انجمن گفتگوی گلستانه
گلستان ۲۴

اگر اين نخستين بازديد شماست نام نويسي کنيد ، چرا نام نويسي ؟

  • استفاده از فايل هاي پيوست به صورت نامحدود
  • بحث و گفتگو در رابطه با موضوعات انجمن
  • دسترسي به بخش هاي ويژه مخصوص کاربران سايت
  • شرکت در مسابقات با جوایز ویژه
  • ورود به حساب کاربري


    موارد ديگر را ببين


    بازيابي اطلاعات کاربري شما از طريق دکمه هاي زير قابل انجام خواهد بود

    نام نويسي فراموشي گذرواژه فراموشي گذرنامه

    نمایش نتایج: از 1 به 1 از 1

    1. #1
      کاربر فعال
      424 امتیاز ، سطح 3
      25% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 226
      دستاورد ها:
      پست 1موضوع 2

      تاریخ عضویت
      -مهر-۱۳۹۶
      شماره عضويت
      25789
      نوشته ها
      93
      اعتبار
      10
      امتیاز
      424
      سطح
      3
      تشکر
      0
      تشکر شده
      0 بار در 0 پست
      مدت زمان فعالیت
      5 ساعت 9 دقیقه 3 ثانیه

      Post رمان پناه(قسمت سیزدهم)

      _منظورت…
      +منظورم واضحه پناه!هر دختر و پسری می تونن باهم دوست باشن اما خب شرط داره
      _چه شرطی؟
      +به حقوق هم احترام بذارن و به اسم وابسته شدن آویزون نشن!الان مدل دوستی ها اصلا متفاوته…هیچ حسی هیچ عشقی هیچ عمقی نیست.همه چیز مثل کف دسته…طرف میاد با تو دوست میشه خودشم میگه که به من وابسته نشو .این اوج آزادی و احترام متقابله! یجور توافق دو طرفه که به بچه بازی های الکی ختم نمیشه و خیالت رو آسوده می کنه . می فهمی چی میگم؟
      _نه …
      دستی به موهای بالا زده اش می کشد و تکیه می دهد به صندلی چوبی

      +احتمالا مغزت هنوز هنگه
      _اوهوم،شاید
      +خب ببین در واقع این داستانی که پسرعموت …
      _پسرخاله ی ناتنی
      +حالا همون،دیده و رفته و تعریف کرده چیز تاپ و جدیدی نیست!اصلا مگه میشه بابات فکر کنه دختری که روشن فکره و توی سن شماست و تو تهران داره دانشگاه میره بعد کلاس سرشو بندازه پایینو مستقیم بیاد بره خوابگاه؟…خوابگاه میری دیگه نه؟
      _نه،مستاجرم
      +عجب!
      _خانواده ی من مذهبین آقا پارسا.این چیزا براشون بی آبروییه

      می خندد و می گوید:
      +بیخیال پناه.بی آبرویی مال دزدا و کلاهبردارا و اختلاص گراست!نه تو که فقط دنبال روابط اجتماعی سالمی و چندتا سوشال فرند خوب می خوای که اوقاتت رو باهاشون بی دغدغه سپری کنی …حداقل تو مخت رو با این چیزای آبکی شستشو نده

      _ببین،ممکنه من حرفتو بفهمم اما اونا نه!بابام قلبش ناراحته،گیج شدم،نمی دونم چیکار کنم
      +زنگ بزن …حاشا کن!دیوار حاشا بلنده، نه؟
      _آخه…
      چشمک می زند و می گوید:
      +همیشه هوچی گری جواب میده

      به این فکر می کنم که خیلی هم بد نمی گوید.هر وقت که بیشتر جیغ و داد می کردم،افسانه زودتر ساکت می شد و عقب نشینی می کرد!

      دستم را زیر چانه ام می زنم و به فنجان نیم خورده ی قهوه ام نگاه می کنم
      _اصلا از تلخیش خوشم نمیاد

      هنوز دهانم را نبسته ام که ناغافل شوکه ام می کند گرمای دستی که خیمه می زند به دست مشت شده ی روی میز مانده ام.هیچ حرکتی نمی توانم بکنم،انگار همه چیز کشدار شده…قلبم بیشتر از هر وقتی می کوبد.
      +تلخیش به مذاقت خوش نمیاد چون خودت شیرینی
      آهسته می خندد و دستش را پس می کشد.صدای خنده اش توی سرم می پیچد.مثل سکته زده ها خشک شده ام،نمی فهمم چرا !نمی فهمم ناراحتم یا بی تفاوت! نمی فهمم خواب بود یا واقعیت…اما با حرفی که می زند مطمئن می شوم خواب نبوده

      _ماتت برده پناه؟چیه نکنه واقعا پاستوریزه ای و به حریم شخصیت اهانت کردم؟!

