انجمن گفتگوی گلستانه
گلستان ۲۴

اگر اين نخستين بازديد شماست نام نويسي کنيد ، چرا نام نويسي ؟

  • استفاده از فايل هاي پيوست به صورت نامحدود
  • بحث و گفتگو در رابطه با موضوعات انجمن
  • دسترسي به بخش هاي ويژه مخصوص کاربران سايت
  • شرکت در مسابقات با جوایز ویژه
  • ورود به حساب کاربري


    موارد ديگر را ببين


    بازيابي اطلاعات کاربري شما از طريق دکمه هاي زير قابل انجام خواهد بود

    نام نويسي فراموشي گذرواژه فراموشي گذرنامه

    نمایش نتایج: از 1 به 1 از 1

    1. #1
      کاربر فعال
      628 امتیاز ، سطح 3
      93% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 22
      دستاورد ها:
      موضوع 2پست 2

      تاریخ عضویت
      -مهر-۱۳۹۶
      شماره عضويت
      25789
      نوشته ها
      110
      اعتبار
      10
      امتیاز
      628
      سطح
      3
      تشکر
      0
      تشکر شده
      5 بار در 4 پست
      مدت زمان فعالیت
      6 ساعت 14 دقیقه 6 ثانیه

      Post رمان پناه (قسمت هشتم)

