انجمن گفتگوی گلستانه
گلستان ۲۴

اگر اين نخستين بازديد شماست نام نويسي کنيد ، چرا نام نويسي ؟

  • استفاده از فايل هاي پيوست به صورت نامحدود
  • بحث و گفتگو در رابطه با موضوعات انجمن
  • دسترسي به بخش هاي ويژه مخصوص کاربران سايت
  • شرکت در مسابقات با جوایز ویژه
  • ورود به حساب کاربري


    موارد ديگر را ببين


    بازيابي اطلاعات کاربري شما از طريق دکمه هاي زير قابل انجام خواهد بود

    نام نويسي فراموشي گذرواژه فراموشي گذرنامه

    نمایش نتایج: از 1 به 1 از 1

    1. #1
      کاربر فعال
      628 امتیاز ، سطح 3
      93% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 22
      دستاورد ها:
      موضوع 2پست 2

      تاریخ عضویت
      -مهر-۱۳۹۶
      شماره عضويت
      25789
      نوشته ها
      110
      اعتبار
      10
      امتیاز
      628
      سطح
      3
      تشکر
      0
      تشکر شده
      5 بار در 4 پست
      مدت زمان فعالیت
      6 ساعت 14 دقیقه 6 ثانیه

      Post رمان پناه (قسمت ششم)

      شماره ردو بدل می کنیم و بجز آذر که اصلا روی خوش نشان نداده با بقیه خوب مچ شده ام .
      +میگم پانی جون شانست زده ها که خوردی به پست کیان ! وگرنه عمرا تو این دانشگاه دره پیت شما آدم حسابی پیدا نمیشه که
      _چطور ؟
      +حالا یه مدت که بری و بیای لم بچه هاش دست خودت میاد! فوق العاده خشک و تعصبی و مدل حراستین

      شانه بالا می اندازم و کمی از برش کیک نسکافه ایم را می خورم .
      _هنگامه پاشو بریم یادت رفته قرار داریم ؟
      کیان روبه دخترها می پرسد :
      +بله بله ؟ با کی بسلامتی قرار دارن خانوما ؟
      رویا می خندد و چال کوچکی روی لپ تپلش می افتد .
      _فضولو بردن حراست ! قرار کاریه بابا
      +آنالیز نکن ، فقط می خوام مثل دفعه ی قبل دو دره نکنید که صورت حساب بمونه رو هوا !
      _دیر نشده هنوز ، تا آقایون هستن هم من که دست تو جیبم نمی کنم
      +آره خب ولی معمولا سفارشات سنگینه !

      توی سر و کله ی هم می کوبند که آذر می گوید :
      _بالاخره برگشت ، طبق معمول !

      رد نگاهش را می گیرم و می رسم به پسری که تازه وارد شده .محکم و کوتاه قدم بر می دارد ،کت تک و کفش های اسپرتش از دور هم داد می زنند که مارک اند و خدا تومن می ارزند .
      کنار نریمان می ایستد و در جواب نق زدن های بچه ها فقط می گوید :
      _می دونید که ، من آدم یجا موندن نیستم !
      آذر سکوتش را بهم زده و پاسخ می دهد :
      +پس چرا همیشه بر می گردی سرجای اولت ؟
      _فکر می کنی بتونی پی ببری به استراتژی کارای من ؟
      + برو بابا بیکارم مگه

      _بیکار نبودی که مدام پلاس رستوران و سفره خونه و کافی شاپا نبودی در حال موهیتو خوردنو فال گرفتنو تست طعم سالادای چپونده شده توی منوها …

      +هر وقت من تو کارت دخالت کردم توام به خودت حق این کارو بده
      پارسا دست هایش را بالا می برد و می گوید :

      _من درخواست ویدئو چک دارم بچه ها ، کی بود که اول فضولی کرد ؟!

