  • استفاده از فايل هاي پيوست به صورت نامحدود
  • بحث و گفتگو در رابطه با موضوعات انجمن
  • دسترسي به بخش هاي ويژه مخصوص کاربران سايت
  • شرکت در مسابقات با جوایز ویژه
  • ورود به حساب کاربري


    موارد ديگر را ببين


    بازيابي اطلاعات کاربري شما از طريق دکمه هاي زير قابل انجام خواهد بود

    نام نويسي فراموشي گذرواژه فراموشي گذرنامه

    نمایش نتایج: از 1 به 1 از 1

    1. #1
      کاربر فعال
      628 امتیاز ، سطح 3
      93% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 22
      دستاورد ها:
      موضوع 2پست 2

      تاریخ عضویت
      -مهر-۱۳۹۶
      شماره عضويت
      25789
      نوشته ها
      110
      اعتبار
      10
      امتیاز
      628
      سطح
      3
      تشکر
      0
      تشکر شده
      5 بار در 4 پست
      مدت زمان فعالیت
      6 ساعت 14 دقیقه 6 ثانیه

      Post ناتمام من(قسمت دوازدهم)

      _خیله خب فاطمه بسه ، تو رو خدا انقدر روضه باز نخون دیگه ، جیگرم کباب شد
      _روضه نیست ، سرنوشتمه
      _باشه ولی هنوز بی شوهر نشدی که ختمم گرفتی .خداروشکر هنوز زندست حمید ، نمرده که !
      با تصور چهره ی این روزهایش گریه ام می گیرد
      _نشنیدی دکتر چی گفت ؟ کما فرقی …
      _دکترا خیلی چیزا میگن ، حالا تو گوش نده امیدت به خدا باشه .من که ته دلم روشنه
      _سمیه ، می خوام برم حرم
      _کدوم حرم ؟
      _دور شدم از خدا و خودم این مدت
      _بیا خودم می برمت ،فقط انقدر آه و ناله ی پیش پیش نکن
      با درد نگاهش می کنم ، چادرم را بر می دارد و می گوید:
      _چشمتو بنداز اونور ، عروس انقدر اخمو ندیده بودیم !
      نیشخند می زنم به واژه ی عروس !
      _چیه ؟ خب مگه عروس نیستی ؟ خونه که داری ، شوهر که داری ، بله که گفتی ، فقط یکم تاریخ جشن بهم ریخته … سخت نگیر
      می خواهد خودم را به کوچه ی علی چپ بزنم یا ایمانش قوی تر است ؟ نمی دانم …
      _نمیری یه سر بیمارستان پیش حمید ؟
      _کار نکرده دارم سمیه ، وگرنه می دونی که دلم از اون اتاق و اون تخت کنده نمیشه
      _باشه عزیزم ، بریم ؟
      پیشم که باشد ،دلم قرص می شود انگار . اگر دلداری هایش نبود دق می کردم ، از شب حادثه تا حالا کنارم بوده و مدام بیخ گوشم از امید و معجزه و قسمت حرف زده ، اما امروز به شرط سکوت همراهم شده ….
      وارد حیاط که می شویم تازه می فهمم چقدر هوس زیارت کرده بودم .دو سه قدم برنداشته ام که کسی می زند روی شانه ام.بر می گردم و صورت پرچروک مهربانی را می بینم که لبخند می زند .بسته ای نمک توی دستم می گذارد و می گوید :
      _نذریه مادر ،حاجت روا باشی .التماس دعا
      و می رود .چقدر پرم از هر حسی … این نمک گیر شدنه اول کاری را به فال نیک می گیرم و بسم الله می گویم
      سمیه که برای وضو گرفتن رفته بود ،می آید .کفش هایمان را توی نایلون می چپاند و می رویم تو …
      چرا با حمید امامزاده صالح نیامده بودیم ؟
      زیارت نامه می خوانم اما حواسم جمع نمی شود ،
      ذهن و دلم پیش حمید جا مانده شاید
      نمی دانم چند دقیقه یا چند ساعت طول کشیده ، اما هنوز جایی روبه روی ضریح خودم را چسبانده ام به کنج دیوار و اشک می ریزم .دست پر آمده ام ، پر از غم و درد و ناامیدی …
      اما امیدوارم در عین حال .دلم معجزه ای را می خواهد که سمیه از آن حرف می زند . چشم باز کردنه دوباره ی حمید را … برگشتنش به زندگی .کما کشنده است ،هم برای من هم او … این انتظار همه را نابود کرده .
      خدا را صدا می زنم ، یکبار ،صدبار ، هزاربار …
      “خدایا هیچ وقت توی زندگی انقدر مستاصل نبودم ، دوای درد می خوام ، خدایا صبر بده بهم ، به من ، به مادرش … خدایا حمید نباید اینجوری بمونه ،نباید این شکلی بره … حمید مرد خوابیدن و آروم پر کشیدن نیست ، دلش می شکنه اگه دوباره لباس رزم نپوشه …
      اومدم نذر کنم برای سلامتیش ، میخوام مدافع حرم بمونه ، دوباره از خودت حمیدم رو می خوام ،از حضرت زینب … شفاشو بده ..”
      دلم شکسته تر از این روزها نبوده تابحال ، می دانم این خواسته ی خود حمید هم هست.
      هرچه بیشتر درددل می کنم آرام تر می شوم ،
      هرچند دقیقه یکبار به صفحه ی تاریک گوشی نگاهی می کنم ، انگار ایمان دارم به پاسخ معجزه ای که طلب کرده ام ! دلم گواه خوب می دهد … بلاخره بعد از کلی نذر و نیاز و عبادت و التماس به درگاه خدا ، بلند می شوم و با دلی که حالا به سختی جدا می شود از این مکان مقدس و دوست داشتنی ،بیرون می روم .