      فرشته با چشم های گرد شده می گوید:
      _باز که ترش کردی زود
      +آره چون از جماعت خاله زنک بدم میاد
      _من هیچ طرفداری نمی کنم ولی قضیه چیز دیگه ای بود
      +جز آمار دادن چی می تونسته باشه ؟
      _بابا من داشتم میومدم بالا ، شهاب گفت نرو کسی نیست احتمالا …
      +همین !
      _آره والا همین
      +یعنی هیچ حرفی هم در مورد تیپمو اینا نزد ؟
      _داداش ما رو قاطی این خاله زنک بازی ها نکن خانوم جان !
      می خندد و بلند می شود …دنبالش تا توی آشپزخانه می روم
      +خیله خب باور می کنم
      توی لیوان دسته دار مایع سیاه رنگی می ریزد و تکه کوچکی نبات هم می اندازد و به دستم می دهد .
      _تا گرمه بخور ، ببینم سالاد ماکارانی دوست داری ؟
      +مرسی چه بوی خوبی داره این … آره اهل اینجور غذاهام اصلا
      _پس بهت این نوید رو میدم که چند دقیقه ی دیگه یه سالاد ماکارانی عالی باهم می خوریم
      انقدر خوب و شاد است که مرا هم سر ذوق می آورد .سفره را روی میز می چینیم ، سردردم آرام تر شده و با اینکه حواسم پرت فرشته و غذای خوش آب و رنگش شده اما باز هم یادآوری دعوای امروز و حرف های کیان اذیتم می کند .
      +چه خوب شد اومدی پناه ، وگرنه تنهایی نمی چسبید
      _چون نمی چسبید اینهمه تدارک دیدی برای خودت ؟
      +مگه خودم دل ندارم ! آدم باید به شخص شخیص خودش احترام بذاره عزیزم
      _اوه بله … خوشمزه شده
      +برات می کشم ببری برای شامت
      _دست و دلبازیت به کی رفته شما ؟
      +آقاجونم اینا …
      از لحن بامزه اش می خندیم ،صدای زنگ در که بلند می شود فرشته هم از روی صندلی بلند می شود و متعجب می پرسد :
      _یعنی کیه ؟ تو ادامه بده من الان میام
      به دو دقیقه نمی کشد که دست پاچه برمی گردد و می گوید :
      +شهاب الدینه
      تحت تاثیر هول بودن او من هم مثل شوک زده ها از جا می پرم
      _خب چیکار کنیم ؟
      +داره میاد بالا ،یه دقیقه بیا
      دنبالش تا توی اتاق تقریبا می دوم ! کشوی پاتختی را باز می کند ، چادری را به دستم می دهد و با ملایمت می گوید :
      _اینو بنداز سرت بیا بیرون
      تردیدم را می بیند و دوباره می گوید :
      +باشه ؟ من دلم می خواد ناهار باهم باشیما
      صدای سلام بلند شهاب را که می شنود نگاهی به من می کند و بیرون می رود … ناراحت شدم ؟! به چادر مچاله شده ی توی دستم خیره می شوم . عطر خوبش را می شود نفس کشید
      اما من و چادر رنگی سر کردن !؟ آن هم بخاطر پسری که هنوز هم معتقدم جانماز آب می کشد ؟!
      چادر را با اکراه می اندازم زمین ولی …
      چادر را با اکراه می اندازم روی زمین ولی هنوز دو دلم . یاد حرف های افسانه می افتم ” مگه یه چادر سر کردن چقدر سخته که اینهمه بخاطرش تو روی منو بابات وایمیستی ؟ تو از بس لجبازی روز به روز داری بدتر می شی و اگه اینجوری پیش بری آخرش آبروی این بابای مریضت رو می بری ! حالا من به درک ، بیا به دین و ایمون داشته و نداشته ی خودت رحم کن و وقتی مهمون میاد خونه یکم خودتو جمع و جور کن حداقل . بخدا انقدرام که تو سختش می کنی بد نیستا !”
      تمام سال های گذشته انقدر این ها را شنیده بودم که مغزم پر بود … اما حالا فرشته خواهش کرده بود ، لحنش شبیه توپیدن های افسانه نبود ، اینجا همه چیز آرامش دارد … فقط کاش شهاب نبود !
      روسری ام را گره می زنم و چادر را بر می دارم ، توی هوا بازش می کنم و غنچه های ریز و درشت مخملی اش دلم را می برد … جلوی آینه می ایستم و به خود نیمه محجبه ام لبخند می زنم ! نمی دانم خودم را مسخره کرده ام یا نه ؟
      با آثار آرایشی که هنوز از صبح مانده و موهایی که از زیر روسری به بیرون سرک کشیده اند ،چادر سر کرده ام !
      دوست دارم عکس العمل شهاب را ببینم ، شیطنت وجودم بالا می زند . در را باز می کنم و راه می افتم به سمت آشپزخانه … صدایشان را می شنوم :
      _چرا زود اومدی ؟
      +یه قرار داشتم بهم خورد ، چقدر خودتو تحویل می گیری
      _پس چی !
      +چرا سبزی خوردن نداریم ؟
