انجمن گفتگوی گلستانه
گلستان ۲۴

اگر اين نخستين بازديد شماست نام نويسي کنيد ، چرا نام نويسي ؟

  • استفاده از فايل هاي پيوست به صورت نامحدود
  • بحث و گفتگو در رابطه با موضوعات انجمن
  • دسترسي به بخش هاي ويژه مخصوص کاربران سايت
  • شرکت در مسابقات با جوایز ویژه
  • ورود به حساب کاربري


    موارد ديگر را ببين


    بازيابي اطلاعات کاربري شما از طريق دکمه هاي زير قابل انجام خواهد بود

    نام نويسي فراموشي گذرواژه فراموشي گذرنامه

    نمایش نتایج: از 1 به 1 از 1

    1. #1
      کاربر فعال
      628 امتیاز ، سطح 3
      93% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 22
      دستاورد ها:
      موضوع 2پست 2

      تاریخ عضویت
      -مهر-۱۳۹۶
      شماره عضويت
      25789
      نوشته ها
      110
      اعتبار
      10
      امتیاز
      628
      سطح
      3
      تشکر
      0
      تشکر شده
      5 بار در 4 پست
      مدت زمان فعالیت
      6 ساعت 14 دقیقه 6 ثانیه

      Post رمان پناه(قسمت هفتم)