      آذر انگار عادت دارد که فقط نیشخند می زند !
      دو چشم تیز آبی اش که من را به یاد بچه گربه های روی پشت بام خانه ی آقاجون می اندازد ، خیره می شود روی من …
      می ترسم ، انگار هزار حرف نگفته را با زبان شیشه ای نگاهش می زند …
      طوری بدون ملاحظه خیره می شود که بجای او من معذب می شوم! خوشتیپ تر و جذاب تر از پسرهای جمع است
      بوی عطرش بنظرم همه جا را تحت شعاع قرار داده … دکمه های سرآستینش را قبلا با لاله توی بوتیک قیمت کرده بودیم ، گران بود و البته زیبا !

      هنگامه کنار گوشم پچ پچ می کند :
      +هر وقت زود کوتاه بیاد خطرناکه
      _کی؟
      +پارسا دیگه ! پسر خوبیه ولی خدا نکنه رو یه فازایی بیفته
      _چه فازایی؟تازه الان که انگار آذر کوتاه اومد !

      +اگه هنوز هیچی نشده من کل پته ی بچه ها رو بریزم رو دایره که تو هیچ ذوقی نداری باهاشون آشنا بشی پانی جون .

      نفسم را فوت می کنم و سری تکان می دهم . موبایلم زنگ می خورد ، باباست … نمی توانم حالا جوابش را بدهم ، طبق معمول ریجکت می کنم .سرم را که بلند می کنم دوباره درگیر چشم های مخملی رو به رو می شوم …
      این چشم ها از همان ابتدا تابحال مدام روی من زوم شده ..

      +خب ، کسی نمی خواد این خانوم زیبا رو معرفی کنه ؟
      کیان دهان باز می کند اما باز این آذر است که پیش دستی می کند :
      +دوست کیانه ، شهرستانیه و ترم یکی

      لحنش بی شباهت به تحقیر نیست .می گویم :

      _هرکی تهرانی نباشه شهرستانیه ؟
      +غیر از اینه مگه ؟
      _من تا ده سالگی تهران بودم
      +مهم اینه که الان از کجا اومدی عزیزم !وگرنه خب منم هلند به دنیا اومدم

      _ولی شهرری بزرگ شدی
      با این حرف پارسا همه می زنند زیر خنده ولی آذر فکش را محکم بهم فشار می دهد و می گوید :
      +تهرانه بهرحال !
      _ولی هلند نیست
      +خیلی اعصاب خورد کن شدی پارسا ، بعد از اون دختره انگار ارث باباتو از ماها طلب داری

      پارسا چنان بی هوا روی میز می کوبد که جیغ من با دو سه تا قاشق چای خوری بلند می شود و فرو می افتد

      انگشت اشاره اش را سمت آذر تکان می دهد و با لحنی که کم خوفناک نیست می گوید :
      _دفعه ی آخرت باشه که پا از گلیمت درازتر می کنی

      آذر که نمی دانم ترسیده یا می خواهد بی اهمیت بودن تهدید پارسا را به رخش بکشد ، درجا بلند می شود ،کیفش را برمی دارد و بیرون می زند .
      نمی دانم از کدام دختر حرف زد که پارسا اینطور بهم ریخت و ذهن من را درگیر خودش کرد ؟
      از جذبه اش خوشم می آید ،کاش بهزاد هم کمی جنم داشت ! اصلا همین بی دست و پا بودن و تو سری خوردنش بود که حالم را بهم می زد …

      بعد از رفتن بچه ها ،کیان نظرم را راجع به دوستانش می پرسد
      +والا زیادی خوددرگیری داشتن اما در کل بد نبودن

      _عجله نکن پناه اینا رفقای تا ته خطن ، همه جوره باهاشون بهت خوش می گذره

      حوالی غروب شده و با کیان خداحافظی می کنم و شب قبل از خواب به این فکر می کنم که امروز روز خوبی بود …

      با صدای خروسی که حتما بی محل هم هست به سختی چشم باز می کنم و دستم را جلوی صورتم می گیرم تا نور آفتابی که پهن شده وسط اتاق بیشتر از این اذیتم نکند .