      _آخه بی کلاس مگه با سالاد ماکارانی کسی سبزی می خوره ؟
      +بی کلاس اونیه که سالادش مزه ی ماست میده بجای سس سفید
      و بلند می خندد ، من هم می خندم ! چون نظر خودم هم همین بود … با ورودم به آشپزخانه غافلگیرش می کنم ….
      خنده اش جمع می شود ، نگاه متعجبش بین من و فرشته تاب می خورد .بعد از چند ثانیه تازه به خودش می آید، بلند می شود و با متانت سلام می کند ،انگار نه انگار یک دقیقه پیش مشغول شوخی کردن بود !
      جوابش را می دهم ، چادر از روی سرم سر می خورد ، محکم زیر گلویم می چسبمش . یاد بچگی ها می افتم و شاه عبدالعظیم رفتن و چادرهای دم حرم …
      _نگفتی مهمون داری که مزاحم نشم
      +امان ندادی که قربونت برم ! پناه جون رو به زور برای ناهار نگه داشتم
      _بله … خوش اومدن
      زیرلب مرسی می گویم و می نشینم . او اما هنوز ایستاده ،دستی به صورتش می کشد ، فرشته می پرسد :
      +پس چرا نمی شینی داداش؟
      حرصم می گیرد ؛ فکر می کنم که حتما باز می خواهد فرار کند … از دهانم می پرد :
      +فرشته جون حتما آقای سماوات باز تماس کاری دارن !
      و عمدا فامیلی اش را
      غلیظ می گویم … انگار مردد است ، سکوت کرده ایم و من زیر چشمی نگاهش می کنم تا به هر تصمیمی که می گیرد نیشخند بزنم !
      اما در کمال تعجبم سر جایش می نشیند …
      دوباره چادرم سر می خورد و دو دستی جمعش می کنم ، یک لحظه به سرم می زند که حتما چون باحجاب بودم او نرفته ! موبایلم زنگ می خورد ، اسم کیان را که می بینم اعصابم خراب می شود . حتما زنگ زده برای منت کشی … اما من به این سادگی ها حرف های درشت امروزش را فراموش نمی کنم .
      _نمی خوای جواب بدی پناه ؟
      +نه ، دوستمه بعدا زنگ می زنم خودم
      _خودشو خفه کرد آخه
      +مهم نیست ولش کن
      شروع می کنیم به خوردن ، اینبار صدای تلفن خانه است که بلند می شود ،فرشته با دهن پر می گوید :
      +حتما مامانه ، میام الان
      حدس می زنم که این خلوت ناگهانی شهاب را معذب می کند .
      بی هوا و بدون مقدمه می پرسم :
      _یه سوال بپرسم؟
      انگار غافلگیرش کرده ام ، چنگالش ثابت می ماند و بعد از کمی مکث بالاخره می گوید :
      +بفرمایید
      _بودن من تو این خونه ،شما رو اذیت می کنه ؟
      +خیر
      کوتاه جواب دادنش را توهین تلقی می کنم ، گویی می خواهد هم کلام نشویم ! لج می کنم و دوباره می پرسم :
      _پس چرا نیستین کلا ؟
      +بخاطر شرایط شغلیم
      _خیلی خاصه ؟!
      +نه ، اما گاهی کمتر خونه هستم . به شما یا چیز دیگه هم ربطی پیدا نمی کنه این موضوع
      انقدر رسمی و محکم می گوید که فقط می توانم “آهان” بگویم ! کورذوقم می کند برای ادامه ی بحث …اما انگار آزار دارم !
      _شغلتون چی هست حالا؟
      +بفرمایید غذا یخ کرد
      از خدا خواسته، کنایه اش را دست می گیرم !
      _این غذا یخش خوبه … همیشه جواب سربالا میدین به سوالا ؟
      می فهمم که کلافه شده و خوشحال می شوم ! از عذاب دادن آدم هایی که اهل ریا و تظاهرند بدم نمی آید …
      +مستندسازی و تهیه برنامه و این چیزا
      _عجب ! پس خیلی سرتون شلوغه
      +نه ، بستگی داره
      بجای من فرشته می پرسد
      _به چی ؟
      با دیدن خواهرش بلند می شود و دست روی سینه می گذارد . رکاب زیبای انگشتر مردانه اش زیباست
      +دستت درد نکنه آبجی ، من دیرم شده باید برم
      _ای بابا تو که چیزی نخوردی … ولی خب برو اگه دیرت شده
      +یا علی ، خدانگهدار
      همانطور که نشسته ام با سر خداحافظی می کنم . ناراحتم که اهل کل کل نبود … دقیقا برعکس کیان که گاهی از کاه کوه می ساخت فقط برای مخ زنی !
      حلال زاده است که دوباره زنگ می زند .
      ادامه دارد …
      منبع:
      باحجاب دات کام
      www.bahejab.com

      www.bahejab.com/1769/رمان-پناه-قسمت-هشتم



    مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    انجمن گفتگوی گلستانه در تلاش است بهترین ها را برای شما به ارمغان بیاورد

    طراحی و انتشار قالب توسط : ویکی وی بی | تبدیل سیستم: M!lad