      خودم شماره ی کیان را می گیرم ،با دومین بوق جواب می دهد
      _سلام پناه
      +سلام خوبی ؟
      _توپ ، چه خبرا
      +میگم که ، قرار بود امروز بری تئاتر ؟
      _آره
      +خب ؟
      _چیه ؟ پشیمون شدی ؟
      +اوهوم
      _تو که گفتی آدم تو خونه ی حاج رضا حوصلش سر نمیره ، می خواستی تجدید خاطرات کنی !
      +گفتم ،ولی خبری نیست
      _عجب
      +خب حالا ، یعنی قصد نداری دوباره دعوتم کنی ؟
      _چرا که نه
      +زشت نیست ؟
      _تئاتر ؟
      +نخیر … بی دعوت اومدن من
      _من همین حالا رسما دوباره دعوتت کردم دیگه ،ساعت ۶ آماده باش
      +مچکرم … آدرس ؟
      _برات می فرستم ولی با آژانس بیا چون خودت گمش می کنی احتمالا
      +اوکی مرسی
      _فعلا
      +تا بعد
      خوشحالم که از تنهایی در می آیم.شروع می کنم به زیر و رو کردن لباس های توی کمد ، بیشترشان چروک شده … پوفی می کشم
      و بالاخره از بینشان کت و سارافونی که جدیدتر خریده ام را انتخاب می کنم ، گل های ریزی که روی یقه و آستینش صف کشیده اند را خیلی دوست دارم .
      شال قرمزی که با زمینه ی رنگ کت همخوانی دارد را برمی دارم و از همین حالا لحظه شماری می کنم برای عصر …
      دلم می خواهد مخصوصا به آذر نشان دهم که برعکس تصورش شبیه شهرستانی ها نیستم !
      و البته بدم هم نمی آید که کمی به چشم پارسا بیایم … چون انگار بدجور مرکز توجه آذر بود .
      ساعت ۵ شده ، از فرشته شماره آژانس گرفته ام و زنگ زدم ، برای صدمین بار تیپم را چک می کنم و با بلند شدن صدای زنگ ، اسپری را تقریبا روی خودم خالی کرده و به سرعت می دوم بیرون …
      توی راه پله با دیدن شهاب غافلگیر می شوم ، نمی دانم چرا اما قلبم بیشتر از همیشه می کوبد .شاید می ترسم که آمارم را بگیرد و از اینجا بیرونم کنند ، شاید هم … من توی پاگردم و او چند پله با در خانه شان فاصله دارد … بوی عطرم همه جا پیچیده، می ترسم نگاهم کند چون بیشتر از همیشه به خودم رسیده ام
      یاالله می گوید و از کنارم می گذرد . بدون هیچ حرف یا نگاهی !
      ذوق می کنم ،شانه بالا می اندازم و زیرلب می گویم “خداروشکر بخیر گذشت فعلا!”
      انگار دیرتر از بقیه می رسم . دور هم ایستاده اند ، هنگامه با دیدنم از دور دست تکان می دهد . اولین کسی که هدف چشمم می شود پارساست که کنار دختری با موهای بلوند ایستاده و فرت و فرت سیگار می کشد . انگار حواسش جایی جز اینجاست … نریمان سوتی می کشد و دست دراز می کند .برای دومین بار من را در چنین موقعیتی قرار می دهد! کیان می گوید :
      _مرض داری اذیتش می کنی ؟
      +بابا می خوام غریبی نکنه
      هنگامه دستم را می گیرد و گونه ام را می بوسد
      _چه خوب شد اومدی
      نریمان به شوخی می گوید :
      +نیست خیلی پر شوری ، حضورت لازمه
      هنگامه پشت چشمی نازک می کند ، روی شانه ی نریمان می زند و می گوید :
      _ولش کن آقا، رویا نیست گیر دادی به دوست خوشگل من ؟
      آذر و رویا نیستند .پارسا با سر سلام می دهد و دختر همراهش انگار نه انگار که مرا دیده !
      +بچه ها بریم تو دیگه تموم شد
      دنبال کیان راه افتاده و وارد می شویم .هنگامه کنار گوشم پچ پچ می کند :
      _می بینی دختره رو ؟ به دماغ عملی و بوتاکس صورتش نگاه نکنا ، یجوریه ! گمونم جفت شیش می زنه .آذر هر وقت می بینش میگه باید کفاره بدم !
      +عجب ، کی هست ؟
      _فدات شم ! یعنی معلوم نیست ؟
      طوری به پارسا چسبیده که انگار هر لحظه احتمال ربوده شدنش را می دهد! پس درست حدس زده بودم … احتمالا آذر درگیر مثلث عشقی شده که راس اصلی آن پارساست .
      +البته پانی جون بگما ، پارسا خیلی هم با روشنک جور نیست ، ولی خب دیگه !
      _پس آذر امشب بخاطر روشنک نیومده ؟
      می ایستد و می گوید :
      +داستانش مفصل تر از این چیزاست ، ناز شدیا
      توی دلم اغرار می کنم که تو خوشگل تری ! حتی روشنک با آن مانتوی جلو باز و شالی که روی سرش انداخته و بیشتر شبیه به یک نوار مشکی نازک است که موهای از فرق باز شده اش را به خوبی نمایش می دهد ؛ از من خوش تیپ تر است .
      تازه روی صندلی ها نشسته ایم که به هنگامه می گویم :
      _دهنش یجوری نیست ؟
      +سه بار تزریق کرده عزیزم
      با اعتراض کیان ساکت می شویم ، ولی من تمام فکرم بجای صحنه ،مشغول حرف هایی ست که می شنوم .
      _این دختره کیه ؟ ندیده بودمش
      +اونم تو رو ندیده
      _چه ربطی داره ؟
      +بیخیال ، سیگار ؟
      _الان نه
      بیشتر از اینکه بخاطر تعارف به سیگار کشیدنش متعجب باشم ،از این تعجب می کنم که چرا در مورد من می پرسد و چرا پارسا چنین جوابی به او می دهد …
      بجز چند جمله ی اول دیگر هیچ کلامی بینشان رد و بدل نمی شود .
      از نمایش سر در نمی آورم و واقعا حوصله ی نقدهای ریز ریز کیان را بیخ گوشم ندارم .انگار بین این جمع فقط هنگامه را پسندیده ام …
      بعد از شام و موقع خداحافظی هنگامه دعوتم می کند به دور همی هفته ی بعدشان
      +بهت می زنگم ، خیلی خوش می گذره . بچه ها همه نایسن … بیا یکم دلت وا شه و دوستای عجقولی پیدا کنی
      _نمی خوام مزاحمت بشم
      +چه مزاحمی ! هرچی بیشتر باشیم خوبتره ،ازین فکرا نکنی که از دستت ناراحت میشما
      _آخه …