      خمیازه ی بلندی می کشم و گاز را روشن می کنم ، سوسیس و تخم مرغ برای صبحانه ی روز جمعه گزینه ی خوبی ست .
      از حیاط سر و صدا می آید ،کنار پنجره می روم و پرده را کنار می زنم .فرشته چادر رنگی به کمرش بسته و کنار برادرش شهاب ، وسط کوهی از خاک و برگ و گلدان ، بیلچه به دست نشسته اند و آهنگ سنتی گوش می دهند …
      از دیدن گلدان های رنگی و فرشته ای که یک روز هست ندیدمش ذوق می کنم و بلند می گویم :
      _سلام ،صبح بخیر

      هر دو متعجب سربلند می کنند ،فرشته با دیدنم دستش را روی سرش می کوبد و شهاب که سریع رو برگردانده سراغ باغچه می رود …
      اصلا حواسم نبود که روسری ندارم ! می خندم و برای فرشته شانه بالا می اندازم و با پررویی می گویم :
      +خوبی؟
      _آره
      +کمک نمی خواین ؟
      _نه عزیزم
      +تعارف می کنی ؟!
      _نه بابا چه تعارفی ! برو تو منم یه سر میام بالا پیشت

      +نه حوصلم سر رفته ، الان خودم میام پایین

      می دانم برادرش از بودن من معذب می شود و اتفاقا از لجش می خواهم که باشم ! این را از رفتارهای این چند روزش فهمیدم ، هرجا من هستم او نیست … مثل جن و بسم الله

      از پسرهای مدعی دین که فقط جانماز آب می کشند بدم می آید !حداقل امثال کیان و دوستانش یک رنگ اند …
      مطمئنم بخاطر بودنم در خانه شان کلی به جان پدر و مادرش نق زده و دعوا کرده ! چون فرشته هم وقتی او هست کمتر با من معاشرت می کند و حدس می زنم که از ترس شهاب باشد…
      روسری سرم می کند و با لباس چهارخانه ای که تا روی زانو هست و شلوار جینی که پوشیده ام می روم توی حیاط
      و با انرژی و دوباره سلام می کنم .
      صدای آرام ش را می شنوم :
      _علیک سلام
      خیره نگاهش می کنم و دهانم باز می شود :
      +خوشبختم آقا شهاب
      فقط یک لحظه سر بلند می کند و با جدیت می گوید :
      _سماوات … هستم
      ابروهایم اتوماتیک وار بالا می پرد ، چه خشانتی به کار برد .
      +یعنی منم فامیلی بگم ؟
      فرشته دست روی شانه ام می گذارد و با لبخند می گوید :
      _ایشونم پناهه ، بچه محله ی امام رضا که از شانس خوب ما گذرش افتاده به اینجا …

      یاد معرفی آذر می افتم و ذهنم ناخوداگاه شروع به مقایسه می کند ! چقدر معارفه ی فرشته بیشتر به دلم نشست …
      +بسلامتی
      شهاب این را می گوید و خاک گلدان را روی موزاییک های قدیمی برعکس می کند .
      می نشینم روی پله مرمری ، یاد مامان می افتم ، چشمم به حرکات دست اوست
      _مامانم وقتی بهار می شد تو باغچه کنار درخت انجیر یه عالمه بنفشه می کاشت ، ولی اون موقع ها خیلی تنه ی محکمی نداشت … همیشه می گفت این درختم مثل تو بزرگ میشه . انجیر دوست داشتم ، بهم قول داده بود که با انجیرایی که خودم می چینم برام مربا بپزه ، اما عمرش قد نداد …

      آهی می کشم و با سوال فرشته غافلگیر می شوم
      +همین درختو میگی؟!
      _مگه فقط حیاط شما درخت انجیر داره ؟

      چرا نمی خواهم بفهمند که اینجا خانه ی ما بوده ؟!
      +خدا رحمتشون کنه
      _مرسی

      فکر نمی کردم در همین حد هم با من همکلام شود !
      با ذوق بیل کوچکی که کنار خاک ها افتاده را بر می دارم و می گویم :
      +میشه منم کمک کنم فرشته ؟آخه عاشق این کارام
      _چی بگم والا ؟
      شهاب دستی به پشت گردنش می کشد و رو به خواهرش می گوید :
      +من برم یه تلفن کاری بزنم ، بر می گردم

      و به ثانیه نکشیده محو می شود ، نیشخندی می زنم
      _برادرت انگار از ترس گناه فرار کرد!