      یاد حرف های افسانه می افتم”انقدر سیم کارت عوض می کنی و دو روز با این و دو روز با اون دوست میشی که چی؟چی می خوای از جون این پسرای تازه پشت لب سبزه شده که هنوز فرق مردی و نامردی رو نمی دونن پناه؟بخدا پشیمون میشی…

      یکی از اینا اگه بهت وفا کرد بیا تف بنداز تو صورت من…ول کن پناه این سربه هوا بودن های دو روزه رو،بچسب به درس و زندگی و خونه و بابات.یه کاری کن بابای مریضت پس فردا بتونه تو این محل سرشو بالا بگیره،پسرای بیست و دو سه ساله ی امروزی یه سر دارنو هزار سودا،تو یکی از اون هزار سودایی.بخدا بهشون رو بدی جفت پا می پرن وسط حد و حریمت.ببین کی گفتمو گوش نکردی”

      دستم را می کشم و زیر میز پنهان می کنم.هنوز درگیرم با این حس جدیدی که میان آسمان و زمین گیرم انداخته.
      +می دونی از چیت بیشتر خوشم میاد؟

      دستم را باید بشورم!نگاهش می کنم،لبخند کجی میزند
      +اینکه واقعا پاستوریزه ای !
      تند می شوم و می گویم :
      _حرکت جالبی نبود
      +چه حرکتی؟
      _قصدت فقط مسخره کردن من بود نه؟

      +نه،دلیلی برای مسخره شدن نیست.اما تو این شهر و این جامعه بخوای انقدر نازک نارنجی باشی کلاهت پس معرکست. همرنگ جماعت باش

      بلند می شوم و کیفم را بر می دارم.دوست دارم خودم را به آن راه بزنم… نمی خواهم سوژه بشوم!
      _خب،مرسی بابت همه چیز،من باید برم
      +نمی فهممت
      _هان؟
      +این گیج بازیات رو،ولی خب هر آدمی یه لمی داره
      _چه لمی؟کدوم گیج بازی؟
      +یه چیزی با یه چیزی جور درنمیاد پناه!میشه برام توضیح بدی که روشن بشم؟

      _خب؟
      +تو که با من و کیان قرار می ذاری ،تو که میای پارتی،تو که تیپ و آرایش به روزی داری و ادعای شبیه ما بودن رو می کنی چرا موقع دست دادن میشی مثل راهبه و قدیسه ها؟داریم چنین چیزی اصلا؟

      سکوت می کنم…عمیق و طولانی.جوابی دارم؟نه … او هم انگار مصرانه منتظر پاسخ است که سکوت را نمی شکند.
      می دانم که نمی شود با این تیپ و قیافه بود و تظاهر به باحیا بودن هم کرد!چیزی که پدرم بارها گفته بود!
      حق داشتند اگر مسخره ام می کردند یا برایشان باورپذیر نبودم… اما

      +ولش کن،برسونمت؟
      _نه …خودم میرم ممنون پارسا
      +اوکی،فعلا
      _فعلا

      حتی بلند نمی شود تا بدرقه کند!از کافی شاپ بیرون می زنم.خودم هم می فهمم که گیجم،حس می کنم هم کیان و هم پارسا را مسخره کرده ام.
      دبیرستانی هم که بودم دقیقا دچار همین خوددرگیری مزخرف شده بودم.وقتی یکبار با یکی از پسرهایی که تازه شماره داده بود،با هزار ترس و لرز توی پارک قرار گذاشتم و او هنگام خداحافظی ناغافل و فقط برای چند ثانیه دستم را گرفت.
      دلم هری ریخت و بعد از چند لحظه با صدای کسی به خودم آمدم.
      بهزاد همان موقع ها هم مثل کنه دنبالم بود و مثل لولوی سرخرمنی که از همه ی دنیا بی آزارتر بود و ترسوتر ، فقط سایه ی اضافه بود و بس !
      انقدر شوکه شده بودم که تنها ری اکشنم فرار کردن بود از ترس اینکه بهزاد ندیده باشد.
      اما هنوز قشرقی که آن شب بابا راه انداخت را به یاد دارم…بهزاد کار خودش را کرده بود و من تا مدت ها علاوه بر سرکوفت شنیدن و زیر نظر بودن مدام، تحریم هم شده بودم…

      انقدر بی دست و پا بود که حتی با پسرک دعوا هم نکرده بود!همیشه ی خدا حرصم را در می آورد…
      حالا دوباره حرف بهزاد بود و بعد از چندسال اتفاقی مشابه!