      +آخه نداره ، فقط حواست باشه که اینجوری سایلنت نباشی همه جا ، نمی صرفه !
      _یعنی چی ؟
      +وای خدا ! کیان یکم برا دوستت وقت بذار خب
      _چشه مگه ؟
      +خیلی بی حاشیه ست !
      می خندند و پارسا می گوید :
      _کیان خودش کلا تو حاشیه ست ،یعنی تجربه ثابت کرده ! یادتونه که …
      و نیشخندی به صورت منقبض شده ی کیان می پاشد .چقدر مرموز می کنند خودشان را !
      من اما فارغ از بحث و جدل های ریزی که دارند خوشحالم که خودم را در کنار آن ها می بینم . هنوز دو روز از آشناییمان نگذشته که اینطور با مهربانی وارد دنیای خودشان می کنندم .
      با کیان دعوا کرده ام و سردرد بدی دارم . امروز بعد از کلاس بیرون از دانشکده دست در دست دختری که اتفاقا از بچه های ترم بالایی بود دیدمش … دو سه دقیقه جوری که کیان ببینتم ایستادم تا باهم خداحافظی کردند و بعد با توپ پر رفتم به سراغ کیان ، فکر می کردم از دیدنم تعجب کند که غافلگیرش کردم اما خیلی عادی و مثل همیشه احوالپرسی کرد و باعث شد عصبی تر بشوم و با غیظ بگویم :
      _خوش گذشت ؟
      +کجا ؟
      _نگفته بودی با این دختره می پری
      +کی ؟ الی رو میگی ؟
      _همین ولی که الان اینجا بود
      +خوبی پناه ؟ چرا اعصابت خرابه ؟
      _یه سرچی بکنی شاید بفهمی چرا خوب نیستم …
      +والا چیزی به ذهنم نمی رسه
      _عجب ! نکنه من بودم الان صدای خندم تا حیاط دانشکده می رسید با دختر مردم ؟
      +یعنی چی ؟ به کسی چه مربوطه که ما داشتیم می خندیدیم ؟من محدودیتی نمی بینم تو رابطم با هم دانشگاهی ها یا هر کسی دیگه
      _واقعا که کیان
      +جو گیری ها پناه ! نکنه فکر کردی چون ده روزه باهم دوست شدیم الان باید آمار گپ و گفت و کارای منو داشته باشی یا اصلا ازت بترسم که تو روی کسی بخندم !
      _فعلا که خوب آزادی
      +معلومه که هستم ! ببین پناه خوب گوش کن دختر خوب … من و تو فقط دوتا دوستیم نه چیز دیگه ای ! این دوستی هیچ تعهدی نداره نه برای من نه تو … پس بیخودی شلوغش نکن .منم آدم انزواطلبی نیستم و …
      گر گرفته بودم از حرف هایی که تند تند داشت بارم می کرد .پریدم وسط حرفش و گفتم :
      _بسه کیان چیزایی که باید می شنیدمو شنیدم و سر و ته حرفات برام خوب روشن شد .منتها ازین به بعد خیلی رو دوستی من حساب نکن ! البته برات نباید مهمم باشه تو که ماشالا انقدر صنم داری که معلوم نیست من کدوم یاسمنم …
      و بدون اینکه منتظر حرف یا عکس العملی از جانب او باشم دربست گرفتم و برگشتم خانه . شاید انقدری که از حرف های تحقیرآمیزش برآشفته بودم از دیدنش با الی ناراحت نبودم !
      هنوز سرم سنگین است و انگار کسی دنگ دنگ با چکش درست روی مغزم می کوبد … کیفم را زیر و رو می کنم اما هیچ قرص مسکنی نیست که به امید بهتر شدن قورت بدهم ! روسری م را از روی مبل بر می دارم و بدون اینکه تلاشی بکنم برای جمع کردن موها یا پوشاندن دستم که بخاطر آستین کوتاه بودن لباس بدون پوشش مانده، راهی راه پله می شوم . در می زنم و نزدیک یک دقیقه معطل می شوم تا بالاخره باز می کند . خداروشکر فرشته است
      _سلام خانوم کم پیدا ، چه عجب این طرفا پناه آوردی ؟
      با دیدن لبخند مهربانش نمی توانم خیلی بداخلاقی کنم
      +سلام ، ما که دیروز همو دیدیم
      _اون که دو دقیقه بود تموم شد رفت ! تازه کمکم نکردی گل بکاری که …
      +حالا بعدا گلایه کن ، سردرد امانم رو بریده ولی مسکن ندارم .داری ؟
      _چرا ؟ خدا بد نده
      +چمی دونم ، سابقه داره این درد لعنتی
      _بیا تو ، هم قرص داریم هم گل گاوزبون که درمون دردته
      +نه مزاحمتون نمی شم
      _بیا بابا ، من تنهام دارم آشپزی می کنم .
      دستم را می کشد و در را می بندد ، از تنهایی که بهتر است ! حداقل چند دقیقه از فکر کیان بیرون می آیم و حواسم پرت صحبت های شیرین فرشته می شود …
      +بشین خوش اومدی
      چشم می چرخانم توی سالن ، همه جا تمییز و پر از آرامش است … می نشینم و نگاهم گره می خورد به قاب عکس کوچکی که روی میز تلویزیون است . چطور قبلا عکس شهاب را اینجا ندیده بودم ؟ سرم تیر می کشد ، آخی می گویم و از فرشته می پرسم :
      _بقیه کجان ؟
      +مامان و بابا رفتن خونه ی عموجان ، بفرمایید اینم قرص . الان برات گل گاوزبان هم میذارم
      _مرسی
      جلد صورتی قرص را باز می کنم و با آب خنکی که آورده می بلعمش . از توی آشپزخانه داد می زند
      +لیمو داشته باشه ؟
      _نه ترش دوست ندارم
      +دیشب چقدر دیر برگشتی
      راست می گفت ، با کیان کمی خیابان گردی کرده بودیم و تا برسم ساعت از ۱۱ هم گذشته بود .
      _چطور ؟
      می نشیند روی کاناپه و ظرف شیرینی را روی میز می گذارد .
      +دلواپست شدم ، آخه شهاب گفت عصر دیدت که داشتی می رفتی بیرون …
      داغ می کنم ، پس آمارم را داده بود پسره ی فضول ، با لج می گویم :
      _خب ؟ خان داداشتون مگه تایمر انداخته بوده برای ورود خروج من ؟
      ادامه دارد …
      منبع:
      باحجاب دات کام
      www.bahejab.com

      www.bahejab.com/1738/رمان-پناهقسمت-هفتم




    مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    انجمن گفتگوی گلستانه در تلاش است بهترین ها را برای شما به ارمغان بیاورد

    طراحی و انتشار قالب توسط : ویکی وی بی | تبدیل سیستم: M!lad