      +همیشه انقد زود حرف درمیاری؟
      _نه ولی خنگم نیستم
      +دور از جونت
      _خوبه ما شیطان ناطق نیستیم حالا !
      +عزیزم چرا به خودت می گیری اصلا ؟نبینم الکی ناراحت بشی ها
      _بهم برخورد ، داداشت اگه بخاطر دین و ایمونش نبود جواب سلامم رو هم نمی داد ! من خوب جنس پسرا رو می شناسم

      +گلم ، آدمها باهم فرق دارن ، شهاب الدین اینجوری که تو فکر می کنی نیست، تازه تعجب می کنم چون تو فقط یه بار دیدیشو داری نقدش می کنی .هرچند خب یه چیزایی واقعا برای ما مهمه

      _آره ، مثلا بی محلی کردن به کسی که یکم شبیتون نیست ! که چی ؟ که یعنی کراهت داره حرف زدنو معاشرت با مایی که شاید دلمون پاکترم باشه حتی !

      +شما تاج سری ، کسی هم حق نداره باطن آدما رو قضاوت کنه
      سکوت می کنم و خودش ادامه می دهد :
      +ولی وایسا ببینم اصلا چه معنی کرده پسر نامحرم بهت محل بده ؟

      به ادایی که در می آورد نمی خندم و می گویم :
      _این سخت گیریا دورش گذشته
      +صبر کن پناه جون ، اینا سختگیری نیست، اعتقادات رو با چیزای دیگه …
      می پرم وسط حرفش :
      _باشه بابا من غلط کردم ، تو رو خدا روضه باز نخون
      +یه بار دیگم بهت گفته بودم زود موضع می گیری

      _فرشته دعوای اون روزتون رو از پنجره دیدم ، نمی خوای منکر بشی که بخاطر حضور من بوده !

      +نه ، دروغ چرا … ولی تو تازه چند روزه اومدی اینجا پیش ما و هنوز نمی دونی جو خونمون چجوریه
      _حدس زدنش سخت نیست ، اصلا خودت بودی که گفتی امان از روزی که شهاب سنگ نازل بشه !

      دستش را جلوی بینی می گیرد و هیس کشداری می گوید
      +یواش دیوونه ، حالا من یه چیزی گفتم تو چرا دست گرفتی ؟
      _فقط خواستم بگم خیلیم پرت نیستم
      +می دونم که وقتی بیشتر پیش ما باشی ، نظرتم عوض میشه بخاطر همین دفاع نمی کنم و همه چیز رو می سپارم به زمان .
      _اوکی ،بیخیال … من برم یه چیزی بخورم مردم از گشنگی ، توام وقتایی که بیکاری یه سری بهم بزن …

      و به همین راحتی بحث را عوض می کنم …
      رفتار شهاب اصلا زننده نبود ،من بدتر از اینها را دیده بودم قبلا ! ولی امان از چپ افتادن …
      با اینکه تابحال از خانواده حاج رضا جز خوبی نصیبم نشده بود ولی حالا یک چیزی هم بدهکارشان کرده بودم!
      از بیکاری کلافه شده ام ، بی هدف شماره های گوشی را بالا و پایین می کنم ، نمی دانم چرا پیشنهاد تئاتر رفتن با اکیپ بچه های دیروز را انقدر راحت رد کرده بودم ! فقط بخاطر اینکه مثلا نشان بدهم تایمم خیلی هم خالی نیست و حالا پشیمان بودم … کاش کیان دوباره دعوتم می کرد !

      ادامه دارد…
      منبع:
      باحجاب دات کام
      www.bahejab.com

      www.bahejab.com/1704/رمان-پناه-قسمت-ششم



    مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    انجمن گفتگوی گلستانه در تلاش است بهترین ها را برای شما به ارمغان بیاورد

    طراحی و انتشار قالب توسط : ویکی وی بی | تبدیل سیستم: M!lad