      وارد ایستگاه مترو می شوم،چشمم که به آب سردکن سفید کنار سالن می افتد خوشحال می شوم.دستم را زیر آب سرد می گیرم و محکم می شورم و انقدر نگه می دارم که سرخ می شود.
      نفس راحتی می کشم و با گوشه ی مانتو خشک می کنمش .
      ادامه دارد…
      تمام مسیر تا خانه را هزار جور فکر و خیال می کنم.دلم می خواهد زنگ بزنم به بهزاد،هرچه از دهانم در می آید بگویم و قطع کنم اما حتی حوصله اش را هم ندارم!
      توی حیاط فرشته را می بینم،به گلدان ها آب می دهد،با دیدنم شیر را می بندد و می گوید:
      _سلام،خوبی؟چرا رنگت پریده؟
      +سلام.چیزی نیست
      _بابات خوبه؟
      +آره
      می نشینم روی تخت کنار حیاط و به شمعدانی های کوچک و بزرگ نگاه می کنم.می نشیند کنارم و دستم را با مهر می گیرد،همان دستی که هزار بار توی مترو شستمو هنوز انگار پاک نشده.
      خجالت می کشم از پاکی فرشته،دوست ندارم کثیفی دستم به او هم سرایت کند.
      بلند می شوم که می پرسد:
      _چته پناه؟گریه می کنی؟
      +هیچی… اعصابم خرابه
      _بخاطر بابات؟
      +نه!
      _پس دلت گرفته فقط…بیا بریم بالا پیش ما که کلی کار داریم امروز
      +نه مرسی
      _نمیای یعنی؟
      +نه
      _مگه قرص نه خوردی دختر؟ببینم حلوا دوست نداری؟

      دلم می خواهد حواسم را پرت کنم،خیلی پرت…جایی که فعلا نه فکر و خیال مهمانی هنگامه و پارسا باشد و نه بهزاد و بابا!
      +دوست دارم

      _پس بزن بریم

      دیدن بساط حلوا پختن زهرا خانوم سر ذوق می آورم.دیس های گل سرخی را روی میز می چینیم.
      +بیا پناه این وسائل تزیین روی حلواها
      _اینهمه برای چی می پزین؟شب جمعه هم که نیست…
      +نه،زنعمو سفره ی حضرت ابوالفضل داره هر سال مامان براشون حلوا می پزه چون دستپختش عالیه
      _انقدر تعریف نکن دختر،به قول قدیمیا مشک آن است که خود ببوید…
      +نخیرم،آن است که دخترش بگوید مامان خانوم

      می خندم و شیشه ی گلاب را بو می کشم.
      _وای من عاشق عطر گلابم
      +آخی،میگم حیف شد آش نیستا
      _چطور؟
      +خب هم می زدی بلکه حاجت روا می شدی و بختت وا می شد .
      با شیطنت می خندد،همانطور که روی دیس حلوا را با قاشق تزیین می کنم به طعنه می گویم:
      _ببینم این زنعموت همون نیست که برات از کربلا چادر آورده؟
      محکم می کوبد روی پایم و به مادرش اشاره می کند.
      +چرا همونه خیلی مهربونه
      _پناه جان
      +جانم زهرا خانم؟
      _شما هم دعوتی،باید حتما بیای
      +دستتون درد نکنه من کلاس دارم

      دست روی شانه ام می گذارد و با صدایی آرام نجوا می کند:
      _اصرار نمی کنم اما بدون آدم اگر لایق نباشه چنین مجلسی دعوت نمیشه،اگر دوست داشتی و به دلت افتاد بیا و برای پدرت دعا کن.شفا بخواه و شفاعت … اومدن به دله،نه به حرف من و دعوت زنعمو.

      چرا من اینجا تاب مخالفت با زهرا خانم و خانواده اش را ندارم؟چرا هر لحظه منتظر بهانه ای هستم تا خودم را به آن ها وصل کنم و حس خانواده داشتن را از نزدیک لمس کنم؟هرچه بیشتر در حقم خوبی می کنند بدتر وابسته می شوم.

      برای آماده شدن مرددم که چه بپوشم.اما در نهایت مانتوی بلند مشکی و شال مدل چروک سیاهم را با شلوار جین انتخاب می کنم.از خیر آرایش نمی گذرم اما به یاد تذکرهای همیشگی افسانه در اینجور مراسم ها،کمتر از حد معمول به خودم می رسم.
      خیلی علاقه به رفتن ندارم اما بهتر از توی خانه ماندن است.البته ذوق فرشته را که می بینم و وسواسی که برای ظاهرش به خرج می دهد،تمایلم برای سرک کشیدن به خانه ی پدری دلداده اش بیشتر می شود!
      در می زنم و فرشته در حالیکه از همیشه زیباتر شده در را باز می کند.
      _به به چه خوشگل شدی
      +راستکی؟
      _باور کن
      +پس دیگه نرم سراغ آینه؟
      _دل بکن عروس خانوم! مامانت می فهمه ها
      +هیس،باشه بریم
      _پس زهرا خانوم؟
      +پایین تو ماشینه
      _خوب شد اومدم دنبالت .بریم

      می دانم درگیر حس و حال خودش است اما بین راه کلافه اش می کنم از بس پرس و جو می کنم.و تنها چیز مهمی که می فهمم این است که شیدا خواهر محمد،یک دل نه صد دل عاشق شهاب است …
      ادامه دارد…
      منبع:
      باحجاب دات کام
      www.bahejab.com

      www.bahejab.com/2106/رمان-پناهقسمت-سیزدهم



    مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    انجمن گفتگوی گلستانه در تلاش است بهترین ها را برای شما به ارمغان بیاورد

    طراحی و انتشار قالب توسط : ویکی وی بی | تبدیل سیستم: M!lad