انجمن گفتگوی گلستانه
گلستان ۲۴

اگر اين نخستين بازديد شماست نام نويسي کنيد ، چرا نام نويسي ؟

  • استفاده از فايل هاي پيوست به صورت نامحدود
  • بحث و گفتگو در رابطه با موضوعات انجمن
  • دسترسي به بخش هاي ويژه مخصوص کاربران سايت
  • شرکت در مسابقات با جوایز ویژه
  • ورود به حساب کاربري


    موارد ديگر را ببين


    بازيابي اطلاعات کاربري شما از طريق دکمه هاي زير قابل انجام خواهد بود

    نام نويسي فراموشي گذرواژه فراموشي گذرنامه

    نمایش نتایج: از 1 به 1 از 1

    1. #1
      کاربر فعال
      628 امتیاز ، سطح 3
      93% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 22
      دستاورد ها:
      موضوع 2پست 2

      تاریخ عضویت
      -مهر-۱۳۹۶
      شماره عضويت
      25789
      نوشته ها
      109
      اعتبار
      10
      امتیاز
      628
      سطح
      3
      تشکر
      0
      تشکر شده
      3 بار در 3 پست
      مدت زمان فعالیت
      6 ساعت 14 دقیقه 6 ثانیه

      Post رمان پناه(قسمت دهم)

      چشم هایم چهارتا می شود از دیدن ریخت و قیافه ی هنگامه با آن لباس باز و بدون پوشش مناسب !
      کیان اما خیلی راحت با هنگامه دست می دهد و احوالپسی می کنند .هنوز هاج و واج مانده ام پشت در ، هنگامه بازویم را می کشد و صورتم را می بوسد .
      حجم وسیع کرم های روی صورتش نگرانم می کند که نکند من برای خودم کم گذاشته ام !
      _خوش اومدی پانی جونی ، وای این گل خوجل مال منه ؟

      سری تکان می دهم و لبخند تصنعی می زنم . خودش سبد را می گیرد بو می کند و با ذوقی که معمولا توی صدا و حرف زدنش مشهود است می گوید :

      +میسی عزیزم …خودت گلی که

      کیان می گوید :
      _مهمونی دم در که برگذار نمیشه بسلامتی؟
      +باز تو اخماتو آوردی ؟ بیا تو … نمی بینی دارم به دوست عزیزم خوش آمد می گم؟
      _بله منتها توقع دارم یه بفرمایید تو هم بگی
      +خب بفرمایید !

      نمی دانم چه حسی دارم .خوشحالم یا ناراحت ؟ می ترسم یا شجاع شده ام ! اما با دیدن صحنه های رو به رو خیلی دل دارم که قدم از قدم بر می دارم
      رویا هست و آذر … آن ها هم بدون روسری و پوشش مناسب هستند .درست مثل عروسی های مختلط اما جمع و جور !
      هیچکس از جا بلند نمی شود . حالا دیگر واقعا حس خوبی ندارم .احساس می کنم دست ندادنم و حجاب تقریبی که به نسبت به آن ها دارم از همین الان من را انگشت نما کرده !
      نریمان البته این بار دست دراز نمی کند و می گوید :
      _به به سلام خانوم پاستوریزه
      یکی از پسرها که تقریبا تیپ فشنی دارد می پرسد :
      +چرا پاستوریزه ؟
      _تا دو دقیقه دیگه خودت می فهمی

      هنگامه دست پشت کمرم می گذارد و می گوید:
      +پانی جون به اصرار من اومده ها دوست دارم بهش خوش بگذره .عزیزم بیا راهنماییت کنم لباست رو عوض کنی

      صورتم انگار گر گرفته با زبانی که الکن شده می گویم :
      _نه مرسی
      +وا چرا تعارف می کنی؟
      _آخه خوبم یعنی راحتم همینجوری

      نریمان با خنده می گوید :
      +دیدی آقا آرمان ؟ پاستوریزست دیگه داداش
      و بلند بلند می خندند …
      رویا کنارش برایم جا باز می کند و آذر پشت چشم نازک می کند .
      پارسا که این بار روی مبل تک نفره نشسته و دختری همراهش نیست همانطور که به سیگار کنج لبش پک می زند سر تکان می دهد
      و من هم مثل خودش پاسخ می دهم
      زیر نگاه های پر از تمسخر بقیه رو به آب شدنم . کسی کنار گوشم می گوید :
      _برات مهم نباشه

      با تعجب به چهره ی بی تفاوت پارسا نگاه می کنم و می پرسم:
      +چی مهم نباشه ؟
      _چیزی که مثل خوره افتاده به جونت

      چشمم را تنگ می کنم و می پرسم
      +مگه شما ذهن خوانی بلدی؟
      _تو خیلی روتر از این حرف هایی دختر !
      +متوجه نمیشم

      کمی بشتر به سمتم متمایل می شود و می گوید :
      _یعنی خیلی تابلو خودتو مجبور کردی دو دستی آویزون کیان بشی !