      دیر وقت شده برای رفتن به بیمارستان ، اما تاب اینهمه دوری را ندارم .سمیه را به اصرار می فرستم خانه و خودم راهی می شوم .امشب باید کنار حمید بمانم ، مثل تمام شب های قبل …
      به قول مادر ، انگار استخوان سبک کرده ام و حالم بهتر شده.
      صدای پایم در راهروی سفید بیمارستان می پیچد ، ذکر همیشگی را زیرلب تکرار می کنم و پشت شیشه می ایستم
      “یا من اسمه دوا و ذکره شفا …”
      لبخند می زنم به چهره ی زیر اکسیژنش و آرام می گویم :
      همیشه من سرِ راهِ تو بودم و هربار
      کنار آمدم و آمدم کنار، نشد!
      قرار شد که بیایی قرار من باشی
      دوباره زیر قرارت زدی!؟ قرار نشد…
      مادرش در آغوشم می کشد ،می گویم:
      _رفتم امامزاده مادرجون ،نذر کردم .یعنی خوب میشه ؟
      با صدای مهربان همیشگی اش می گوید :
      _قربون چشمهای خیست برم عروس گلم ، ان شاالله با دعا و پرستاری نازنینی مثل تو خوب میشه .
      _ان شاالله
      _خسته ای ، برو خونه من هستم عزیزم
      _نه ،من که رفتنی نیستم اما شما …
      _پس باهم می مونیم
      و مثل هر شب به توافق می رسیم …
      به مادر زنگ می زنم تا از نگرانی درش بیاورم ، کلی گلایه می کند و سعی می کنم شکایت هایش را به جان بخرم . حق دارد ،این روزها همه چیز را فراموش کرده ام …
      صدای بوق دستگاه ها تنها صوت اینجاست . خسته ام ،روی صندلی های سبز و سرد می نشینم و فقط یک لحظه پلک هایم را که گرم خواب شده روی هم می گذارم .
      با حمید ایستاده ایم وسط حیاط خانه ی سمیه . می دانم که حالش خوب نبوده و حالا جلوی من لبخند می زند ،هول می شوم و با ذوق دستش را می گیرم .
      _خوبی حمید ؟
      _خوبم فاطمه جان
      _مردمو زنده شدم صدبار ،چرا از اون تخته لعنتی دل نمی کندی آخه ؟می دونی چند روزه صداتو نشنیدم؟ نگفتی من دق می کنم ؟
      _خدا نکنه
      نگاهم به درختهای بی برگ و باری که به سر شاخه هایشان سربندهایی گره خورده و بعد به دیگ حلیم کنار حیاط می افتد ،تعجب می کنم .
      _اینا چیه ؟ ببینم، بازم حلیم و نذری ؟! اونم الان ؟
      _این نذری ها نمکش حقه
      قبل از اینکه بپرسم یعنی چه ، از سر و صدا بیدار می شوم .روی صندلی خوابم برده … حمید چقدر سرحال بود ! کاش می فهمیدم تعبیر خوابم را . حواسم را جمع رفت و آمدها می کنم …
      توی اتاق حمید این همه دکتر و پرستار چه می کنند ؟! به هول و ولا می افتم و از ترس خوابی که دیده ام وا می روم . دستم را روی سرم می گذارم ، نکند … احساس عجز می کنم ،انگار به آخر دنیا رسیده ام. جان می کنم تا بلند شوم و هنوز سرپا بند نشده سست شده و روی صندلی می افتم دوباره …
      کاش کسی بیاید و بیدارم کند از این کابوس های تمام نشدنی … گریه ی مادرش که به شیشه ی اتاق نگاه می کند ، بند دلم را پاره می کند . می ترسم از خیره شدن به چهره ی پرستارها ، از اینکه جمله ی کذایی معروفشان را در اینجور وقتها بشنوم تنم مور مور می شود …
      امام حسین را صدا می زنم و حضرت زهرا را … حتما اتفاقی افتاده ، وگرنه این اوضاع چه معنی می دهد؟ حمید را با دعا می خواهم پس بگیرم از خدا .
      بغضم می ترکد و برای اولین بار وسط راهروی بیمارستان بی ارده و با صدای بلند زیر گریه می کنم .
      صدای تق و تق پاشنه های کفشی نزدیک و نزدیکتر می شود .تن لرزانی بغلم می کند و می گوید:
      _ فاطمه جان ،حمیدم ،حمیدت ….
      به هق هق می افتد و ادامه می دهد :
      _نذرت قبول شد مادر ، نذرت قبول شد …
      و سرم را می بوسد . صدایش توی مغز سکته زده ام پیچ و تاب می خورد تا بفهمم منظورش چیست ؟ نذرم قبول شد؟ نذرم چه بود ؟سلامتی ؟ مدافع حرم ماندنش؟ برگشتنش؟ رضایت دادن به ضاربی که پشیمان بود؟! … خدایا کدام را قبول کرده بودی که حمید برگشته ؟! چشمم می افتد به در نیمه باز کیفم روی زمین و پاکت نمک نذری که زن داده بود … نمکش حقه ! نذر نمکم ؟… سربندهای گره خورده ؟ … خدایا شکرت .
      نذرم قبول … به چهره ی خندان مادرش زل می زنم و بی اراده قبل از هر کاری و حتی دیدن حمید، سرم را روی سنگ های سرد می گذارم و می گویم
      “شکرا لله ،حمدا لله ، شکرا لله.”
      پایان



    مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    انجمن گفتگوی گلستانه در تلاش است بهترین ها را برای شما به ارمغان بیاورد

    طراحی و انتشار قالب توسط : ویکی وی بی | تبدیل سیستم: M!lad