      تمسخرش نگرانم می کند .نباید خودم را ببازم .لحنم را محکم می کنم :

      +چون دوبار با کیان دیدیم این حرفو …
      _حوصله ی دوبار تکرار کردن ندارم .تو خیلی رویی ! انقدر ساده ای که وقتی اومدی تو ترس و وحشت پشت چشمت از سه فرسخی داد می زد .اونوقت نشستی اینجا واسه من ادا درمیاری ؟

      زیرچشمی نگاهی به جمع می اندازم . کسی حواسش نیست و همه مشغول بگو و بخند هستند .

      +صدای آهنگ انقدری بلند هست که کسی حرف های منو نشنوه پانی خانوم !

      می ترسم از این که مدام تفکرم را رو می کند . اما خودم را نمی بازم
      _من پناهم نه پانی !
      +منم محدودیت و ممنوعیتی واسه خودم ندارم
      _در مورد خودتون مختارین ولی اسم منو …
      +اسم تو پیش پا افتاده ترین چیز ممکن در زمان حاضره الکی سعی نکن خودتو خسته کنی من سر حرفم هستم تو فوق العاده ساده ای . گوش کن … کیان اگه عرضه داشت ده تا دوست دختر قبلیش رو نگه می داشت … الان از یکه و تنها موندنه که اومده مخ تو رو زده !

      با خشم بلند می شوم اما او با آرامش می گوید :
      _خودتو سوژه نکن بشین
      +به چه حقی با من اینجوری حرف می زنی؟ چرا انقدر وقیحی ؟ فکر کردی کی هستی ؟ اون کیان بدبخت مثل کف دسته حداقل … مثل تو مرموز نیست که فقط ی گوشه بشینه و دیگران رو زیر ذره بین بذاره و آمار و اطلاعات دربیاره ! بعدم به اسم ذهن خوانی به خوردشون بده … من هرچقدرم ساده و رو باشم تو حق نداری توی کارام دخالت کنی !

      بلند می خندد … خیلی بلند ! و بعد در اوج ناباوری ام با سستی شروع می کند به دست زدن … مثل وارفته ها ایستاده ام و نمی دانم دقیقا چکار کنم …
      کم کم همه ساکت می شوند و نگاه ها روی ما زوم می شود

      عرق سردی روی پیشانی ام می نشیند … نریمان می پرسد:
      _به به چه خبره که پارسا خان دست از سیگار کشیده و تشویق می کنه ؟

      پارسا که هنوز ته خنده ای دارد می گوید :
      +از دست این خانم پاستوریزه

      و همه ی نگاه ها این بار سمت من بر می گردد .هول می شوم و می نشینم … هنگامه می پرسد:
      _چه کرده مگه پانی جون ؟
      +کارستون ! کیان از کجا گیرش آوردی؟

      کیان مثل احمق ها می خندد … حالم بدتر می شود .دندان هایم را روی هم کلید می کنم و می گویم :
      _یعنی چی گیر آوردی !؟
      +می بینی نریمان ؟ انگار اژدها رو با خشمش یجا قورت داده … تو روی من می خواد وایسته

      آذر است که به طعنه جواب می دهد :
      _بله دیگه ! قضیه ی گلیم و پا دراز کردنه …

      قبل از اینکه من پاسخش را بدهم ، کیان پیش دستی می کند .
      +چه ربطی آذر !
      _نه آخه جالبه ، ما این همه وقته باهم رفیقیم اینجوری تو روی پارسا واینستادیم هنوز … خوبه که بزرگتر جمعم هست

      طاقت نمی آورم و جوابش را می دهم :
      +خودش از تو بهتر بلده مدافع حقش باشه اولا ، دوما مگه تو اصلا خبر داری که چی شده و اظهار فضل می کنی ؟ قضیه کاسه ی داغ تر از آشه نه ؟!

      چشم های پر از آرایشش گرد می شود و تقریبا جیغ می زند
      _نه خوبه !پاشو تو رو خدا بیا یه نفری همه رو قورت بده … من هی میگم دخترای شهرستانی ما رو می ذارن جیب بغلشون، کسی گوش نمیده ! بفرما اینم نمونه ی عینیش …
      +ببینم تو جز شهرستانی بودن آتویی از من نداری ؟
      _چرا عزیزم … وقاحتت و مثلا نجابتت ! هه ، پاستوریزه ی جمعی که با مانتو می شینه وسط مهمونی مختلط … خیلی معذب بودی اصلا چرا اومدی ؟ ما رو چی فرض کردی ؟

      کیان نیم خیز می شود اما هنگامه دستش را می گیرد و می گوید :
      +بذار خودشون مشکلشون رو باهم حل کنن ، وگرنه باز داستان داریم

      بلند می شوم و کیفم را بر می دارم ، انگار بقیه صحنه ی نمایش نگاه می کنند و تنها کسی که از این اوضاع لذت می برد پارساست که با لبخند نظاره گر ما شده !
      دستم را سمت آذر دراز می کنم و انگشت اشاره ام را به تهدید تکان می دهم
      _دفعه ی دیگه بد می بینی اگه روی من کلید کنی خانوم تهرانی !

      پوزخندش را و پچ پچ جمع را نادیده می گیرم و بدون هیچ تعللی می زنم بیرون .
      انقدر عصبانی ام که پشت سرهم دکمه ی آسانسور را فشار می دهم . صدای در می آید و بعد هم کیان … اصلا دوست ندارم این بار کوتاه بیایم !
      _معلوم هست چته پناه ؟ چرا مثل وحشی ها رفتار می کنی ؟
      متعجب بر می گردم و نگاهش می کنم

      +تو دیگه چی می گی؟ مگه ندیدی آذر هرچی از دهنش دراومد و لایق خودش بود بار من کرد . عوض معذرت خواهیته با این دوستات ؟
      _ببین پناه من تو رو نیاوردم تو جمع دوستام که سوژه بشم !
      حرصم می گیرد و دلم می خواهد خفه اش کنم

      +خفه شو کیان … من احمق بودم که با تو دوست شدم

      _خودت خفه شو ! تو آبروی منو بردی
      من هم فریاد می زنم
      +به درک خوب کردم
      _چته کیان ؟ باز دور برداشتی پسر

      حضور پارسا هردویمان را غافلگیر می کند !
      +دخالت نکن پارسا ، هرچند خودت یه پای ماجرایی
      _هه ! تا بوده تو ازین ماجراها داشتی ، منتها حق نداری صداتو سر این دختر بلند کنی
      +چیه ؟ مدافعش شدی ! از تو بعیده
      _آره من در مواقع خاص مدافعم میشم … شاید اگه پارسالم یه حرکتی می کردم حالا پشیمون نبودم !
      +میشه از گذشته من پاتو بکشی بیرون حداقل؟!

      نمی فهمم چه می گویند ! انگار برای هم چنگ و دندان نشان می دهند ، من اما انقدر عصبی هستم که هیچ کدام برایم مهم نباشند . همین که آسانسور می ایستد وارد می شوم و دکمه ی همکف را می زنم …
      تکیه می دهم به در فلزی و توی آینه به خود غمزده ام نگاه می کنم و فکر می کنم از این به بعد چقدر از این آهنگ آشنای پیچیده در فضای آسانسور بدم می آید .
      چرا پارسا از من طرفداری کرد در مقابل کیان ؟ چرا کیان بجای این که جانب مرا بگیرد خودش هم شاکی شد ؟ اصلا چرا پا به این مهمانی نحس گذاشتم …
      احساس می کنم رگ های سرم را کسی می کشد ، دل از آینه می کنم و پیاده می شوم . هنوز چند قدمی دور نشده ام که کسی می گوید :
      +خوبی پناه ؟
      نمی دانم چرا ول کن نیست ، خودش را چطور با این سرعت پایین رساند اصلا ؟ صبر نمی کنم و به راهم ادامه می دهم . نزدیک تر می شود و پشت سرم صدایش را می شنوم :
      _بهت گفته بودم کیان خیلی نرمال نیست !
      +نمی خوام چیزی بشنوم
      _باشه ، اما …

      می ایستم ، نمی توانم غضبم را پنهان کنم و با لحن تندی می گویم :
      +جناب بزرگتر جمع ! تشریف ببرید بالا عیش دوستان خراب نشه ، می ترسم آذر جون پس بیفته از دوری شما !

      پارسا با آرامش می خندد و بعد از چند ثانیه می گوید :
      _گور بابای آذر بیا می رسونمت

      دستش را بالا می آورد و چراغ یکی از ماشین های توی پارکینگ روشن می شود .
      +قصدت چیه ؟
      شانه بالا می اندازد :
      _هیچی
      +پس دست از سرم بردار
      فاصله ی بینمان را یکی دو قدم می کند ، زل می زند توی چشمم و می گوید :
      _این بچه ها لایق دوستی با تو نیستن ، کیان دو قرون قدر و ارزش سرش نمیشه ، خودتو وقتتو پاکیت رو خرجش نکن !

      خیلی چیزا هست که تو ازش بی خبری ، باش تا ماشینو بیارم برسونمت .

      وسط پارکینگ و خروجی مجتمع ایستاده ام و دقیقا نمی دانم چه خبر شده ! همین یکی دوساعت پیش بود که با آن همه ذوق با کیان آمدم و حالا پارسا می خواهد برساندم !

      به خودم که می آیم روی صندلی ماشین شاسی بلند پارسا لم داده ام و موزیک ملایم خارجی گوش می دهم …
      چشمم به پژوی پارک شده ی کیان می افتد و ناخوداگاه نیشخند می زنم .
      منبع:
      باحجاب دات کام
      www.bahejab.com

      www.bahejab.com/2035/رمان-پناهقسمت-دهم



    مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    انجمن گفتگوی گلستانه در تلاش است بهترین ها را برای شما به ارمغان بیاورد

    طراحی و انتشار قالب توسط : ویکی وی بی | تبدیل سیستم: M!lad